خيلي كوتاه، كمي ادبي

آخر شب

آموختم از توالی سرد شب که هر سوسوی ستاره خوشامدگوی سفر صبح نیست. …………………………………………………… در هر طبقه کتابخانه وجودم، اثر انگشت یک دستبرد هست. از دست خودم، دیگر خاک نشسته بر خالی آن خانه. دستم را باید بُرید! …………………………………………………… پای که ریشه بدواند، دست که شاخه بپراکند، سر به وقتش میوه خواهد داد.

از آن صفحه به این صفحه

روزگاری پیشتر در صفحه کاغذ، هر پنج انگشت ناظر قلم بودند که چه می‌نویسد. امروز اما تنها یک انگشت حروف صفحه نمایش را انتخاب می‌کند و می‌فشارد. چهار انگشت دیگر آن پشت از بی‌خبرانند. این است که از انشای هیات تحریریه به دیکته سردبیر رسیدیم.

واگویه‌های شب‌های زمستان

هر شب به امیدی نگاهی به زاویه‌ای از هیچ و در آخر هیچ! ………………………………… این جلاد که خود، خویش است، که پاره می‌کند و پراکنده وجود را، و نمی‌گذارد “همه” باشد، خود قربانی جلاد دیگری است که او نیز خود وجودی دیگری است در آستانه تکثری بی مقدار …………………………………… لب فشرده‌ام تا سخن نگویم، اما …

متن ناتمام

در هنگامه مستی که افسانه می سرودم از آبادی های کهن هیچ نمی دانستم که در زمان خماری به گوژپشتی بدل خواهم شد در شهر ملال تازه دانستم حادثه خارق العاده ای نبود آن فرتوت که افسونگر می پنداشتمش تازه دانستم سرنوشتمان بر باد رفته بود از همان آغاز شگفت نبود، شکوه نداشت پیروز نبود، …

چند عاشقانه

فکرم را هاشور میزنم، زلف تو نمایان می شود. ……………….. زیر چتر سایه بان مژه های تو، خاطرخواه خاطره های با تو بودنم. ……………….. پیچک کوچک انگشتانت، در آسمان ذهنم، سبز شده اند. ……………….. معجون اندیشه ام اثری نداشت، دمنوش وجودت کجاست؟ ……………….. بوی دریا می آید، حتم دارم دستی به آب زده ای و …

چه خوب است که نخواهی دانست….

از واقعیت اکنون، این لحظه­ ها، بی ­پرده بگویم فراتر، این سال­ ها، گریزانم و راست اگر پندار کنم، درست اگر بگویم با شما، در پی افسون شدنم. در پی رازی که مبهوتم کند و در اندیشه ­ی بی­­ زمان دلدادگی فرو بَرَدَم. اینچنین نخواهد بود… چراکه جغرافیای ذهنم، انگار دیواری است کاهگلی، ترک خورده، …