آرشیو ‘زبان فارسی’

دنیای جذابی است این‌جا

سه شنبه ۶ مرداد ۱۳۹۴

۱- پادزهر: از “ایرانی باستان” pāti-ĵaөra ریشه گرفته. pāti پیشوند است و ĵaөra از gan به معنای “زدن” و “کشتن” آمده است. این واژه به زبان‌ عربی (فادزهر، بازهر) و از آن‌جا به زبان‌های اسپانیایی bezaar، پرتغالی bezoar، ایتالیایی bezzoar، هلندی bezoar، فرانسوی bezoar، انگلیسی bezoar، آلمانی bezoar و روسی bezoar رفته است.

این رو هم ببینید:

(.bezoar (n

late 15c., ultimately from Arabic bazahr, from Persian pad-zahr “counter-poison,” from pad “protecting, guardian, master” (from Iranian *patar-, source also of Avestan patar-, from PIE *pa-tor-, from root *pa- “to protect, feed;” see food) + zahr “poison” (from Old Iranian *jathra, from PIE *gwhn-tro-, from root *gwhen- “to strike, kill;”

2- یکی از معانی “پارس” pārs: نام جانوری است شکاری کوچک‌تر از پلنگ و او را “یوز” هم می‌گویند (برهان قاطع)، اسم فارسی “فهد” است. {و این فهد به محله “فهادان” یزد، یعنی محلی که در آن‌جا یوز نگهداری می‌شد مربوط است}

۳- واژه “پارسا” به معنای “پرهیزگار”، “پاکدامن” و “زاهد” احتمالا مربوط است به “پارسی” و مشتق از “پارس” و سرزمین “پارس” است.

۴- واژه “پاره” به معنای “قطعه”، “تکه” و جزو” با واژه part در انگلیسی از یک ریشه هستند.

۵- واژه “پاک در  فارسی و واژه pure در انگلیسی ریشه مشترک دارند.

۶- بد نیست بدانید که لغات “پاپوش” و “پای‌جامه”، اولی از طریق ترکی (عثمانی) و دومی از طریق هندی به زبان‌های اروپایی راه یافته.

“پاپوش” به papuš در ترکی تبدیل شده و بعد در فرانسوی babouche، ایتالیایی babbuccia، اسپانیایی babucha، رومانیایی papuc، آلمانی babusche، صربی papuša، لهستانی babusza و روسی babŭša رخنه کرده.

“پای‌جامه” در هندی به pāē-jāma تبدیل شده و بعد به زبان‌های اروپایی راه یافته.

این را هم ببینید:

pajamas (n.)

1800, pai jamahs “loose trousers tied at the waist,” worn by Muslims in India and adopted by Europeans there, especially for nightwear, from Hindi pajama, probably from Persian paejamah

7- واژه “پاییز” ممکن است از pati+zaya ریشه گرفته باشد. pati به عنوان پیشوند و zaya به معنی زمستان.

همچنین ممکن است “پاییز” از pati + daiza نشات گرفته باشد که daiza به معنی “کپه”، “خرمن” و “محصول” است. به این ترتیب”پاییز” به معنی “زمان گردآوری محصول” معنی می‌دهد.

۸- واژه “پدرام” بسیار جالب است. از ایرانی باستان pati-raman آمده که هم می‌تواند “صاحب آرامش” و یا به صورت ضمنی به معنای “آراسته”، “نیکو”، “خوش” و “خرم” باشد و هم به معنی “ضد آرامش”.

در واقع “پدرام” می‌تواند دو معنی کاملا متضاد داشته باشد.

۹- “گردو” در زبان سانسکریت می‌شود pārasī که از کلمه‌ی pārasīka به معنای “پارسی” اخذ شده. در زبان یونانی و چینی هم “گردو چنین است. بنابراین شاید بتوان به این نتیجه رسید که کشت “گردو” در ایران بسیار قدمت دارد و شاید به همین خاطر است که تیر آرش بر درخت “گردکان” (گردو) می‌نشیند. همچنین “هلو” میوه‌ای است که به لاتینی می‌شود persicus که مشتق است از persa به معنای “پارسی”

۱۰- به نظر واژه “پرستو” که در فارسی میانه paristōg بوده با “پرستیدن” در ارتباط باشد. شاید دلیلش این است که این پرنده بیشتر در سقف مساجد و خانه‌ها آشیانه می‌سازد. به این پرنده “ابابیل” و “حاجی حاجی” هم گفته‌اند.

