آرشیو دی ۱۳۸۸

باغ ایرانی و بهشت

چهارشنبه ۳۰ دی ۱۳۸۸

دیروز در محفل هفتگی انجمن صنفی راهنمایان گردشگری استان تهران، خانم «آزاده عطار» درباره‌ی «باغ ایرانی» صحبت کرد، بنده هم خواستم توضیحاتی ارائه دهم که وقت نشد. اما اکنون، برای اطلاع بیش‌تر دوستان عرض کنم:

 واژه‌ی “پارادایز” Paradise که در زبان انگلیسی به معنای «بهشت برین» یا همان Garden of Eden است، از لغت اوستایی pairi-daeza ریشه می‌گیرد. Pairi به معنای “گرداگرد” و  “اطراف” است که امروزه حضور آن را در ابتدای لغت «پیرامون» می‌بینیم. بخش دوم، یعنی daeza به معنای شکل‌دادن و ساختن و بناکردن (دیوار) است. این موضوع وقتی جالب توجه می‌شود که بدانیم یکی از ویژگی‌های «باغ ایرانی» دیواری است که پیرامون آن را فرامی‌گیرد.
حال بد نیست ببینیم همین واژه اوستایی pairi-daeza که امروزه در فارسی و عربی به شکل «پردیس» و «فردوس» دیده می‌شود، در زبان‌های دیگر به چه شکلی درآمده است:

German: Paradies
Spanish: Paraíso
Esperanto: Paradizo
French: Paradis
Italian: Paradiso
Dutch: Paradijs
Herero: Oparadisa
Portuguese: Paraíso
Albanian: Parajsa
Simple English: Paradise
Swedish: Paradis

تا جایی که بنده اطلاع دارم واژه‌ای که به معنای “بهشت” است در زبان‌های ارمنی و عبری و یونانی هم ساختار مشابهی دارد که از ریشه‌ی اوستایی نشات گرفته است.

این موضوع از آن جهت برای من اهمیت دارد که می‌بینیم، مکانی در تمام مذاهب، “بهترین جای” است و “بهشت” نام دارد که بر اساس فلسفه و تفکر ایرانی شکل گرفته است. در واقع همین موضوع است که بنده را برای تحقیق “چگونه بشر از هفت به هشت رسید؟” ترغیب می‌کند. دوستان می‌دانند که در نوشته‌های قبلی مشخص کردم منظور از اقلیم هشتم همان بهشت است و اصولا عدد بهشت، هشت است.  

نکته: مساله‌ای در این‌جا وجود دارد و آن این‌که عدد مربوط به باغ و به‌ویژه باغ ایرانی، ۴ است و این عدد برای بهشت ۸ است، بنابراین باید بتوانم برای این عدم هماهنگی جوابی بیابم.

لطفا کتاب را نقد کنید

چهارشنبه ۳۰ دی ۱۳۸۸

به هر روی بعد از چند سال، کتاب “عدد، نماد، اسطوره” که دغدغه‌ی ذهنی‌ام بود چاپ و متتشر شد. از طرفی خوشحالم که ذهن آبستنم فارغ شده و از طرفی وقتی به محتویات کتاب و طرز نوشتار آن می‌اندیشم آن را بدون اشکال نمی‌یابم. متاسفانه من همیشه درگیر یک‌جور عجله‌ی بی‌سرانجام هستم که عاقبت کارهایم را در بسیاری از مواقع تباه می‌کند و حالا احساس می‌کنم که عدم تمرکز کامل بر روی این کتاب، از ارزش آن کاسته است.

به قول برخی از دوستان، کتاب از لحاظ ویرایش خوب نیست و انسجام مطالب در بسیاری از مواقع از دست رفته است که همه را قبول دارم. خودم هم معتقدم که فهرست‌نویسی کتاب خوب از کار درنیامده و تعداد پانوشت‌ها به اندازه‌ای نیست که باید باشد. از طرف دیگر، از برخی از مطالب بخش ضمائم راضی‌ترم تا از بخش مربوط به اعداد.

خلاصه این‌که، از دوستانی که کتاب را خوانده‌اند یا در حال مطالعه‌ی آن هستند، تقاضا دارم در صورت امکان این کتاب را صادقانه نقد کنند، تا بنده در سال‌های آتی یاد بگیرم که چه باید انجام دهم.

امان امان امان

سه شنبه ۲۹ دی ۱۳۸۸

با این‌که خودم از روزنامه‌نگاران هستم، اما گاهی از بی‌سوادی و طوطی‌مسلکی این قشر بدحال می‌شوم. مخصوصا وقتی که موضوع مربوط به یک خبر علمی باشد. در برخی از مواقع اطلاع‌رسانی ما به دلیل کم‌سوادی بسیار نارسا و پر از اشتباه است.

