خيلي كوتاه، كمي ادبي

در سوگ آن سه درخت توت

این طرف‌ها خیلی وقت است عقرب دیده نشده، چراغ راهنمایی و رانندگی از دور سوسو می‌زند، آن روسپی پشت پنجره ایستاده، به آسمان که نگاه کنی یادت می‌آید صحنه‌ی قربانی شدن گوسفندهای زیادی را به تماشا نشسته ای، این همان مردی است که فکر می‌کنم دزد باشد، دورترک کودکان دست می‌زنند، برگ‌ها می‌سُرایند، گربه پی …

تا

پیش نوشت: این متن وقتی (به صورت اتوماتیک) در معرض دید شما قرار خواهد گرفت که من در سفرم و هیچ دسترسی به اینترنت ندارم. اما امشب، یعنی در همان شبی که قرار است فردایش به سفر سه روزه بروم می نویسمش تا … ادامه ی “تا” را نگویم بهتر است. بهتر است. اما این …

در این حضور سخت سرد سرطانی

وقت می‌خواهم، تا بیاندیشم، تا بیاندیشم، تا بیاندیشم… به تمام لحظه‌های فراموش شده، به این تن فرتوت، به این عاطفه‌ی مسخِ خداداد، به این روح پرتلاطم، خفه، به این رنجودگی خودخواسته‌ی تمام ناشدنی، به این سفرهای دروغ، دروغ، دروغ، به نبودن، به نابودن، به نابودی، به این گام‌های بی‌کلام، به این سایه‌ی ناجور، به این …