۱۱- موضوع جذاب دیگری که با آن برخورد کردم واژه “پروار” است به معنی “محلی که جانوارن را در آن نگه می‌دارند تا فربه شوند.” پروار از parwār فارسی میانه به معنی “قلعه”، “ارگ”، جای محصور”، “حصار”، “پیرامون” و “اطراف” آمده است. جالب این است که این معنای آخر، همان معانی تقریبی “باغ” هستند. “باغ” هم ارتباط با پیرامون و حصار و جای محصور شده دارد.

parwār خود از pari-vārana ایرانی باستان و از ریشه var به معنی “در برگرفتن”، “پوشاندن” و “احاطه کردن” است. باز هم جالب است که var (ور) خودش به معنی باغ یا ارگ-باغ (باغ - شهر) است. مثلا ما “ور جمکرد” را داریم که به معنای باغی است که جمشید ساخت.

۱۲- یک معنی “پروانه”، “پیشرو لشکر”، “رهبر”، “راهنما” و “راهبر” است. فکر کنم این یکی برای راهنمایان گردشگری خیلی جالب توجه باشد.

۱۳- ریشه اصلی کلمه “پزشک”، به معنی “سخن گفتن است که بیانگر درمان از طریق “دعا” و “ورد” در دوران باستان است.

۱۴- اینکه اسم “پژمان” را انتخاب کنیم شاید خیلی شایسته نباشد، چون “پژمان” به معنی “افسرده”، ” بی رونق”، “غمناک” و “اندوهگین” است. ظاهرا صورت مخفف “پشیمان” هم هست.

۱۵- حدس زده می‌شود واژه “پسته” با “پستان” (به خاطر شباهتش با نوک پستان) در ارتباط است.

۱۶- شاید “پشه” از ایرانی باستان paxšaka مشتق شده باشد به معنی “بخش”، “ذره” و”خرده”

۱۷- “پشیمان” از paš-ē (به معنی بعد، پس، سپس) و mān از ایرانی باستان māna به معنی “سنجش”و “اندازه” تشکیل شده. بنابراین روی هم به معنی “آن‌که سپس می‌سنجد / اندازه می‌گیرد” است.

۱۸- واژه “پند” در فارسی میانه به معنی “راه”، “مسیر”، “طریق”، “پند” و “اندرز” است. path در انگلیسی به معنای “راه” با واژه “پند” در ارتباط است.

۱۹- ما به زبان بچه‌ها به گربه می‌گوییم “پیشی”. این واژه شاید مشتق از pīš به معنی ضمنی (پیش بیا) باشد. و شاید از “پوشَک” اخذ شده باشد که دز زبان بین‌النهرینی به گربه گفته می‌شده.

۲۰ - واژه “پهلوان” در فارسی به زبان‌های عربی و عثمانی راه یافته و از زبان عثمانی به برخی از زبان‌های اروپایی. برخی می‌گویند “بهلول” (مرد خنده رو، مهتر قوم) هم از “پهلوان” اخذ شده. در زبان بلغاری و صربی به “کشتی‌گیر” و “پهلوان” گفته می‌شود: pehliwan ولی در زبان رومانیایی pehlivan به معنی “حقه‌باز” و “شیاد” است.

۲۱- به بعضی از افراد “ضعیف” و “ناتوان” و “از کار افتاده” میگوییم “پیزوری”. “پیزوری” از “پیزور” اخذ شده که این معنی را می‌دهد: رستنی سست و بی‌دوام، رستنی بسیار باریک و ناتوان که بادزن از آن سازند.

ربط‌های زبانی

جمعه ۱۵ خرداد ۱۳۹۴

۱- “بادخَن” یک واژه فارسی است که آن را “رهگذر باد” معنی کرده‌اند. اما “بادخن” از “خن” به معنای “خانه و “سرا” + “باد” ترکیب شده. بنابراین “بادخن” لفظا به معنی “خانه باد” است. به نظرم این واژه پارادوکس ایجاد می‌کند، زیرا باد به جهت این‌که باید در رفت و آمد باشد و پویا، نه ایستا، اصولا بی‌خانمان است.