به جرات می‌توانم بگویم تعداد کسانی از مسوولان و روزنامه‌نگاران که مصادیق مختلف میراث را می‌دانند، بسیار اندک است. فرق میان میراث فرهنگی، میراث طبیعی، میراث معنوی، میراث دیجیتال، میراث ملی، میراث جهانی و حافظه جهانی را اندکند کسانی که می‌دانند. حتی خیلی‌ از افراد، این عنوان‌هایی را که برشمردم را نشنیده‌اند.

هر روز خبرهای اشتباهی از این دست می‌شنوم که خونم به جوش می‌آید. چند وقت هم هست که می‌شنوم و می‌خوانم که چند اثر در حافظه جهانی به ثبت رسیده‌اند. دوستان من، ثبت در حافظه ایران با ثبت در حافظه جهانی متفاوت است. ما تنها دو اثر ثبت شده در حافظه جهانی داریم که عبارتند از: شاهنامه بایسنقری و وقف‌نامه رَبع رشیدی. بقیه که عبارتند از: المسالک و الممالک، مجموعه اسناد تشکیلات اداری آستان قدس، سفینه تبریز، مجموعه قرآن‌های نگاشته شده روی پوست آهو، جزو حافظه‌های جهانی هنوز به ثبت نرسیده‌اند بلکه در فهرست حافظه ایران با عنوان حافظه جهانی جمهوری اسلامی ایران ثبت شده‌اند.

پی‌نوشت: در برخی از خبرگزاری‌ها ذکر شده که قدیمی‌ترین نسخه تاریخ‌دار خمسه نظامی در حافظه جهانی ثبت شده است. به پیر و به پیغمبر، خمسه نظامی ثبت جهانی نشده، فقط بررسی شده تا برای ثبت جهانی انتخاب شود. اگر بین این دو فرق نیست، حق با دوستان خبرنگار است.

برای برگزاری جشن راهنمایان آماده می‌شویم

سه شنبه ۲۹ دی ۱۳۸۸

مراسم جشن روز جهانی راهنمایان گردشگری را امسال در شهر تبریز و در تاریخ ۱ و ۲ اسفند برگزار می‌کنیم. حدود ۳۰۰ نفر از راهنمایان گردشگری از استان‌های تهران، سمنان، خراسان، اصفهان، فارس، کرمان، یزد، خوزستان، هرمزگان، آذربایجان غربی، آذربایجان شرقی، اردبیل، کردستان و … در جشن امسال حضور خواهند یافت.

برنامه از این قرار است که به غیر از استان‌های آذربایجان شرقی و غربی و اردبیل، بقیه دوستان از تهران و همگی با هم به وسیله‌ی قطار به تبریز می‌رویم و با هم به تهران بازمی‌گردیم. تاریخ حرکت از تهران ساعت ۱۷:۱۰ به تاریخ جمعه ۳۰/۱۱ و تاریخ برگشت از تبریز ساعت ۱۸:۳۵ روز یک‌شنبه ۲/۱۲ است.

هزینه‌ی حضور در جشن برای همه ۲۰۰۰۰ تومان به اضافه‌ی هزینه‌ی رفت و برگشت است.

زرشک!

دوشنبه ۲۸ دی ۱۳۸۸

اصولا برخی اوقات آدم مغروری می‌شوم. امروز چون روز تعدیل است (در مطلب قبلی که امروز نوشتم هم از تعدیل حرف زده‌ام)، می‌خواهم یک “زرشک” تقدیم کنم به خودم تا کمی تعدیل شود این غرور نامرد.

برای این‌که علت این “زرشک” را بدانید، پی‌نوشت متن “فراخوان برای سفر به دور دنیا” را بخوانید و آن وقت به تاریخ نوشتن آن متن و تاریخ امروز یک نگاهی بیندازید. خودتان متوجه داستان خواهید شد:     http://nooraghayee.com/?p=1641

سپاس

دوشنبه ۲۸ دی ۱۳۸۸

کارهای مربوط به کتاب “راهنمای موزه ملی” خوب پیش می‌رود. اگر اتفاق غیرمترقبه‌ای نیفتد و بتوانم زمان‌هایم را هماهنگ کنم، کتاب تا روز جهانی موزه (۲۸ اردیبهشت سال آینده) در دسترس علاقمندان قرار خواهد گرفت.

لازم است که از همه‌ی کارکنان موزه اعم از نگهبانان، کارشناسان و مدیران تشکر کنم، چراکه بر خلاف روزهای اول، همگان همه‌گونه همکاری می‌کنند. در این میان بر خودم واجب می‌دانم که از الطاف بی‌دریغ سرکار خانم میری، مسوول بخش تاریخی و لرستان موزه ملی تشکر ویژه کنم.

