آرشیو ‘خيلي كوتاه، كمي ادبي’

صبوری

دوشنبه ۲۹ شهریور ۱۳۹۵

تا این دوشیزه سفید زمستان واقع نشود، سبز زفاف بهار فقط خیال است.

در این بن بست

شنبه ۹ مرداد ۱۳۹۵

غم غارغار کلاغ غروب، به پاییز وجودم راه نشئه زمستان سستی را نشان می دهد.

پایان

یکشنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۴

خانه ام درد می کند.

دوره گردی ام را می نویسم.

آیینه های کاغذی!

چهارشنبه ۱۹ فروردین ۱۳۹۴

پشت هر صندلی هواپیما پاکتی هست.

این به من یادآوری می کند که گاهی همه امان می توانیم تهوع آور باشیم، به ویژه در بلندپروازی هایمان!

متن ناتمام

سه شنبه ۵ اسفند ۱۳۹۳

در هنگامه مستی که افسانه می سرودم از آبادی های کهن

هیچ نمی دانستم که در زمان خماری

به گوژپشتی بدل خواهم شد در شهر ملال

تازه دانستم

حادثه خارق العاده ای نبود آن فرتوت که افسونگر می پنداشتمش

تازه دانستم

سرنوشتمان بر باد رفته بود از همان آغاز

شگفت نبود، شکوه نداشت

پیروز نبود، درخشش نداشت

بلکه گمشده ای بود در شب، آمیخته به خطاهای تکبر

تازه دانستم

خفته در گورستانیم، همه

لنگرهامان پوسیده، شهوتمان رنگ تقدس مالیده

قلمروهایمان به بلوا آلوده، همیشه

قریحه امان تنگ آمده، فکرمان به جفنگ آمده

به برکت انتظار، گشته ایم بیمار

گشته ایم بیمار، گشته ایم بیمار.

چند عاشقانه

دوشنبه ۱ دی ۱۳۹۳

فکرم را هاشور میزنم، زلف تو نمایان می شود.

………………..

زیر چتر سایه بان مژه های تو، خاطرخواه خاطره های با تو بودنم.

………………..

پیچک کوچک انگشتانت، در آسمان ذهنم، سبز شده اند.

………………..

معجون اندیشه ام اثری نداشت، دمنوش وجودت کجاست؟

………………..

بوی دریا می آید، حتم دارم دستی به آب زده ای و تکانش داده ای.

………………..

دریا امروز در خانه احساست را کوبیده، من دومین نفرم.

؟

سه شنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۳

بگذارم به حساب آسایش یا اضطراب هیزم،

زمان میان دو ضربه پی در پی تبر را؟

چه خوب است که نخواهی دانست….

شنبه ۳۰ فروردین ۱۳۹۳

از واقعیت اکنون، این لحظه­ ها، بی ­پرده بگویم فراتر، این سال­ ها، گریزانم و راست اگر پندار کنم، درست اگر بگویم با شما، در پی افسون شدنم. در پی رازی که مبهوتم کند و در اندیشه ­ی بی­­ زمان دلدادگی فرو بَرَدَم.

اینچنین نخواهد بود…

چراکه جغرافیای ذهنم، انگار دیواری است کاهگلی، ترک خورده، که سرخی فراموش شده ­اش، سرخی بر باد رفته­ اش، اثر رنگ و رو رفته ­ی شراب کهنه ­ای بر خود دارد که از کوزه ­ی رِند مست رقصنده در کوچه ­ای تراویده.

تنها چنان هوشیارم که دریافتم دیر زمانی است که در خوابم، دیر وقتی است که کهنه ­ام. قدیمی­ شده ­ام.

حال، آری، همین حالا در انتظار پرتو نه چندان پر رمق و نه چندان پر نور مهتابم، که بتابد بر این پنجره ­ی مالیخولیایی وجود گَرد گرفته ­ام که چگالی روانم را برنمی ­تابد و هر آن­چه هذیان است به تو، آری به تو، همان تو که نخواهی دانست هرگز، برملا می ­کند.

چه خوب است که نخواهی دانست….

از سوءتفاهم بیزارم

یکشنبه ۲۶ آبان ۱۳۹۲

دلم می­خواهد آنقدر راه بروم تا برسم به ستیغ کوهی که آن دختربچه­ ی پنج ساله نقاشی کرده…

بنشینم آن بالا،

رو به روح آدم کنم و بگویم:

“یک سیگار بده بکشیم.”

اغوای زمان اغواگر

شنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۲

ای لحظه،

ای رهگذر کوچه ها،

می خواهم دعوتت کنم

به اتاق خوابم،

به خوابم،

بخوابم.

امروز عصر

شنبه ۱۷ فروردین ۱۳۹۲
چه خوش داشت
برگ باکره‌ی شمشاد
حضور عریان باران را

به سلامتی خریت

دوشنبه ۱۶ بهمن ۱۳۹۱

- زن ن ن ن ن، جلوی دهانت را بگیر.

- نمی خواهم. دوست دارم هر چه دلم می خواهد بگویم. می خواهم حرف بزنم م م م م.

- هر چقدر دلت می خواهد حرف بزن. آنقدر حرف بزن تا بمیری. منظورم از جلوی دهانت را بگیر این است که کمتر بخور.

- آهان! کمر باریک می خواهی. آخ، من بدبخت نمی دانم که هنوز جنس دومم. آخ!

نمایش‌نامه

دوشنبه ۲ بهمن ۱۳۹۱

- مرد در اتاق را باز می‌کند و وارد می‌شود.

- لباس‌هایش را درمی‌آورد.

- یک‌راست به سمت تختخواب دو نفره‌ با بالش و ملحفه‌های سفید رنگ می‌رود.

- زنی منتظرش است.

- مرد به وظیفه تولید مثل عمل می‌کند.

- سپس برمی‌خیزد که به سمت حمام برود.

- زن ملحفه‌ای را به سمتش پرت می‌کند.

- مرد تامل می‌کند.

- بعد به سمت حمام می‌رود. اما دوش نمی‌گیرد. خودش را با ملحفه دار می‌زند.