آرشیو ‘خيلي كوتاه، كمي ادبي’

wow

یکشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۱

ببین!

عنکبوت-بانو نشسته در تارهای تنیده.

وَه!

چه قلعه دختری!

تنهایی خجسته

چهارشنبه ۱۵ آذر ۱۳۹۱

دست در دست هم،

به دریا می‌نگریستیم.

دیگرانی آن‌جا نبودند و جز ماه کسی ندید که ما،

من بودم و عروسکی درست شبیه به خودم نشسته در کنارم.

فراموشی جمعی ما

دوشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۱

کشورم،

این اتاق تاریک غول‎آسا،

نه آیینه‎ای دارد و نه یک لنز،

عاجز از حتی ثبت یک لحظه تاریخی.

مهمترین اتفاق آسمان شهر من

جمعه ۲۰ مرداد ۱۳۹۱

طناب،
تنها یک متر پایین‎تر از آفتاب،
بی‎هیچ آرزویی،
بی‎هیچ پیراهنی که آویزان شده باشد از آن
با سکوت گیره‎های زبان‎بسته خود را سرگرم کرده.

گیره‎ها،
دور و نزدیک از هم،
بسان خری بی‎بار، بی‎کار
لِنگ در هوا باقی مانده‎اند.
بی‎هیچ هیجانی، شهوتی یا عاشق‎شدنی
تحت اراده‎ی یک خط راست بی‎تجربه‎اند.

و آفتاب،
آن‎قدر گیج است
که نمی‎داند نباید بیهوده بتابد.
نمی‎داند این‎جا کسی حتی عرق نمی‎کند.

می‎دَرانَدَم

یکشنبه ۱ مرداد ۱۳۹۱

در آن دَم، هر دَم

که بوم سیاه خاطرت

در میان سرخ خیالم

شعله می‎گیرد،

تکه‎هایش را، بازمانده‎هایش را،

با اشک‎های آبی عاطفه دوباره نقاشی می‎کنم.

قطره

یکشنبه ۲۷ فروردین ۱۳۹۱

زمین هرگز روی خودش را نمی بیند

جز

در خرده شکسته های آینه ی باران

عابر بانک سورئالیستی

دوشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۱

وقتی آدم به “کاتالونیا” برود، آثار “خوان میرو” را در کف پیاده‎روی “رامبلا” ببیند و زندگینامه “دالی” را هم بخواند، کمی، شاید فقط کمی حق داشته باشد که با “سورئالیست‎ها” همذات‎پنداری کند…
داستان از این قرار است که امروز مردی را دیدم با دیدگاه سورئالیستی…
بگذارید در قالب یک سناریو این اتفاق را برایتان تعریف کنم:

“زخم بدجوری که بر روی بینی‎اش دیده می‎شد، احتمالا در یکی از آن تلوتلو خوردن‎ها و یک‎دفعه به زمین افتادن‎ها -به زمین افتادن‎های روزمره آدمیزاد- ایجاد شده بود.
وقتی دیدمش دندان‎هایش را چندین مرتبه –به شیوه آدم‎های متمدن- با سرعت به‎هم رساند تا کار جویدنش زودتر تمام شود. همان‎طور که به مقصدش در همان چند قدمی –مقصد گاهی در چند قدمی است- نزدیک شد، آدامسی که در دهانش بود را با انگشتان سبابه و شست –این انگشت‎ها همیشه برای مالکیت پیش‎قدم هستند- از دهانش بیرون آورد.
بعد –همیشه کاری برای “بعد” هست که باید انجامش دهیم- با کمر خمیده که حالتی از آدمیزاد شبیه به پسرعمو میمون را تداعی می‎کرد، و چشمان نه‎چندان باز که حالت همیشگی آدمیزاد است، سیگار روشن –روشنی از آن دست که برای رد گم کردن برخی از تاریکی‎ها خوب جواب می‎دهد- که یادگار دوران مکیدن نوزادی است را از دهانش دور کرد و بر روی عابر بانک گذاشت. عابر بانک نبود، صندوق صدقات بود -حالا چه فرقی دارد مگر-.
بعد –گفتم همیشه کاری برای “بعد” هست که باید انجامش داد- ملی کارتش را درآورد. ملی کارتش یک سیخ بود -این روزها ملی کارت‎ها یا ملی کارها یا کارهای ملی، هیچ فرقی با هم ندارند، همه‎اشان یک سیخ هستند که به بدن دیگران فرو می‎کنیم-. عرض می‎کردم که سیخ حدود ۴۰ سانتی‎متری را از جیب احتمالا سوراخ شده‎اش – همه‎ی جیب‎ها آخرش سوراخ می‎شوند- درآورد. آدامس را -به عنوان کد رمز، کد رمز را معمولا در جای دیگری نگه می‎دارند و او در دهانش نگه داشته بود، امن‎ترین جای ممکن- به یک سرش چسباند، به اطراف و از جمله به بنده نگاهی -از آن نگاه‎هایی که آدم‎ها معمولا در هنگام دریافت پول از عابر بانک‎ها به دیگران می‎کنند- انداخت. کارتش را وارد عابر بانک کرد. با کنکاشی در حسابش، نهایتا پولش را برداشت کرد و رفت.
چند قدمی که رفت یادش آمد که رسیدش را بردارد. برگشت، سیگار خاموش شده‎ -تمام شده- را برداشت.”

