آرشیو اسفند ۱۳۸۸

سفر به چین: شانگهای ۴

شنبه ۲۹ اسفند ۱۳۸۸

سال نو مبارک باد

گزارش تصویری:

ادامه مطلب …

سفر به چین: شانگهای ۳: لایه‌های زیرین

شنبه ۲۹ اسفند ۱۳۸۸

یک: در خیابان نانجینگ بر روی صندلی یک کافه نشسته‌ام. مسافران برای خرید رفته‌اند و یک ساعتی وقت دارم تا کمی تنها باشم و به چین، به شانگهای، و به این همه مردمان در رفت و آمد، بیندیشم. هوا آفتابی و بهاری است.
خدمتکار کافه با منو پیش می‌آید، چیزی سفارش نمی‌دهم. نمی‌خواهم نوشیدن قهوه، تمرکزم را بگیرد. متوجه می‌شوم که دختری در نزدیکی صندلی‌ام ایستاده، نگاهم به نگاهش می‌افتد، دستش را بلند می‌کند و از فاصله پنج متری سلامی می‌فرستد. یک دقیقه بعد جلو می‌آید و می‌پرسد اهل کجا هستم. جواب می‌دهم. سعی می‌کند ارتباط برقرار کند و با انگلیسی دست و پا شکسته، حرف‌هایش را ادامه می‌دهد. این‌که چرا این‌جا در شانگهای هستم؟ شغلم چیست؟ ازدواج کرده‌ام یا نه؟ نظرم نسبت به چین چیست؟ بعد، از خودش می‌گوید. دوست دارد مثل من سفر کند، انگلیسی یاد بگیرد، از کشورش راضی نیست و …
با خودم فکر می‌کنم حتما در همین لحظه که من این‌جا در شانگهای نشسته‌ام و با یک چینی حرف می‌زنم، در یکی از شهرهای کشورم، یک هموطن من با یک خارجی دقیقا در مورد همین مسائل حرف می‌زند و عین همین گفتگو میان آن‌ها برقرار است.
در حین صحبت کردن با این دختر چینی، متوجه می‌شوم که یک نفر دیگر از فاصله ۲۰ متری نگاهم می‌کند. لبخند می‌زند، خیلی زود متوجه می‌شوم که روسپی است و منتظر این است که ببیند نتیجه صحبت‌هایم با این دختر به کجا می‌انجامد. فکر می‌کند این دختر هم روسپی است، اما نیست.
خدمتکار دوباره می‌آید و می‌پرسد قهوه میل دارم یا نه؟ جوابم منفی است. به زبان چینی به دختر چیزی می‌گوید، و من می‌دانم که او را از من می‌راند. دختر کمی شرمنده می‌شود، اما جواب خدمتکار کافه را می‌دهد و می‌ماند و گفتگویش را با من ادامه می‌دهد. دختر ایستاده است و من نشسته‌ام. با خودم فکر می‌کنم که صحبت با یک خارجی برای این دختر جذاب است و احتمالا در ذهنش به دنبال بهانه‌ای است که سکوت‌هایی را که از جانب من تحمیل می‌شود، بشکند. من با خودم فکر می‌کنم آخر مگر چه چیز جالبی در این گفتگو و من نهفته است.
از جایم بلند می‌شود و از او خداحافظی می‌کنم. آرزو می‌کنم به آرزوهایش برسد.

دو: شب برای دیدار از آکروبات شانگهای می‌رویم. من همیشه دیوانه‌ی فضای رمانتیک و موسیقی‌های عاشقانه‌‌ای هستم که اتفاقا در این نمایش‌ها وجود دارد. شاید عجیب باشد، اما نمایش‌های آکروباتیک در من بیش از هیجان، گونه‌ای از مهربانی و عشق را متجلی می‌کند. وقتی نمایش آکروباتیک می‌بینم، به عنوان یک انسان احساس غرور می‌کنم، واقعا احساس غرور می‌کنم. وقتی نمایش آکروباتیک می‌بینم احساسی در من زنده می‌شود که وقتی کوچک بودم با دیدن پری مهربان در کارتون پینوکیو در من بیدار می‌شد. هنوز آن احساس و آن صدا در گوشم زمزمه می‌کند. قبل‌تر‌ها وقتی نمایش آکروباتیک می‌دیدم، آهسته می‌گریستم. حیف که حالا کمی بزرگ شده‌ام.
روح همکاری موجود در اجرای نمایش‌های چینی، به طرز معجزه‌آسایی شیفته‌‌ام می‌کند. در هر لحظه، در هر مکث، در هر نگاه، در هر قدم، در هر سکون و در هر سکوت، و در هر هیجان، انگاره‌ای عمیق از هستی را نهفته می‌بینم که به شدت سعی دارد از خودش رونمایی کند.
همیشه دوستدار تخریب آن‌چه هستم که از انسان یک موجود معمولی می‌سازد. با دیدن نمایش آکروباتیک، آدمی از درون دچار یک تخریب لذت‌بخش می‌شود. گویی چیزی در درون انسان تغییر می‌کند. این تغییر و تخریب به صورت سکوت پر از سوال در ذهن، متبلور می‌شود. دیوانه‌ی این سوال‌های سکوتم.
از آن‌گاه سخن می‌گویم که وقتی به پایان می‌رسد کسی نمی‌فهمد، میخکوب می‌نشیند. آن‌گاه که پایان، نقطه ندارد. آن‌گاه که انسان جاودانگی را ادامه می‌دهد.
آری‌، آکروبات، جاودانگی و رستاخیز ذهن است که شکوفه می‌کند همچون بهار در رقص تن.

