آرشیو ‘تحقيق‌هاي آينده و كمك شما’

گردشگر - امپراتور

یکشنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۹۰

اگر دانشجوی جغرافیای جهانگردی یا برنامه ریزی توریسم بودم بر روی این موضوع کار می کردم:

بررسی مفهوم مرز و تاثیر آن بر گردشگری

بگذارید موضوع را کمی روشن کنم. “مرز” به مفهوم کنونی آن تا همین قرن پیش وجود نداشت. قدیم ترها به جای ”مرز” از مفهوم “سرحد” استفاده می شد. اگر بپرسید که فرق میان این دو چیست، جواب کارشناسان این خواهد بود که “سرحد” تمایل انسان به برون را القا می کند و “مرز” تمرکز به درون را تداعی می نماید. چراکه “سرحد” به منزله ی منتهی الیه قتوحات بود و “مرز” به مثابه ی محدوده.

سوال این است که این مفاهیم چه اثری در کمیت و کیفیت سفر داشته اند؟

باید بررسی کنیم در زمانی که کشورها مرزهایشان را با یکدیگر مشخص می کردند، فعالیت گردشگری چه دورانی را پشت سر می گذاشت. به طور مثال بنده متوجه شده ام که مرز بندی ایران با کشورهای همسایه از سال ۱۸۲۸ میلادی شروع شد و تا ۱۹۷۵ میلادی ادامه داشت. ضمن اینکه بد نیست بدانیم بیشترین مرزبندی ها در قرن بیستم اتفاق افتاده و این همان زمانی است که گردشگری به بلوغ رسید.

از طرفی وقتی به همین ایران خودمان بنگریم، متوجه می شویم که همیشه سفر کوچ گردان از یک منطقه به منطقه دیگر، با مفهوم “سرحد” همراه بوده است، حتی همین حالا.

موضوعی که معادله را کمی به هم می ریزد این واقعیت است که در سپیده دم هزاره ی جدید، رونق گردشگری در کشورهایی که مرزها را نادیده گرفته اند (کشورهای اروپایی)، بیش از هر جای دیگر در دنیا رونق یافته. چرا؟

بدون اینکه بخواهم به “چرا”ی بالا جواب بدهم می خواهم یک عقیده ام را با شما در میان بگذارم.

نظریه ام این است که امروزه سفر برای هر گردشگر به منزله ی فتح تک نفره است و او به این طریق مسالمت آمیز سرحدات امپراتوری اش را بدون جنگ و خونریزی وسعت می بخشد. شاید به همین دلیل است که خیلی ها تصمیم می گیرند به تمام دنیا سفر کنند. شاید به همین دلیل است که ضرب المثلی در فارسی داریم و می گوید: دنیا دیدن (گشتن) بهتر از دنیا خوردن است. ظاهرا طرح میل اولیه ی دنیا گشتن و دنیا خوردن مشابه است که البته در اجرا متفاوت می شوند.

چند روز پیش در اینترنت به سایتی برخوردم که هر کسی می توانست نام کشورهایی که به آن ها سفر کرده را علامت بزند و در نهایت نقشه ای از دنیا برایش کشیده می شد. در این نقشه کشورهایی که او به آن ها سفر کرده با رنگ دیگری مشخص می شد و نهایتا درصدی از وسعت سفرهایش در دنیا اعلام می شد. به طور مثال برای بنده اعلام شد که به ده درصد دنیا سفر کرده ام.  

می خواهم بگویم که سفر از یک زاویه، رابطه ی میان انسان و جغرافیاست. رابطه ی میان غریزه و محیط است. سفر شاید تلاقی انتزاع و واقعیت است.

پی نوشت: می دانم که منسجم سخن نگفته ام. این ها که گاهی می نویسم فقط ایده هایی خام است و جای بحث و بررسی فراوان دارد.

وقت اضافه

پنجشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۹۰

سفر با  مفاهیم “اروس” بیشتر درآمیخته است یا با مفاهیم “لوگوس”؟

گردشگری چطور؟ (اگر سفر را یک تجربه فردی تلقی کنیم و گردشگری را یک فعالیت اجتماعی)

این ها (سفر یا گردشگری؛ هر کدام) غریزی اند یا عقلانی؟

واقع گرایانه اند یا طرحی بر اساس ایده آل ها؟

سعی می کنم به این سوال ها فکر کنم.

دارم به این ها فکر می کنم

دوشنبه ۱۳ دی ۱۳۸۹

۱- به چگونگی رصد (فراخوان، جستجو،)، ذخیره (نوشتاری، دیداری، شنیداری)، آنالیز (دانشگاهی) و بهره برداری (به صورت کاربردی) از انواع تجربه ها در گردشگری فکر می کنم.