بد نیست بدانید که واژه window در انگلیسی به معنای ”پنجره”، از wind به معنای “باد” می‌آید. یعنی “پنجره” را جایی دانسته‌اند که باد از آن عبور می‌کند و از این لحاظ همان معنی “بادخن” را می‌دهد.

همین کلمه “باد” در زبان فارسی از vāt در فارسی میانه و از vāta در فارسی باستان می‌آید که با wind انگلیسی و آلمانی ریشه مشترک هندو اروپایی دارند.

۲- وقتی پیشینه و تاریخ صنعت گردشگری را بررسی می‌کنیم به زمانی می‌رسیم که افرادی برای تجارت به این سو و آن‌سوی دنیا سفر می‌کرده‌اند. این موضوع در ایران پیشینه‌ای غنی دارد. از دوران بسیار دور، تجارت و بازرگانی در ایران شناخته شده‌ بود. به نظر من، وجود کاروانسراها فصل مشترک سفر و تجارت در ایران است. این‌ها را گفتم تا به واژه “بازار” برسیم.

“بازار” از wāzār در فارسی میانه و از vahā ĉārna در فارسی باستان می‌آید. vahā از ریشه vah به معنی “داد و ستد کردن” و ĉārna (به معنی محل حرکت) از ریشه kar به معنی “حرکت کردن، به این سو و آن سو رفتن” آمده. درواقع “بازار” به معنی “به این سو و آن سو رفتن برای داد و ستد” آمده است.

در زبان سکایی هم “بازار” از vaha-vazana می‌آید که در آن vaha همان است که در فارسی به آن “بها” (به معنی ارزش و قیمت) می‌گوییم و vazana به معنی “محل گردش” یا “گردشگاه” از ریشه vaz به معنی “حرکت کردن” آمده است.

۳- “اردوان” به معنای “دارنده فروغ (ایزدی)” است. این واژه از ریشه Arta-bānu و bānu به معنی “پرتو” و “روشنایی” است.

bā معنی “درخشیدن” می‌دهد و واژه “بام” به معنی “صبح” و “پگاه” و “بامداد” از همین ریشه است. همچنین “بامی” که لقب شهر “بلخ” و به معنی “درخشان” و “درخشنده” است از همین ریشه bā است. bāmīk در زبان فارسی میانه به معنی “درخشان” و “شرقی” است و به‌نظر شهر “بامیان” (شهری در افغانستان) به این جهت به این نام شناخته می‌شده که در شرق ایران قرار گرفته.

۴- واژه‌های بسیاری در فارسی از ریشه vak به معنای “سخن گفتن” ساخته شده‌اند:

* “بانگ” از فارسی میانه vāng و از همین ریشه vak آمده.

* خود واژه “واژه” از همین ریشه vak است که با ریشه سانسکریت vācā ارتباط دارد.

* “فرواک” که یکی از شاهان اسطوره‌ای ایران قبل از “هوشنگ” است نیز ظاهرا از “فر” + “واک” تشکیل شده که به معنی کسی است که سخن گفتن را توسعه داده.

* “آواز” هم از همین ریشه vak است.

* حضور vak در “پژواک” هم کاملا محسوس است.

* جالب است بدانید که “گنجشک” تغییر یافته “بُنجشک” bun.jišk است. “بنجشک” از فارسی میانه vinčišk آمده که آن هم از ریشه vak مشتق شده.

۵- “بَبَک” ba.bak در زبان فارسی به معنای ۱- مردمک چشم و ۲- بچه است. شباهت میان babe و baby در زبان انگلیسی به معنای “بچه” با “بَبَک” جالب توجه است.

۶- “بُت” به معنای “صنم” و “مجسمه‌ای به شکل انسان، حیوان یا موجودات خیالی که برخی اقوام آن را می‌پرستیدند” از واژه but در فارسی میانه می‌آید.

جالب این است که but به معنای “بودا” هم هست. از آن‌جا که بوداییان، تندیس بودا را برمی‌افراشتند و آن را می‌پرستیدند، معنی “بت” و “صنم” با but طلاقی کرده.

