آرشیو مرداد ۱۳۸۹

واژه‌ی «جوان»

جمعه ۲۹ مرداد ۱۳۸۹

در آخرین پروازی که از پکن به شانگهای داشتم (در سفر اخیر چین)، کنار یک خانم چینی نشسته بودم. در طول پرواز سر صحبت باز شد و من اسمش را پرسیدم. نامش این بود: Javigne. معنی‌اش را که پرسیدم گفت: young (جوان). با خودم فکر کردم که این واژه‌ی چینی چقدر با واژه‌ی «جوان» در فارسی شباهت دارد. بعد به خود کلمه‌ی Young در انگلیسی فکر کردم و دیدم با توجه به تبدیل Y به J در زبان‌های دارای ریشه‌ی مشترک، احتمالا young هم با «جوان» ریشه‌ی مشترک دارد. بنابراین بررسی کردم و دیدم واژه‌ی «جوان» در زبان‌های زیر این‌گونه است:

آفریقایی = jong  /  برتون =  yaouank / کاتالان = jove / دویچ = jong / فرانسه = jeune / آلمانی =  jung / ایتالیایی = giovane / لاتین = iuvenis / پرتغالی = jovem / اسپانیایی = joven / سوئدی = ung /

 

۲۲۰+۱

پنجشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۸۹

در این یک‌ماه میزبان حدود ۲۲۰ نفر از هم‌وطنانم در کشور چین بوده‌ام. مسافرانم از نوزاد تا کهن‌سال بودند و هر کدامشان حرفه‌ای داشتند متفاوت از دیگری. از کردستان و کرمانشاه و خراسان و اصفهان و گیلان و مازندران و خوزستان و هرمزگان و ایلام و … مسافر داشتم با اخلاقیات مختلف.

حالا و بدین‌وسیله از همه‌ی مسافرانم به خاطر ایجاد فرصت برای تجربه‌ای جدید، سپاسگزاری می‌کنم. از یک نفر دیگر نیز به خاطر اعتمادی که به بنده داشت و فرصت این سفر را برایم به وجود آورد تشکر ویژه دارم. از سعید فکری متشکرم. 

به برخی از دوستانم قول دادم عکس‌های بیشتری از سفر و همچنین نمایشی که در شهر هانگجو برگزار می‌شود در سایت قرار دهم. این هم اطاعت امر:

ادامه مطلب …

فرهنگ «دایورت»

دوشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۸۹

چون همه‌اش تکرار بود در این سفر خیلی عکس نگرفتم. با این حال گاهی که حس و حالی دارم…

این‌جا بخشی از شهر شانگهای است که از پنجره‌ی اتاقم پیداست.

چین فقط ۷% زمین‌های زراعی دنیا را در اختیار دارد درحالی که باید به یک‌پنجم مردم دنیا نان بدهد. بنابراین گاهی می‌بینیم که در پشت‌بام خانه‌ها گیاهان را کشت می‌کنند.

۱۶ آگوست روز «ولنتاین» چینی‌هاست.

بدون شرح

عشاق دیرینه در روز ولنتاین. البته این رقص هر روز عصر در خیابان «نانجینگ» برقرار است.

بدون شرح

در سفرهای خارج از کشور معمولا هر توصیه‌ای که به مسافرانم می‌کنند، «دایورت» می‌کنند و جالب این‌که همه‌ی بلاهایی که پیش‌بینی می‌کنم به سرشان می‌آید. به طور مثال تقریبا در این یک ماه، در همه‌ی گروه‌ها کسانی بوده‌اند که یا چیزی را گم کرده‌اند‌ یا جا گذاشته‌اند‌ و البته که بنده قبل از حرکت همیشه ازشان می‌پرسم که “چیزی جا گذاشته‌اید یا نه” و آن‌ها هم همیشه طوری به من نگاه می‌کنند که به سلامت عقلی خودم به خاطر طرح این سوال احمقانه شک می‌کنم. امروز هم به مسافرانم گفتم “اگر در خیابان نانجینگ خانمی به سراغتان آمد و گفت با هم برویم قهوه بخوریم، نروید.” گفتم “جان مادرتان نروید.” یکی از مسافران که پیرو سرسخت فرهنگ کهن «دایورت» بود و همیشه سوال‌هایی می‌پرسید که دقیقا یک دقیقه قبل من توضیحش را داده بودم، به دنبال یکی از همین خانم‌ها رفت و وقتی بنده درگیر کارهایم بودم تلفن زد که “کجایی، بیا به دادم برس که ۵۰۰ دلار برای خوردن یک آبجو و چند لیوان مشروب سرکیسه‌ام کرده‌اند.” گفتم “عزیز خارج‌رفته‌ی دنیا دیده‌ی من، حالا دایورت کن.”

نزدیک

دوشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۸۹

البته که به دلایل مختلف سفر به چین و اقامت یک‌ماهه در این کشور را پذیرفتم. از میان آن همه دلایل مادی و غیرمادی، یکی این بود که می‌خواستم غُر نزدن در شرایط نه‌چندان آسان را تمرین کنم.

چند روز دیگر چین را ترک خواهم کرد و به ایران برمی‌گردم و احتمالا (اگر همه چیز درست پیش برود) فقط ۲۰ روز می‌مانم و دوباره سفر خواهم کرد. فعلا سه سفر (نه به عنوان تورلیدر) به کشورهای ۱- هند، ۲- ترکمنستان، تاجیکستان و ازبکستان ۳- ویتنام، لائوس و کامبوج تا آخر پاییز برنامه‌ریزی کرده‌ام.