۲- به مفهوم میراث فکر کردم. بعد به مفهوم میراث زنده. رسیدم به میراث آن لاین. چگونه و به چه منظوری باید آن را تعریف کرد؟

۳- گردشگری دارای یک قدرت پنهان است. به آن می اندیشم. به قدرت نرم در رونق گردشگری. به کاربردش نیاز دارم.

نظری اجمالی به اسامی برخی از مکان‌ها

پنجشنبه ۱۷ تیر ۱۳۸۹

با نگاهی گذرا به اسامی شهرها و روستاها و برخی از مکان‌های تاریخی و طبیعی کشورمان، متوجه می‌شویم که اقلیم نقش مهمی در نامگذاری ایفا می‌کند. وجود پستی‌ها و بلندی‌ها، رودها، چشمه‌ها و دیگر اشکال طبیعی بهانه‌ای برای نام نهادن بر مکان‌هاست. 
به طور مثال می‌توانیم به شهرهای استان گیلان و مازندران نظر بیندازیم و این نظریه را مورد بررسی قرار دهیم.
 
شهرهای استان گیلان و مازندران در جنوب دریای مازندران و دامنه‌های البرز قرار گرفته‌اند. از آن‌جا که در برخی از مناطق فاصله‌ی میان کوه و دریا بسیار اندک است، پستی‌ها و بلندی‌های این دو استان در نزدیکی یکدیگر قرار دارند. همین موضوع باعث شده که نامگذاری بسیاری از مکان‌ها، به بالا و پایین، یعنی به موقعیت استقرارشان مربوط شود. اگر به اسامی رودسر، چابکسر، رامسر، بابلسر، انبارسر، امیرکیا سر، سخت‌‌سر، کشک‌سر، پره‌سر و از این قبیل توجه کنیم، متوجه می‌شویم که واژه‌ی «سر» به معنی بالا، به موقعیت مکانی آن‌ها اشاره می‌کند. به این معنی که این مکان‌ها در بالا یا یالاتر از مکان دیگری که با آن سنجیده شده‌اند جای دارند.
از طرفی اسامی توتکابن و تنکابن و از این قبیل با «بُن» همراه شده‌اند که به معنی پایین است.

اگر به نام‌های دو منطقه‌ی «چالوس» و «کندلوس» دقت کنیم و موقعیت آن‌ها را در ذهن به یاد بیاوریم، متوجه می‌شویم که یکی از آن‌‌ها در ارتفاعات و دیگری در نزدیکی دریا و در مکان پست واقع شده است. ظاهرا واژه‌ی «کَند» که در «کندلوس» دیده می‌شود، به معنای مرتفع و برجسته و واژه‌ی «لوس» به معنی سرزمین و آبادی است. بنابراین «کندلوس» به معنای سرزمین مرتفع و «چالوس» به معنی سرزمینی است که در چال (چاله) واقع شده و مکان مرتفعی نیست. در هر دو استان مکان‌های دیگری هم هستند که با «چال» همراه هستند.  کردیچال، گزناچال، کپورچال و مازوچال از این جمله‌اند.

در بررسی بیش‌تر، می‌توان به اسامی روستاها اشاره کرد که به موقعیت بالا و پایین آن‌ها نسبت به همدیگر اشاره می‌کند. در استان‌‌های گیلان و مازندران، اسامی «بالا محله»، «جار محله» (جار در زبان گیلکی به معنای بالا است)، «جیر محله» (جیر در زبان گیلکی به معنی پایین است)، «جیر دٍه» و از این قبیل یافت می‌شوند که تاییدی بر گفته‌های بالاست.  

جالب این است که بر خلاف گیلان و مازندران، وقتی با مکان‌هایی سروکار داریم که محل زندگی  ترکمن‌ها و آذری ‌زبان‌هاست، نام‌ها به جای موقعیت بالا و پایین با رنگ، و بیشتر با توجه به رنگ سیاه و سفید مشخص شده‌اند. به موارد زیر دقت کنید: آق ‌سو، آق ‌تپه، آق‌ قمیش، آق ‌قلا، آق ‌آباد، آق‌ بند و همچنین: قره میدان، قره‌ ناز، قره‌ نوده، قره شاه‌وردی، قره‌ بیل، قره محمد تپه، قره کلیسا، قره قشلاق و …

گاهی نیز اسامی مکان‌ها از اعتقادات دیرینه مردم یک منطقه سخن می‌گویند. به طور مثال، بخش مرکزی ایران از دیرباز و تاکنون، محل زندگی زرتشتیان بوده و یکی از ایزدان مطرح در دین زرتشتی، ایزد مهر است. حال با توجه به اسامی برخی از مکان‌ها در منطقه مرکزی ایران که از دوران کهن تا به امروز نامشان بدون تغییر باقی مانده، با موضوع جالبی مواجه می‌شویم: «مهرجرد» در نزدیکی اردکان و میبد و در واقع در نزدیکی یزد که شهر محل استقرار زرتشتیان است، جای دارد. «مهریز» نیز در نزدیکی یزد قرار گرفته است. «مهرگرد» که صورت دیگری از همان «مهرجرد» است در استان فارس و در نزدیکی سمیرم واقع است. «مهرنجان» نام روستایی در بخش کویری استان اصفهان است. نام این مکان‌ها یادآور باورهای مردم این دیار در سال های دور است.