موضوع جالب دیگر این است که خود “بودا” buddhá به معنی “بیدار”، “آگاه” و “خردمند” است، در حالی‌که بت و بت پرستی امروزه نوعی جهالت محسوب می‌شود.

اگر اشتباه نکنم، سال‌ها پیش وقتی کتاب “تاریخ تمدن” اثر ویل دورانت را مطالعه می‌کردم، دانسته بودم که واژه “پاگودا” pagoda (معماری مذهبی بودایی) از “بتکده” ایرانی گرفته شده و حالا خواندم که ضمن درست بودن احتمال قبلی، این احتمال هم وجود دارد که با تاثیرپذیری از bhagodī (لغت پراکریت) گرفته شده باشد.

باز هم جالب است که بدانید یکی از معانی “بهار” به معنای “بتخانه” و “آتشکده” است. این “بهار” از اصل هندی vihāra آمده. در شرق ایران روستاها و مکان‌هایی وجود دارد که این نام (بهار / وهار) را بر خود دارند.

۷- “بچه” bača مشتق از فارسی میانه wačag و ایرانی باستان vat-ča-ka و از ریشه vata به معنای “کوچک” آمده.

ظاهرا واژه “بَد” به معنای “نامطلوب”، “ناپسند”، “زشت” و “مقابل خوب” هم از vata به معنای “کوچک” آمده.

جالب این است که عبارت “بچه بد” عبارتی است که زیاد شنیده می‌شود، بدون این‌که بدانیم هر دو از یک ریشه‌اند.

۸- لغات بسیاری از ریشه bag به معنای “تقسیم کردن” و “اختصاص دادن” در زبان فارسی به وجود آمده که از آن جمله است “باغ” و “بغ” و “بخت”.

حتی به نظر می‌رسد لغت عربی “وقت” از baxta به معنای “{زمان} تقسیم شده” آمده باشد.

۹- “برابر” به معنای “معادل”، “مساوی” و “یکسان” لفظا به معنی “سینه به سینه” است. چراکه واژه “بَر” به معنی “تن”، “بدن” و “سینه” است.

۱۰- “باربَد” از مشهورترین موسیقی‌دانان و شاعران عصر ساسانی است. در مورد وجه تسمیه او گفته‌ها و نوشته‌ها کم نیست. اما ظاهرا نام او بی‌ارتباط با ساز “بربط” از فارسی میانه barbut نیست. “باربد” نوازنده بربط بود.

۱۱- مقابل “فروتن”، واژه “بَرتن” به معنای “متکبر” و “مغرور” و “سرکش” است.

۱۲- “بُرج” به معنای “کوشک” و “قلعه” ظاهرا با لغت آلمانی burg که از زبان لاتین آمده، به معنای “قلعه” و “دژ” بی‌ارتباط نیست.

۱۳- “بُرز” به معنای “بلند” از burz فارسی میانه به معنای “بلند” و “مرتفع” آمده است. “البرز” از hara bərəzaitī مشتق شده که باز هم معنی “بلندی” را در خود دارد. “فریبرز” هم به معنای “دارای بر و بالای دوست داشتنی” یا همان “خوش اندام” است.

۱۴- “بَرزن” به معنی “کوچه” و “محله” است که در ایرانی باستان varzana بوده. این واژه در فارسی باستان به vardana به معنای “شهر” تغییر پیدا کرده. تغییر “د” به “ذ” بسیار یافت می‌شود.

سوال من این است که شاید “وَرزنه” (شهری در استان اصفهان که به خاطر چادرهای سفیدی که بانوانش بر سر می‌کنند معروف است) به معنای “شهر” باشد و آن‌طور که نوشته‌اند با “ورز”  به معناب کشت و کار و کشاورزی در ارتباط نباشد.

۱۵- در نزدیکی شهر شیراز یک سایت باستانی با حجاری‌های روی کوه دیده می‌شود به اسم “بَرَم دُلَک”. “بَرم” به معنی “تالاب”، “استخر” و “چشمه آب” است. در “برم دلک” هم چشمه و تالاب وجود دارد (داشته). جالب است که بیشتر حجاری‌های ایرانی که بر روی صخره‌ها و کوه‌ها دیده می‌شوند در نزدیکی رودخانه، تالاب یا چشمه ایجاد شده‌اند.