پی‌نوشت: این متن را به این خاطر نوشتم که تعدیلی باشد برای عصبانیت اولیه‌ام. روزهایی که کسی پاسخگوی نامه‌‌ام مبنی بر این‌که به چنین کتابی نیاز داریم، نبود. اگر آن موقع انتقاد کردم، از مروت به دور است که حالا تشکر نکنم.

پی نوشت دیگر: دقیقا ۷ روز بعد از این که متن بالا را نوشتم، از موزه به من خبر دادند که فعلا عکاسی و دیگر فعالیت هایم برای کتاب را متوقف کنم. تا بعد، که ببینم چه می شود.

یک دقیقه مانده به یک

یکشنبه ۲۷ دی ۱۳۸۸

امشب کمی خوشبختم…

دنبال مهتاب می‌گردم…

دیگران خوابند…

از هفت‌پیکر تا هشت‌بهشت

شنبه ۲۶ دی ۱۳۸۸

در ادامه‌ی بحث “چگونه بشر از هفت به هشت رسید؟”، به سراغ «هفت‌‌پیکر» نظامی گنجوی و «هشت‌بهشت» امیرخسرو دهلوی می‌رویم:

ادامه مطلب …

دختران فسانه‌سرا

جمعه ۲۵ دی ۱۳۸۸

آن‌چه که در زیر می‌آورم بسیار درهم و برهم و ناپخته و خام است، با این‌حال در حد و اندازه‌ی یک برداشت و ایده و سوال قابل مطرح کردن است.
در ادامه‌ی مطالعاتم برای رسیدن به جواب این سوال که “چگونه بشر از هفت به هشت رسید؟” هفت‌پیکر نظامی و هشت‌بهشت دهلوی را بازنگری کردم و به زودی متن “از هفت‌پیکر تا هشت‌بهشت” را در همین سایت قرار می‌دهم. اما در هنگام خواندن این دو منظومه متوجه شدم که هم در هفت‌پیکر و هم در هشت‌بهشت، دختران فسانه‌‌‌سرا قبل از هم‌آغوشی با شاه (در این‌جا بهرام گور) برای او قصه می‌گویند. از طرفی عین همین اتفاق را در “هزار و یک شب” هم می‌بینیم که شهرزاد برای شهریار قصه‌سرایی می‌کند. بنابراین به فکرم رسید که:
۱- این‌که ما مادربزرگ‌هایمان را اسطوره‌‌ی قصه‌گویی می‌شناسیم احتمالا ریشه در گذشته‌ی ما دارد و به احتمال زیاد جنس مونث در قصه‌سرایی از جنس مذکر پیشی‌گرفته. جالب است بدانید که در فهرست میراث معنوی ثبت‌شده در یونسکو، یکی هم هنر قصه‌سرایی زنان فلسطینی است. با این وجود شاید ما هم بتوانیم با توجه به ادبیاتمان، این هنر را به عنوان میراث معنوی کشورمان ثبت کنیم. (مسلما در این‌باره به توضیحات بیش‌تری احتیاج داریم.)
۲- حدس می‌زنم که رابطه‌ای میان دوشیزگی و قصه‌سرایی وجود دارد. چراکه در هفت‌پیکر و هشت‌بهشت دختران هفت اقلیم که قرار است هم آغوش پادشاه ایران شوند، باید دوشیزه باشند و می‌دانیم که شهرزاد قصه‌گو هم هنگامی که به بستر شهریار درآمد باکره بود و اتفاقا همین قصه‌گو‌یی‌اش او را از مرگ نجات داد. شاید بتوان گفت که با این وجود، قصه‌سرایی یک امر قدسی به شمار می‌رفت.
۳- به نظر می‌‌رسد احتمالا در دوران‌های مختلف، زنان شاهان ایران علاوه بر هنرهای رقاصی و طنازی و آداب‌دانی و … می‌بایستی هنر قصه‌گویی را نیز بدانند.

هرگز کسی باور نمی‌کند

جمعه ۲۵ دی ۱۳۸۸

همان‌گونه که فرو می‌ریزند فکرهای برآمده از هیجان ناقص نارس مالیخولیایی‌ام بر این صفحه در این نیمه‌شب…

می‌بینم که چگونه فرو می‌افتد پوشش نه چندان قابل اعتماد روحم در برابر نگاه تیز دیگران…

دریغ یا دست‌مریزاد؟ کدامیک؟ نمی‌دانم…از آن رو که، زور نوشتن همیشه بر من بیچاره می‌چربد.

براستی کدامیک؟ من محتاج به مرگ جریان‌های ذهنم، یا مشتاق یک نیروی تحمل بی‌آبرویی.