خيلي كوتاه، كمي ادبي

چه خوب است که نخواهی دانست….

از واقعیت اکنون، این لحظه­ ها، بی ­پرده بگویم فراتر، این سال­ ها، گریزانم و راست اگر پندار کنم، درست اگر بگویم با شما، در پی افسون شدنم. در پی رازی که مبهوتم کند و در اندیشه ­ی بی­­ زمان دلدادگی فرو بَرَدَم. اینچنین نخواهد بود… چراکه جغرافیای ذهنم، انگار دیواری است کاهگلی، ترک خورده، …

به سلامتي خريت

– زن ن ن ن ن، جلوي دهانت را بگير. – نمي خواهم. دوست دارم هر چه دلم مي خواهد بگويم. مي خواهم حرف بزنم م م م م. – هر چقدر دلت مي خواهد حرف بزن. آنقدر حرف بزن تا بميري. منظورم از جلوي دهانت را بگير اين است كه كمتر بخور. – آهان! …

نمایش‌نامه

– مرد در اتاق را باز می‌کند و وارد می‌شود. – لباس‌هایش را درمی‌آورد. – یک‌راست به سمت تختخواب دو نفره‌ با بالش و ملحفه‌های سفید رنگ می‌رود. – زنی منتظرش است. – مرد به وظیفه تولید مثل عمل می‌کند. – سپس برمی‌خیزد که به سمت حمام برود. – زن ملحفه‌ای را به سمتش پرت می‌کند. – مرد …

مهمترین اتفاق آسمان شهر من

طناب، تنها یک متر پایین‎تر از آفتاب، بی‎هیچ آرزویی، بی‎هیچ پیراهنی که آویزان شده باشد از آن با سکوت گیره‎های زبان‎بسته خود را سرگرم کرده. گیره‎ها، دور و نزدیک از هم، بسان خری بی‎بار، بی‎کار لِنگ در هوا باقی مانده‎اند. بی‎هیچ هیجانی، شهوتی یا عاشق‎شدنی تحت اراده‎ی یک خط راست بی‎تجربه‎اند. و آفتاب، آن‎قدر گیج …