خيلي كوتاه، كمي ادبي

مهمترین اتفاق آسمان شهر من

طناب، تنها یک متر پایین‎تر از آفتاب، بی‎هیچ آرزویی، بی‎هیچ پیراهنی که آویزان شده باشد از آن با سکوت گیره‎های زبان‎بسته خود را سرگرم کرده. گیره‎ها، دور و نزدیک از هم، بسان خری بی‎بار، بی‎کار لِنگ در هوا باقی مانده‎اند. بی‎هیچ هیجانی، شهوتی یا عاشق‎شدنی تحت اراده‎ی یک خط راست بی‎تجربه‎اند. و آفتاب، آن‎قدر گیج …

عابر بانک سورئالیستی

وقتی آدم به “کاتالونیا” برود، آثار “خوان میرو” را در کف پیاده‎روی “رامبلا” ببیند و زندگینامه “دالی” را هم بخواند، کمی، شاید فقط کمی حق داشته باشد که با “سورئالیست‎ها” همذات‎پنداری کند… داستان از این قرار است که امروز مردی را دیدم با دیدگاه سورئالیستی… بگذارید در قالب یک سناریو این اتفاق را برایتان تعریف …

تراژدی آموختن

این که در زیر می‎خوانید کوتاهترین و در عین حال طولانی ترین نمایشنامه‎ی دنیای ماست. اثری که آفریدم و دوستش دارم. ………………………………………………………………………………. – یک دیدنی عریان سعی می‎کند اصواتی را از دهانش خارج کند: آ… ب… – یک نادیدنی امر می‎کند: آآآدم از بببهشت بیرون شو. ………………………………………………………………………………. تفسیر: این نمایش فقط دو بازیگر دارد که …