۱۶- “برهمن” در سانسکریت به معنی “شاعر”، آوازه‌خوان” و “روحانی ناظر بر مراسم فدیه و قربانی” است.

به این فکر می‌کردم که احتمالا در دنیای باستان رابطه نزدیکی میان مقام معنوی و موسیقی برقرار بوده. مثلا “بخشی” به روحانی بودایی گفته می‌شود. اما به نوازندگان دوتار، سراینده‌ها و آوازخوان‌ها در شرق ایران هم “بخشی” می‌گوییم. و حضور بارقه‌هایی از دین بودا در شرق ایران کاملا مشخص و مورد تایید بسیاری از محققان است. در کردستان و کرمانشاه هنوز هم رابطه عمیقی میان معنویت و موسیقی برقرار است. کتاب “موسیقی و عرفان، سنت اهل حق” ترجمه “سودابه فضائلی” هم به این موضوه بی‌ارتباط نیست.

۱۷- ما در فارسی عبارتی داریم که می‌گوییم: “جگرم سوخت” یا “جگرم کباب شد”. بد نیست بدانید که در زبان لیتوانیایی و در زبان روسی، واژه “جگر” از فعل “پختن” مشتق شده‌اند.

۱۸- “بُسته” به معنای فندق است. عجیب این‌که خیلی شبیه “پسته” است و ما معمولا “فندق و “پسته” را با هم به کار می‌بریم. “بُسته” از فارسی میانه bistag به معنای “فندق” آمده.

۱۹- “تیشتَر” یا “تَشتَر” به معنی “ستاره شعرای یمانی” و “فرشته موکل باران” (در اوستا) است. ظاهرا این واژه تغییر یافته “بَشتَر” به معنای “فرشته موکل باران و نباتات” و معادل “میکائیل” است. “بشتر” هم به “بش” به معنی “زراعتی که با آب باران حاصل می‌شود” مرتبط است. خود “بش” با “بارش” و باران” بی‌ارتباط نیست.

۲۰- تا این‌جا فهمیده‌ام که واژه‌های زیادی هستند که در زبان فارسی معنی “شبنم” می‌دهند: “بُرخ” یا “بَرخ”، “بُشک” یا بَشک”، “بَشم”، “بَژم” و “ژاله” از این جمله‌اند.

برای واژه‌های “هوو” و “بزمجه” و “سد” (بند) هم مترادف‌های زیادی دیدم.

۲۱- واژه “بایرام” bāyrām به ترکی عموما به معنای “جشن‌های ملی و مذهبی” است. bāy+rām به معنی “رامش خدایی” یا “خرمی بغانی” است. این واژه از واژه‌های اصیل ایرانی است که بخش اول آن از “بغ” آمده. خیلی وقت‌ها “بغ” به “بی” تبدیل شده مثل “بغدخت” که به “بیدخت” تبدیل شده. “بیستون” هم از baga-stāna و لفظا به معنای “جایگاه خدا” است.

۲۲- “بُغز” با “بُغض” فرق دارد. “بغز” یعنی “غم شدیدی که منجر به گریه شود” و “بغض” به معنی “کینه” و “دشمنی” است. یعنی ما هم می‌توانیم در خودمان “بغز” داشته باشیم یا از دیگران “بغض”.

۲۳- ظاهرا “لیوان” تلفظ محلی شهر “لیقوان” است. و این “لیوان” (ظرف آبخوری) که ما می‌گوییم، اسم همین شهر است. لغت‌نامه دهخدا “لیوان” را از روستاهای “بندرگز” می‌داند.

۲۴- “بَلا” شاید با “بلایه” ارتباط داشته باشد. “بلایه” یعنی “کار بد” و “نامشروع” و “بلایگی” یعنی “فاحشگی” و “روسپیگری”. “بلا” در فارسی (نه در عربی که به معنای آزمون و امتحان و مشقت و سختی است) هم به معنی “فتنه” و هم کنایه از رفتار معشوق است.