سفر به چین: شانگهای ۲

جمعه ۲۸ اسفند ۱۳۸۸

گزارش تصویری روز دوم سفر را تقدیم می‌کنم:

ادامه مطلب …

سفر به چین: شانگهای ۱

پنجشنبه ۲۷ اسفند ۱۳۸۸

سومین مرتبه است که به چین سفر می‌کنم. امسال راهنمای یک گروه ۲۴ نفره هستم. ۲۶ اسفند (۱۷ مارچ) قرار بود که ساعت ۲۰:۱۰ با هواپیمایی «ایران ایر» از تهران به پکن پرواز کنیم. پرواز با تاخیر ۵۰ دقیقه‌ای انجام شد و ما بعد از ۶ ساعت و ۴۵ دقیقه در آسمان بودن، به پکن وارد شدیم. حدود ۵ ساعت در فرودگاه پکن معطل شدیم تا با پرواز داخلی به شانگهای، شهر شروع سفر برویم. اختلاف ساعت با تهران ۴:۳۰ است.

ادامه مطلب …

به فردا می‌روم

چهارشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۸۸

ای موسیقی نهفته‌ در سینه‌ی کوه مقابل،

ای وهم آشفته در آشیان مرغان سخنگو،

ای معنای بسیط چهره‌ی پشت پرده،

چیزی هست…

انگار، کالبدم بُعدها را گم کرده،

انگار، ثباتم از ثبوت گسسته،

انگار گیتی احساسم درهم شکسته،

چیزی هست…

می‌دانم…

به حرمت رنگ گرم چشم مرد سیاح، سوگند،

که این بار هم،

انگشت سبابه‌ام اقلیمی را نشانه رفته،

شاید این بار، من از سفر،

عرفانی به اندازه‌ی سکوت پشه‌ای نشسته بر دیوار، سوغات بیاورم.

در این شب شعر و شراب

سه شنبه ۲۵ اسفند ۱۳۸۸

دستور دادم؛

به ذهنم، که اکتفا نکند.

به عاطفه‌ام، که تسلیم نشود.

گردشگرانی برای خیام

دوشنبه ۲۴ اسفند ۱۳۸۸

در ابتدای این نوشتار می‌خواهم دو اتفاق را برایتان تعریف کنم. هر چند که قبلا آن‌ها را نقل کرده‌ام، اما احساس می‌کنم گفتنش برای درک موضوع ضرورت دارد.

۱- یک دوست سوئیسی دارم که تاکنون سه مرتبه به ایران سفر کرده است. وقتی برای اولین مرتبه او را در ایران دیدم و با هم آشنا شدیم، به من گفت که ۲۰ سال در آرزوی این بوده که به ایران بیاید و گل سرخی را با احترام به خیام تقدیم کند و در کنار مزار او دمی بیاساید.

۲- در یکی از سفرهایی که راهنمای یک گروه ایتالیایی بودم با آن‌ها به شیراز رفتم و با هم از مزار حافظ دیدار کردیم. آن‌ها همگی از ازدحام و علاقه‌ و شور و شعف ایرانیانی که بر سر مزار حافظ جمع شده بودند، شگفت زده بودند و اعلام کردند که قبلا در هیچ‌جای دنیا چنین چیزی ندیده‌اند.

اکنون با توجه به دو روایت بالا به بقیه‌ی نوشتار توجه فرمایید:

اگر به این آدرس:  http://nooraghayee.com/?p=1424  رجوع کنید، از متنی که برای «گردشگری ادبی» و اهمیت آن در دنیای امروز گردشگری نوشته‌ام باخبر خواهید شد. در این متن بنده احداث «موزه‌ی ادبیات» و برگزاری «تورهای ادبی» را پیشنهاد داده‌ام.

و اگر به آدرس:  http://nooraghayee.com/?p=5713  مراجعه فرمایید، به متنی برمی‌خورید که در آن از «شعرگردی» Poem Tourism سخن گفته‌ام و نوشته‌ام که می‌توانیم در کشورمان تورهایی را با عنوان «شعرگردی» طراحی و اجرا کنیم. در آن‌جا نوشتم که پیشنهاد راهنمای سفر به شیراز بر اساس «شعرگردی» را به دوستانم در مجله‌ی «سرزمین من» ارائه کردم. حالا که این متن را می‌نویسم مجله‌ی «سرزمین من» ویژه اسفندماه ۱۳۸۸ به چاپ رسیده و در بخش «راهنمای سفر» آن، صفحاتی با عنوان «راهنمای شعرگردی در شیراز» نوشته‌ی دوست عزیزم، «احسان رضایی» به چشم می‌خورد. 

حالا که احساس می‌کنم در این زمینه یک قدم برداشته شده، و به پیشنهاد دوست خوبم سرکار خانم «میری» و همچنین بنا به وظیفه‌ای که احساس می‌کنم، ایده‌ی «گردشگری ادبی» و به معنی خاص‌تر «شعرگردی» در شهر نیشابور با محوریت «عمر خیام» را با هم مورد بررسی قرار می‌دهیم:

شاعران ایرانی بسیاری هستند که شهرت عالمگیری دارند و نامشان در دنیا نام ایران را بلندآوازه کرده است که از این جمله می‌توان به فردوسی، سعدی، حافظ، مولانا، نظامی، عطار و خیام اشاره کرد. این‌ها و بسیاری دیگر همان شاعرانی هستند که ظرفیت‌های بالقوه‌ی ایران برای «گردشگری ادبی» به شمار می‌روند. اما از این میان شاید بتوان برای «عمر خیام» اهمیت قابل‌توجهی قائل شد که به آن می‌پردازیم.

عمر خیام با این‌که منجم و ریاضیدان بزرگی بود، اما هم برای ما ایرانیان و هم برای غربیان به عنوان یک شاعر شاخص از محبوبیت ویژه‌ای برخوردار است و دقیقا به همین علت است که می‌توان از نام او برای رونق «گردشگری ادبی» بهره برد. اگر بخواهیم از شهرت عمر خیام سخن به میان آوریم ذکر چند نکته خالی از لطف نخواهد بود:

 سینما: اول این‌که به ندرت سراغ داریم که برای یک شاعر ایرانی فیلمی آن ‌هم توسط دیگران ساخته شده باشد، و این در حالی‌ است که نگارنده اطلاع دارم برای عمر خیام حداقل چهار فیلم آن هم توسط کمپانی‌های معروف فیلم‌سازی همچون هالیوود، ساخته شده است.

