آرشیو ‘سفرنامه: رویا، سفر، خاطره’

۱۳) این سفر هم به خاطره تبدیل شد

پنجشنبه ۲۹ تیر ۱۳۹۱

امروز (۱۹ جولای) ساعت ۸ صبح به خانه رسیدم و یکراست به اتاقم رفتم تا چند ساعت استراحت کنم.

ساعت ۷ صبح امروز در فرودگاه امام خمینی با تمام مسافران خداحافظی کردم و می دانم که شاید برخی از آنها را هرگز دیدار نکنم.

به هرحال این سفر رویایی هم تمام شد و خاطره و تجربه هایش باقی ماند.

۱۲) شهرها مثل آدم ها هستند

چهارشنبه ۲۸ تیر ۱۳۹۱

یکی از دوستان برایم نوشته بود که برلین شهر سرد و بی روحی است. نمی خواستم باور کنم. با جَکی که قدم می زدیم، از او پرسیدم: “چنین گفته ای در مورد برلین حقیقت دارد.” گفت: “شهرها مثل آدم ها هستند. باید با آنها گفتگو کنی تا بفهمی چه چیزی در دلشان پنهان است.” و ادامه داد: “برلین از آن شهرهاست که باید درکشان کرد.”

حالا که سومین شب اقامتمان را در برلین می گذرانیم، می دانم که این شهر نه تنها سرد و بی روح و خسته کننده نیست بلکه برعکس شگفت آور و بسیار جالب توجه است. باید پای درد دل برلین نشست تا فهمید که او کیست.

شما را به گزارش تصویری برلین دعوت می کنم:

ادامه مطلب …

۱۱) دِرِسدِن

دوشنبه ۲۶ تیر ۱۳۹۱

دیروز (۱۵ جولای) پراگ زیبا را ترک کردیم و به سمت برلین آمدیم. در مسیرمان برای چند ساعتی در شهر دِرِسدن توقف کردیم.

اتفاقی که در این میان برای من مهم است، ابن بود که جکی کارل، دوست سوئیسی ام از ژنو به برلین آمده و قرار است این دو سه روز را با من و مسافرانم باشد. از این بابت خوشحالم.

گزارش تصویری از درسدن:

ادامه مطلب …

۱۰) دیدار پراگ از نان شب هم واجب تر است

شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۱

امروز ۱۴ جولای است و از ساعت ۱۰ تا ۱۶:۳۰ پراگ را پیاده و آرام و تنها گشتم. هوا فراتر از انتظار، عالی و روحبخش بود. نه نوشیدم و نه خوردم، فقط در این شهر گُم شدم.

به جواهر علاقه ای ندارم تا پراگ را به طلا، الماس، زمرد، یا هر چیز دیگری از این نوع نسبت دهم. در یک کلام، پراگ طعم بوسه های شیرین و پی در پی از لب معشوقِ زیبارویِ گل اندامِ خوش اخلاق را دارد.

ادامه گزارش تصویری پراگ

ادامه مطلب …

۹) شهر کافه و کافکا و کریستال (هنوز تمام نشده)

جمعه ۲۳ تیر ۱۳۹۱

می گویند جمعه ای که به سیزدهم ماه بیفتد، نحس است. البته که بنده باور ندارم.

به هر حال، امروز جمعه سیزدهم جولای است و من کمی وقت پیدا کردم که برای یکی دو ساعت تنها باشم و اندکی ذهنم را سامان ببخشم.

حالا در پراگ هستم. اما آنچه تاکنون (بعد از رویدادهای قبلی که نوشته ام) به طور خلاصه اتفاق افتاد این بود که ۱- وین را بهتر دیدیم، ۲- بنده و چند تن از همسفران به دیدار مزار سیاوش کسرایی و یادمان برخی از موسیقیدانان رفتیم، ۳- در وین با قیمت ۸۹ یورو یک اجرای اپرا از “موتزارت” را به مدت ۲ ساعت تجربه کردیم، ۴- وین را به مقصد پراگ ترک کردیم و در میان راه از شهر لدنیس و قلعه ی آن بازدید کردیم، ۵- به پراگ آمدیم.

در ادامه (امروز و فردا) ۱- پراگ را بهتر خواهم دید، ۲- برای امشب خودم را برای دیدار از اجرای “خیمه شب بازی” یا به عبارتی همان Dark Theatre  مهمان کرده ام (به قیمت ۲۰ یورو) و ۳- برای فرداشب نیز از رقص باله Swan Lake (به قیمت ۴۵ یورو) لذت خواهم برد.