آرش نورآقایی

خدایان سفر

پنجشنبه ۱۷ تیر ۱۳۸۹

داشتم به این موضوع فکر می‌کردم که آیا در دنیای خدایان، خدا یا خدابانویی برای سفر درنظر گرفته شده یا نه، که به نتایج زیر رسیدم:

Pasag: خدای سومری، محافظ مسافران

Hermes: خدای یونانی، خدای سفر، حامی سفر و جاده و مسافران و قوانین مهمان‌نوازی، محافظ مهمانان

Vulcan: خدای ایسلندی، خدای سفر

Tara: خدای‌بانوی هندو، در تبت به عنوان حامی سفرهای دریایی و زمینی شناخته می‌شود.

Nash’Geo: دقیقا متوجه نشدم که این اسطوره مربوط به کدام کشور است (شاید ایرلند)، خدای سفر و اکتشاف

SLOW TOURISM

پنجشنبه ۱۰ تیر ۱۳۸۹

۱- قبلا گفتم که در حال تحقیق بر روی این سوال هستم که “نسل بعدی گردشگران چه کسانی خواهند بود؟” سه‌شنبه‌ی هفته‌ی پیش در جمع اعضای انجمن صنفی راهنمایان گردشگری استان تهران، درباره‌ی همین موضوع صحبت کردم که البته ناتمام باقی ماند.

۲- در این هفته و هفته‌‌ی گذشته در چندین جلسه‌ی پیاپی شرکت کردم که هدف آن‌ها ۱-ایجاد «بانک گردشگری» و ۲-ایجاد «باشگاه گردشگری ایرانیان» بود. به نظرم هر دو اتفاق‌های خوشایندی خواهند بود.

۳- هر دو موضوع فوق وادارم کرد که بر روی «آینده‌ی گردشگری» و «گردشگری آینده» مطالعه کنم. در این میان به نتایج جالب توجهی رسیدم که می‌خواهم یکی از آن‌ها را برای شما بازگو کنم:

از سال ۲۰۰۷ به بعد، یک ایدئولوژی جدید در گردشگری رخ داده که من تا به حال نشنیدم کسی در ایران از آن سخن بگوید. این فلسفه و ایدئولوژی را به نام SLOW TOURISM مطرح کرده‌اند. در واقع بعد از تئوری SLOW LIFE و SLOW FOOD و …، حالا صحبت از SLOW TOURISM است.

تئوری SLOW TOURISM از نگرشی نو در گردشگری سخن می‌گوید. این‌ ایدئولوژی عنوان می‌کند که شهروندان باید از طبیعت، چشم‌انداز‌ها، فرهنگ، تاریخ، سنت‌های بشری و … به نحو شایسته‌ای لذت ببرند. این ایده، در واقع یک قدم به جلو حرکت کردن در راستای توسعه پایدار و مسئولیت‌پذیری در گردشگری است. در این تئوری حمایت از ارزش‌های مقصد، حفظ سنت‌ها، آشنایی گردشگران با جامعه محلی، شناخت مقاصد جدید، توجه به تنوع فرهنگی و زیست‌محیطی، تشویق گردشگران و ساکنان بومی به شناخت هرچه بیشتر از یکدیگر و در پی آن پذیرش عادت‌های نامانوس همدیگر، تشویق به مهمان‌نوازی و … مطرح است.

پی‌نوشت: امروز، پنج‌شنبه، ۱۰ تیر ۱۳۸۹ موضوع SLOW TOURISM را به عنوان پایه و اساس مرام‌نامه‌ی «باشگاه گردشگری ایرانیان» مطرح کردم که مورد پذیرش اعضای جلسه قرار گرفت و امیدوارم که اجرایی شود.

stan-

جمعه ۷ خرداد ۱۳۸۹

امشب یک موضوع جالب نظرم را جلب کرد. آیا تا به حال به این فکر کرده‌اید که چرا نام بین‌المللی کشورهای شرقی ایران به «ستان» یا stan ختم می‌شود؟ نگاه کنید:

Afghanistan-Kazakhstan-Kyrgyzstan-Turkmenistan-Uzbekistan-Pakistan-Tajikistan

در فرهنگ‌نامه‌ها‌ی انگلیسی، Stan را این‌گونه معنی کرده‌اند:

 ”from Pers. -stan “country” from Indo-Iranian *stanam “place

یعنی: از لغت فارسی «ستان» (استان؟) به معنی «کشور» (شهر) و از اصل هند و ایرانی «استنم» به معنی مکان. و به نظر می‌آید واژه‌ی Stand در انگلیسی به معنای «ایستادن» و «ایست ‌کردن» و «ماندن» و «توقف کردن» و «قرار گرفتن» و «بودن» از همین ریشه است.

