آرشیو ‘بهران چحل ثالگی’

چرا؟

جمعه ۱۸ مهر ۱۳۹۳

چرا اینچنین سخت است برای انسان امروزی تا بر علیه خویش بیاشوبد و بشورد و بسوزد و آنگاه 

انتشار فوری

یکشنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۳

انگار مست بودم که نفهمیدم مدت طولانی در خارزار سرگشته بودم.

حالا وقتش است که بنشینم یک جایی و با دقت خارها را بیرون بکشم.

حوصله اش را ندارم.

احساس ایوب را پیدا کردم. بگذار کِرم کار خودش را بکند.

ناگاه!

جمعه ۲۸ شهریور ۱۳۹۳

دوست دارم روز تولدم غیبم بزند. دوست دارم دور باشم.

از کیک تولد و جشن تولد هیچ خوشم نیامده و نمی آید. راستش از پیام تبریک هم دل خوشی ندارم. این پیام ها را معادل مویه های بعد از مرگ می دانم. هیچ سودی ندارند، فقط برای فراموشی خوبند. و من اصولا در اینجور مواقع با فراموشی سر جنگ دارم.

(این دو سه خط بالا را برای خودم می گویم، نسخه ای نیست که برای دیگران تجویز کنم.)

با این همه امروز وقتی فهمیدم برخی از دوستانم از مدت ها قبل برنامه ریزی کرده بودند تا مراسم وسیعی ترتیب دهند و رفقایم را جمع کنند و من این برنامه را (به دلیل ناراحتی دو سه روزه اخیر) به هم زده بودم، خیلی شرمنده شدم.

باید اقرار کنم که امشب خودم را سرزنش کردم و بابت غرور و خودخواهی ام خجالت کشیدم.

چه کنم، ذاتا از هر چیزی که رنگ و بوی کلیشه بدهد، بیزارم. ولی انگار محبت های فراوانی در پس همین کلیشه ها نهفته است.

این ها درس هایی است که یاد می گیرم. درس هایی است که یاد می گیریم.

دوست دارم امشب سیگاری بگیرانم و در بالکن خانه امان، رو به کوه -به همان کوه جاودان که می خندد به من میرنده و پیر شونده- دودش را بیرون دهم. و با هر پک، فحشی نثار روزهای سگی آینده کنم. آینده ای که از همین شنبه خواهد آمد، بیزارم.

برای روزهای آینده هیچ برنامه ای ندارم. قصد کرده ام تغییر کنم قضایم را. اما بی مایه یعنی فطیر.

این روزها به رفتن می اندیشم. به رفتن و دور شدن. دور شدن از خودم. می دانم، خوب می دانم، بیش از هر چیز باید از خودم دور شوم.

و در این میان همه ی ترسم،

همه ی نا امیدی ام،

همه ی دلواپسی ام

از این است که

مفید نباشم.

نَه

پنجشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۳

آن چیزی است که کم در موردش می دانم.

آن چیزی است که شاید با احساس عدم شفقت توام باشد در فرهنگ ما.

آن چیزی است که رها می کند از بیرون و درگیر می کند در درون.

آن چیزی است که بعد از این بیشتر برایم ارزش پیدا خواهد کرد.

جغرافیای چهل

شنبه ۴ مرداد ۱۳۹۳

چهل سالگی؛

یعنی پایان حماسه ی بلوغ،

یعنی پایان اسطوره هندسی خط عمود

“بر باد رفته”

شنبه ۴ مرداد ۱۳۹۳

احتمالا برای تو هم پیش می آید،

تا در زندگی به نقطه ای برسی،

که بفهمی زمان اندیشیدن به آرزوهای بزرگ به پایان رسیده.

این اما شاید دردناک ترین بخش تراژدی زندگی همه ما نباشد،

لحظه در هم شکستن آنجاست که بفهمی نه تنها در جستجوی زمان از دست رفته بودن دردی را دوا نمی کند بلکه بدانی روحت را هم فروخته ای.

فاجعه این است که حتی نمی دانی به چه قیمتی؟!