آرشیو آذر ۱۳۸۸

احوال‌پرسی خودمانی

یکشنبه ۲۹ آذر ۱۳۸۸

۱- بالاخره توانستم توافق‌های اولیه را برای چاپ کتاب ”راهنمای موزه ملی ایران” انجام دهم. به زودی دست‌به کار می‌شویم و امید دارم که این پروژه را برای موزه‌های “رضا عباسی”، “آبگینه”، موزه شهر “شوش” و … هم انجام دهیم.

۲- قصد دارم در روزهای آینده با چند نفر از دوستان به آخرین سفر داخلی تحقیقاتی-گردشگری در سال ۱۳۸۸ برویم. (منظورم این است که احتمالا این سفر آخرین سفر از این‌گونه در سال ۱۳۸۸ است و این غیر از سفرهای با تور است ) سفر ۹ روز به طول خواهد انجامید و به احتمال زیاد مسیر این‌گونه خواهد بود: تهران- یزد- روستای میمند - سیرجان - بافت - جیرفت - گل‌مورتی (با گذر از هامون جازموریان) - بم‌پور - نیک‌شهر - چابهار - راسک - ایرانشهر - خاش - زاهدان - زابل (برای دیدار از دهانه غلامان) - نهبندان - تایباد - گناباد- فردوس - طبس - نایین- تهران. البته هر آینه برنامه ممکن است تغییر کند.

۳- دیگر این‌که فهمیده‌ام هنوز راه هیچ کوچه‌ای را نمی‌دانم، چه رسد به این‌که اندر خم همان یک کوچه از هفت شهر عشق باشم.

۴- یک موضوع جالب هم امروز اتفاق افتاد: از میدان توپخانه سوار تاکسی شدم تا به میدان انقلاب بروم. تقریبا در انتهای مسیر بودیم که موبایلم زنگ زد. راننده خیلی سریع دو پنبه‌ی بزرگ در گوشش کرد و با حالتی عجیب خواهش کرد که موبایلم را قطع کنم. با این‌که معمولا در این شرایط رقتار دیگری دارم، تماس را قطع کردم. بعد، راننده از داخل آیینه رو به من کرد و جلوی همه‌ی مسافران گفت: “تو از شانزده سالگی همه‌اش گناه کرده‌ای، حالا یک‌ماه فرصت داری که دیگر گناهان گذشته را تکرار نکنی. اگر باز هم به گناهانت ادامه دهی تا یک ماه آینده می‌میری.” همه‌ی مسافران به من نگاه کردند تا عکس‌العمل مرا ببینند. حرفی نزدم، کرایه دادم و کمی بعد پیاده شدم. حالا فکر می‌کنم که اگر راستی راستی حرفش راست باشد آماده‌ام یا نه؟ دیدم………………بگذریم.

پیشینه آئین‌ها و باورهای شب چله

شنبه ۲۸ آذر ۱۳۸۸

اطلاع‌رسانی:

چهارشنبه، ۲/۱۰/۱۳۸۸ از ساعت ۱۶ تا ۱۸ در اتاق آبی فرهنگسرای شفق (فرهنگسرای دانشجو) درباره‌ی “پیشینه آئین‌ها و باورهای شب چله” صحبت خواهم کرد.

آدرس: خیابان سید‌جمال‌الدین اسدآبادی، خیابان ۲۱، بوستان شفق، فرهنگسرای دانشجو (شفق)، اتاق آبی

شرح احوال یک ایرانی تمام عیار در دوره‌ی قاجار

جمعه ۲۷ آذر ۱۳۸۸

“حاجی‌بابای اصفهانی” نام کتابی است که این روزها دوباره می‌خوانمش. قبلا ترجمه‌ی دیگری از این کتاب را خوانده‌ام اما این کجا و آن کجا. این کتاب آن‌قدر شیرین و در عین‌حال واقع‌گرایانه نوشته شده، که به نظر بنده، نخواندنش یک نقص است. قصد دارم مطلبی درباره‌ی این کتاب بنویسم.

این نسخه‌‌ای که هم اکنون در دست دارم بسیار نایاب است و بنده آن را به قیمت ۴۰۰۰۰ تومان (در سال ۱۳۸۸ تازه با ۵۰۰۰ تومان تخفیف) خریده‌ام.