ادبیات: دیگر این‌که اگر به کتاب «سمرفند» نوشته‌ی «امین مالوف» مراجعه کنیم، متوجه می‌شویم که در این کتاب چگونه (با درآمیختن تاریخ و افسانه) از ارتباط میان رباعیات خیام (دستنوشته‌ی خود شاعر)، اسماعیلیان، سیدجمال‌الدین اسدآبادی، میرزا رضای کرمانی، شیرین نوه‌ی ناصرالدین شاه، یک شهروند آمریکایی به نام «بنیامین عمر لوساژ» که پدر و مادرش تنها به خاطر ارادتی که به شاعر ما داشتند نام او را عمر نهادند، و همچنین کشتی معروف «تایتانیک» که در تاریخ پانزدهم آوریل ۱۹۱۲ در وسط دریای Terre Neuve از جزایر بزرگ آمریکای شمالی واقع در مصب رودخانه‌ی «سن‌لوران» کانادا غرق شد، به زیبایی و افسونگری سخن به میان آمده است.

نمایشگاه: باز هم این‌که، اخیرا با عنوان یادبود صد و پنجاهمین سالگرد ترجمه و انتشار اشعار خیام، نمایشگاه «رباعیات عمر خیام» در لندن و در کتابخانه بریتانیا افتتاح شد و هنوز هم (در زمان نوشته شدن این متن) ادامه دارد. در واقع این نمایشگاه داستان آشنائی و شیفتگی یک نویسنده انگلیسی Edward FitzGerald را با اشعار یک دانشمند و شاعر ایرانی بازگو می‌کند.

کتاب: ادوارد فیتزجرالد (۱۸۰۹- ۱۸۸۳ میلادی) در ماه دسامبر سال ۱۸۵۹ میلادی برای نخستین بار رباعیات خیام را به زبان انگلیسی ترجمه و تحت عنوان «رباعی» منتشر کرد. او در ترجمه خود رباعیات خیام را تفسیر کرده و برداشت‌های شخصی خود را نیز بر آن افزوده است. با وجود این ترجمه‌ها وی سهم بسزائی در شناساندن عمر خیام به جهانیان داشته است. رباعیات خیام پس از انتشار محبوبیت فراوانی در انگلیس کسب کرده و اکنون یکی از مشهورترین آثار کلاسیک در جهان به حساب می‌آید. از آن زمان تاکنون رباعیات خیام به ۸۵ زبان گوناگون ترجمه شده ‌است و امروزه حدود ۲۰۰۰ ترجمه مختلف از رباعیات در جهان موجود است و تعداد بیشماری از نسخه‌های قبلی نیز چندین بار تجدید چاپ شده‌اند. در حال حاضر ۱۳۰ نسخه خطی مصور از مجموعه‌ رباعیات خیام در کتابخانه‌های مختلف جهان مانند «کتابخانه بریتانیا» نگهداری می‌شود.

داستانی که به افسانه شبیه است: برای این‌که بدانیم افسانه‌ای که «امین مالوف» در کتاب «سمرقند» ذکر می‌کند چه موضوع جالب توجهی است بد نیست چند سطر زیر را با هم بخوانیم:

شاید بتوان گفت که جالب‌ترین نسخه رباعیات خیام کتابی است که تحت عنوان «عمر اعظم» شهرتی اسطوره‌ای دارد. به گفته «اورسلا زیمز ویلیامز»، مدیر اجرائی نمایشگاه «رباعیات خیام» در لندن، نقل سرگذشت کتاب «عمر اعظم» خود به تنهایی قفسه کتابی را پر خواهد کرد. نسخه اصلی «عمر اعظم» را صحافی به نام «فرانسیس ساتکلایف» پس از دو سال تلاش، در سال ۱۹۱۲ میلادی به اتمام رساند. به دنبال بحران اقتصادی در انگلیس یک آمریکائی این کتاب نفیس را با قیمت ارزان خریداری کرده و در هنگام بازگشت به آمریکا با کشتی تایتانیک همراه برد. این نسخه همراه با کشتی تایتانیک در اقیانوس غرق شد. دیگر بار «استانلی بری» (Stanly Bray)، برادرزاده و وارث صحاف انگلیسی، بین سال‌های ۱۹۳۲ تا ۱۹۳۹ میلادی با استفاده از طرح‌های نسخه اصلی، کتاب «عمر اعظم» را بازسازی می‌کند. در حین جنگ جهانی دوم، در بمباران سال ۱۹۴۱ میلادی، با وجودی که «عمر اعظم» در گاوصندوقی نگهداری می‌شده، نسخه دوم آن نیز سوخته و از بین می‌رود. پس از انفجار گاوصندوق در بمباران، «استانلی بری» در سال ۱۹۸۵ میلادی با استفاده از جواهرات و دیگر بقایای کتاب «عمر اعظم»، نسخه سوم را بازسازی می‌کند.
اکنون «عمر اعظم» یکی از گرانبهاترین و با ارزش‌ترین کتاب‌های جهان به شمار می‌آید. در ساخت این کتاب هزار قطعه جواهر، پنجاه هزار سنگ‌ رنگارنگ و پنجاه متر مربع ورقه طلا به کار رفته ‌است. قابل ذکر است که همسر و ورثه «استانلی بری» سال گذشته کتاب «عمر اعظم» را به «کتابخانه بریتانیا» هدیه کرد.