در فارسی «ستان» به معنی مکان و جایگاه، و با واژه یهلوی «استان» به معنی اجزای تشکیل دهنده‌ی یک ایالت، کوره، و روستا هم ریشه است.

این‌که نام بین‌المللی کشورهای شرق ایران بر خلاف کشورهای غرب و جنوب، با واژه‌ی فارسی «ستان» ختم می‌شود به نظرم خیلی جالب آمد (نام بین‌المللی ارمنستان و گرجستان و انگلستان و هندوستان و عربستان و … به گونه‌ای دیگر است). شاید این موضوع بتواند در پیدا کردن رابطه‌ی بیشتر میان زبان و اسطوره و دین و فرهنگ ایران با کشورهای شرقی مفید باشد.

فکرهای عجیب

چهارشنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۳۸۹

۱- دلم می‌خواهد به افکار مولانا رجوع کنم و با همه‌ی ارادتی که خودم و هموطنانم به این مرد بزرگ داریم، برخی از اشعار او را که به تخریب اندیشه‌های دیگران‌ پرداخته مورد بررسی و تحلیل قرار دهم. این مرد با «علم تجربی» مشکل داشت و کمی عقب‌ماندگی به مردم ما تحمیل کرد.

“پای استدلالیون چوبین بود / پای چوبین سخت بی‌تمکین بود”، حق نداشت این را بگوید. حق نداشت.

۲- اگر بخواهیم یک موزه مردم‌شناسی برای تهران دو قرن اخیر طراحی کنیم باید به سبک زندگی تهرانی‌ها در این سال‌ها توجه کنیم. به نظرم آمد در این موزه باید از سبک زندگی لوطی‌‌ها و جاهل‌‌ها طرح‌هایی در ذهن داشته باشیم. از کفتر بازی، معرکه گیری و …، حتی باید ترافیک امروزه تهران را در نظر داشته باشیم و آن را به نحوی نمایش بدهیم.

۳- به شعارهای ICOM به مناسبت روز جهانی موزه‌ها در سال‌های اخیر توجه کنید:

۲۰۱۰ “Museums for social harmony”
2009 “Museums and tourism”
2008 “Museums as agents of social change and development”
2007 “Museums and Universal Heritage”
2006 “Museums and young people”
2005 “Museums bridging cultures”
2004 “Museums and Intangible Heritage”
2003 “Museums and Friends”
2002 “Museums and Globalisation”
2001 “Museums: building community” 
۲۰۰۰ “Museums for Peace and Harmony in Society” 
۱۹۹۹ “Pleasures of discovery”
1998-1997 “The fight against illicit traffic of cultural property”
1996 “Collecting today for tomorrow”
1995 “Response and responsibility”
1994 “Behind the Scenes in Museums”
1993 “Museums and Indigenous Peoples”
1992 “Museums and Environment”

می‌خواهم طی یک نوشتار، تاثیر این شعارها را در جامعه‌ی ایران بررسی کنم. مخصوصا این شعار آخری برایم خیلی جالب است. اصلا می‌خواهم بدانم چگونه مسائل فرهنگی می‌تواند در جامعه‌ی ما هماهنگی به وجود بیاورد. می‌خواهم بدانم از تمام اشیای موزه‌ها که مربوط به ایران است، کدام اشیا می‌توانند به وحدت فکری ما کمک کنند و از طرفی احساس شدید ناسیونالیستی در ما به وجود نیاورند.

موضوعاتی برای اندیشیدن

دوشنبه ۲۳ فروردین ۱۳۸۹

۱- چرا بیش‌تر سنگ‌نگاره‌ها و کتیبه‌هایی که از دوران باستان و اسلامی در ایران باقی مانده در کنار آب قرار دارند؟ از دوران هخامنشی، اشکانی و اسلامی در بیستون - از دوران ساسانی و قاجاری در تاق بستان - از دوران ساسانی در نزدیکی قلعه دختر و تنگه چوگان - از دوران قاجار در تنگه‌واشی و چشمه علی ری - … اگر جواب این باشد که به خاطر این حجاری‌ها و کتیبه‌ها در کنار آب قرار دارند که کاروانیان و رهگذران آن‌ها را ببینند، شاید جواب غلطی نباشد، اما در مورد تنگه‌واشی چه می‌توانیم بگوییم؟ قابل ذکر است که برخی از همین حجاری‌ها و کتیبه‌ها، همچون نقش رستم امروزه در کنار آب نیستند، اما شاید در آن روزگاران بودند.

