اردبیل: ادامهی گیلان
سفر ما از گیلان به سوی اردبیل ادامه یافت. قبل از اینکه به اردبیل برسیم با دوست عزیزم، اسماعیل اسماعیلنسب تماس گرفتم و از او برای اقامت در یک خانهی محلی (و نه هتل) راهنمایی خواستم و همچنین برای اجرای برنامههایی (مربوط به تلویزیون) که در اردبیل داشتم تقاضای همکاری کردم. اسماعیل یک خانهی محلی در یکی از روستاهای نزدیک سرعین برای ما در نظر گرفت و قصهی ما شروع شد.
وقتی به روستا (نامش در خاطرم نیست) رسیدیم، شب دیروقت بود و تنها وقت کردیم برنامهی روز بعد را مرور کنیم و بخوابیم. فردا صبح، این زن (همسایهی خانهای که شب را در آن سپری کردیم) برایمان شیر گاو دوشید و با عسلی که از کندوی صاحبخانه برداشت کردیم، تازهترین و نابترین صبحانهی عمرمان (نان تازه پخته شده، شیر تازه دوشیده شده، عسل تازه از کندو درآمده و تازهترین پنیر و ماست ) را خوردیم.
در دامنههای سبلان بودیم.
وقتی برای برداشت عسل به سمت کندوها رفته بودیم، یک زنبور انگشتم را نیش زد و خودش گویا مُرد.
در خوزستان وقتی که سنگها را روی هم میگذارند معنی خاصی دارد، اما در این منطقه وقتی در یک محوطهی کوچک سنگها را به این صورت بر روی هم قرار میدهند به معنی این است که دیگران حق ندارند دامهایشان را در اینجا بچرانند. یعنی اینجا صاحب دارد.
در پشت روستا غارهای متعددی در انتهای دره پیدا بود که من فکر میکنم روزگاری جزو معابد مهری بوده است. هرگز قبلا از این مکان هیچ نشنیده بودم و هیچ عکسی ندیده بودم.
وقتی به درون غارها رفتم چند نمونه از این نقشها پیدا کردم. این نقشها بسیار شبیه به نقشهایی بود که قبلا در ارتفاعات کوههای اطراف میمند کرمان و اطراف اندیکا در خوزستان دیده بودم. شاید فکر میکنید که این نقش قدیمی نیست و البته در وهلهی اول اینطور به نظر میرسد. اما وقتی خوب به نقشها دقت کردم، متوجه شدم که لایهی قبلی این نقش بسیار قدیمی است و تنها در سالهای اخیر کسانی که به داخل این غارها رفتهاند، روی این نقشها خراش جدید ایجاد کردهاند. فکر نمیکنم تاکنون هیچ باستانشناس یا کاوشگری از این نقشها اطلاعی کسب کرده باشد.
این عکس را از داخل یکی از غارها گرفتم.
بعد از صبحانه در اطراف روستا گشت زدیم و از آن غارها عکس و فیلم گرفتیم. بعد به سمت ارتفاعات سبلان ادامهی مسیر دادیم تا یک روز را با عشایر شاهسون سپری کنیم.
با نیسان این آقا به سوی عشایر رفتیم. او میگفت هر کدام از این حیواناتی که در آغوش دارد ۸۰۰۰۰۰ تومان میارزند.
سبلان: وقتی که تهران در تب ۴۱ درجهی تیرماه گرفتار بود، ساعت ۱۲ ظهر در اینجا، ۲۳ درجه بود.
بدون شرح
بدون شرح
وقتی به عشایر رسیدیم حدود ساعت ۱۲ ظهر بود و آنها در حال دوشیدن شیر گوسفندها و میشهایشان بودند. بعد برای ناهار نان پختند.
همان توضیح بالا
بدون شرح
چه دستپختی داشت این زن!
سایهی موتور هم غنیمت است.
بدون شرح
نان-بانو
هماهنگی این جاریها کمنظیر بود.
فکر میکنید این سه تا میخواستند با هم عکس یادگاری بیندازند؟
فکر میکنم متوجه شدید قضییه از چه قرار است.
آخرسر این استاد موفق شد.
و در آخر، چای با طعم خوشبختی
پینوشت: همانطور که قبلا هم نوشتم، اینروزها در کشور چین و حالا که مینویسم در شانگهای هستم. دسترسی به اینترنت برایم خیلی گران تمام میشود با این حال از این به بعد سعی میکنم هرچه تازگی در چین ببینم (که قبلا نگفته باشم) برایتان بنویسم. کلا چهار هفته در چین اقامت خواهم داشت که یک هفتهی آن فردا سپری میشود. در این چهار هفته همهاش در شهرهای پکن و شانگهای تردد خواهم کرد و راهنمای گردشگران ایرانی خواهم بود.
























چهارشنبه ۶ مرداد ۱۳۸۹ در ۱۱:۳۱ ب.ظ
حاج آقا یادش بخیر
چه حالی و چه حولی
اون ده ورگه سران بود
اون حرکت استاد هم قوچینگ معروف است که بد نیست یاد از علی هم بکنیم
پنجشنبه ۷ مرداد ۱۳۸۹ در ۱۲:۵۷ ب.ظ
سلام
شما احتیاجی به رفتن به کلاس عکاسی ندارید
ما که رفتیم باید در کلاس شما شرکت کنیم
خوب میبینی.فقط یک بیشنهاد:سعی کن نگاهت امتداد داشته باشه………….
جمعه ۸ مرداد ۱۳۸۹ در ۲:۴۹ ب.ظ
عکسات زیبا ست.
زندگی عشایر را میگند زندگی کردن و نهایت لذت بردن. نه زندگی ما شهرنشینان
اون دوتا بره دست آقای عشایر بود خیلی ناز و قشنگه البته عکاسش هم زیبا عکس گرفته بود.
جمعه ۸ مرداد ۱۳۸۹ در ۳:۰۷ ب.ظ
من باهات شوخی کردم که گفتم سوغاتی میخوام خودت بهتر میدونی که هیچی نمی خوام. وقتی تو توی کارهات و زندگیت موفق باشی اون برام سوغاتی و ارمغان با ارزشی ست.
لطفا حرفم را جدی نگیر تو اومدی چین که پول در بیاری پس به فکر کار و پول باش.
اگه این مدت که اونجا هستی سردرد میگرنی گرفتی که امیدوارم دچارش نشی لب به غذاهای چینی به هیچ عنوان نزن.
همیشه به سفر همراه با شادی باشی.
……………………………………………
جواب: سلام. سپاس از تو.
یکشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۸۹ در ۱۲:۰۸ ب.ظ
سلام
بازم عالی بود.موفق باشی.
…………………………………………………..
جواب: سلام و سپاس
یکشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۸۹ در ۱۲:۴۴ ب.ظ
از روی این جمله صدبار بنویسید… نه یه دفترچه چل برگی بنویسید.
آرش خوشبخت است!
…………………………………………..
جواب: سلام. نوشتن این مطلب برای دیگران چه فایدهای داره؟ دیگه اینکه با نوشتن این متن، چیزی تضمین نمیشه و همه چیز در یک آن میتونه عوض بشه.