خیام و فیتزجرالد: بگذارید این بخش را از مقاله‌ی «دیدار با فیتزجرالد»، نوشته‌ی «دکتر محمدجعفر یاحقی» از کتاب «خیام شناخت» که با نظارت «دکتر محمدرضا راشد محصل» و توسط «انشارات فرهنگسرای فردوسی» در سال ۱۳۸۵ به چاپ رسیده است بازبینی کنیم:
۱- ” آمدن ذکر نام خیام را در آثار فرنگیان باید به زمانی مربوط دانست که در دانشگاه آکسفورد، «توماس هاید» استاد عربی و عبری این دانشگاه در کتاب «تاریخ ادیان فارسیان و پهلویان و مادیان قدیم» به زبان لاتینی به مناسبت تقویم جلالی و اصلاح طریق گاهشماری در عهد ملکشاه سلجوقی نام عمر خیام را به عنوان یکی از هشت منجمی ذکر می‌کند که در رصد ستارگان دخیل بودند و تقویم ایرانی را اصلاح کردند.”
۲- ”ظاهرا اولین باری که از خیام در ادبیات مغرب‌زمین به عنوان شاعر یاد می‌شود، بازمی‌گردد به سال ۱۸۱۸ که «فن هامر پورگشتال» کتابی در «تاریخ سخنوری ایران» در وین منتشر می‌کند و در آن ترجمه‌ی بعضی از رباعیات خیام را می‌آورد.”
۳- ”جیمز فریزر در یکی از سفرهای خود به ایران پس از توصیف بنای امامزاده محروق می‌گوید: و نزدیک این بنای بزرگ محوطه کوچکی واقع است که در آن استخوان‌های عمر خیام آسوده است، و او شاعری بود که در عهد نظام‌الملک می‌زیست.”
۴- ”میزان اشتیاق سیاحان فرنگی به زیارت آرام‌جای خیام را از خلال سفرنامه‌های فرنگیان و گزارش‌های رسمی مقامات دولتی و سیاسی می‌توان دریافت. این شور و شوق از همان سال‌های آخر عمر فیتزجرالد آغاز شده بود و هنوز هم گمانم فروکش نکرده است.” (بنده نمونه‌ای از این اشتیاق را در ابتدای این نوشتار ذکر کرده‌ام).
۵- ”در سال ۱۸۸۴ زمانی که کمیسیون سرحدی افغانستان به ریاست «پیتر لمسدن» گروهی را به صفخات شرقی ایران فرستاده بود گزارشگر جریده‌ی اخبار مصور لندن London Illustrated News، طی نامه‌ای خطاب به «کواریچ» (یک کتابفروش) توصیف مبسوطی از بنای امامزاده محروق و آرام‌جای خیام به دست می‌دهد. او همچنین بر بالین خیام چند بوته گل سرخ می‌بیند و چون موسم گل گذشته، گلبرگ‌های آن ریخته، اما حقه‌ی تخم‌های گل آن برجای است. چند دانه از آن تخمدان‌های گل سرخ را می‌چیند و به همراه یک نامه برای «کواریچ» ارسال می‌کند تا این دانه‌های گل را در انگلستان بکارند و وقتی آن گل به عمل آمد برای هواخواهان عمرخیام تحفه برند. او تصور می‌کند که این گل باید همان گلی باشد که عمرخیام در زندگی دوست می‌داشته و اوقات خود را در کنار آن می‌گذرانیده است. این نامه به همراه دانه‌های گل سرخ به دست «کواریچ» می‌رسد و او هم گلبرگ‌ها را به دختر خود می‌سپارد تا آن‌ها را به باغ گیاه‌شناسی «کیو» در حومه‌ی لندن بفرستد. باغبان‌ها آن‌ها را می‌کارند و چند بوته‌ی گل سرخ از آن به عمل می‌آورند و بعدها به کنار آرام‌جای فیتزجرالد انتقال می‌دهند.” و به این ترتیب شاعر ایرانی برای دلداده‌ی خود، که او را به جهانیان معرفی کرده است، گل هدیه می‌فرستد. جالب است که بدانیم در سال ۱۸۹۲ میلادی برخی از علاقمندان عمرخیام و فیتزجرالد انجمنی به نام Omar Khayam Club تشکیل دادند.
۶- ”از اقدامات شیرین این انجمن یکی هم آن بود که دولت ایران را واداشتند که بر سر قبر خیام بنای مجللی برپاکنند و در انگلیس هم به کوشش این جماعت گل سرخی که تخم آن از سر قبر خیام به آن‌جا آورده شده بود، در هفتم اکتبر ۱۸۹۳ کاشته شد و اندکی بعد هم دو بوته از آن گل سرخ با رسوم و تشریفات به بالین مترجم خیام (ادوارد فیتز جرالد) واقع در کنار کلیسای Boulge در حومه‌ی شهر «وودبریج» Woodbridge انتقال یافت.”
۷- ”انجمن عمرخیام برای مراقبت از این گل همه ساله وجهی به باغبان کلیسای «بلج» می‌پرداخت تا از آن مراقبت کند. باغبان چند بوته‌ی دیگر از این گل سرخ را در گوشه و کنار باغ کاشته بود. در سال ۱۹۱۶ یعنی سال سوم جنگ جهانی اول، بوته‌ی گل خشک شد. سال بعد که جنگ فروکش کرد، از بوته‌های دیگری که در اطراف باغ کاشته شده بود چند شاخه گل با تشریقات و مراسم بر سر قبر کاشته شد. اعضای کلوب عمرخیام همه‌ساله به زیارت این قبر می‌رفتند و باغبان کلیسا از گل‌ها مراقبت می‌کرد و این بوته‌های گل سرخ مشهورترین گل شرخ انگلستان شده بودند. در جنگ جهانی دوم مصائب دیگری برای این گل‌ها پیش آمد، از همه بدتر آن‌که این ناحیه که در شرق انگلستان واقع شده بود، به تصرف نظامیان درآمد و رفت و آمد به این مناطق ممنوع شد. تا این‌که پس از فروکش کردن آتش جنگ در سال‌ ۱۹۴۵ میلادی جمعی از عشاق رباعیات خیام به دیدار قبر رفتند و دیدند که پیچک‌ها و علف‌ها آن را فراگرفته‌ است. با چاقوهای جیبی علف‌های هرز اطراف آن را زدودند و یکی از آنان نامه‌ای به مدیر ضمیمه‌ی ادبی تایمز نوشت و توجه مردم را به این دو بوته‌ی گل سرخ جلب کرد.”