مشخصات کتاب: سرگذشت حاجی بابای اصفهانی، نوشته‌ی جیمز موریه، به تصحیح سید محمدعلی جمال‌زاده، موسسه چاپ و انتشارات امیرکبیر، ۱۳۴۸

گیل‌گمش ۱۲

پنجشنبه ۲۶ آذر ۱۳۸۸

گیل‌گمش در راه منزل «اوته‌نه‌پیش‌تیم»:

گیل‌گمش به راه خود ادامه می‌دهد و در راه به نزدیک خانه‌ی «سی‌دوری سابیت» (خاتون فرزانه، نگهبان درخت زندگی) می‌رسد و با او سرگرم گفتگو می‌شود.
“«سی‌دوری سابیت» با او، با گیل‌گمش، می‌گوید: گیل‌گمش! به دنبال چه از این‌دست در تک‌وپوئی؟ حیاتی را که می‌جوئی بازنخواهی یافت. آن زمان که خدایان به آفرینش آدمی آستین برزدند مرگ را نصیبه‌ی او کردند و حیات در کف ایشان است که مر آن را با خود نگه‌داشته‌اند.”
“پس تو، گیل‌گمش، روز و شب را به شادی می‌گذار. هر روز نشاطی نو می‌کن. روز و شب به پای‌کوبی و رامشگری بگذار. جامه‌هایت پاک باد. موی شسته و اندام پاکیزه کرده، در کودکی ببین که دست خویش در دست تو  دارد! باشد که محبوب تو بر سینه‌ی تو نشاط کند که آن‌چه از آدمی ساخته تواند بود همه این است.” (گیل‌گمش، احمد شاملو)

در این‌جا می‌بینیم که «سی‌دوری سابیت» به سرنوشت محتوم آدمیان که همانا مرگ باشد اشاره می‌کند و به همین دلیل بهترین راه زندگانی را لذت بردن از نعمت حیات می‌داند و این را به گیل‌گمش توصیه می‌کند.

با این‌حال گیل‌گمش از قصد خود بازنمی‌گردد و از «سی‌دوری سابیت» جایگاه ‌«اوته‌نه‌پیش‌تیم» را باز‌می‌پرسد. «سی‌دوری سابیت» این مرتبه از سختی‌های راه می‌گوید، اما وقتی‌که اصرار گیل‌گمش را می‌بیند، در نهایت او را به سوی «اور-شه‌نبی»، کشتی‌بان «اوته‌نه‌پیش‌تیم» راهنمایی می‌کند.
گیل‌گمش از «سی‌دوری سابیت» دور می‌شود و به دنبال «اور-شه‌نبی» می‌رود. او در حالی‌که عصبانی است با تبرش سنگینه‌ها (مفهوم این سنگینه‌ها جای بحث دارد) که به پیش‌راندن کشتی را بود و بی‌وجود آن‌همه، برگذشتن از آب‌های مرگ ناممکن بود، به تمامی در هم شکست. گیل‌گمش که با دست خودش وسیله عبور از آب‌های مرگ را نابود کرده است از «اور-شه‌نبی» می‌خواهد که او را به پیش «اوته‌نه‌پیش‌تیم» ببرد. «اور-شه‌نبی» پیشنهادی دارد.:
“اکنون گیل‌گمش، تبر در دست بگردان، به جنگل در آمده یک صد و بیست درخت بیفکن (هر یکی پنج دست‌وار دو تایی- حدود شش متر). پوست آن‌همه برداشته به هر یک آهنینه‌ای تیز برنشان، پس بازگشته آن‌همه به نزدیک من آر.” (گیل‌گمش، احمد شاملو)
ظاهرا این صد و بیست درخت به جای سنگینه‌ها مورد استفاده قرار می‌گیرد تا به وسیله‌ی آن از آب‌های مرگ گذر کنند و به جایگاه «اوته‌نه‌پیش‌تیم» برسند.
در نهایت گیل‌گمش، «اوته‌نه‌پیش‌تیم» را ملاقات می‌کند و راز بی‌مرگی‌اش را از او می‌پرسد.
“گیل‌گمش با او، می‌گوید: چون در تو می‌بینم، ای «اوته‌نه‌پیش‌تیم»، اندازه‌هایت به گونه‌ای دیگر نیست. تو نیز راست مرا مانی…با من بگو تا چگونه خود را در مجلس خدایان یافتی و حیات جاودانه چگونه به دست کردی.” (گیل‌گمش، احمد شاملو)

در سطرهای بالا چند موضوع وجود دارد که می‌توان به آن‌ها برداخت: گیل‌گمش برای این‌که تنها انسان بی‌مرگ را ملاقات کند باید با کشتی از “آب‌های مرگ” عبور کند. این مورد در اسطوره‌های فرهنگ‌های مختلف هم دیده می‌شود و ظاهرا آب‌ دریاها و رودها جدا‌کننده‌ی جهان‌های متفاوت هستند.
دیگر این‌که اصولا چرا گیل‌گمش برای رسیدن به بی‌مرگی مستقیما از خدایان کمک نمی‌گیرد و با تحمل مشقات بسیار به سراغ آدم می‌رود. و سوال دیگری که در پی سوال قبلی مطرح می‌شود این است که چرا گیل‌گمش که تنها یک پاره‌اش آدمی و دوپاره‌اش خدایی است در این دوران خود را شبیه آدمیان می‌یابد؟
احتمالا جواب این سوال‌ها را شاید مرتبط به این موضوع بیابیم که “مرگ”، آن بخش انسانی گیل‌گمش است و به همین دلیل است که گیل‌گمش نمی‌تواند برای حل این مساله به خدایان متوسل شود و به سوی کسی می‌رود که خود از آدمیان است.
به بیان دیگر همه‌ی تلاش او در این خلاصه می‌شود که بر ضعف انسانی‌اش (مرگ) غلبه کند.

