!
جمعه ۳۰ بهمن ۱۳۸۸چون است حال بلبل…
چون است حال بلبل…
گزارش تصویری:
این پسر «بهمن حکیمی»، دبیر سومین جشن راهنمایان گردشگری در شهر تبریز است که در خانهاش نماد جشنواره را در دست گرفته.
در جلسه ۱۷ دیماه سال جاری در تهران و در حضور برخی از اعضای هیئت مدیرهی انجمنهای صنفی راهنمایان گردشگری استانهای کشور، پیشنهاد کردم که برای برگزاری جشن از یک نماد استفاده کنیم. این پیشنهاد پذیرفته شد و قرار شد که نماد جشن راهنمایان گردشگری ساخته شود و بعد از جشن در شهری که جشن در آن برگزار میشود به مدت یکسال نگهداری شود. بههمین ترتیب، نماد جشن در سالهای بعد به شهرهایی که جشن در آنها برگزار میشود، تحویل داده خواهد شد. تصویر بالا نماد جشنواره است که توسط راهنمایان انجمن صنفی استان اصفهان طراحی و توسط صنعتکاران این شهر ساخته شده است. در طراحی این نماد، المان مقبرهی کوروش کبیر، بادگیر، ستونهای تختجمشید، شیشههای رنگی خانههای ایرانی و گل نیلوفر دیده میشود.
این هم بَنرهایی که برای سومین جشن راهنمایان گردشگری طراحی شده است و در برخی از نقاط شهر تبریز در معرض دید عموم مردم قرار گرفته است.
به ساعت برگزاری جشن، ۹:۵۷ دقت فرمائید. به طور قاطع میتوانم بگویم این اولین بار است که در کشور ما زمانبندی برای اجرای یک برنامه عمومی، اینگونه طراحی و اجرا میشود. قبل از اینکه از این دنیا بروم، تمام سعیام را میکنم که مردم دوباره به اهمیت وقت و زمان توجه کنند. حالا کمی، و فقط کمی خیالم راحت شده است، چراکه گام اول این طرح برداشته شد.
پینوشت: گاهی فکر میکنم که حاصل عمرم خیلی هم فنا نشده. از دوستان، همراهان و حامیان سپاسگزارم.
دیروز آمدم (از بندرعباس)، فردا میروم (به تبریز). مثل زندگی.
فرشاد تهمورثی، امیرجعفری و من برای اجرای یک تور با تعداد مسافران ۸۰ نفر به بندرعباس و قشم سفر کردهایم. روز اول، روز دیدار از بندرعباس و اطراف بود که عکسهایش را در بخش اول این سفرنامه میتوان دید. روز دوم را به دیدار از قشم اختصاص دادیم و برای روز سوم به جزیره هرمز رفتیم. امروز روز چهارم و آخرین روز تور (چند ساعت مانده به اتمام برنامه) است که این سفرنامه تصویری را مینویسم.
در همهی سفرهای هوایی داخلی یک جملهی نفرتانگیز به شدت آزارم میدهد:
“از اینکه پرواز شما با تاخیر انجام میشود، پوزش میخواهیم.”
بگذریم…
شور خرد(م) کجا رفت و اسطوره(ام) چه شد، تو بگو…
تو بگو، من گرفتار افسون شهرزاد(م) یا دربند سوگ سیاوش…
نمیدانم در پی شاخ زرین(ام) یا به نوروز جمشید دلخوشم…
اما میدانم، نه فلسفهی جغرافیا را خواندهام نه از امپراطوری نشانهها خبر دارم…
و میدانم که مرد دیدارهای دور نیستم، و تنها به سیری در سفرنامهها قانعم…
وااسفا، که در روزگاران این کهندیار غرقم و عجبا، که از گونهای دیگر در یاد بهار(م)…
چنان بنبستی است در درونم که نه از اوستا هنری برمیآید و نه به بهاگاوادگیتا امیدی هست…
آیا اینهمه از جام اساطیر سرکشیدم تا در حال مستی دریابم که از اوج بزرگبانوی هستی تا فرود جنس دوم راهی، راه دوری نیست؟…
آدمیان و سرزمینها میدانم که همیشه در تیررسحادثه(اند)، میدانم که همیشه ماه نو و مرغان آواره همآوازند، با این حال این کهنههای همیشه نو را یارای پذیرفتنم نیست…
از سقراط و مسیح خستهام، از سلوک روحی بتهوون چیزی بگو، از خاطرات گل سرخ بگو…
های، ای قهرمانان بادپا، با من با زبان رمزی افسانهها سخن بگویید تا بدانم در این باغوحش انسانی، چگونه باید با عقدهی سیندرلا(ییام) کنار بیایم…
خیلی ساده، دو نفر از دوستان همکار خبرنگارم را گرفتهاند و بردهاند. حالٍ کسی را دارم که پارچه در حلقومش فرو کردهاند و نمیتواند حتی با صدای بلند بگرید.