به نظر بنده امروزه اگر تنها در کنار مزار خیام گل سرخ بکارند و آن گل‌ها را  برای دوستدارن او در اقصی نقاط جهان بفرستند و بفروشند، عایدی خوبی خواهد بود. دیدیم که انگلیسی‌ها برای حمایت از بوته‌ی گل سرخ چه زحماتی متحمل شدند و آیا ما نمی‌توانیم از این موضوع درس بگیریم و به واسطه‌ی شهرت خیام برای رونق گردشگری در باغی که خیام در آن دفن است فکری بکنیم؟ آبا ایجاد باغ گل در کنار خیام ایده‌ی خوبی نیست؟

اکنون به ایران و عمر خیام برگردیم:

شخصیت علمی: از همه‌ی تعریف‌ها درباره‌ی عمر خیام که بگذریم، ذکر این نکته اهمیت دارد که وی از معدود کسانی به شمار می‌رود که لقب «حکیم» دارند. از میان همه‌ی بزرگان ایرانی، تنها چند تن از وزیران و دانشمندان و فیلسوفان و شاعران هستند که این لقب برازنده‌ی آن‌هاست: حکیم بوذرجمهر، حکیم ناصرخسرو قبادیانی، حکیم ابوالقاسم فردوسی، حکیم سنایی غزنوی، حکیم امام محمد غزالی، حکیم ابوعلی سینا، حکیم عمر خیام، و چند تن دیگر.

نوروز: از طرفی، عمر خیام با ایجاد تقویم جلالی و ارتباطی که این تقویم با نوروز و فصل بهار دارد جایگاه ویژه‌ای می‌یابد. در نظر داشته باشیم که نوروز در سال جاری (۱۳۸۸) به عنوان اولین میراث معنوی جهانی ایران در فهرست یونسکو به ثبت رسیده است و از آن‌جا که این میراث معنوی با بهار و شروع فصل گردشگری ارتباط می‌یابد، برای ادامه‌ی بحث ما که قرار است از «گردشگری ادبی» صحبت کنیم مهم قلمداد می‌شود.

برای روشن‌تر شدن موضوع اصلی که همان رونق گردشگری ادبی در مکان دفن عمرخیام است، بهتر است اندکی هم از ساختمان مقبره‌ی او و محل دفنش صحبتی به میان بیاوریم:

معماری مقبره‌ی خیام: “مقبره خیام از لحاظ معماری و ساخت یکی از مهم‌ترین ساختمان‌های ساخته شده در زمان خود است. در سال ۱۳۳۸ هجری شمسی ساخت آرامگاه عمر خیام شروع شد و در سال ۱۳۴۱ پس از سه سال کار مداوم به پایان رسید.
ارتفاع مقبره ۲۲ متر است و استخوان‌بندی اصلی آن فلزی، محاط در پوشش بتنی است. شکل بنا در پایین تقسیم‌بندی ده‌گانه دارد و فاصله‌ی پایه‌ها از هم ۵ متر است. اضلاع بنا مستقیما به سمت بالا ادامه یافته و به صورت اشکال هندسی منظم تورفتگی پیدا می‌کنند و بعد به صورت تقریبا مخروطی شکل به هم رسیده شبه‌ گنبدی را در بالا به وجود می‌آورند که قسمت عمده آن مشبک و توخالی و یادآور ستاره‌ای است که نماد شخصیت علمی و ستاره‌شناسی خیام تلقی می‌شود. سطح پر داخل و خارج مقبره با کاشی‌های معرق و اشعار خیام مزین شده است. روکار بنا معرق‌کاری سنگی است و با قطعات نازک سنگ‌های محکم و شفاف ساخته شده است. در کنار آرامگاه هفت خیمه سنگی بسیار زیبا وجود دارد که در زیر هرکدام یک حوض آب با کاشی فیروزه‌ای رنگ ساخته شده است.

مهندس سیحون، معمار و سازنده این بنا در مورد ایده اصلی کار می‌نویسد: محل بنا در باغ بزرگی در خارج شهر نیشابور و با فاصله نزدیک به دو کیلومتر از جاده مشهد – نیشابور واقع است. تقریبا با همین فاصله به طرف غرب، باغ دیگری، آرامگاه شیخ عطار را در برمی‌گیرد. باغ اول به باغ «امامزاده محروق» معروف است، به ترتیبی که در محور اصلی باغ ساختمان قدیمی «امامزاده محروق» جا دارد. مزار خیام درست در گوشه شمال‌شرقی این بنا قرار داشت. به طوری‌که در زمان سلطنت رضاشاه در مراسم فردوسی با عجله این مقبره را به شکل یک میله سنگی بی‌اهمیت تعمیر و آماده کردند که در موقع بازدید مستشرقین قابل عرضه کردن باشد. زمانی‌که «انجمن آثار ملی» تصمیم گرفت بنای مناسبی برای خیام ایجاد کند طرح آن‌را به عهده اینجانب گذاشتند. چون در جوار امامزاده امکان ایجاد ساختمان قابل توجهی نبود ناچار محور دیگری عرضی در باغ به وجود آوردم که عمود بر محور اصلی است و ورودی بنای خیام از همین محور درنظر گرفته شد. به‌خصوص که این محور در جهت باغ عطار نیز بود. یعنی از همین ورودی جاده دیگری کشیده شد که باغ امامزاده محروق و خیام را به باغ عطار ارتباط می‌داد.

شنیده بودم که خیام گفته بود: “گور من در موضعی باشد که هر بهار شمال بر من گل افشانی کند (نظامی عروضی). ” بنابراین بنای یادبود و آرامگاه باید طوری ساخته می‌شد که باز باشد و این خواسته خیام انجام شود. در منتهی‌الیه محور نامبرده که فاصله نسبتا قابل‌توجهی با «امامزاده محروق» داشت در میان درختان کاج تنومند و زردآلو، محل مناسب بنا در نظر گرفته شد. در این‌جا اختلاف سطحی در حدود ۳ متر وجود داشت که از همین وضعیت استفاده شد و مجموعه بنا شامل یک برج و چشمه‌سارهای اطراف آن به دور یک دایره بزرگ طراحی شد به طوری‌که برج هم‌کف زمین و چشمه‌سارها در اختلاف سطح قرار گیرند.

