آرشیو ‘داستانک’

اسطوره ی سوررئال

شنبه ۲۹ شهریور ۱۳۹۳

بالاخره با جستجوی بسیار عنکبوت را پیدا کردم. با خیال راحت گوشه کم نور ذهنم تار تنیده بود. خوب که براندازش کردم، متوجه چیزی شدم. عجب! پس قصه هایی را که من هر روز می بافم، او می دزدد. قصه های من معمولا آبکی است، به همین خاطر بود که عنکبوت همه اشان را مثل رخت از تارهایش آویزان کرده بود. شاید خشک شوند.

کورمال کورمال به یکی دو تا از قصه ها دست زدم و قطره های آب را حس کردم.

بویی در فضا پیچید.

لعنتی!

این ها آب نبود، قطرات اسپرم کیومرث بود.

در این لحظه عنکبوت چنان خیره نگاهم کرد که ترسیدم بپرسم یعنی این همه مدت قانون جاذبه در ذهنم کار نکرده؟!

راستش خوب شد نپرسیدم. واقعا خوب شد این سوال احمقانه را نپرسیدم.

یادم آمد این همه قصه از گیاه و جانور و انسان وقتی روایت شد که نطفه کیومرث داخل زمین رفت. زمین هم که خودش مرکز جاذبه است. حالا که این قصه ها اینجا هستند، آهان، ..

پس من به مرکز زمین آمده ام.

بگو چرا فضایش شبیه همان فضای قصه های دوزخی است که در کتاب دانته خوانده بودم.

اوه، نکند این ها هم قصه های من نباشند! یعنی این همه راه که نه، بیراه، به خاطر قصه های دیگران آمده ام؟!

در این هنگام عنکبوت صدایم کرد.

گفت: باید الفبا یاد بگیری.

گفتم: الفبا؟!

گفت: همین حالا، برای فهم دنیای مردگان.