۲۵- “بردیا” از ریشه bard (بلند بودن) و به معنای “متعال” و “بلندمرتبه” است.

۲۶- “داریوش” از فارسی باستان Dāraya-vauš و به معنای “دارنده چیزهای خوب” است. بخش دوم (vauš) همان است که امروزه به “بِه” (خوب، نیکو) تبدیل شده.

۲۷- امروزه “شاهکار” به “کار یا هنر برجسته” گفته می‌شود و “بیگاری” به “کار بی‌مزد”. اما بد نیست بدانید که “شاهکار” و “بیگاری” هر دو یک معنی دارند. “شاهکار” یعنی کاری که برای شاه انجام می‌شد و در قبال آن مزدی داده نمی‌شد. “بیگاری” هم کاری است که برای “بغ” (خدا، سرور، ارباب) انجام می‌شد و در قبال آن هم مزدی داده نمی‌شد.

۲۸- واژه “بیمه” با “بیم” به معنای “ترس” و “واهمه” بی ارتباط نیست.

زبان زیبا

جمعه ۸ خرداد ۱۳۹۴

۱- شاید فکر می کنید که واژه “فریبا” از “فریب” می آید و به معنی فریبنده است. خیر، اینچنین نیست. ریشه “فریبا”

Pari-ābā (پری آبا) و به معنی “دربردارنده فروغ” است.

همین جا هم بد نیست بدانید که یک معنی “آب” āb، “درخشندگی” است. بنابراین ممکن است رنگ “آبی” به نوشیدنی “آب” مربوط نباشد بلکه به معنای “ماده ای درخشنده” باشد. حتی در زبان عربی، “ازرق” به معنای “آبی، کبود”، از ریشه “زَرق” به معنی برق زدن و درخشش می آید.

۲- واژه “آبستن” از ریشه فارسی باستان ā-puÇa-tanú به معنی “تن پسر دار” (آنکه تنش حامل فرزند {پسر} است) می آید.

آیا این واژه ما را به این سوال که در ایران باستان اندیشه مردسالاری وجود داشته می رساند؟!

۳- میان مفهوم “آتش” و “تشنگی” در زبان های هند و اروپایی و غیر هند و اروپایی، رابطه برقرار است.

مثلا “تشنه” در زبان فارسی، Durst در زبان آلمانی و یا thirsty در زبان انگلیسی (هر دو به معنای تشنه) از ریشه ters (هند و اروپایی) به معنای “خشک شدن” و “خشک” می آید که به torris در زبان لاتین به معنی “توده آتش” و “شعله آتش” تبدیل شده اند.

در زبان عربی نیز میان “آتش” و “تشنگی” رابطه ای برقرار است: “لَهبان” به معنای “بسیار تشنه” از “لَهب” به معنای “شعله” و “زبانه آتش” می آید. لغت “حَرٌان” به معنای “تشنه” نیز از ریشه “حَرٌ” به معنی “حرارت” و “گرمی” است.

همینطور حدس زده می شود که واژه “عطش” در عربی به معنای “تشنگی” از “آتش” در زبان فارسی اخذ شده باشد.

۴- بال های بلند حشره “آخوندک” که همچون قبای بلند “آخوند” است در این نامگذاری بی تاثیر نبوده. اما جالب تر، موارد زیر است:

*** واژه mantis در انگلیسی به معنای “آخوندک” است که از ریشه یونانی به معنای “پیامبر” گرفته شده.

*** “آخوندک” در زبان روسی می شود bogomÓl که به معنی “ستاینده بغ” است. bog به معنی “بغ” (خدا) و بخش دوم از

molit′sya به معنی “نماز خواندن” و “عبادت کردن” مشتق شده.

۵- واژه “آزاده” به معنی نجیب و شریف و اصیل با واژه انگلیسی Gentle هم معنی است. اما بد نیست بدانید که “آزاده” از āzāt در فارسی میانه، و ā-zāta در ایرانی باستان و از ریشه zan به معنی “زادن” می آید. و Gentle هم از ریشه هند و اروپایی gen به معنای “زادن” مشتق شده. یعنی هر دو نه تنها هم معنی هستند بلکه ریشه مشترک هم دارند.

