آرشیو ‘تحقيق‌هاي آينده و كمك شما’

عروسک تنباکویی

پنجشنبه ۱۶ مهر ۱۳۹۴

فعالیتی که سرکار خانم “افسانه احسانی” و همراهانش طی چند سال گذشته انجام داده‌اند، و در پی آن یک جریان هیجان انگیز و مثبت را به وجود آورده‌اند و راهبری کرده‌اند، باعث شده که بسیاری از افراد نسبت به عروسک‌های بومی ایران نگرش جدیدی داشته باشند.

باید از این گروه فعال، و همچنین پژوهشگران و متخصصان و دلسوزان دیگری که از مدت‌ها قبل به موضوع عروسک‌های بومی ایران توجه داشته‌اند قدردانی کرد و فعالیتشان را ستود.

با این مقدمه، عروسک زیر را که به عروسک تنباکویی شهرت دارد خدمتتان معرفی می‌کنم. این عکس توسط جناب آقای “مسعودی” (عضو انجمن جهرم شناسی) از یکی از روستاهای اطراف جهرم (استان فارس) گرفته شده و توسط دوست عزیزم، سرکار خانم دکتر “الهام مقصودلو راد” به دست من رسیده.

ظاهرا این عروسک جالب توجه بعد از برداشت محصول (تنباکو) برای کودکان درست می‌شود. اندازه این عروسک را با توجه به اندازه صندلی می‌توان حدس زد.

اگر در میان مشغله‌هایم فرصت کنم، به جهرم خواهم رفت تا در مورد این عروسک گزارش تهیه کنم. در نهایت امیدوارم بتوان دانش بومی این عروسک را حفظ کرد و ساخت آن را رونق بخشید.

واقعا این قضییه ارزش پژوهش جدی را دارد

سه شنبه ۱ مهر ۱۳۹۳

امشب در جستجوهایم متوجه شدم که شباهت جالب توجهی در نوع لباس سه پادشاه (سه مغ) که برای بشارت مسیح به بیت اللحم رفته بودند و در نقاشی ها مشخص است، و لباس میترا که در برخی از مهرابه ها و سنگ نگاره های اروپایی دیده می شود، وجود دارد.

حتی متوجه شدم که در فضایی شبیه به محافل میترایی، یک نقاشی از سه مغ بشارت دهنده وجود دارد. لطفا در تصویر بالا به نقاشی تاق اول توجه بفرمایید.

نمای نزدیکتر از نقاشی روی تاق

درضمن سه مغ وقتی به دیدار مسیح می روند هر یک با خود هدایای مختلفی می برند، این رفتار بسیار شبیه به صحنه های منقوش در تخت جمشید است.

اگر این موضوع اثبات شود که رابطه ای میان خاستگاه سه مغ و میترا وجود دارد، خیلی از موضوعات دیگر از جمله رابطه میان کیش مغان و مهرپرستی، کیستی سه مغ و … روشن تر خواهد شد.

محراب

یکشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۹۲

هر کسی که محراب “اُلجایتو” و همچنین محراب‌های مساجد نائین، بسطام، اردستان و … را دیده باشد، حتما از زیبایی آن‌ها به وجد آمده است.

امروز به این فکر می‌کردم که آیا هیچ تحقیق جامعی در رابطه با طرح و نقش و انواع “محراب”‌های زیبای مساجد ایران صورت گرفته است یا خیر؟

تا جایی که متوجه شدم از این شیوه تزئینی معماری ایرانی-اسلامی مطالب زیادی موجود نیست، ولی جدای از این، در حین جستجوهایم متوجه مطلب جالب توجهی شدم که شاید ذکر کردنش خالی از لطف نباشد.

موضوع این است که در بیشتر مواقع، وقتی حافظ از “محراب” سخن گفته است، در کنارش لفظ “ابرو” را به کار برده. دقت بفرمایید:

حافظا سجده به ابروی چو محرابش بر

که دعایی ز سر صدق جز آن جا نکنی

………………………………..

ابروی دوست گوشه محراب دولت است

آن جا بمال چهره و حاجت بخواه از او

………………………………..

تو کافردل نمی‌بندی نقاب زلف و می‌ترسم

که محرابم بگرداند خم آن دلستان ابرو

………………………………..

حافظ ار در گوشه محراب می‌نالد رواست

ای نصیحت‌گو خدا را آن خم ابرو ببین

………………………………..

می‌ترسم از خرابی ایمان که می‌برد

محراب ابروی تو حضور نماز من

…………………………………

گر ببینم خم ابروی چو محرابش باز

سجده شکر کنم و از پی شکرانه روم

………………………………….

در مسجد و میخانه خیالت اگر آید

محراب و کمانچه ز دو ابروی تو سازم

………………………………….

ابروی یار در نظر و خرقه سوخته

جامی به یاد گوشه محراب می‌زدم

………………………………….

حافظ ار میل به ابروی تو دارد شاید

جای در گوشه محراب کنند اهل کلام

…………………………………….

در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد

حالتی رفت که محراب به فریاد آمد

……………………………………..

بجز ابروی تو محراب دل حافظ نیست

طاعت غیر تو در مذهب ما نتوان کرد

……………………………………

نماز در خم آن ابروان محرابی

کسی کند که به خون جگر طهارت کرد

…………………………………..