۲- احساس می‌کنم که در تفکرات مردم باستان، تن درخت به مثابه‌ی تن آدمی بوده است. در نقاشی‌ها می‌بینیم که این برگ درخت است که به عنوان پوشش بدن آدمی در نظر گرفته می‌شده، به ویژه در داستان آفرینش و هبوط آدم. موضوع خوبی برای بررسی است.

۳- در ایران بناهای بسیاری هستند که به برج «چهل دختر» معروفند و همگی هم داستانی تقریبا مشابه دارند. به این فکر می‌کنم که فهرست همه‌ی این برج‌ها را بنویسم، موقعیت مکانی‌اشان را بررسی کنم، داستانشان را روایت کنم و نتیجه‌گیری کنم که چرا چهل دختر با هم باید در یک برج یا قلعه باشند؟ برج و دختر (باکرگی) و چهل با هم چه ارتباطی دارند. البته رابطه‌ی میان قلعه و دختر را می‌دانم، همچنین می‌دانم که بعضی از پل‌ها و شهرها و چشمه‌ها و بناهای دیگر هم هستند که با نام دختر به کار برده می‌شوند. صرف‌نظر از ارتباط دختر با آناهیتا که نظریه‌ی آقای باستانی پاریزی است، احساس می‌کنم که یک توجه جدید و یک تحقیق نو مورد نیاز است. می‌توان این نام‌گذاری‌ها را از زوایای دیگر مورد بررسی قرار داد.

کتیبه‌ی بیستون

چهارشنبه ۱۹ اسفند ۱۳۸۸

مرور مختصری بر کتیبه بیستون کردم و علاوه بر سوالاتی که در نوشته‌‌ی قبلی به آن‌ها اشاره کردم، موضوعات و سوالات دیگری نظرم را جلب کرد که در این‌جا بیان می‌کنم. همچنین ایده‌‌ای هم دارم که شاید بتوان آن‌ را اجرایی کرد.

در همان سطرهای ابتدایی کتیبه، داریوش می‌گوید:
“و داریوش شاه اعلام می‌کند: پدرم ویشتاسپ (است)، و پدر ویشتاسپ، ارشامه و پدر ارشامه، اریارمنه، و پدر اریارمنه، چیش پیش، و پدر چیش پیش هخامنش.” (سنگ‌نبشته‌ی داریوش بزرگ در بیستون، ترجمه و تفسیر: فرانسواز سورینی، کلاریس هرن اشمیت، فلورنس ملبرن لابا، برگردان از فرانسه به فارسی: دکتر داریوش اکبرزاده)
از طرفی می‌گوید:
“داریوش شاه اعلام می‌کند: هشت شاه از تخمه‌ام، پیش‌ترشاهی را در اختیار داشته‌اند، من نهمین شاه هستم. ما به گونه‌ی پشت سر هم شاه هستیم…” (سنگ‌نبشته‌ی داریوش بزرگ در بیستون، ترجمه و تفسیر: فرانسواز سورینی، کلاریس هرن اشمیت، فلورنس ملبرن لابا، برگردان از فرانسه به فارسی: دکتر داریوش اکبرزاده)
۱- با بررسی جملات بالا متوجه می‌شویم که داریوش خودش را نهمین شاه از سلسله‌اش می‌داند ولی با برشمردن پنج تن (با خودش شش نفر) از پدران و اجدادش به هخامنش می‌رسد.
دیگر این‌که:
۲- داریوش در کتیبه‌اش از ۲۳ دهیو (کشور) که او شاه آن‌هاست نام می‌برد.
۳- ایده‌ی بدی نیست اگر بتوانیم جغرافیای کتیبه‌ی بیستون را به صورت نقشه در اختیار گردشگران و دوستدارن تاریخ و فرهنگ قرار دهیم. منظورم این است که مکان و نام فعلی شهرها و کشورهای اشاره شده در کتیبه بیستون را مشخص کنیم و از آن یک نقشه بسازیم و در اختیار علاقمندان قرار دهیم.
۴- داریوش در کتیبه‌اش یک مرتبه شرح مفصلی از شورشگران و سرکوبی آن‌ها می‌دهد و بلافاصله بعد از اتمام این شرح، دوباره نام شورشگران و مکانی که آن‌ها شورش کردند را ذکر می‌کند. گویی چکیده‌ای از شرح ماوقع را دوباره در انتهای کتیبه ذکر می‌کند. چرا؟
۵- در کتیبه‌ی بیستون از نوع شکنجه‌ی داریوش باخبر می‌شویم؛ او از بریدن بینی و گوش و زبان و کندن گوش شورشیان و همچنین تیر (یا میخ) در مقعد فروکردن صحبت می‌کند.
۶- با خواندن کتیبه‌ی داریوش متوجه می‌شویم که حتی برخی از سربازان گارد شاهنشاهی هم بر علیه او شورش می‌کنند.
۷- کتیبه‌ی بیستون از این جهت ارزشمند است که اسامی بیشتر ماه‌ها به زبان فارسی باستان در آن ذکر شده است.
۸- سوال اساسی این است که چرا داریوش این‌همه اصرار دارد که دیگران (کسانی‌که بعد از او مفاد کتیبه‌اش را می‌خوانند) باور کنند که او توانسته در مدت ۱ سال، ۱۹ نبرد انجام دهد و ۹ شاه را اسیر کند. آیا واقعا این کار انجام شده؟ از مفاد کتیبه این‌طور استنباط می‌شود که حتی گارد شاهنشاهی هم شورش کرده، حال داریوش با چه امکانات و سپاهیانی در یک سال ۱۹ نبرد می‌کند و در همه هم پیروز می‌شود و ۹ شاه را در یک جغرافیای وسیع (ماد، بابل، ایلام، ارمنستان،…) به بند می‌کشد؟ شاید اتفاق افتاده باشد، اما باور کردنش آسان نیست. تازه در این یکسال پر از جنگ، وقت دارد که اسیران را شکنجه کند و دار بزند و معابد را هم بازسازی کند و …
۹- در کتیبه‌ی بیستون از یک اخلاق ایرانیان (منظورم اخلاق مدیران و رهبران و شاهان است) که تا به امروز هم دیده می‌شود، باخبر می‌شویم:
 ”…در هیچ کدام از شاهان پیشین، که تا دیر زمان بودند، کرده‌ای به اندازه‌ی آنچه که من با اراده‌ی اورمزد در یک سال کردم، نیست.” (سنگ‌نبشته‌ی داریوش بزرگ در بیستون، ترجمه و تفسیر: فرانسواز سورینی، کلاریس هرن اشمیت، فلورنس ملبرن لابا، برگردان از فرانسه به فارسی: دکتر داریوش اکبرزاده)
۱۰- داریوش در کتیبه‌اش از شش مرد پارسی که در کشتن گئومات مغ او را یاری کرده بودند سخن به میان می‌آورد و نام آن‌ها را یک‌یک ذکر می‌کند. این مورد در نوع خودش جالب توجه است.