۶- یک واژه جالب در زبان فارسی وجود دارد که احتمالا نشنیده اید یا کم شنیده اید. این لغت “آژفنداک” āz.fandāk و به معنی “قوس و قزح” یا همان “رنگین کمان” است.

گفته می شود که این واژه از زبان ایرانی باستان azi-banda (اَژی بَندَ) گرفته شده که “اژدهابند” معنی می دهد. برخی هم می گویند که این واژه از āz از ریشه anČ به معنی “خم کردن” و “کج کردن” آمده. fandak هم در زبان خوارزمی به معنی “سَروَر”، “ایزد” و “خداوند” است. بنابراین “آژفنداک” می شود: “کمان خدا”

۷- واژه “آش” ظاهرا از ریشه as “آس” به معنی خوردن آمده. از همین رو واژه kahrkāsa “کرکس” به معنی “مرغ خوار” است. “کرک” به معنای مرغ است و این واژه در برخی از زبان های محلی ایرانی از جمله گیلکی وجود دارد.

شاید واژه “آشغال” به معنی فضولات و زباله با “آش” مربوط باشد. بنابراین “آشغال” یعنی آنچه که خوردنی نیست و دورافکندنی است.

۸- واژه “آفرین” به معنای “ستایش”، “مدح”، “تحسین” و “درود” از ریشه frĪ در زبان ایرانی باستان به معنی “ستودن”، “تحسین کردن” و “خشنود کردن” آمده. واژه های freund در زبان آلمانی و friend در زبان انگلیسی (هر دو به معنای دوست) نیز از همین ریشه (هند و اروپایی) مشتق شده اند.

۹- گل های “لاله” و “آلاله” نامشان به واژه “آل” به معنی “سرخگون” و “سرخ فام” مربوط است.

۱۰- واژه “آماردن” به معنی “شمردن”، “حساب کردن” و “اهمیت دادن” از ā پیشوند و mar به معنی “به خاطر سپردن”، “به یاد آوردن” مشتق شده. ریشه هند و اروپایی آن هم می شود mer. و این همان است که واژه لاتینی memor به معنای “متفکر”، “اندیشمند” و memory انگلیسی به معنی “یاد”، “خاطره” و “حافظه” از آن آمده.

۱۱- اگر پرسیده شود که “آوازه” به چه معنی است، احتمالا جواب می دهید “شهرت”. اما شاید ندانید که یک معنی “آوازه” می شود “مرداب”. بنابراین عبارت “آواز آوازه” می شود: “بانگ مرداب”

۱۲- “آهنگ” به معنی “نوا” و “ترانه” از ایرانی باستان ā-hanga، ریشه hang و از هند و اروپایی songˆho می آید. بنابراین می توان به آسانی تشخیص داد که واژه “آهنگ” در فارسی با song در انگلیسی و sang در آلمانی بی ارتباط نیست.

۱۳- واژه “ابد” به معنی “زمانی که آن را نهایت نباشد” از ریشه a-pād به معنی “بی پا” (بی پایان) است. در مقابل، واژه “ازل” به معنی “زمانی که آن را ابتدا نباشد” از a-sar به معنی “بدون سر” (بدون آغاز) معنی می دهد.

شگفت انگیز این است که در این معنی، زمان به مثابه موجودی (آدم) بی سر و بی پا دانسته شده. از آنجا که می دانم بسیاری از تقویم ها و گاهشماری ها با اندام انسان سنجیده می شود، پیدا کردن رابطه میان بدن و اندام انسان با زمان، موضوع بسیار جالب توجهی برای تحقیق و مطالعه است.

۱۴- “پاسارگاد” از فارسی باستان pārsārgada و یا pārsa-argada به معنی “اقامتگاه / مسکن پارسیان” است. بخش “پارسیان” واژه که مشخص است اما “ارگادا” همان است که امروز “ارک / ارگ” شده.

۱۵ - واژه “اَست”، فعل ربطی سوم شخص مفرد از مصدر فرضی “اَستیدن” با فعل is انگلیسی و ist آلمانی ریشه های مشترک هند و اروپایی دارند.

۱۶- گفته می شود واژه “دوستکان” به معنی “پیاله بزرگ / پیاله شراب” از زبان فارسی به زبان روسی رفته و بعدتر به شکل “استکان” دوباره از زبان روسی وارد زبان فارسی شده.

