خيلي كوتاه، كمي ادبي

جنگ و صلح

شیارهای مغزم، خاکریزهای جنگ است. آنجا پُشته‌های بسیاری است از باورهای کُشته. انگار نیروهای کمکی از راه نرسیدند زیر فشار آتشبار اشتباهات. از بلندای بوی بد، چنین بر می‌آید که اجساد افکار سخت و نامنعطف دیروز، فاسدانه نرم شده‌اند امروز. با این حال، فهمیده‌ام، صلح دروغ هر صبح است و من هر شب میدان جنگم …

به مناسبت روز اول پاییز

سجده به هر برگ زرد که هر یک مُهری است در محراب پاییز ………………………………………………………………….. خوش باد که سرخ نگه می‌دارم رُخ زرد آزرده‌ام را نه با سیلی که با فریب همپوشانی رَخت زرد پاییز ………………………………………………………………….. باز برگزید و برگرفت آن برگ طلا را، برگویید بر کوی و برزن که برگشت پاییز

خانه‌ی روان

کلون تردید را بکوب، قدم بگذار به هشتی تشویش، ترس دالان را فرو بگذار، تجربه کن بیرونی انتظار را، تا به حیاط رهایی برسی. آنگاه در رویای اندرونی از پله‌های سرداب ناخودآگاه پایین برو. زمانی بعد، به امید معراج بام بالا بیا. زینهار! در این پایین و بالا شدن، از پنج دری احساس غافل نشوی. …

برنامه سفر: گلگشت

بیا قبل از اینکه به پایان «لاله واژگون» برسیم با نور «زنبق»، به پیشواز «سوسن چلچراغ» برویم. امروز درود «پامچال» به بهار را شنیدم. فردا هم قرار است «بنفشه» آسوده، «سنبل» محتاط و «سوسن» بی‌غم به تماشای شکوه «شقایق» بنشینند. این روزها شاید «صد تومنی» هیچ ارزشی ندارد اما به عشق آغوش «پیچ امین الدوله» …

واقعا؟!

جیغ نزن “مهرگیاه”! توٌهم “قارچ” در اثر جاد‌وی “تاج الملوک” است. بوی خوش “شبدر” عشق را با موسیقی “نی” پاک درآمیز. به فلسفه “بامبو” بیندیش و به پشتکار “سرخس” فکر کن. همه چیز درست می‌شود!