طرح چند سوال از روی بیکاری

دوشنبه ۱۷ اسفند ۱۳۸۸

امشب گیر دادم به کتیبه‌ی بیستون تا ببینم چه موضوعات تازه‌ای می‌توان از آن برداشت کرد. راستش برای نوشتن و گفتن حرف‌های زیادی دارم که بعدا می‌نویسم، اما چند سوال اساسی برایم پیش آمد که در این‌جا مطرح می‌کنم تا ببینم آیا کسی جوابشان را می‌داند؟

قبل از هر چیز به تصویر زیر نگاهی بیندازید:

 

 فکر می‌کنم کاملا واضح باشد که ۱۳ نفر در این تصویر نقش شده‌اند: داریوش با دو نفر پشت‌سرش در مقابل ۹ نفر دیگر و ۱ نفر هم که در زیر پای داریوش قرار گرفته.

حالا بگذارید به کتیبه داریوش نگاهی بیندازیم:

و داریوش شاه اعلام می‌کند: “من آن‌چه با اراده‌ی اورمزد کردم، من آن را در یک‌سال انجام دادم، پس از آن‌که شاه شدم. من نوزده نبرد کردم: با اراده‌ی اورمزد، من آن‌ها را در هم شکستم و من نُه شاه را گرفتم…” (سنگ‌نبشته‌ی داریوش بزرگ در بیستون، ترجمه و تفسیر: فرانسواز سورینی، کلاریس هرن اشمیت، فلورنس ملبرن لابا، برگردان از فرانسه به فارسی: دکتر داریوش اکبرزاده)

اولین سوال من این است که چرا تعداد اسیران نقش شده در تصویر (۱۰ نفر) با عددی که داریوش در کتیبه ذکر می‌کند (۹ نفر) هماهنگی ندارد؟ نفر دهم کیست که نامش در کتیبه نیست؟

آیا نفر دهم بعدا به نقش اضافه شده؟ اگر جواب مثبت است، چرا؟ باز هم اگر جواب مثبت است کدام یک از نقوش بعدا اضاقه شده (اولین اسیر ایستاده یا آخرین اسیر ایستاده) و نامش چیست؟