خیام در واقع سه شخصیت دارد: ریاضی دان است، منجم و شاعر که باید هر سه شخصیت در بنا نشان داده می‌شد. دایره‌ی کف به ده قسمت تقسیم شد به طوری‌که برج یادبود بر ۱۰ پایه مستقر باشد. عدد ۱۰ اولین عدد دو رقمی ریاضی است و پایه اصلی بسیاری از اعداد است. از هر یک از پایه‌ها دو تیغه مورب به طرف بالا حرکت می‌کند به ترتیبی که با تقاطع این تیغه‌ها حجم کلی برج در فضا ساخته می‌شود و چون تیغه‌ها مورب‌اند خطوط افقی آن‌ها باید ناظر به محور عمودی برج باشد. پس تیغه‌ها به صورت مارپیچ شکل به طرف بالا حرکت می‌کنند تا با هم تلاقی کنند و از طرف دیگر سر در بیاورند که خود یک شکل پیچیده ریاضی و هندسی است. این شکل با عدد ۱۰، هر دو سمبل دانش ریاضی خیام است. برخورد تیغه‌ها با یکدیگر فضاهای پر و خالی و به خصوص در بالا ستاره‌های درهمی را به وجود می‌آورند که از لابلای آن‌ها آسمان آبی نیشابور پیدا است و به تدریج به طرف نوک گنبد، ستاره‌ها کوچکتر می‌شوند تا درآخر یک ستاره پنج‌پر آنها را کامل می‌کند. این ستاره‌ها و آسمان اشاره به شخصیت نجومی خیام دارد.

و اما برخورد تیغه‌ها با هم ده لوزی بزرگ می‌سازند که باید با کاشی‌کاری پر می‌شدند. بهترین تزیین خود رباعیات خیام بود که به صورت خط شکسته و درهم به روش سیاه مشق‌های خطاطان بزرگی مانند میرعماد و بعضی استادان شکسته‌نویس با کاشی به صورت نقوش انتزاعی سرتاسر لوزی‌ها را پر کند. به تقاضای «انجمن آثار ملی» شادروان استاد «جلال همایی» بیست رباعی به این منظور انتخاب کردند و استاد «مرتضی عبدالرسولی» با نظر اینجانب به صورتی‌که می‌خواستم این خطوط درهم و تزیینی باشند، زیبانویسی‌ها را انجام دادند که با کاشی معرق آماده و به شکل کتیبه‌های تزیینی به ارتفاع حدود ۱۴ متر داخل لوزی‌ها نصب شد، که باید گفت در تاریخ معماری ایران اولین بار بود که خط شکسته در تزیینات بنا به کار رفت. از داخل نیز قسمت‌های پر، از جمله همین لوزی‌ها، با نقش گل و برگ و پیچک باز از هم با کاشی معرق تزیین گردیدند و تماما اشاره به شخصیت شاعری خیام است.

دور تا دور برج در قسمت اختلاف سطح چشمه‌سارها در اطراف یک دایره وسیع به مرکز خود برج ساخته شد. همه از سنگ گرانیت با اجزا مثلثی شکل و تورفتگی و برون آمدگی‌هایی که تا اندازه‌ای شکل خیمه را تداعی می‌کنند و این اشاره به نام خیام است. چون پدرش خیمه‌دوز بود نام او به همین مناسبت انتخاب شد.

از طرف دیگر حوض‌ها با کاشی فیروزه که در مجموع قسمتی از ستاره را نشان می‌دهند به تعداد هفت‌پر به مفهوم هفت فلک و هفت آسمان و هفت تپه باز اشاره به افلاک و نجوم دانش دیگر خیام است. روی هم‌رفته مجموعه در یک حال و هوای شاعرانه با درختان تنومند در اطراف ساخته شد. و همان‌طور که خواست خود خیام بوده کاملا باز است و مزارش بهاران گل افشان. در قسمت دیگر باغ بناهای دیگری جهت کتابخانه و مهمانسرای موقت با ملحقات برای مستشرقین و محققین که مایل‌اند در محل، اقامت کوتاه داشته باشند و از نزدیک در جوار آرامگاه و در فضای شاعرانه ضمن کار بهره معنوی داشته باشند، ساخته شد که از شرح جزییات صرف نظر می‌شود.” (مجله‌ی معماری، شماره‌ی ۲۸)

چندین جاذبه‌‌ی گردشگری از انواع مختلف در کنار هم: با خواندن سطور بالا متوجه می‌شویم که مقبره‌ی این شاعر بزرگ ایرانی در کنار بنای زیبای «امامزاده محروق» در داخل باغی زیبا، و همچنین در نزدیکی مقبره‌ی «عطار نیشابوری» قرار دارد که اتفاقا او را یک خیام دیگر تلقی می‌کنند. از طرفی هرچند که در بالا ذکر نشد اما بد نیست بدانیم در کنار مقبره‌ی عطار، مزار زیبای نقاش بزرگ ایرانی، استاد «کمال‌الملک»، و امروزه نیز مقبره‌ی موسیقیدان و آهنگساز مورد احترام همه‌ی ایرانیان، استاد «مشکاتیان» قرار گرفته‌اند.
همه‌ی این‌ها در محلی که به نام «شادیاخ» معروف است، جای دارند که خود یک محوطه باستانی و از قدیمی‌ترین بخش‌های شهر مشهور نیشابور بوده است. نیشابور نیز یکی از ربع‌های چهارگانه خراسان بزرگ بود (سه ربع دیگر، هرات و مرو و بلخ بودند) که در مسیر جاده‌ی ابریشم قرار داشت و از این لحاظ بسیار مورد توجه بود.  
اگر بخواهیم منطقه‌ی قرارگیری مزار عمرخیام را از لحاظ گردشگری مورد توجه قراردهیم، موضوعات بسیاری برای ذکر کردن وجود دارد که هر کدام به تنهایی نوشتاری جداگانه می‌طلبد و البته هر کدام نیز بر ارزش گردشگری منطقه به طرز باورنکردنی می‌افزایند. حضور عارفان و شاعران و دانشمندان در نزدیکی این منطقه، تاریخ منحصر به فرد، بناها و اماکن و باغ‌های تاریخی، حضور موسیقی، سبک زندگی و … همه و همه در صورت توجه و کمی ابتکار و خلاقیت، یک بسته‌ی گردشگری منحصر به فرد را نه تنها برای ایرانیان، بلکه برای جهانیان عرضه می‌کند.   