گزارش تصویری از وین، قبرستان وین، لدنیس، پراگ:

ادامه مطلب …

۸) پراگ رویایی

جمعه ۲۳ تیر ۱۳۹۱

حالا که می نویسم در پراگ هستم و از سفرنامه و خیلی چیزهای دیگر که به کارم در تهران مربوط می شود، عقب هستم. اما همه ی این ها فدای سر پراگ.

باید برایتان بنویسم، اما هر وقت که وقتی پیدا کنم.

۷) http://kasrai.com

چهارشنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۱

در این پُست خبری از قال سفرنامه نیست، اما این حال، بخشی از سفرم است.

امشب را،

با پرسه زدن در هوای کسرایی سر می کنم.

بیوگرافی اش را می خوانم.

به عکس هایش نگاه می کنم.

و به صدایش گوش می سپارم.

امروز (وقتی نوشتن این پُست را شروع کردم آخرین دقایق دیشب بود و حالا صبح شده) قرار است به دیدارش بروم.

هرچه باشد روزگاری پیشتر بخشی از خودم را با شعر او شناختم:

در این پیکار،
در این کار،
دلِ خلقی است در مُشتم.
امید مردمی خاموش هم‌پُشتم.
کمانِ کهکشان در دست،
کمان‌داری کمانگیرم.
شهابِ تیزرو تیرم.
ستیغِ سربُلندِ کوه مأوایم.
به‌چشمِ آفتابِ تازه‌رس جایم.
مرا تیر است آتش‌پر.
مرا باد است فرمانبر.
و لیکن چارۀ امروز زور و پهلوانی نیست.
رهایی با تن پولاد و نیروی جوانی نیست.
در این میدان
بر این پیکانِ هستی‌سوزِ سامان‌ساز،
پری از جان بباید تا فرو ننشیند از پرواز.

۶) یک شهر با کیفیت (هنوز تمام نشده)

سه شنبه ۲۰ تیر ۱۳۹۱

ساعت ۱۵:۴۵ روز ۱۰ جولای است که من در اتاق شماره ۵۰۸ هتل چهار ستاره Courtyard Marriot نشسته ام و با پرداخت ۱۵ یورو برای استفاده از ۲۴ ساعت اینترنت برایتان می نویسم.

شما را به گزارش سفر (از دیروز صبح تا حالا) دعوت می کنم:

ادامه مطلب …

۵) آخرین شب در بوداپست

دوشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۱

۱- وقتی هنوز ۱۰ ساله بودم مجارستان را در حد این می شناختم که تیم فوتبال خوبی دارد و البته کمی با نام قهرمان افسانه ای فوتبال این سرزمین، پوشکاش آشنا بودم.

۲- وقتی ۱۴ ساله بودم با نام بوداپست به عنوان پایتخت مجارستان آشنا شدم و آن زمانی بود که مجید ترکان، کشتی گیر مازندرانی در مسابقات قهرمانی جام جهانی کشتی در این شهر قهرمان مدال نقره گرفت و هنگام برگشت به ایران، به دعوت پدرم یکراست از فرودگاه به منزل ما آمد. شب را در خانه ما سپری کرد و من برای صبحانه ی او، صبح زود به نانوایی بربری رفتم و نان خریدم. از این کار احساس قهرمانی می کردم. از آن وقت بوداپست را می شناسم.

۳- از ۱۴ سالگی ام، ۲۴ سال گذشته. امشب آخرین شبی است که ما در بوداپست اقامت داریم و من حالا (ساعت ۰۰:۳۰ - ۹ جولای) در حال نوشتن هستم. تازه از یک شبگردی در بوداپست برگشته ام و می توانم به شما بگویم که این شهر را دوست دارم.

با عکس های زیر، شبرنگ درمانی کنید:

۱

۲

۳

۴

۵

۶

۷

۸

۹

۱۰

باید رفت …

۴) جزیره مارگارت: ۸ جولای (هنوز تمام نشده)

یکشنبه ۱۸ تیر ۱۳۹۱

شما را به گزارش تصویری از گشت نیم روزه جزیره مارگارت دعوت می کنم:

ادامه مطلب …

۳) دیدار با بوداپست (هنوز تمام نشده)

شنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۱

دیروز بعد از نوشتن پُست قبلی، استراحت نکردم (برخلاف آنچه که نوشته بودم) بلکه دوش گرفتم و برای درک مکانی که در آن هستم، از هتل بیرون رفتم. کمی قدم زدم، عکس گرفتم، حال مردم و هوای شهر را جستجو کردم و به هتل برگشتم تا این مرتبه با چند تن از مسافرانم در شهر قدم بزنیم.

