خيلي كوتاه، كمي ادبي

دن کیشوت در سفر

تیرهایِ برقِ جادهْ، در نگاهِ دن کیشوت گونه‌ی من، بسانِ همان برج‌های قلعه‌هایی هستند که از قضا، شهرهایِ خیالیِ پشتِ دیوارهایِ نامرئیِ آن‌ها، کاملا پیدایند. زنبورخوارهایِ (پرندگان) نگهبانْ، بین برج‌ها، روی سیم‌ها که راه میان برج‌هاست، نشسته‌اند و به نوبت پاس می‌دهند.

باده‌ی کتاب سحری

در مراسم کتاب نوشی، لاجرعه سَر نکشید که بد مستی می‌آورد. هر از گاهی چشم‌هایتان را ببندید و آن جام پر جوهر را در هوا برقصانید تا بوی گوهرش دماغ را جا بیاورد. در این «آیینِ دَرکشیدن»، در همه آنْ، خیال بازی کنید، و تا می‌توانید، شیرینی ولوله‌ی درونی این عیشِ مُدامِ «نوآموزی» را با …