سوال دیگر این‌که چرا قد و قواره‌ی همه‌ی اسیران یک‌اندازه است (۱۲۶ سانتی‌متر) و آخرین نفر قدش بلندتر از بقیه است (با کلاهش ۱۷۸ سانتی‌متر)؟ چرا اصلا این یکی کلاه به سر دارد؟ چرا یکی از اسیران در زیر پا نقش شده و مابقی ایستاده‌اند؟ آن که در زیر پای داریوش افتاده کدام شورشگر است؟

در جلوی داریوش ۹ اسیر هستند که به گردن ۹ نفرشان طناب بسته شده و تنها نزدیکترین اسیر ایستاده به داریوش طناب بر گردن ندارد، چرا؟

سوال دیگر این‌که، آیا شما تا به حال شنیده‌اید که دو نفر با نام «بردیا» در زمان داریوش سر به شورش بردارند؟ اگر شنیده‌اید که هیچ، اما اگر نشنیده‌اید به ادامه‌ی کتیبه داریوش توجه کنید:

“یکی در نام، گئومات مغ - او به دروغ اعلام کرد من بردیا، پسر کوروش (هستم)، او پارسیان را شورشی کرد… یکی در نام Misdatta، پارسی - او به دروغ اعلام کرد من بردیا پسر کوروش (هستم) و پارسیان را شورشی کرد…” (سنگ‌نبشته‌ی داریوش بزرگ در بیستون، ترجمه و تفسیر: فرانسواز سورینی، کلاریس هرن اشمیت، فلورنس ملبرن لابا، برگردان از فرانسه به فارسی: دکتر داریوش اکبرزاده)

به بخش‌های دیگری از کتیبه داریوش دقت کنید:

“و پس بود مردی، گئومات مغ نام… او به مردم به دروغ اعلام کرد من بردیا، برادر کمبوجیه هستم… آن‌گاه من با اراده‌ی اورمزد به گاه دهمین روز از ماه Bagiyadis با مردانی کم، گئومات مغ با او، مردان وفاداری که پیروانش بودند، کشتم…” (سنگ‌نبشته‌ی داریوش بزرگ در بیستون، ترجمه و تفسیر: فرانسواز سورینی، کلاریس هرن اشمیت، فلورنس ملبرن لابا، برگردان از فرانسه به فارسی: دکتر داریوش اکبرزاده)

و در جای دیگر آمده است:

“و اعلام می‌کند داریوش شاه: یک مردی در نام Misdatta، ساکن شهری در نام Turrauma، در ناحیه‌ای در نام Iautias در پارس، او برای دومین بار در پارس شورید. او مردم را چنین گفت، با این گفتار: من بردیا پسر کوروش هستم…” (سنگ‌نبشته‌ی داریوش بزرگ در بیستون، ترجمه و تفسیر: فرانسواز سورینی، کلاریس هرن اشمیت، فلورنس ملبرن لابا، برگردان از فرانسه به فارسی: دکتر داریوش اکبرزاده)

مطمئنا این فرد همان فرد قبلی نیست چراکه گئومات مغ قبلا توسط داریوش کشته شده بود و از طرفی این فرد دوم برای دومین مرتبه شورش کرده است و گفته است که من بردیا هستم. آیا این فرد در مرتبه‌ی اول هم ادعا کرده بود که بردیا است؟ آیا در ظرف یک‌سال حداقل دو نفر ادعا کرده‌اند که بردیا هستند؟ اصولا در کتیبه‌ی داریوش با این موضوع مواجه هستیم که کسانی (شورشیان) خود را به جای دیگری جا زده‌اند (دو شورشی دیگر نیز خود را «نبوکدرچر» پسر «نبونید» جا زده‌اند). سوال این است که چطور چنین اتفاقی می‌افتاده و امکان‌پذیر بوده است؟ آیا به این خاطر است که مردم عادی صورت شاهان و شاهزادگان را نمی‌دیدند؟ 