با خودم قرار گذاشته‌ام که مرحله‌ی دیگری از زندگی را تجربه کنم و طرح دیگری دراندازم. باز هم از فعالیت‌های اجتماعی‌ام کم خواهم کرد و نوشتن کتاب‌ را برای مدتی کنار خواهم گذاشت و کمی دور خواهم شد از همه‌ی این‌ها. روش دیگری را بعد از اتمام ۳۵ سالگی‌ام شروع خواهم کرد.

تا جایی که می‌دانم در هر کاری که وارد شدم، آن را بدون تغییر باقی نگذاشتم. اکنون وقت آن رسیده که همه‌ی انجام داده‌ها را عقب برانم و یک فراموشی گسترده را به ذهنم القا کنم و …

مدیریت توده

یکشنبه ۲۴ مرداد ۱۳۸۹

مدیریت توده سخت نیست، به شرطی‌که در فکر اصلاح نباشیم.

این را باید تجربه می‌کردم.

این نظریه‌ی من است

جمعه ۲۲ مرداد ۱۳۸۹

حدود شش سال است که در عرصه‌ی گردشگری فعالیت می‌کنم و بیش از ۲۰۰ گزارش و نوشتار و مقاله و سخنرانی و … در رابطه با گردشگری و میراث فرهنگی و میراث معنوی ارائه کرده‌ام. اما تازه فهمیدم که: 

“فعل گردشگری را باید در زمان حال استمراری صرف کرد نه در ماضی بعید.”

نمی‌دانم چند نفر می‌توانند نکته‌ی نهفته در این گفته را درک کنند ولی به چیزی که در بالا نوشتم اعتماد دارم و حتما بعدتر بیشتر توضیح می‌دهم. عقیده دارم که شاید با توجه به همین نکته‌ی ظریف بتوانیم بخشی از عدم موفقیت در عرصه‌ی گردشگری کشورمان را مورد تحلیل قرار دهیم و در صورت رفع مشکل، بتوانیم به آینده امیدوارتر باشیم.

وقتی‌که تجربه یعنی زرشک

چهارشنبه ۲۰ مرداد ۱۳۸۹

در این سه هفته که در چین هستم هر هفته پذیرای ۵۰ الی ۶۰ مسافر بوده‌ام. بنابراین سعی کردم تمام مواردی که احتمال دارد برنامه‌‌های تور را دچار اخلال کند بررسی کنم، علاوه بر آن زمان‌ اجرای هر یک از گشت‌ها را به دست آوردم و نهایتا علت تاخیر مسافران در شرایط مختلف را پیش‌بینی کردم. حالا هر روز و قبل از هر برنامه تذکرات لازم را به مسافرانم گوشزد می‌کنم تا کمترین اتلاف وقت و انرژی را داشته باشیم. با این حال…

از مسافرم پرسیدم: چرا دیر آمدی، آن‌هم در روزی که باید به سمت فرودگاه برویم و وقت برایمان ارزش دارد. می‌گوید: چه کار کنم؟ دستشویی ۵ دقیقه وقت می‌گیرد و حمام هم ۱۵ دقیقه. فقط مات به صورتش نگاه کردم.  

بی‌خیال… چند عکس با سوژه‌های تکراری ببینیم:

            

بدون شرح

بدون شرح

بدون شرح

بدون شرح

بدون شرح

بدون شرح

بخشی از نمایش سلسله‌ی سونگ

بدون شرح

این روزها

دوشنبه ۱۸ مرداد ۱۳۸۹

این روزها اصلا کتاب نمی‌خوانم.

این روزها فقط تکرار را تجربه می‌کنم. 

این روزها فقط سعی دارم اشتباهاتم را کاهش دهم.

این روزها به برداشتن لایه‌های بیرونی تفکر می‌اندیشم.

این روزها خرده فرمایش‌ها را اجرا می‌کنم.

این روزها سعی می‌کنم در مدت یک هفته اعتمادها را جلب ‌کنم. 

این روزها اجتماع‌های کوچک یکسان از مردم کشورم را تحلیل می‌کنم.

این روزها از خودم گم شده‌ام.

این روزها فقط می‌گذرند، اما من خودم را داخل سطح خاصی از آدم‌ها کرده‌ام.

از این روزها نمی‌توانم بنویسم. بلد نیستم. شاید چند سال بعد. شاید هیچ وقت.

دَمِت گرم دکتر

دوشنبه ۱۸ مرداد ۱۳۸۹

مکان: چین، زمان: بهار ۱۳۸۹

چند نفر از مسافرانم تصمیم گرفتند برای رفتن به یک منطقه‌ی دیگر از شهر شانگهای از مترو استفاده کنند. بلیط مترو را خریدند و همه‌اشان از دروازه‌‌ای که بلیط‌ها چک می‌شود عبور کردند، فقط یک آقای دکتر نمی‌توانست رد شود. هر چقدر بلیط مترو را وارد می‌کرد، دستگاه نمی‌پذیرفت. بعد از ۵ دقیقه و کلی تلاش تازه فهمیدیم که آقای دکتر به جای بلیط مترو، کلید الکترونیکی اتاق هتل را داخل دستگاه کارت خوان می‌کند.

وقتی نمی‌توانی بگویی

شنبه ۱۶ مرداد ۱۳۸۹