امروز (۷ جولای) هم طبق قرار قبلی با راهنمای محلی خانم به نام Nora یک گشت نیم روزه از ساعت ۹ تا ۱۳ در داخل شهر داشتیم.

کلاژ: از همه ی عکس هایی که تا حالا در بواپست گرفته ام.

ادامه مطلب …

۲) kkhotels

جمعه ۱۶ تیر ۱۳۹۱

در اتاق شماره ۵۰۴ هتل چهار ستاره kkhotels شهر بوداپست نشسته ام و با بهره مندی از اینترنت رایگان برایتان می نویسم:

داستان سفر به این ترتیب ادامه یافت که ما از فرودگاه امام خمینی تهران به فرودگاه آتاتورک استانبول آمدیم. پرواز به موقع انجام شد و مشکل خاصی به وجود نیامد.  اما در فرودگاه آتاتورک یکی از مسافرانم گفت دیابت دارد و انسولینش را فراموش کرده که بیاورد. یکی دیگر از مسافران کمک شایانی کرد تا بتوانیم از فرودگاه برایش انسولین تهیه کنیم. نهایتا نتوانستیم و به هرحال به سمت بوداپست پرواز کردیم تا شاید در بوداپست برای بیمارمان کاری انجام دهیم.

وقتی وارد هواپیما شدم فهمیدم که به غیر از گروه ما، یک زن و شوهر ایرانی دیگر در پرواز حضور دارند. اتفاقا صندلی هایشان کنار من بود. در تمام مدت یک ساعت  نیم پرواز با هم حرفی نزدیم. اما هنگامی که هواپیما در حال نشستن بود، شوهر که می دانست بنده هم ایرانی هستم، رو به بنده کرد و گفت: به نظر می رسد که اوضاع اقتصادی مجارستان خوب نیست.

گفتم: چرا؟

گفت: از حال و روز شهر پیداست.

گفتم” ما که هنوز وارد بوداپست نشده ایم، چطور شما متوجه شدید؟

گفت: معلوم است دیگر.

فهمیدم چقدر خنگم و ساکت شدم.

بالاخره به همراه گروه از هواپیما پیاده شدیم، از بخش کنترل گذرنامه عبور کردیم و چمدان هایمان را تحویل گرفتیم. اما در همین وقت متوجه شدم که از راهنمای محلی و اتوبوس خبری نیست. پیگری کردم و بالاخره بعد از حدود ۵۰ دقیقه که در فرودگاه وقتمان تلف شد، راننده اتوبوس را ملاقات کردیم.

در این حین و در فرودگاه از مسافران خواستم تا بخشی از ارزی که به همراه دارند را با ارز کشور مجارستان (Forint) تعوض کنند. بد نیست بدانید که تقریبا هر فورینت معادل ۱۰ تومان خودمان است.

بالاخره در هوای گرم بوداپست سوار اتوبوس شدیم و به سمت هتل حرکت کردیم. در مسیر کمی برای مسافران صحبت کردم و معارفه کوچکی هم انجام دادیم.

حالا می خواهم اندکی استراحت کنم، بعد دوش بگیرم و ساعت ۱۷ به لابی هتل بروم (الان ۱۳:۵۰ است) تا با مسافران در شهر قدم بزنیم.

هنوز هیچ ارتباطی با بوداپست برقرار نکرده ام. زود است.

۱) فرودگاه امام خمینی

جمعه ۱۶ تیر ۱۳۹۱

دقیقا ساعت ۳:۵۹ صبح ۶ جولای است. عدد ۱ را برای شماره ۱۰۰۰۴۵۴۲ پیامک کرده ام، آنها هم username و password را برایم پیامک کرده اند و حالا از اینترنت رایگان فرودگاه استفاده می کنم. بیشتر مسافرانم را دیده ام و از آمدن آنهایی که ندیدمشان مطمئن شده ام.

یک ایراد کوچک در همین آغاز سفر به وجود آمد که البته خیلی مهم نبود. درواقع قرار دیدار بنده با مسافرانم طبق روال همیشگی آژانس ایوار روبروی بانک سامان در طبقه دوم فرودگاه بود. اما ظاهرا از چندی قبل بانک سامان به طبقه اول تغییر مکان داده و بنده نمی دانستم که باید جلوی مکان فعلی بانک سامان بایستم یا به طبقه دوم بروم.

به هر حال، با تلفن زدن به مسافران، از آمدنشان مطلع شدم.

احتمالا پُست بعدی را در بوداپست خواهم نوشت. سفرمان آغاز شده است.