خيلي كوتاه، كمي ادبي

خانه‌ی روان

کلون تردید را بکوب، قدم بگذار به هشتی تشویش، ترس دالان را فرو بگذار، تجربه کن بیرونی انتظار را، تا به حیاط رهایی برسی. آنگاه در رویای اندرونی از پله‌های سرداب ناخودآگاه پایین برو. زمانی بعد، به امید معراج بام بالا بیا. زینهار! در این پایین و بالا شدن، از پنج دری احساس غافل نشوی. …

برنامه سفر: گلگشت

بیا قبل از اینکه به پایان «لاله واژگون» برسیم با نور «زنبق»، به پیشواز «سوسن چلچراغ» برویم. امروز درود «پامچال» به بهار را شنیدم. فردا هم قرار است «بنفشه» آسوده، «سنبل» محتاط و «سوسن» بی‌غم به تماشای شکوه «شقایق» بنشینند. این روزها شاید «صد تومنی» هیچ ارزشی ندارد اما به عشق آغوش «پیچ امین الدوله» …

واقعا؟!

جیغ نزن “مهرگیاه”! توٌهم “قارچ” در اثر جاد‌وی “تاج الملوک” است. بوی خوش “شبدر” عشق را با موسیقی “نی” پاک درآمیز. به فلسفه “بامبو” بیندیش و به پشتکار “سرخس” فکر کن. همه چیز درست می‌شود!

خیال آباد

روز ابد، در فصل آخر کاوش تپه‌های باستانی خیال آباد، تکه دل‌های شکسته در هر گوری یافت خواهد شد. در دست همه‌ی آن گور به گور شده‌های دنیای پُرخیالی، مُهرهای مِهری پیدا می‌شود که از مِهرهای سر به مُهر، نقش‌های خیالی ساخته بودند. روز ازل، پیشگو اما گفته بود: «در دنیای پرخیالی، بر هیچ مِهری …

صفر هستی

  در زمان صفر، در آن تاریکی، از آن هیچ تنها، آن اَبر ناقابل انرژی، منبسط شد، ذراتی پدید آمدند، در جدال میان ماده و ضد ماده، اندکی ماده بقا یافتند. تو شکل گرفتی، من شکل گرفتم، بزرگ شدیم، سرد شدیم، ۱۰ دقیقه گذشت، ۱۰۰ سال نوری فاصله گرفتیم از هم.   حالا ۱۴ میلیارد …

من و سَندرُم‌هایم

یک اندام خیالی دارم که درد دارد،  در عین حال قصد دارد از من کنده شود و برود… با خودم فکر کرده‌ام چه بهتر که راهش را بِکِشد و برود. اما لعنتی نمی‌رود. عوضش درد دارد. این اندام دردمند از من مهاجرت نمی‌کند ولی “سندرم اولیس” را برایم به ارمغان آورده، جایی نرفته ولی ارمغان آورده. …