پس از چندین شکیبایی شبی یا رب توان دیدن

که شمع دیده افروزیم در محراب ابرویت

……………………………………

محراب ابرویت بنما تا سحرگهی

دست دعا برآرم و در گردن آرمت

…………………………………….

در خرقه زن آتش که خم ابروی ساقی

بر می‌شکند گوشه محراب امامت

…………………………………..

در صومعه زاهد و در خلوت صوفی

جز گوشه ابروی تو محراب دعا نیست

…………………………………..

البته به جز حافظ شاعران دیگر نیز لفظ “محراب” و “ابرو” را با هم به کار برده‌اند که از آن جمله‌اند: سعدی، خواجوی کرمانی، ابوسعید ابوالخیر، محتشم کاشانی، سلمان ساوجی، امیرخسرو دهلوی، فیض کاشانی، عبید زاکانی، فروغی بسطامی، وحشی بافقی، اوحدی

از طرفی، برخی واژه‌ی “محراب” را در ارتباط با “مهرابه” می‌دانند و گفته می‌شود که “مهرابه”، مکان نیایش “مهرپرستان” (پیروان کیش مهر) بوده است. با توجه به این‌که “مهرپرستان” را با عناصری همچون “آفتاب”، “خورشید” و “چلیپا” می‌شناسیم، شاید ابیات زیر سندی باشد بر تایید این عقیده:

مرا در سایه‌ات ای کعبه جان

به هر مسجد ز خورشیدست محراب

مولانا

………………………..

برافکن برقع از محراب جمشید

که حاجتمند برقع نیست خورشید

نظامی

………………………..

با زلف چلیپاوش بنشسته به مسجد خوش

وز قبلهٔ روی خود محراب دگر کرده

عطار

………………………..

میغ روی خوب چون خورشید تو

چشمهٔ خورشید را محراب کرد

سنایی

………………………..

صوفی افسرده را زحمت ما گو مده

رو تو و محراب زهد ما و چلیپای ما

عبید زاکانی

………………………..

هر کسی محراب کردست آفتاب و سنگ و چوب

من کنون محراب کردم آن نگارین روی را

ابوسعید ابوالخیر

………………………..

به هر حال، اگر کسی بخواهد در رابطه با “محراب” تحقیق انجام دهد از زوایای مختلف می‌تواند آن را مورد بررسی قرار دهد.

نوستراداموس ایرانی

یکشنبه ۱۲ شهریور ۱۳۹۱

چند سال پیش در کتابی که حالا در خاطرم نیست و نویسنده اش هم ایرانی نبود، خواندم که ایرانیان پیشگویان خوبی بوده اند. پیشگویی تولد مسیح توسط سه مغ ایرانی که در دنیای مسیحیت به عنوان “سه مغ”، “سه پادشاه” و “سه مرد عاقل” شناخته می شوند، یکی از این موارد است.

این موضوع در خاطرم مانده بود تا این که همین چند روز پیش متوجه شدم، کتاب های “زَند وَهمَن یَسن”، “جاماسب نامه”، “یادگار جاماسبی”، “یادگار زریر” و … و همچنین منظومه ی “درباره ی آمدن شاه بهرام ورجاوند” و متن “ماه فروردین روز خرداد” مطالبی مبنی بر پیشگویی دارند.

فکر می کنم با توجه به درونمایه پیشگویی ها در این متون، می توان جامعه شناختی دینی و سیاسی ایرانیان آن زمان (و شاید حالا) را مورد بررسی قرار داد.

زنانگی سفر

پنجشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۱

یکی از بخش های “اوستا”، “یشت ها”ست. عنوان یکی از “یشت ها”، “دین یشت” است. نام دیگر این یشت، “چیستا”ست.

“چیستا” ایزدبانویی است که در “دین یشت” با صفاتی همچون “کسی که به راه نیک رهنمون می شود” و “کسی که به گذرگاه نیک راهبر است” توصیف شده است.

به قول استاد “احمد تفضلی”، از این توصیفات چنین به نظر می رسد که وی (چیستا) ایزدبانوی راه و سفر بوده است. موهبت هایی نیز که از وی خواسته می شود مانند “گذر از راه های خوب (برای رسیدن به مقصد)”، “راه های خوب در کوهستان ها”، “راه های خوب از میان جنگل ها” و “گذرگاه های خوب از میان رودخانه” و “نیرومندی پا و شنوایی گوش و قوت بازو” این نظر را تایید می کند. (تاریخ ادبیات ایران پیش از اسلام، احمد تفضلی، به کوشش ژاله آموزگار، تهران، سخن، ۱۳۷۶)

بنابراین دو موضوع به ذهنم رسید:

۱- “چیستا” و یا عبارات ترکیبی با چیستا، عنوان خوبی برای سایت “دبیرخانه دائمی فعالیت های مشترک راهنمایان گردشگری سراسر کشور” خواهد بود. قابل ذکر است که chista.ir قبلا ثبت شده است.

۲- مشخص می شود که در ادبیات باستانی ایران نقش رهبری در سفر و دانش گذر از گذرگاه ها، فعالیت و دانشی صرفا مردانه نیست.

دیگر اینکه، از قضا همین امروز با یکی از دوستان در رابطه با “معنا در سفر” صحبت می کردیم. در این میان با کلیدواژه ها و شاخص هایی همچون: سفرهای تجربه گرا، روند تعالی و عرفان سفر، بررسی سفر رستم از منظر روانشناختی و تحلیل آن به مثابه ی یک سفر بنیادین برای تغییرات روحی، گردشگری معناگرا و … حرف می زدیم. حالا با توجه به موضوع زنانگی سفر این دامنه واژگان و مفاهیم مربوط به سفر کمی وسعت می باید.