دختران فسانه‌سرا

جمعه ۲۵ دی ۱۳۸۸

آن‌چه که در زیر می‌آورم بسیار درهم و برهم و ناپخته و خام است، با این‌حال در حد و اندازه‌ی یک برداشت و ایده و سوال قابل مطرح کردن است.
در ادامه‌ی مطالعاتم برای رسیدن به جواب این سوال که “چگونه بشر از هفت به هشت رسید؟” هفت‌پیکر نظامی و هشت‌بهشت دهلوی را بازنگری کردم و به زودی متن “از هفت‌پیکر تا هشت‌بهشت” را در همین سایت قرار می‌دهم. اما در هنگام خواندن این دو منظومه متوجه شدم که هم در هفت‌پیکر و هم در هشت‌بهشت، دختران فسانه‌‌‌سرا قبل از هم‌آغوشی با شاه (در این‌جا بهرام گور) برای او قصه می‌گویند. از طرفی عین همین اتفاق را در “هزار و یک شب” هم می‌بینیم که شهرزاد برای شهریار قصه‌سرایی می‌کند. بنابراین به فکرم رسید که:
۱- این‌که ما مادربزرگ‌هایمان را اسطوره‌‌ی قصه‌گویی می‌شناسیم احتمالا ریشه در گذشته‌ی ما دارد و به احتمال زیاد جنس مونث در قصه‌سرایی از جنس مذکر پیشی‌گرفته. جالب است بدانید که در فهرست میراث معنوی ثبت‌شده در یونسکو، یکی هم هنر قصه‌سرایی زنان فلسطینی است. با این وجود شاید ما هم بتوانیم با توجه به ادبیاتمان، این هنر را به عنوان میراث معنوی کشورمان ثبت کنیم. (مسلما در این‌باره به توضیحات بیش‌تری احتیاج داریم.)
۲- حدس می‌زنم که رابطه‌ای میان دوشیزگی و قصه‌سرایی وجود دارد. چراکه در هفت‌پیکر و هشت‌بهشت دختران هفت اقلیم که قرار است هم آغوش پادشاه ایران شوند، باید دوشیزه باشند و می‌دانیم که شهرزاد قصه‌گو هم هنگامی که به بستر شهریار درآمد باکره بود و اتفاقا همین قصه‌گو‌یی‌اش او را از مرگ نجات داد. شاید بتوان گفت که با این وجود، قصه‌سرایی یک امر قدسی به شمار می‌رفت.
۳- به نظر می‌‌رسد احتمالا در دوران‌های مختلف، زنان شاهان ایران علاوه بر هنرهای رقاصی و طنازی و آداب‌دانی و … می‌بایستی هنر قصه‌گویی را نیز بدانند.

مطلبی کوتاه در مورد میترا

جمعه ۱۸ دی ۱۳۸۸

در فرهنگ دهخدا ذیل واژه‌ی «پیمان» {پٍ / پَ} آمده است: از پهلوی «پَتمان» و اوستایی «پَتی‌مان» به معنی «پیمودن» و «اندازه گرفتن».
«پیمان» در فرهنگ دهخدا به معنی «عهد» و «قرارداد» و «معاهده» هم در نظر گرفته شده است.

در کتاب «فرهنگ ریشه‌شناختی زبان فارسی»، تالیف دکتر محمد حسن‌دوست (زیر نظر دکتر بهمن سرکاراتی) در برابر واژه‌‌ی «پیمان» آمده است:
«عهد»، «معاهده»، «قرار داد». در فارسی میانه: payman – ایرانی باستان: pati mana؛ مرکب از pati (پیشوند) و mana مشتق از ریشه‌ی ma به معنی «سنجیدن»، «اندازه گرفتن».
در برابر واژه‌ی «پیمانه» هم نوشته شده:
ظرفی که بدان چیزها پیمایند…قدح شرابخوری را نیز گفته‌اند، شراب، باده. در فارسی میانه: paymanag – ایرانی باستان: pati manaka؛ مرکب از pati (پیشوند) و manaka مشتق از ریشه‌ی ma به معنی «سنجیدن»، «اندازه گرفتن».

از مطالب بالا، چنین برمی‌آید که «پیمان» هم به معنی «اندازه‌گرفتن» است و هم به معنی «عهد بستن».

از طرفی تقریبا مطمئن هستیم که واژه‌های میترا ( میثره) در «ریگ ودا» و «اوستا» به معنی «پیمان» است. دیگر این‌که می‌دانیم در اسطوره‌ی میترا، این ایزد گاوی را قربانی می‌کند و ظاهرا از گوشت قربانی خوراکی تهیه می‌شود برای خوردن.

حالا رجوع کنیم به مراسم قربانی در کشورمان: کسی نذر می‌کند (یعنی با خود و یا با خدای خود عهد و پیمانی می‌بندد)، بعد جانوری (گاو، شتر، خروس) را برای وفای به عهد خود قربانی می‌کند و سپس گوشت قربانی را برای خوردن با دیگران قسمت می‌کند.

نتیجه: می‌خواهم بگویم که، به احتمال قوی بسیاری از مراسم قربانی در کشور ما مربوط به آیین‌های مهری یا به قولی میترائیسم است. به‌ویژه این که در بسیاری از مراسم، گاو را قربانی می‌کنند.

معنی دیگر «پیمان» را سنجیدن و اندازه‌گیری دانستیم، نظر این است که احتمالا واژه‌های Meter (واحد اندازه‌گیری) و Measure (اندازه‌گیری) نیز از همان ریشه‌ای باشند که واژه‌ی Mithra نیز از همان است.

سوال: در این اندیشه‌ام که چرا رابطه‌ای میان «پیمان‌‌بستن» و «اندازه‌گرفتن» وجود دارد؟