نتیجه: امروزه برای رونق گردشگری در دنیا از همه‌ی ابزارهای تبلیغاتی، تاریخی، سیاسی، مذهبی و … و همچنین از رویکردهای متنوع و مختلف بهره‌برداری می‌شود. مقبره‌ی عمرخیام، مجموعه‌ای که در اطراف آن قرار دارد، موقعیت خاص منطقه و همه‌ی مواردی که ذکر کردیم برای رونق گردشگری و به طور اخص گردشگری ادبی در این محل آماده است که تنها به کمی همت و تلاش و ابتکار و همراهی مسوولان نیاز دارد.

آرش نورآقایی  

سنت سفر در نوروز

یکشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۸۸

این متن را به درخواست حسن ظهوری برای خبرگزاری میراث فرهنگی نوشتم. نوشته‌ی من کامل نیست و تنها ناخنکی به موضوع است، اما این ایده‌ی خوبی است که اگر کسی خواست برود و بر روی این موضوع «سنت سفر در نوروز» کار کند.

ادامه مطلب …

در جواب دوستم که گفت: “حیفش کردی آرش!”

شنبه ۲۲ اسفند ۱۳۸۸

قبل از هر چیز باید بگویم که نظر این دوستم در نوشته‌ی قبلی، بسیار برایم حائز اهمیت بود و هست. در واقع این‌گونه اظهار نظر را پیش‌بینی می‌کردم تا جایی‌که، بعد از این‌که متن قبلی را نوشتم، پانوشتی هم برایش گذاشتم، ولی بعد حذفش کردم تا دیگران خود را سانسور نکنند و بنویسند هر چیزی را که صلاح می‌دانند. اما…

چند سالی می‌شود که من دیگر رمان نمی‌خوانم یا به ندرت می‌خوانم، اما آن وقت‌ها که گرفتارش بودم، علاوه بر همه‌ی نویسندگان دیگر، یک نویسنده برایم خیلی مهم بود و با او هم‌ذات پنداری عجیبی داشتم. «ارنست همینگوی» را به خاطر دیوانگی‌هایش و بلاهایی که در زندگی به سرش آمده بود، خیلی دوست داشتم و می‌دانستم که زندگی‌ام شبیه به اوست.

ارنست مدرسه رفتن را دوست نداشت، من در دبیرستان شب‌هایی که فردایش امتحان شیمی داشتم تا دیروقت انتگرال و مشتق و حد حل می‌کردم، چراکه از اجبار مدرسه بیزار بودم و وقتی به دانشگاه رفتم از امتحانات و مزخرفات دانشگاه بدم می‌آمد و نهایتا با تمام جسارتی که در خودم به وجود آوردم ترکش کردم.

ارنست می‌گفت “من می‌توانم با دست‌های بسته چیزهای بهتر بنویسم”، و من آن موقع که در رشته مهندسی کامپیوتر درس می‌خواندم و در واقع آن رشته را تنها به خاطر سختی‌اش انتخاب کرده بودم، احساس می‌کردم که از شاگرد اول ترم‌ها بهتر می‌توانم کامپیوتر را درک کنم.

در زندگی همینگوی، روزمرگی‌ها مکمل حوادث بودند و حوادث مکمل فلسفه، در زندگی من همه چیز نهایتا به فلسفه می‌انجامد تا جایی که به خاطرش دانشگاه را رها کردم و آمدم بیرون و چهار سال فقط کتاب‌های فلسفه خواندم.

ارنست اهل ورزش و شکار بود و من تا وقتی که پایم را به تیغ جراحی نسپرده بودم هر روز از شش سالگی تا ۲۰ سالگی ورزش کرده‌ام.

او بینایی چشمش ضعیف شد، دچار درد دندان و بواسیر شد، بارها پایش پیچ خورد و شکست و از بلندی سقوط کرد و در بیمارستان بستری شد و …، من از کودکی سینوزیت داشتم و دچار سردرد‌های وحشتناک بودم تا به همین امروز، تعداد زخم‌های شکستگی سرم که مادرم همیشه وقتی موهایم را از ته می‌تراشیدم برایم می‌شمرد، ۱۴ تا بود، بارها از بلندی سقوط کردم و خونین شدم و تصادف کردم و چهار مرتبه عمل جراحی انجام دادم و …

او معتقد بود “مسیح صرفا به این دلیل موفق شد که او را کشتند”، من کم‌کم در جامعه‌ی خودم به این باور رسیده‌ام.

او معتقد بود “نخستین ضرورت در زندگی، تاب آوردن است”، چند سالی است که من هم به این موضوع می‌اندیشم.

او «من‌گرا» بود، و من هم شاید.

او به ذخایر جسمی و ذهنی‌اش تکیه می‌کرد، و من دقیقا با این موضوع زندگی می‌کنم.

بله… 

اعتقاد من این است: به ذخایر ذهنی معتقدم، به فراوانی آفرینش معتقدم.

و همچون ارنست که می‌نوشت و می‌نوشت و می‌نوشت و سپس آن‌ها در شومینه می‌سوزاند، من هم می‌سوزانم و حیف می‌کنم. انرژی‌ام را نگه نمی‌دارم، آن را مصرف می‌کنم، بدجوری مصرف می‌کنم و خودم می‌دانم.

همه‌ی این‌ها که گفتم شاید اصلا خوب نباشد، اما اگر بشود دوست دارم تا روزی که از آب و گل بیرون بیایم این‌گونه زندگی کنم. و چه کسی می‌داند که کدامین روز از آب و گل بیرون می‌آید.