در این لحظه به این می اندیشم که آیا می توان در فضای خیال، چیستا را وارد افسانه گیلگمش کرد؟ با خودم می گویم: چراکه نه!

در حماسه ی گیلگمش (که بنده تحلیلی از آن را در همین سایت ارائه داده ام)، مادر پهلوان “ری شت” نام دارد و از نیروی دانایی، روشنگری و تعبیر خواب برخوردار است و گاهگاه فرزند را نصیحت می کند. شاید بتوان “چیستا” را به جای “ری شت” فرض کرد.

در این حالت، اگر “گیلگمش” را اولین مسافر فرض کنیم، “چیستا” اولین راهنمای سفر خواهد بود. جالب است.

پیکر گَردانی

دوشنبه ۸ خرداد ۱۳۹۱

به این فکر کردم که اگر بخواهیم شهریار و شهرزاد (کاراکترهای هزار و یک شب) را به چیزهایی غیر از انسان تشبیه کنیم، آن‎ها چه موجوداتی خواهند بود؟

جواب این است: گُل (شهریار) و بلبل (شهرزاد)

شاید شما به این بیاندیشید که شهریار باید بلبل باشد و شهرزاد، گل. از آن‎جا که نطر نگارنده عکس این است، امیدوارم دلیلش تا پایان این نوشتار کوتاه روشن شود. اما سوال بالا بهانه‎ای است برای نوشتن چند سطر پایین.

یک نظریه وجود دارد مبنی بر این‎که “هزار و یک شب” که امروزه عربی می‎دانندش، از یک اثر ایرانی به نام “هزار افسان” ریشه و مایه گرفته است.

هزار و ده صفت از هفتخوان و روئین دژ  /  فزون شنیدم و خواندم من از هزارافسان

اتفاقا استاد “بهرام بیضایی” پژوهشی انجام داده‎اند با عنوان “هزار افسان کجاست؟” که به‎تازگی در ۲۰۰۰ نسخه توسط نشر “روشنگران و مطالعات زنان” روانه بازار شده است. بیضایی در این کتاب سعی دارد ثابت کند که اصل و ریشه‎ی “هزار و یک شب” ایرانی است.

در این میان بنده به این موضوع اندیشیدم که آیا رابطه‎ای میان “هزار افسان” و “هزار دستان” وجود دارد؟

برای پی بردن به جواب، بهتر است ابتدا کمی واژه‎شناسی کنیم:

هزار: عدد ۱۰۰۰، نوعی بلبل

افسان: آهنی و سنگی را گویند که بدان کارد و شمشیر و مانند آن تیز کنند، قصه، افسانه، داستان، حکایت، نقل

دستان: جمع دست، لقب زال پدر رستم، سرود، نغمه، نیرنگ، فریب، مخفف داستان

از همین معنایابی بالا می‎توانیم نتیجه بگیریم که اگر “دستان”، مخفف “داستان” باشد، پس می‎توان “هزار دستان” را معادل “هزار افسان” در نظر گرفت.

از طرفی در بسیاری از مواقع “افسان” (افسانه) با “افسون” با هم به کار برده می‎شوند:

افسون: عزیمه و چیزی که شخص را از آفت و صدمه چشم زخم و زهر حیوانات زهردار محفوظ دارد، خواندن کلماتی باشد مر عزایم خوانان و ساحران را بجهت مقاصد خود، کلماتی که جادوگر و عزایم خوان بر زبان راند، مکر، تزویر، سحر، جادو، فریب

ده روز مهر گردون افسانه است و افسون  /  نیکی به جای یاران فرصت شمار یارا  (حافظ)

می‌دهد هر کسش افسونی و معلوم نشد  /  که دل نازک او مایل افسانه کیست  (حافظ)

نرگس ساقی بخواند آیت افسون‎گری  /  حلقه اوراد ما مجلس افسانه شد  (حافظ)

مشنو تو این افسون که او  /  ز افسون ما افسانه شد  (مولوی، دیوان شمس)

ز افسون‌هاش مجنونم  /  ز افسان‌هاش سرمستم  (مولوی، دویان شمس)

بس است این زهر شکرگون فشاندن  /  بر افسون خوانده‌ای افسانه خواندن

(نظامی، خسرو و شیرین)

جز افسون چراغی نیفروختند  /  جز افسانه چیزی نیاموختند  (نظامی، شرفنامه)

ز افسون و افسانه دلنواز  /  در جادوئی‎ها بر او کرد باز  (نظامی، شرفنامه)

وین محبت به صد افسانه و افسون نرود  /  چه گمان غلط است این، برود چون نرود

(وحشی بافقی)

افسانه‌ات شبی که نمی‌آیدم به گوش  /  آن شب به صد هزار فسون می‌کنم به سر

(محتشم کاشانی، دیوان اشعار)

علاج عاشق دیوانه دانم  /  هزار افسون از این افسانه دانم  (عبید زاکانی، عشاق نامه)

‎از ابیات بالا و بسیاری از ابیات دیگر که افسانه و افسون را با هم آورده‎اند، نتیجه می‎شود که گاهی می‎توان افسانه را در معنای افسون، و افسون را در معنی مکر و فریب در نطر گرفت و این همان معنی “دستان” است که گفته شد. بنابراین باز هم می‎توان “هزار افسان” را همان “هزار دستان” دانست.