گردشگران خارجی وقتی به شهر شیراز سفر میکنند از ازدحام مردم بر سر مزار حافظ و سعدی و وقتگذرانی و شعرخوانیشان در این مکانها تعجب میکنند. درست است که در همهجای دنیا مردم بسیاری برای دیدار از مزار مردان و زنان مذهبی و سیاسی میروند، اما شاید بتوان گفت که در هیچ کجای دنیا همچون ایران، علاقهای اینچنینی برای برای دیدار از مزار ادیبان و شاعران و هنرمندان وجود ندارد.
تعداد بازدیدکنندگان از شهر شیراز هرگز برابر با تعداد بازدیدکنندگان از شهر فلورانس نیست، اما میتوان ادعا کرد که تعداد بازدیدکنندگان از حافظیه که تنها مزار حافظ در آن قرار دارد، به تنهایی با تعداد بازدیدکنندگان از کلیسای «سانتا کروچه» که مقبرهی میکل آنژ و گالیله و ماکیاولی و روسینی و … را در خود جای داده، برابری میکند و بلکه بیشتر است.
علاقهی مردم به شعرا از طرفی و تعداد بسیار شاعران در ایران، ما را به این سمت سوق میدهد که دربارهی نوعی از گردشگری که مختص ایران است بیندیشیم و آن را با عنوان «شعرگردی» یا همان Poem Tourism به جهانیان معرفی کنیم. این موضوع اصلا دور از ذهن نیست چراکه War Tourism, Dark Tourism, Wine Tourism و از این قبیل را دیگران معرفی کردهاند و از این راه درآمدزایی دارند.
نگاهی به شهرهای کشورمان بیندازید، و خواهید دید که فردوسی و عطار و خیام و شهریار و پروین و فروغ و سهراب و شاملو و حافظ و سعدی و باباطاهر و … در همهی ایران حضور دارند و مردم آنها را میشناسند. و روزگاری نه چنان دور، ایرانیان از کوچک و بزرگ اشعار شاعران را از حفظ میخواندند و این موضوع برای خارجیان و گردشگران تعجببرانگیز بود. ایرانیان چنان با شعر آمیختهاند که از شعر شاعرانشان مثال میآورند و ابیات را همچون قوانین آویزهی گوش میکنند و سبک زندگیشان را بر اساس شعر هماهنگ میکنند. کمتر ایرانی باسواد و بیسوادی را در این کشور میتوان سراغ گرفت که اندک ذوق شعرسرایی نداشته باشد و سعی در سرودن بیتی نکرده باشد.
آری ما میتوانیم به مفهوم «شعرگردی» بیندیشیم و آن را عملی سازیم. به طور مثال شیراز را ببینید، شهر «شعرگردی» است. حافظ و سعدی و خواجوی کرمانی در این شهر آرمیدهاند و بر سر مزار هر یک قطعه شعری نقش بسته. نام گلستان و بوستان هر کسی را به یاد «تفرٌج» میاندازد که در اشعار همین شاعران به وفور این واژه را میبینیم. در اشعارشان از سرو ناز و گلگشت مصلی و آب رکناباد و وضع بیمثال شیراز یاد شده است. شیراز همان شهری است که در آن بیشترین باغها وجود دارند و همین باغها و عناصر درون آنها دستمایهی سرودن بسیاری از ابیات شده است و از طرفی محل گردش و گلگشت ایرانیان همین باغها بوده و هست. میتوان گفت در هرجای ایران که شاعری خفته، باغی نیز نهفته: در ماهان باغ شازده و شاهنعمتالله ولی، در نیشابور باغ قدمگاه و خیام و عطار، در تهران باغ گلستان و استاد بهار، در تبریز ایلگلی و شهریار و …
پینوشت: در میان اعضای تحریریه مجلهی «سرزمین من» این ایده را مطرح کردم و قرار است در بخش «راهنمای سفر» شمارهی آتی این مجله، در شهر شیراز «شعرگردی» کنیم.
یک بیل، یک مزرعه و فراموشی… آرزویش را دارم.
همه از دهکده جهانی حرف میزنند. قرار است روزی بیاید که همه چیز نزدیک و در دسترس باشد. من با این موضوع خیلی هم موافق نیستم.
اگر همه چیز نزدیک باشد، مفهوم «دوری» از بین خواهد رفت. یک احساس بشری منهدم میشود. یک سبک زندگی فراموش میشود. شعر و ادبیات دچار نقصان خواهد شد…