خيلي كوتاه، كمي ادبي

عابر بانک سورئالیستی

وقتی آدم به “کاتالونیا” برود، آثار “خوان میرو” را در کف پیاده‎روی “رامبلا” ببیند و زندگینامه “دالی” را هم بخواند، کمی، شاید فقط کمی حق داشته باشد که با “سورئالیست‎ها” همذات‎پنداری کند… داستان از این قرار است که امروز مردی را دیدم با دیدگاه سورئالیستی… بگذارید در قالب یک سناریو این اتفاق را برایتان تعریف …

تراژدی آموختن

این که در زیر می‎خوانید کوتاهترین و در عین حال طولانی ترین نمایشنامه‎ی دنیای ماست. اثری که آفریدم و دوستش دارم. ………………………………………………………………………………. – یک دیدنی عریان سعی می‎کند اصواتی را از دهانش خارج کند: آ… ب… – یک نادیدنی امر می‎کند: آآآدم از بببهشت بیرون شو. ………………………………………………………………………………. تفسیر: این نمایش فقط دو بازیگر دارد که …

در سوگ آن سه درخت توت

این طرف‌ها خیلی وقت است عقرب دیده نشده، چراغ راهنمایی و رانندگی از دور سوسو می‌زند، آن روسپی پشت پنجره ایستاده، به آسمان که نگاه کنی یادت می‌آید صحنه‌ی قربانی شدن گوسفندهای زیادی را به تماشا نشسته ای، این همان مردی است که فکر می‌کنم دزد باشد، دورترک کودکان دست می‌زنند، برگ‌ها می‌سُرایند، گربه پی …

تا

پیش نوشت: این متن وقتی (به صورت اتوماتیک) در معرض دید شما قرار خواهد گرفت که من در سفرم و هیچ دسترسی به اینترنت ندارم. اما امشب، یعنی در همان شبی که قرار است فردایش به سفر سه روزه بروم می نویسمش تا … ادامه ی “تا” را نگویم بهتر است. بهتر است. اما این …