سناریو

شنبه ۲۲ اسفند ۱۳۸۸

۱- یک وقتی می‌خواستم نویسنده بشوم:

یک پروژه خیلی سخت در خوزستان قبول کردم. تابستان بود و دمای هوا گاهی متجاوز از ۵۰ درجه سانتی‌گراد می‌شد و من در عین حال مجبور بودم زیر نور مستقیم و گرمای شدید آفتاب کار کنم و یادم هست که یک‌مرتبه از شدت گرما بی‌حال افتادم. به هر حال پروژه را انجام دادم و بعد از چند وقت ۵۰۰۰۰۰ تومان گیرم آمد. همه‌‌ی پول را دادم تا دست‌نوشته‌هایم را چاپ کنم و کردم. امروز تعداد خیلی کمی از دوستانم هستند که حتی بدانند من چنین کتابی دارم. محتویات این کتاب امروز برایم هیچ ارزشی ندارد و جایی هم از آن نام نمی‌برم، اما این کتاب من را به آرزویم رساند.

۲- از عکاسی خوشم می‌آمد:

آرزو داشتم و دارم که روزی یک عکس و فقط یک عکس بگیرم تا با فلسفه‌ای که در آن موج می‌زند، بتوانم روحم را آزاد کنم. هنوز هیچ موفقیتی در زمینه عکاسی کسب نکرده‌ام، اما راه یافتن یکی از عکس‌هایم به «تصویر سال» امیدی در من زنده کرد که شاید بتوانم روزی روزگاری آن عکس خاص را بگیرم. 

۳- حالا می‌خواهم روزی یک فیلم کوتاه ۶۰ ثانیه‌ای بسازم. شاید سناریو‌اش را آماده کرده باشم، بشنوید:

به این فکر کردم که چرا زندان انفرادی این همه بد است. به این نتیجه رسیدم شاید دلیلش این باشد که آن‌قدر «من» در آن انباشته می‌شود که نمی‌توان آن را تحمل کرد و اصولا زندان به این خاطر جای خوبی نیست چون از انباشت «ما» در آن کاسته می‌شود.

بعد فکر کردم که جای «من» و «ما» به لحاظ عینی نه در زندان، بلکه در شهر کجاست؟ فاصله‌ی عینی «من» و «ما» را چگونه می‌توان نشان داد؟ دیدم که جواب سوالم، «دیوار» و «پنجره» است. اتاق شخصی هر کسی، «من‌» فراوان دارد؛ عکس من، تقدیرنامه‌های من، وسایل من، اتاق من، … اما آن طرف پنجره پر از «ما» است. آسمان ما، درخت ما، خیابان ما، شهر ما،… فاصله‌ی این‌ها «دیوار» و ارتباط میان این‌ها، «پنجره» است.

بعد دیدم، «من» یعنی خود را بالا بردن و «ما» یعنی با دیگران در همین پایین دمخور بودن. «من» و «ما» از هم فاصله‌ی ارتفاعی دارند.

بعد از این افکار، یک سناریو برای فیلم در ذهنم شکل گرفت، نامش را گذاشتم، «منما». دوست دارم هر جور دوست دارید بخوانیدش. «مَنَما»، «منم‌ ‌آ»، «من‌ما»، …

و اما فیلم نامه:

دوربین داخل یک اتاق می‌چرخد و میز توالت (که آیینه‌ هم دارد)، چوب‌لباسی، عکس شخصی، تقدیرنامه و … را نشان می‌دهد. در پس همه‌ی این‌ها دیوار است و دوربین آن را نشان می‌دهد. بعد کسی که در اتاق است و تصویر او را در عکس شخصی و آیینه دیده‌ایم، از پنجره بیرون را نگاه می‌کند. اتاقی که او در آن است در مرتفع‌ترین طبقه‌ی یک ساختمان مسکونی است، بنابراین مردم خیابان خیلی کوچک به نظر می‌رسند. این‌جا انگار یک شوک اتفاق می‌افتد. صاحب خانه ناگهان تصمیم می‌گیرد که از اتاق بیرون برود. لحظه‌ای بعد او را در آسانسوری می‌بینیم که در طبقه‌ی شصتم ایستاده (چون می‌خواهم به فیلم که ۶۰ ثانیه‌ است، ربطش بدهم. ۶۰ ثانیه ۱ دقیقه است و این کار این شخص شاید ۶۰ ساله، ۱ تصمیم) و کلید طبقه‌ی همکف را فشار می‌دهد. بعد دوربین او را در خیابان و بین مردم شهر نشان می‌دهد در حالی‌که لباسش همان لباسی است که لحظاتی قبل بر چوب‌‌لباسی اتاقش آویزان بود (او را این‌گونه در میان مردم (ما) تشخیص می‌دهیم). او حالا در پیاده‌رو قدم می‌زند و می‌بیند که بچه‌ها در حال بازی هستند و یک بچه از پنجره‌ی اتاق خانه‌اشان آویزان شده و در حال ملحق شدن به بچه‌های دیگر است. می‌ایستد و نگاه می‌کند.

در این فیلم می‌خواهم «من» و «ما» را در معماری شهر عینیت ببخشم. وجود بچه با خانه‌ای که گونه‌اشان این روز‌ها در حال انقراضند (ساختمان ۶۰ طبقه نو و خانه‌ی پسربچه کهنه است و شاید تنها خانه‌ی باقی‌مانده‌ی شهر است که هنوز به برج تبدیل نشده) و از پنجره‌ کوتاهش می‌توان به سادگی به خیابان پرید و مردی که برای از «من» به «ما» رسیدن باید ۶۰ طبقه با آسانسور (شاید هم بهتر باشد که او از پله و با عجله پایین بیاید) نزول کند، یک پارادکس است.  

شاید با این فیلم، برای یک‌مرتبه هم که شده فیلم بسازم. البته ساختنش دیگر برایم مهم نیست، من آن را در ذهنم ساختم و لذتش را بردم. چنان‌که نتوانستم بخوابم و تا فردا صبح صبر کنم و همین امشب برای شما اکرانش کردم.