اکنون یک سوال این‎جا مطرح است. “هزار دستان” را چه معنا کنیم؟  ۱۰۰۰ داستان، ۱۰۰۰ مکر و فریب، بلبل نغمه خوان، بلبل  افسانه‎سرا یا بلبل فریب کار

بگذارید در اشعار شاعران به دنبال جواب سوال بالا باشیم:

هزاران گونه دستان داشت بلبل  /  نبودش سود یک دستان دریغا  (عطار، دیوان اشعار)

در این بیت، “هزار” (به معنای عدد ۱۰۰۰) و “دستان” (به احتمال بسیار به معنای مکر و نیرنگ) و “بلبل” با هم آمده‎اند. به عبارت دیگر بلبل، مکار و یا شاید افسانه‎سرای چیره‎دستی است که با افسانه‎هایش، اغواگری می‎کند.

هزاردستان بُد در سخن مرا و چو من  /  نه در هزار چمن یک هزاردستان بود

(ملک الشعرای بهار)

به احتمال بسیار “هزاردستان” اولی به معنی “هزار افسانه” و دومی به معنای “بلبل” است. و در کل بیت به این معنی می‎رسیم که بلبل افسانه‎سراست.

با بررسی همین دو بیت بالا متوجه می‎شویم، این بلبل است که (برای چمن، گل)  افسانه‎سرایی می‎کند و این تاییدی است برای موضوع پیکرگردانی گل و بلبل، به شهریار و شهرزاد. دلیلش به‎سادگی همین است که در هزار و یک شب این شهرزاد است که همچون بلبل برای شهریار افسانه‎سرایی می کند. برای این‎که دلیل محکم‎تر شود به چند بیت زیر هم توجه بفرمایید:

چو در افسانهٔ گل بایدت بود  /  هزار آوا چو بلبل بایدت بود  (عطار، خسرونامه)

افسانهٔ نوشیروان و دارا  /  ورد سحر قمری و هزار است  (پروین اعتصامی)

۱- ای بلبل و ای هزاردستان  /  برگو صفت بهار برگو

۲- ای حلقه به گوش و عاشق گل  /  گوش و پس سر مخار برگو  (مولانا، دیوان شمس)

و اما در ادامه می‎بینیم که:

نحل و بلبل بینی اندر لحن و دستان آمده  /  کاف و نون بوده سترون از هزاران سال باز

(خاقانی، دیوان اشعار)

به نظر می‎رسد “دستان” در بیت فوق به معنی “نغمه” است.

نیست دستان و فسونش را حدی  /  اندرون هر حدیث او شرست  (مولوی، مثنوی معنوی)

“دستان” در بیت بالا به معنای فریب و نیرنگ است.

هزار بلبل دستان سرای عاشق را  /  بباید از تو سخن گفتن دری آموخت  (سعدی)

“دستان” در بیت بالا به معنای داستان است.

هر گلی نو که در جهان آید  /  ما به عشقش هزاردستانیم  (سعدی)

“هزار دستان” در بیت بالا به معنای بلبل  (و عاشق گل) است.

گل از ابر آب حیوان یافت  /  گرد خود صد هزار دستان یافت  (عطار)

سبزه نشست می‌پرستان چه خوشست  /  بر گل نفس هزاردستان چه خوشست  (اوحدی)

در ابیات فوق، “هزار دستان” (دستان) به معنای “بلبل” آمده است.

زلف تو و صد هزار حلقه  /  چشم تو و صد هزار دستان  (عطار)

به احتمال بسیار “دستان” در بیت بالا به معنای فریب و نیرنگ است.

نتیجه:

به‎نظر می‎رسد می‎توان “شهرزاد قصه‎گو” را “بلبل نغمه‎خوان” دانست و این بدان معنی است که آواز و نغمه‎ی بلبل را می‎توان همان افسانه و داستان قلمداد کرد. و همان‎طور که شهرزاد با قصه‎گویی‎هایش قصد دارد تا شهریار را اغوا کند، بلبل هم قصد دارد تا گل را بفریبد. البته باید ذکر کنیم که این اغواگری و فریب (شاید دلفریبی واژه‎ی بهتری باشد)، دارای وجه منفی نیست بلکه ضرورتی برای ایجاد یک ارتباط (عاشقانه) به‎شمار می‎رود.

بنابراین ما در یک فضای توامان (فضای گل و بلبل و گلستان از یک طرف و فضای شهرزاد و شهریار و هزار و یک‎شب) قرار داریم که افسانه‎هایش در خدمت افسون‎گری و نغمه‎هایش در خدمت اغواگری است.

………………….

پی‎نوشت: این متن در میان کارهای روزانه و هیاهوی تلفن‎ها و پیامک‎ها و ایمیل‎ها و … نوشته شده است و از ساختار و دقت لازم برخوردار نیست. اما از آن‎جا که وقتی ایده‎ای در ذهنم شکل می‎گیرد باید آن را عنوان کنم، این چند سطر را نوشتم تا علاقمندان بخوانندش. سپاس.

