خيلي كوتاه، كمي ادبي

صفر هستی

  در زمان صفر، در آن تاریکی، از آن هیچ تنها، آن اَبر ناقابل انرژی، منبسط شد، ذراتی پدید آمدند، در جدال میان ماده و ضد ماده، اندکی ماده بقا یافتند. تو شکل گرفتی، من شکل گرفتم، بزرگ شدیم، سرد شدیم، ۱۰ دقیقه گذشت، ۱۰۰ سال نوری فاصله گرفتیم از هم.   حالا ۱۴ میلیارد …

من و سَندرُم‌هایم

یک اندام خیالی دارم که درد دارد،  در عین حال قصد دارد از من کنده شود و برود… با خودم فکر کرده‌ام چه بهتر که راهش را بِکِشد و برود. اما لعنتی نمی‌رود. عوضش درد دارد. این اندام دردمند از من مهاجرت نمی‌کند ولی “سندرم اولیس” را برایم به ارمغان آورده، جایی نرفته ولی ارمغان آورده. …

باختیم انگار

از پادشاهی دماوند تا به جمهوری زاینده رود از چشم انداز آن گنبد مینا تا به جریان این جوی می، چه اسطوره‌های زمستانی به بهانه‌ی بهارهای افسانه‌ای شنیدیم. اما حالا دیگر می‌دانیم: نمایش خون سیاوش، حکایت آشنایی است از سایه‌ی پیکرهای نصب شده بر سردر هفت شهر بی‌عشقی. حالا می‌دانیم: از زمان قماربازی مولانا، چنان …