پی‎نوشت: جریان هنری “سورئالیستی” با تاکید بر عناصر بصری و با استفاده از ضمیر نیمه‎هشیار و یا تصورات رویایی و با یک روش مبتنی بر اصول واقع‎گرایی آثار خود را به نمایش می‎گذارد.

این سه نفر

یکشنبه ۹ بهمن ۱۳۹۰

آن سیب!

خدا رقیب آدم است

بر سر تصاحبش

بدون ویرایش

شنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۰

آن شَبَه،
به قداست نشستن آراسته شد

هِی، هِی، هِی،
چه بسیط است،
چه سکوتی دارد،
و این منم که مچاله می‎شوم.

به صداقت درد ندیدم هرگز

چهارشنبه ۲۳ آذر ۱۳۹۰

روحم،

و بوی هر دَم تازه‎،

و این تازه‎دَم،

تازیانه،

پی‎نوشت: این نوشته، نقطه‎ی آخر خط ندارد، تنها ویرگول‎هایی برای تکرار،

تراژدی آموختن

دوشنبه ۱۴ آذر ۱۳۹۰

این که در زیر می‎خوانید کوتاهترین و در عین حال طولانی ترین نمایشنامه‎ی دنیای ماست. اثری که آفریدم و دوستش دارم.

……………………………………………………………………………….

- یک دیدنی عریان سعی می‎کند اصواتی را از دهانش خارج کند:
آ
ب

- یک نادیدنی امر می‎کند:
آآآدم از بببهشت بیرون شو.

……………………………………………………………………………….

تفسیر: این نمایش فقط دو بازیگر دارد که یکی عریان و دیگری نادیدنی است. یکی نماینده ی طبقه ی فروتر و دیگری نماینده ی طبقه ی فراتر جامعه هستند. عریان بودن یعنی “بودن با تمام وجود” و نادیدنی یعنی “اجرای دستور بی چون و چرا، قدسی”. آن که تداعی گر “بودن با تمام وجود” است سعی می کند دانش را فرا بگیرد. و فراگیری اش با یادگیری الفبا (آ…ب) است. در اینجا او نمود عینی “می اندیشم پس هستم” است. او سعی دارد یادگیری دانش را با کلمه آغاز کند. اما دیگری می داند که دانش نهایتا او را به حد نهایی آدمیت و در پی آن شناخت زیبایی (بهشت) می رساند و از آن پس دیگر، فراتر در پرده ی نادیدنی نمی تواند باقی بماند. بنابراین با همان ابزار شناخت دانش (الفبا) یعنی آ در آدم و ب در بهشت دستور بیرون رانده شدن از حیطه را می دهد. با این وجود، تکرار آ به صورت آآآ و تکرار ب به صورت ببب نوعی لرزش و ترس از آینده را برای آن برج عاج نشین تداعی می کند.

تفسیر امروزی: فرادست نمی گذارد که کتاب، موسیقی، فیلم و اینترنت باکیفیت در جامعه پدیدار شود. چراکه در اینصورت زیبایی شناخته می شود و در پس آن آزادی و دوموکراسی رخ می نمایند. بنابراین بهتر است اصلا این یهشت دیده نشود و طبقه ی فرودست عریان باقی بماند. با این حال، این عریان رانده شده، می رود و کتاب و موسیقی و فیلم و اینترنت باکیفیت می یابد و …

سوال: آیا واقعا عریان، رانده شد یا خودخواسته رفت؟ آیا واقعیت تحریف نشده؟ این خود موضوع دیگری است برای اندیشیدن و آموحتن.

تصویر روز

چهارشنبه ۴ آبان ۱۳۹۰

باران

چاله ی کوچک آب

تصویر گنجشکی در آن

همچون پرنده ای مهاجر

رد می شود.

خفگی خفگی خفگی

سه شنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۰

در این اتاق تاریک،

فرش تن را بی جهتی خاص بر زمین گسترانیده ام…

نگاه تار، هیچ نمی نمایدم،

و پود احساس گره نمی خورد.