از جنگ به صلح

یکشنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۱

گفته می‎شود “گردشگری” بعد از جنگ جهانی دوم بسیار بیشتر از پیش سرعت و رونق گرفته. کارشناسان این‎گونه عنوان می‎کنند که جنگ‎ها معمولا به دلیل عدم شناخت ملت‎ها و فرهنگ‎ها از همدیگر است و سفر و گردشگری راه‎حلی برای این شناخت محسوب می‎شود.

با این مقدمه‎ی خیلی کوتاه، قصد دارم مطلب جالبی را عرض کنم تا ثابت شود چگونه در ایران ما، قرن‎ها قبل فرآیند تفکر “از جنگ به صلح” تغییر کرده است. امیدوارم این ایده توسط کارشناسان گردشگری مورد توجه قرار گیرد و پیگیری شود تا جایگاه ویژه‎ای از این لحاظ برای کشورمان در عرصه‎ی موضوع “گردشگری در خدمت صلح” به ارمغان بیاورد.

و اما داستان چیست:

لطفا به واژه‎های “کاروان” و “کاروان‎سرا” دقت کنید. آن‎چه که در وهله‎ی اول به ذهن مخاطب خطور می‎کند، موضوع سفر از یک مکان به مکان دیگر و اقامت در مکان‎هایی است که روزگاری فخر کشورمان محسوب می‎شده است. این‎که جایگاه کاروان‎سراها در فرهنگ جاده‎ای و سفرهای تجاری و زیارتی چه جایگاهی دارد، بر اهل فن پوشیده نیست اما آیا می‎دانستید که ریشه‎ی این واژه‎ها چیست؟

کار: این واژه که امروزه بیشتر به معنای “فعالیت” به کار برده می‎شود، به معنای “جنگ” نیز مورد استفاده بوده است. حضور این واژه در ترکیب‎های “کارزار” و “پیکار” گواه این ادعاست. همچنین واژه‎ی “کارنامه” چنان‎که در لغت‎نامه دهخدا دیده می‎شود به معنای “جنگ‎نامه و تاریخ” است. درضمن کتاب “کارنامه‎ی اردشیر بابکان” شامل روایت جنگ‎های این پادشاه ساسانی است.

وان: این واژه در ترکیب “سروان” دیده می‎شود و “سروان” به معنای “فرمانده یک گروهان” است. بنابراین شاید بتوان “وان” را به عنوان یک گروه نظامی قلمداد کرد.

کاروان: بنابراین ترکیب “کاروان” که در فرهنگ لغت معین به معنای “قافله” و “عده‎ای مسافر که با هم حرکت کنند” آمده است، می‎تواند به معنای “یک گروه نظامی که از نقطه‎ای به نقطه دیگر حرکت می‎کنند”، هم باشد. درضمن گاهی ترکیب “کاربان” به جای “کاروان” دیده می‎شود و ترکیب “کاربان” با توجه به معنایی که از “کار” گفته شد، کارکرد نظامی بیشتری را با توجه به ترکیب‎های نگاهبان و پاسبان و مرزبان و … می‎رساند.

کاروان‎سرا: به محل اقامت “کاروان” گویند. جالب این‎که با توجه به محل استقرار و پلان بسیاری از کاروان‎سراها در ایران، کارکرد دفاعی و نظامی آن‎ها را می‎توان تشخیص داد.

حال می‎توان دانست که چگونه یک پکیج نظامی برای یک پکیج گردشگری که خود عامل صلح است، به کار رفته.

هارمونی با هستی

چهارشنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۰

حدود سه یا چهار سال پیش متنی نوشتم با عنوان “نمادها در رقص سماع” که در همین سایت و در آدرس  http://nooraghayee.com/?p=347 هم وجود دارد. ظاهرا این متن برای بسیاری از دوستان جالب توجه بوده است.

از نقطه نظر خودم، این نوشتار هنوز جای کار دارد و می شود بیشتر به آن پرداخت. اما در همین راستا، حدود یک ماه پیش ایده ای در ذهنم شکل گرفت که خالی از لطف نیست و متن کوچکی هم نوشته ام که باید کامل شود.

بر مبنای این ایده، رقص باله نمایش نوینی از رقص سماع است. عقیده دارم امروزه باله از عرفانی ترین حرکات موزون بشری به حساب می آید و چیزی نیست جز برداشت مدرن از رقص سماع.

سعی می کنم بعدتر از نمادهای باله بنویسم و ربط آن را با رقص سماع بیان کنم.

زن و معماری

دوشنبه ۲۴ مرداد ۱۳۹۰

مطلبی که در زیر می نویسم می تواند ایده ای باشد برای ساخت یک فیلم مستند:

در کشور ما بناها و مکان هایی وجود دارد (یا وجود داشته) که با نام دختران پیوند دارد که عبارتند از قلعه، پل، برج، مسجد، حسینیه (تکیه)، قصر، امامزاده، محله و آبادی، چشمه، سرداب، کوه، برج، گنبد، بقعه، منار، تَل، چاه، دخمه، مزار (قبرستان)، حمام، دروازه، …

اینکه چرا این بناها و مکان ها با دختر ارتباط دارند، مساله ای است که “باستانی پاریزی” به برخی از آنان پرداخته است. بر اساس شواهد و معیارهای اسطوره ای روابط میان این موضوعات و دختر کاملا توضیح دادنی است. در این راستا خواننده ی محترم می تواند به کتاب “خاتون هفت قلعه” (اثر باستانی پاریزی) و تحلیل های اسطوره ای که میرچا الیاده، ژوزف کمبل و فریزر ارائه می دهند، مراجعه کند.

