داستانک

گَردهای سلبریتی

خوشگَرد از برادرش ولگرد دو میکرون کم‌حجم‌تر بود و سه دسی ثانیه کوچکتر. هر دو گَرد بودند و گِرد. در میان ۱۰ به توان ۱۰۰ گَرد دیگر، فقط این سه برادر در گوگل برای‌ گردش‌هایی که می‌کردند به شهرت رسیدند. یادم رفت که نام برادر سوم را بگویم؛ هرزه گرد! اتفاقا هرزه گرد بزرگترین برادر …

آزادی گیوتین

سوپرانو چنان دراماتیک شده بود که اشک از چشمان ناپلئون سوم جاری شد. در راه بازگشت از سالن اپرا، شاه به مجسمه آپولو نگاهی انداخت. انگار آپولو تمام روز، قبل از فلق تا بعد از شفق ساز زده بود. صدای موسیقی چنان رسا بود که ضجه‌های هکتور به گوش آشیل نمی‌رسید که او را بیرون …

چهار تن

اودیپوس زیر صلیب ایستاده بود. همچنان که به بدن عریان مسیح نگاه می‌کرد، در فکر حل معمای جدیدی غیر از معمای ابوالهول بود. قضییه چهارپا و دوپا و سه پا را فهمیده بود، اما یک پای صلیب را نه. در همین حین سن جورج به تاخت از راه رسید و از اسبش پیاده شد. نیزه سرباز …

اسطوره‌ی سوررئال

بالاخره با جستجوی بسیار عنکبوت را پیدا کردم. با خیال راحت گوشه کم نور ذهنم تار تنیده بود. خوب که براندازش کردم، متوجه چیزی شدم. عجب! پس قصه‌هایی را که من هر روز می‌بافم، او می‌دزدد. قصه‌های من معمولا آبکی است، به همین خاطر بود که عنکبوت همه‌اشان را مثل رخت از تارهایش آویزان کرده …