خيلي كوتاه، كمي ادبي

من و سَندرُم‌هایم

یک اندام خیالی دارم که درد دارد،  در عین حال قصد دارد از من کنده شود و برود… با خودم فکر کرده‌ام چه بهتر که راهش را بِکِشد و برود. اما لعنتی نمی‌رود. عوضش درد دارد. این اندام دردمند از من مهاجرت نمی‌کند ولی “سندرم اولیس” را برایم به ارمغان آورده، جایی نرفته ولی ارمغان آورده. …

باختیم انگار

از پادشاهی دماوند تا به جمهوری زاینده رود از چشم انداز آن گنبد مینا تا به جریان این جوی می، چه اسطوره‌های زمستانی به بهانه‌ی بهارهای افسانه‌ای شنیدیم. اما حالا دیگر می‌دانیم: نمایش خون سیاوش، حکایت آشنایی است از سایه‌ی پیکرهای نصب شده بر سردر هفت شهر بی‌عشقی. حالا می‌دانیم: از زمان قماربازی مولانا، چنان …

این متن در ذهن خواننده ادامه دارد …

وقتی، آسیاب فکر مَردم را دیدم که در جا می‌زد تا نوبت نشاط آن باغ نادیده بهشتی از راه برسد. تصمیم گرفتم، از  اضطراب پل بی‌معماری گذر کنم تا بلندای دروغ معبد برج تاجران قصه‌ی هبوط آدم را اندازه بگیرم. برای این منظور، جاده گرم شهوانی فرش را تجربه کردم تا بدانم معنای خنکای غسل …

در وصف بهار

*در اندیشه بودم، که نقطه تلاقی زمان بهار را در راستای مکان بلندای اُلَمپ تا قعر تارتاروس، بیابم. از دوره کلاسیک تا عصر باروک، این ایده در طرح کمدی الهی دانته و نقشه بهشت گمشده میلتون، پیگیری شده و البته هنوز بی‌جواب است. *باید اقرار کنم، فارغ از افکار مابعدالطبیعی، بهار متخصص انقلاب مخملی است …