در این نوشتار بنده علاقمندم بیشتر بر روی قلعه دختر و برج (گنبد) چهل دختران تمرکز کنم.

“باستانی پاریزی” در کتاب “خاتون هفت قلعه” از قلعه دختر فیروز آباد، قلعه دختر باز (در میان راه مشهد - تربت حیدریه)، قلعه دختر میانه، قلعه دختر شوشتر، قلعه دختر خنامان (در نزدیکی رفسنجان)، قلعه دختر نائین، قلعه دختر قم، قلعه دختر شهرستانک، قلعه دختر فسا، قلعه دختر در نزدیکی چالوس، قلعه دختر فرمشگان (در نزدیکی تنگ بهمن استان فارس)، قلعه دختر بیرجند، قلعه دختر گبر نهاوند، قلعه دختر دشمن زیاری، قلعه دختر کرمان، قلعه دختر شوراب گناباد، قلعه دختر اردهن (گردنه ی امامزاده هاشم)، قلعه دختر سیاه بیشه، قلعه دختر کوهبنان، قلعه دختر کوهبند (در نزدیکی کرمان)، قلعه دختر راور، قلعه دختر گبر (در نزدیکی معبد آناهیتا در کنگاور)، … و همچنین قلعه دخترهایی در کشورهای همسایه ی ایران (افغانستان و آذربایجان و عراق) نام می برد. قبل از ادامه ی بحث، باید یادآور شوم که برخی از این بناها ممکن است اکنون وجود خارجی نداشته باشند.

همین جا باید بگویم که بعید می دانم تا به حال یک فیلم مستند خوب در رابطه با این بناها در ایران ساخته شده باشد و این می تواند انگیزه ای باشد برای فیلمسازان.

دیگر اینکه، ما در سمنان و دامغان برج “چهل دختران” داریم. در کاشان گنبد چهل دختران وجود دارد (یا وجود داشته) و در اصفهان هم. در برخی دیگر از نقاط ایران هم ظاهرا برج چهل دختران وجود داشته یا هنوز هم وجود دارد که بنده الان حضور ذهن ندارم. نکته ی جالب این است که تقریبا قصه ی همه ی این برج ها (گنبد ها) این است که چهل دختر از دست دشمن (یا دیو) فرار کرده اند و در این بقعه ها (و گاهی غار و دخمه و چاه) غیب شده اند.

از طرفی با خواندن هفت پیکر، متوجه می شویم که هفت دختر در هفت گنبد نگهداری می شوند تا بهرام هر یک از روزهای هفته را با یکی از آن ها سپری کند.

عرض بنده این است که علاوه بر همه ی برداشت هایی که از رابطه ی میان دختر و قلعه، و میان دختر و گنبد شده است، برداشت دیگری هم می توان از این موضوع داشت: زن در حصار

منظورم این است که در اندیشه ی معماری ایرانی، زن درون حصار (دور از دسترس جامعه) قرار می گیرد که مصداق هایش همان قلعه، برج، قصر، امامزاده، سرداب، کوه، برج، گنبد، بقعه، منار، چاه (از استادی شنیده ام که ریشه ی چاه و چادر یکی است) و دخمه (معبد هینزا در ابیانه، پیر سبز در اردکان استان یزد) است. آنجا هم که زن را در رابطه با مسجد، حسینیه (تکیه)، محله و آبادی، چشمه، تَل، مزار (قبرستان)، حمام و دروازه می بینیم دلایل ویژه ی خودش را دارد که با زاویه ی دید (زن در حصار) در چالش چندانی نیست.

جالب این است گاهی مکانی که به زن ها نسبت داده می شود و با عموم مردم در ارتباط است، جایی است که با مردگان سروکار داریم نه با زندگان: بهشت زهرا، بهشت سکینه، بهشت رقیه، …

نکته ی جالب دیگر این است که معمولا بقعه ها و برج ها و مناره ها و تکیه های موسوم به چهل دختران در نزدیکی قبرستان وجود دارند (وجود داشته اند). از جمله: برج چهل دختران دامغان، چهل دختران در قبرستان قدیمی شاه زید اصفهان (خراب شده)، چهل دختران در قبرستان قدیمی قبله دعا از متفرعات محله بیدآباد در اصفهان، تکیه چهل دختران در کوچه مقابل مسجد آقاعلی بابا در کوی باقلافروشان در اصفهان (اکنون دیگر اثری از آن نیست)، مناره چهل دختران در محل جویباره اصفهان، چهل دختران در گورستان قریه سین برخوار در اصفهان، …

از منظر دیگر، بناها و مکان هایی در ایران وجود دارند که به قدیسین منسوب است (به پیران و بزرگان و عرفا و امامزادگان و …) و از لحاظ معماری همان هایی هستند که به زنان نیز نسبت داده شده است. از قبیل: برج و گنبد و منار و چاه و چشمه و دخمه و کوه و محله و …

از این لحاظ زنان همتراز با قدیسان در نظر گرفته شده اند.

خلاصه، اندیشه ی معماری در ایران زن را از صحنه ی اجتماعی دور می کند ولی از طرفی آنان را در حد و اندازه های قدیسان بالا می برد.