۱۷- در زبان عامیانه و به طنز به کسی که “قی” یا همان “استفراغ” کند، می گوییم: شکوفه زد!

ولی جالب است که بدانید “شکوفه / اِشکفه” واقعا به معنی “استفراغ” است. به بیت زیر توجه کنید:

هر شرابی که دوست ساقی نیست       جز خمار و شکوفه نفزاید

۱۸- “الفبا” را به عبارتی (به زبان عبری) شاید بتوان “طویله” معنی کرد. “الف” aleph به معنای “گاو نر” است و “با” Beth به معنای “خانه”. یعنی “الفبا” می شود “خانه گاو نر”. فکر می کنم به خانه گاو، چه نر باشد چه ماده می گویند، طویله.

۱۹- افغان ها و بلوچ ها به موجود “باردار”، “حامله” و “آبستن” می گویند: “امیدوار”

۲۰ - به نظرم اگر جامعه ای یا سازمانی به دنبال لوگویی باشد که از طریق آن بخواهد معنی “همبستگی” و “اتحاد” را ترویج کند می تواند از طرح “انار” استفاده کند. چون: “انار” از hadāna و یا در اصل از ham (با هم، متفق) + dāna (دانه، تخم) آمده است.

در زبان انگلیسی و فرانسه که به “انار”، pome granate گفته می شود، به معنی “سیب دانه دار” است.

۲۱- واژه “اَنبوسیدن” در فارسی جالب است، چون هم به معنی “به وجود آمدن” و “هستی یافتن” است و هم به معنی “پوسیدن”، “تباه شدن” و “از بین رفتن”

“بودن یا نبودن؟ مساله این است.” این دو روی سکه، در ایران یک واژه دارند.

۲۲- یک معنی دیگر “انجیر” که به اسم میوه می شناسیمش، “سوراخ” و “مقعد” است.

۲۳- ممکن است “هندسه” که خیلی ها فکر می کنند از زبان عربی است، از ریشه ham-dais باشد. dais به معنی ساختن و شکل دادن است.

۲۴- “انگشت” angušta از ریشه ang به معنی “خماندن” و “کج کردن” است. واژه لاتین angulus به معنی “زاویه” و “گوشه” و angle انگلیسی به معنی “زاویه” هم از همین ریشه است.

۲۵- “انگور” و صنایع مربوط به آن خیلی قدیمی است. در زبان عیلامی واژه an-kur-rak-kaš به معنی “چرخشت” (ابزار فشردن انگور برای شراب سازی) است.

“انگورک” هم به معنی “مردمک چشم” است.

۲۶- در زبان فارسی، هم “مهمان” داریم، هم “ایرمان”. مهمان که مهمان است، ولی ایرمان یعنی مهمان ناخوانده و طفیلی.

۲۷- ریشه “ایوان” به معنای “کوشک” و “قصر”، همان “آپادانا” (اَپَدانَ) appadāna است.

پی نوشت: منبع اصلی این نوشتار کتاب ۵ جلدی “فرهنگ ریشه شناختی زبان فارسی” اثر فوق العاده دانشمند گرامی “محمد حسن دوست” است. اما من گاهی واژه ها را با منابع دیگر هم تطبیق می دهم. همچنین سعی می کنم طوری واژه ها را انتخاب کنم و در دسته “زبان فارسی” که به تازگی در این سایت ایجاد شده، بگنجانم که الهام بخش و تفکربرانگیز باشد.

جالبالو

پنجشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۴

تا حالا دقت کردید که در خیلی از میوه های ما، واژه “آلو” به کار رفته:

آلو (هُلو) - آلوچه - آلبالو (که ظاهرا در اصل “آلوبالو” بوده و “آلوبالو” هم از “آلوی بوعلی” گرفته شده) - زردآلو - شفتالو - خرمالو

پی نوشت: یک دسته با عنوان “زبان فارسی” در سایت درست کردم که بعد از این دانسته ها و دریافت های مربوط به زبان فارسی را در آن بنویسم. نوشته کوتاه امروز، پیش درآمدی بود برای نوشته های بعدی در این دسته.