سوال دیگر شاید این باشد که اصولا چرا در داستان گیل‌گمش، یک انسان وجود دارد که به بی‌مرگی دست یافته است؟ آیا برای این است که تلاش آدمیان را برانگیزد و امیدشان را یکسره قطع نکند. آیا از ضعف مرگ به عنوان روزنه‌ی امید استفاده شده است.

اگر دوران زندگی گیل‌گمش را به عنوان یک دوره از زندگی انسان‌ها قلمداد کنیم، شاید دو سوم خدایی او را مربوط به دست‌آوردها و پیشرفت‌های بشر و رویین‌تن شدن نسبت به مشکلات قبلی، نسبت دهیم و یک‌سوم آدمی‌گونه بودنش را به حل نشدن مساله‌ی مرگ و در نهایت مرگ این دوران. این موضوع را می‌توان این‌گونه هم بررسی کرد که تعداد الواح به دست آمده از حماسه‌ی گیل‌گمش ۱۲ تاست و این عدد بنا بر آن‌چه که قبلا هم اشاره کردیم به یک دوران از زندگی بشر اشاره دارد.

هر روز

چهارشنبه ۲۵ آذر ۱۳۸۸

در چرخه‌ی معیوب “عدم تمرکز” گیر کرده‌ام و هر روز تاوان می‌دهم.

گیل‌گمش ۱۱

سه شنبه ۲۴ آذر ۱۳۸۸

سرگردانی گیل‌گمش:

“گیل‌گمش به مرگ دوستش انکیدو تلخ می‌گرید و سرگردان به دشت می‌‌گردد: آیا من نیز مرگ را ام؟ و سرانجام انکیدو سرانجام من نیز هست؟” (گیل‌گمش، احمد شاملو)
کمتر اتفاق می‌افتد که کسی با مرگ دشمن خویش، در اندیشه‌ی مرگ خود فرو رود، اما هنگامی‌که یکی از نزدیکان می‌میرد، هراس از مرگ در وجود آدمی ریشه می‌دواند.
به همین علت است که گیل‌گمش تاکنون که دشمنانش را به کام مرگ می‌فرستاده، نگران مرگ خویش نبوده، اما به محض این‌که دوست بسیار نزدیکش، انکیدو در پیش چشم او می‌میرد و به خاک سپرده می‌شود، هراس از مرگ در دل او نیز ریشه می‌دواند و سرگشته‌ی بیابان‌ها می‌‌شود.

گیل‌گمش که حالا از همه چیز هراس دارد به دنبال «اوته‌نه پیش‌تیم» (تنها موجودی از آدمیان که جاودانگی را به دست آورده) می‌رود تا راز بی‌مرگی را از او فراگیرد. (دقت می‌کنیم که یک سوم گیل‌گمش از آدمیان است و به دلیل همین ضعف، ناگزیر از مرگ است.)

موضوعی که در این بخش از داستان قابل توجه می‌نماید، این است که گیل‌گمش همچون «بودا» برای دست‌یافتن به راز بی‌مرگی ترک شهر و شهریاری می‌کند و به دشت پناه می‌برد. به عبارت دیگر، فرهنگ را وا‌می‌نهد و به طبیعت می‌‌گریزد. گویی گیل‌گمش با پناه بردن به طبیعت، می‌خواهد بر خلاف زمان حرکت کند، چراکه «طبیعت» قبلا پشت‌سر گذاشته شده است و حالا دوباره به آن رجوع می‌شود.
ظاهرا در مقابله با مرگ، بشر درک می‌کند که به آخر خط رسیده و تلاش می‌کند که راه رفته را برگردد و به هر وسیله‌ای شده، عقربه‌های زمان را به عقب برگرداند. این تلاش را حتی با یافته‌های باستان‌شناسی می‌توان توجیه کرد. در بسیاری از گورستان‌های تپه‌های باستانی، کوزه‌هایی یافت شده که افراد متوفی به صورت جنینی در آن‌ها دفن شده‌اند. می‌توان این‌گونه فرض کرد که کوزه نماد رحم است و فرد متوفی را به صورت جنینی در آن دفن کرده‌اند به امید آن‌که زندگی‌اش را دوباره آغاز کند و این خود نمادی است از تلاش بشر برای بازگرداندن زمان به عقب. حتی می‌بینیم از آن‌جا که بشر «گیاه» را سرآغاز وجود خویش می‌دانسته (با توجه به پدران و مادران گیاهی در اسطوره‌های ایرانی و آفریقایی و اسکاندیناوی و …)، آن‌چه را که باعث جوانی و بی‌مرگی فرض می‌کرده، از گیاهان می‌دانسته است؛ مثلا داریم «گیاه جاودانگی» یا میوه‌ی (اغلب سیب) جوانی.