حال سوال اساسی این است که آیا در ایران زن قدیس است، یا قدیس در حصار است؟

در پرانتز: مطلب بالا را که نوشتم یاد خاطره ای از رضا طوسی (یکی از مسافران تور اروپا که او هم این خاطره را از دایی اش نقل کرد) افتادم که ربطی به موضوع بحثمان ندارد ولی جالب است: سال ها پیش یک بیمار فلج به مشهد می رود تا مداوا شود. از آنجا که مرقد شلوغ بود، او نتوانست به ضریح نزدیک شود. بنابراین یک نخ طولانی را از دست او به ضریح متصل کردند به امید شفا یافتن. بعد از مدتی خانواده ی این فرد بیمار متوجه شدند که یک بیمار دیگر که او هم نتوانسته بود به ضریح نزدیک شود، از نخ در میان راه انشعاب گرفته و به امید مداواست. نتیجه اینکه خانواده ی بیمار اولی با خانواده ی بیمار دومی جنگ و دعوا می کنند و معرکه ای راه می اندازند که نگو و نپرس.

لازم به ذکر است که می دانم برای خوانندگان محترم این نوشتار سوال ها، تضادها و چالش های زیادی به وجود خواهد آورد که دلیلش کوتاه بودن و ناکامل نوشته شدن این متن است. اما احساس می کنم هم می توانم سوال های احتمالی را پیش بینی کنم و هم توان پاسخگویی را دارم.

یک برداشت کوچک

یکشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۰

سوال این است که چرا امروز، شبکه های اجتماعی این همه مورد استقبال قرار گرفته اند؟

حتما فیلسوفان و جامعه شناسان و روانشناسان و … جواب های متعددی برای این پرسش دارند.

من هم کمی در این رابطه اندیشیدم و تاریخ را در ذهنم مرور کردم و متوجه شدم که: ۱- بشر در ابتدا برای بیان منظورش از تصویر (تصاویری که در غارها و بر روی سفال ها دیده می شود) استفاده کرد. ۲- بعدتر خط اختراع شد و تا حد زیادی جای تصویر را گرفت. ۳- بعدتر تصویر در قالب نقاشی دوباره ظهور کرد و با خط و نوشته هماوردی کرد. ۴- در ادامه، عکاسی به عنوان زبان تازه ای برای بیان تصویر به وجود آمد. ۵- خیلی زود، ادبیات و سینما پابه پای هم ولی به عنوان محصول فردی رشد کردند. ۶- بعد که اینترنت و شبکه های اجتماعی در پی آن به وجود آمدند حکایت اشتراک خط و تصویر به عنوان محصول جمعی شنیده شد. این داستان شنیدنی و راز محبوبیت شبکه های اجتماعی است.

چه کسی خبر دارد؟

یکشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۰

همانطور که قبلا هم نوشتم، در آخرین سفرم به اروپا و شهر پاریس به همراه گروه (تور) از قبرستان پرلاشز بازدید کردیم. در حین بازدید، یک قبر نظرم را جلب کرد. از آن عکس گرفتم و سعی کردم بدانم او کیست، اما تا امروز به هیچ نتیجه ای نرسیدم.

همه می دانند که “ساعدی” و “هدایت” در پرلاشز دفن هستند، ولی شاید ایرانی های دیگری هم در این قبرستان دفن شده باشند. به هرحال بهتر است بدانیم.

نامش “احمد فرهنگی” است. به نطر ایرانی می آید. قبر علاوه بر تاریخ میلادی (۱۹۲۰-۱۹۸۶)، تاریخ هجری شمسی (۱۲۹۹-۱۳۶۵) هم دارد. هرچه در اینترنت جستجو کردم، اطلاعاتی پیدا نکردم. شما اطلاعات بیشتری در این زمینه دارید؟

Canon

شنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۰

عبارت Canon چه چیزی را به ذهن شما متبادر می‌کند؟

حدس می‌زنم شما هم مثل بنده به بِرَند معروفی که ما بیش از همه با دوربین‌های عکاسی آن آشنا هستیم، فکر کرده‌اید.
حال سوالم این است که به نظر شما این واژه به چه معناست؟

من هم تا چند ساعت پیش نمی‌دانستم و اصلا به ذهنم خطور نکرده بود که چنین سوالی را از خودم بپرسم، تا این‌که:

در صفحه‌ی ۴۶ کتاب “تاریخ زیبایی” (که در حال خواندنش هستم) با مجسمه‌ساز یونانی به نام polykleitos آشنا شدم.
در این صفحه، چند خطی از او نوشته شده بود که از همه مهمتر برای من این جمله بود:
“همین مجسمه‌ساز اثری را خلق کرد که هنرمندان آن را “معیار” Canon  می‌خوانند؛ پیکره‌ای که هنرمندان برای یافتن قواعد هنری به آن رجوع می‌کردند، درست همان‌گونه که فردی به قوانین حقوقی مراجعه می‌کند.”

به نقطه پایانی جمله‌ی بالا که رسیدم کتاب را کنار گذاشتم و به سراغ کامپیوتر و اینترنت رفتم تا از راز این جریان آگاه شوم. بعد از ساعتی جستجو و خواندن و به هم ربط دادن‌ مطالب به نتایج جالبی رسیدم:

“پُلیکلِیتوس”، مجسمه‌ساز یونانی قرن چهارم و پنجم میلادی و هم‌عصر “فیدیاس” بوده است. گفته می‌شود مجسمه‌ای که او از “هِرا” در معبد The Heraion of Argos ساخته بود را با مجسمه‌ی “زئوس” (یکی از عجایب هفت‌گانه‌ی دنیای باستان) اثر “فیدیاس” مقایسه می‌کردند.
“پُلیکلِیتوس” سه مجسمه ساخته که از آن‌ها با عنوان The Canon of Polyclitus نام برده می‌شود. نام این سه مجسمه عبارتند از: Doryphoros - Diadumenos – Discophoros

هر سه مجسمه‌های بسیار زیبایی هستند و به دلیل تناسبی که در اندامشان وجود دارد به عنوان  Canon (”معیار” یا “قانون”) مورد توجه هنرمندان قرار گرفته‌اند.

