خيلي كوتاه، كمي ادبي

متن ناتمام

در هنگامه مستی که افسانه می سرودم از آبادی های کهن هیچ نمی دانستم که در زمان خماری به گوژپشتی بدل خواهم شد در شهر ملال تازه دانستم حادثه خارق العاده ای نبود آن فرتوت که افسونگر می پنداشتمش تازه دانستم سرنوشتمان بر باد رفته بود از همان آغاز شگفت نبود، شکوه نداشت پیروز نبود، …

چند عاشقانه

فکرم را هاشور میزنم، زلف تو نمایان می شود. ……………….. زیر چتر سایه بان مژه های تو، خاطرخواه خاطره های با تو بودنم. ……………….. پیچک کوچک انگشتانت، در آسمان ذهنم، سبز شده اند. ……………….. معجون اندیشه ام اثری نداشت، دمنوش وجودت کجاست؟ ……………….. بوی دریا می آید، حتم دارم دستی به آب زده ای و …

چه خوب است که نخواهی دانست….

از واقعیت اکنون، این لحظه­ ها، بی ­پرده بگویم فراتر، این سال­ ها، گریزانم و راست اگر پندار کنم، درست اگر بگویم با شما، در پی افسون شدنم. در پی رازی که مبهوتم کند و در اندیشه ­ی بی­­ زمان دلدادگی فرو بَرَدَم. اینچنین نخواهد بود… چراکه جغرافیای ذهنم، انگار دیواری است کاهگلی، ترک خورده، …

به سلامتي خريت

– زن ن ن ن ن، جلوي دهانت را بگير. – نمي خواهم. دوست دارم هر چه دلم مي خواهد بگويم. مي خواهم حرف بزنم م م م م. – هر چقدر دلت مي خواهد حرف بزن. آنقدر حرف بزن تا بميري. منظورم از جلوي دهانت را بگير اين است كه كمتر بخور. – آهان! …

نمایش‌نامه

– مرد در اتاق را باز می‌کند و وارد می‌شود. – لباس‌هایش را درمی‌آورد. – یک‌راست به سمت تختخواب دو نفره‌ با بالش و ملحفه‌های سفید رنگ می‌رود. – زنی منتظرش است. – مرد به وظیفه تولید مثل عمل می‌کند. – سپس برمی‌خیزد که به سمت حمام برود. – زن ملحفه‌ای را به سمتش پرت می‌کند. – مرد …