آرشیو ‘دانستنی های جالب’

طولانی ترین لغت در زبان انگلیسی

شنبه ۲ خرداد ۱۳۹۴

شاید شنیده باشید که antidisestablishmentarianism طولانی ترین واژه در زبان انگلیسی باشد، اما نیست.

طولانی ترین لغت این است: pneumonoultramicroscopicsilicovolcanoconiosis

این لغت، نام یک بیماری ریوی است که از گرد و غبار سیلیس حاصل می شود.

Mausoleum

شنبه ۶ مهر ۱۳۹۲

جالب است بدانید که کلمه‌­ی Mausoleum که در زبان انگلیسی “مقبره” یا “آرامگاه بزرگ” معنا می­‌شود از نام شاه Caria، شهری در ساحل غربی آسیای صغیر گرفته شده است.

نام این فرمانروا، Mausolus بود. وقتی در نیمه قرن چهارم پیش از میلاد از دنیا رفت، همسرش، Artemisia برایش مقبره باشکوهی در شهری به نام “هالیکارناسوس” که یکی دیگر از شهرهای ساحل غربی آسیای صغیر بود بنا کرد.

این بنای مقبره­ای، یکی از عجایب هفتگانه دنیای باستان قلمداد می­‌شود. هرچند از بنای مقبره اثری باقی نمانده است، اما واژه Mausoleum از آن روزگاران تا امروز به یادگار مانده است.

همسفرم بود

دوشنبه ۲۷ خرداد ۱۳۹۲

شخصی که در تصویر زیر می بینید، نامش “علی” و رییس انجمن تجار استان “سیواس” (در ترکیه) و همچنین رییس شورای شهر استانبول است. یکی دو منصب دیگر هم دارد.

روزی او به همراه تجار وارد لابی یک هتل می شود و متوجه می شود شخصی در گوشه ای از لابی نشسته و کفش مردم را واکس می زند. “علی” از واکسی خواهش می کند که جای خودش را به او بدهد. بعد از تجار می خواهد که اجازه دهند، او (علی) کفششان را واکس بزند. علی کفش همه تجار را (که خودش رییس آنهاست) واکس می زند و نفری ۱۰۰ لیر ازشان می گیرد. بعد همه پول را به واکسی می بخشد.

نمی دانم تا به حال شرح حال عارفان را خوانده اید یا نه. اگر نخوانده اید، توصیه می کنم نگاهی به کتاب “رساله قشیریه” بیندازید. با خودم فکر می کنم اگر “علی” در روزگار قدیم می زیست، حتما نامش در کتاب “رساله قشیریه” ذکر می شد.

منظورم این است که لازم نیست حتما عارف باشیم، بلکه هر روز فرصت این را داریم تا کارهایی انجام دهیم که لذتش تا ابد برایمان باقی بماند.

خودش وقتی کودک بود، کفش مردم کوچه و خیابان را واکس می زده.

حکایت باد صبا و هلیکوپتر زنگ زده

شنبه ۲۳ دی ۱۳۹۱

بسیاری از شما؛

حتما از تهران به سمت چالوس رفته اید.

حتما در این مسیر سد کرج را دیده اید.

و به احتمال بسیار آن هلیکوپتر زنگ زده ی آویزان از سیم ها بر فراز آب پشت سد را تماشا کرده اید.

اما یقین دارم؛

کمتر کسی می داند که این هلیکوپتر، یادمان همان سانحه هوایی است که در طی آن “آلبرت لاموریس”، کارگردان فیلم مستند “باد صبا” کشته شد.

بله، دقیقا در همین مکان و در سال ۱۹۷۰ میلادی هنگامی که “آلبرت لاموریس” بخش دوم فیلم “باد صبا” را فیلمبرداری می کرد، هلیکوپتر به کابل ها گیر می کند و او در اثر این سانحه جانش را از دست می دهد. چند سال بعد، پسر و همسرش بر اساس دست نوشته های او فیلم را کامل کردند.

به نظرم، این هلیکوپتر خودش می تواند سوژه جالبی برای یک فیلم مستند باشد.

آلبرت لاموریس: فکر می کنم مزارش در قبرستان “مون پارناس” پاریس باشد. این دفعه که به پاریس بروم سعی خواهم کرد از مقبره اش عکس بگیرم.

رامبرانت و مولانا

یکشنبه ۹ مهر ۱۳۹۱

جالب است بدانید که “رامبرانت” دو طرح نقاشی از “مولانا” کشیده است.

خودمان هم باید قدر خودمان را بدانیم

چهارشنبه ۵ مهر ۱۳۹۱

مون‎پلیه Montpellier شهر زیبایی است.

میدانی دارد به نام “پابلو پیکاسو”.

خیابانی در نزدیکی این میدان هست به نام “شیرین عبادی” Shirin Ebadi.

اندر حَرَم استاد

سه شنبه ۱۵ آذر ۱۳۹۰

این فتحعلیشاه آدم خیلی خوش شانسی بوده و هست. تا زمانی که زنده بود، حَرَم پرباری داشته و ظاهرا  بعد از مرگ هم از نعمات بی بهره نیست.

“ماجرا از این قرار است که سه تن از کارشناسان موزه ی “لوور” به نام های “کلود باشتود”، “پائولو وودز” و “سرژ میشل” در تدوین کتابی به نام سرزمین لوور (لوور آباد، لوورستان) Louvre Land سعی کردند تا از شاهکارهای هنری آن گنجینه ی بزرگ روایتی تازه به میان آورند.

این سه نفر پس از سال ها تحقیق و وسواس، از میان انبوه آثار، تصویری از فتحعلیشاه (اثر “میرزا بابا” ؟) را برگزیده و به این تابلو لقب “مسیو لوور” و یا به تعبیر ما “آقای لوور” داده اند تا در کنار تابلوی “مونا لیزا” (شاهکار لئوناردو داوینچی) که “مادام لوور” یا همان “بانوی لوور” می خوانندش، معادل جالب و درخوری یافته باشند.” (نقل از: مجله بخارا، شماره ۸۲، مرداد و شهریور ۱۳۹۰)

یکی از ویژگی های مونالیزا، لبخند مرموزش است. در این نقاشی صورت و گردن و بخش بالایی سینه ی مونالیزا کاملا مشهود است. درصورتی که در تصویر فتحعلیشاه، ریش پرپشتش بخش وسیعی از صورت (از جمله دهانش) و همه ی گردنش را پوشانده.

به نظرم تنها چیزی که احتمالا فتحعلیشاه را آزار می دهد این است که هر روزه تماشاگران بسیاری برای دیدار مونالیزا به لوور هجوم می آورند و به همین دلیل خاطر همایونی از تجمع مردمان در حَرَمش آسوده نیست.

از کوچکی اتفاق تا شیرینی خاطره

دوشنبه ۱۴ آذر ۱۳۹۰

گفت: آه استاد، غبار شدم و روی کُت شما نشستم.
گفتم: کاش اشک بودید و در چشم من می‎نشستید.
گفت: کاش لبخندی بودم و روی لب‎تان می‎نشستم.

شبی در یک مهمانی فروغ فرخزاد برای لحظه‎ای روی لبه‎ی کُت پروفسور محسن هشترودی نشست. دیالوگ شیرینی که در بالا خواندید ماحصل آن اتفاق کوچک است.