سعی کردم بیشتر بدانم و در این راستا متوجه شدم که واژه‌ی  Canon  در انگلیسی به معانی “حکم”، “قانون کلی”، “قانون شرع”، “معیار”، تصویب‌نامه” و … به کار رفته است. در بررسی ریشه‌شناختی این واژه به واژه‌های همسانی چون، rule  و model  هم برمی‌خوریم.
جالب اینکه در بسیاری از زبان‌ها، واژه‌ی Canon به همین صورت و به معناهای فوق الذکر است:

canon in Catalan: Cànon
canon in Czech: Kánon
canon in Danish: Kanon
canon in German: Kanon
canon in Estonian: Kaanon
canon in Spanish: Canon
canon in French: Canon
canon in Italian: Kanon
canon in Hungarian: Kánon
canon in Dutch: Canon
canon in Norwegian: Kanon
canon in Norwegian Nynorsk: Kanon
canon in Polish: Kanon
canon in Russian: Канон
canon in Simple English: Canon
canon in Slovak: Kánon
canon in Serbian: Канон
canon in Finnish: Kaanon
canon in Chinese: Canon

جالب است بدانید که کلمه‌ی “قانون” در فارسی از همین واژه‌ی Canon  نشات گرفته است.
در “سایت حقوق”  www.hoghoogh.online.fr آمده است:
“قانون” معرب کلمه‌ی یونانی canon است که از راه زبان سریانی وارد زبان عربی گردیده و در اصل به معنای «خط کش» به کار رفته و بعد معنی قاعده به خود گرفته است و امروز در زبان‌های اروپایی به مقررات کلیسای مسیحیت و کنیسه‌ی یهودیت اطلاِق می‌شود.

نتیجه: ببینید این کمپانی که ما آن را به خاطر دوربین‌هایش می‌شناسیم، چه نام پیشینه‌دار و جهان‌شمولی را انتخاب کرده است.
درواقع بسیاری از کمپانی‌ها و کالاهای غربی که در بازار یافت می‌شوند از نام‌هایی استفاده کرده‌اند که چنین ویژگی‌هایی دارند. جالب این است که تمدن یونان، مصر، رم و گاهی مایا و آزتک چنین نام‌های پیشینه‌داری را به صنایع هدیه کرده‌اند.
در این میان به واژه‌های فارسی که فکر می‌کنم، چنین ظرفیتی را نیز در آن‌ها می‌بینم که البته کمتر به آن‌ها توجه نشان داده شده.

دائره المعارف جیبی جیبی جیبی گردشگری

سه شنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۰

بعضی وقت‌ها متوجه می‌شوم واژه‌هایی به زبان فارسی که در گردشگری مورد استفاده قرار می‌گیرند، طیف وسیعی ندارند.
بنابراین با خودم فکر کردم که آیا می‌توان در گویش‌های مختلف ایرانی کلماتی یافت تا جایگزین رستوران، هتل، … و از این قبیل باشند.

از دو سال پیش تاکنون چندین واژه پیدا کرده‌ام که برای بخش‌های مختلف یک نشریه،‌ یا یک وب‌سایت گردشگری می‌توانند مورد استفاده قرار گیرند. این‌ها عبارتند از:

پادُموج  Padomuj، گالشی، به معنای: گردش
پیگرمُوک  Pegarmovk، کردی، به معنای: جهانگرد
تَررَگ  Tarrag، به زبان مردم جاسک، به معنای: گردش، تفریح
چارومه  Charume، به زبان مردم کرینگان، به معنای: گردش
چاغاله  Chaqaleh، به زبان مردم سرخه، به معنای: گشت، گردش
چغَلَه  Cheqala، به زبان مردم سنگسر و سمنان، به معنای: گشت، گردش

اگر بخواهیم در بخش‌های یک نشریه یا یک وب‌سایت گردشگری از واژه‌هایی استفاده کنیم که حس نوستالژی داشته باشند، به نطرم این‌ها مناسب است:

کاروان به جای تور
کاروانسرا به جای هتل
کاروانسالار به جای تورلیدر
آش‌خانه به جای رستوران
خان به جای اقامتگاه (مسافرخانه)
خان‌خوان به جای بِد اَند بِرِک‌فَست
خورنگاه به جای رستوران
دویره به جای لابی (در هتل)
رباط به جای محل اقامت
زاویه به جای کوله‌پشتی
لَنگر به جای هتل

دیگر اینکه: خرابات به جای نایت لایف و هفتخوان به جای سفرهای ماجراجویی، هم جالب به نظر میرسند.

پی‌نوشت: تعداشان کم و به نظر ساده می‌آیند، ولی همینها که نوشتم ماحصل خواندن ۱۱۰۰ صفحه از دو کتاب است.
شما هم اگر واژه‌ای می‌شناسید، اضافه کنید.