از طرفی شاهدیم که گیل‌گمش به این منظور آواره‌ی دشت‌ها می‌شود که می‌خواهد از تقدیر و سرنوشت بگریزد. این خود یک‌نمونه‌ی دیگری از فرق میان انکیدو و گیل‌گمش (تفکر انسان شکارچی و انسان کشاورز) است. انسان شکارچی در رشد و تنظیم منبع غذایی خود منشا‌ء اثر نیست، در حالی‌که انسان کشاورز در مقدار و نوع محصول، آزادی عمل دارد. همین موضوع او را جسورتر از انسان شکارچی بار می‌آورد و این اندیشه را در او تقویت می‌کند که می‌تواند در برخی چیزها دخل و تصرف کند، شاید هم بتواند سرنوشت خویش را تغییر دهد. و همین موضوع است که گاهی فرهنگ را در مقابل طبیعت و در تضاد با آن قرار می‌دهد.

گیل‌گمش برای نیل به مقصود می‌بایستی دوباره با سختی‌های بسیار مبارزه کند و فرسنگ‌ها و ساعت‌ها راه‌پیمایی می‌کند و راه منزل «اوته‌نه پیش‌تیم» را می‌جوید.
فرق دیگر میان گیل‌گمش و انکیدو در آن است که انکیدو با آگاه شدن از مرگ خود، تنها به دعا و نفرین روی می‌آورد، اما گیل‌گمش سفر می‌کند و با این‌که شرح بدبختی خود را بارها برای موجوداتی که در راه می‌بیند حکایت می‌کند، اما کماکان به راهش برای رسیدن به جواب ادامه می‌دهد. در واقع گیل‌گمش به نیروی خود بیش‌تر اطمینان می‌کند تا انکیدو. انکیدو مربوط به دوران کهنه‌تر است و بیش‌تر تسلیم سرنوشت می‌شود و چاره‌جویی نمی‌داند، اما گیل‌گمش که وابسته به فرهنگ است انسانی چاره‌جوست و بعدها می‌بینیم که تا حدی هم به هدف نزدیک می‌شود.

سقاتالار

دوشنبه ۲۳ آذر ۱۳۸۸

در برخی از روستاهای مازندران بناهای چوبی وجود دارند که مطابق با معماری بومی ساخته شده به نام «سقاتالار»، «سقانفار» یا «سقانپار» معروفند. بناهای مذکور در دو اشکوبه و بر روی چهار پایه قطور چوبی به فرم چهارگوش، فضایی کوچک را در حریم امام‌زاده‌ها، تکیه‌ها و گورستان‌ها به خود اختصاص داده‌اند. ارتباط بین دو اشکوبه از طریق نردبان یا پلکان چوبی که معمولا در کنار بنا ساخته شده، امکان‌پذیر است. در حال حاضر پلکان سیمانی، سنگی و فلزی جایگزین پلکان چوبی شده است.

ادامه مطلب …

گیل‌گمش ۱۰

شنبه ۲۱ آذر ۱۳۸۸

مرگ انکیدو:

بعد از کشته‌شدن نرگاو آسمانی، خدایان (انو، انلیل و شمش) جلسه‌ای برپا کردند و به مشورت نشستند که کدام‌یک از پهلوانان، (انکیدو یا گیل‌گمش) سزاوار مرگ است.
در ادامه‌ی داستان متوجه می‌شویم که انکیدو رویای وحشتناکی دیده آن را برای گیل‌گمش روایت می‌کند و هر دو درمی‌یابند که خدایان قصد جان انکیدو را کرده‌اند.
“و هم در آن روز که نقش خواب بر او آشکار شد سرنوشت رویا به حقیقت پیوستن آغاز کرد.”
بعد از آن، انکیدو دوازده روز در بستر بیماری می‌افتد و نهایتا جان می‌دهد.
“انکیدو دیگر سر برنه‌آورد و قلبش، چون گیل‌گمش دست بر آن نهاد، دیگر نمی‌تپید.” (گیل‌گمش، احمد شاملو)
بعد از مرگ انکیدو، گیل‌گمش ناله و زاری بسیار می‌کند و سر به بیابان می‌نهد.

در این بخش از اسطوره‌ی گیل‌گمش، چند موضوع را می‌توان مورد بررسی قرار داد:
 
۱- در ابتدای داستان دیدیم که خدایان انکیدو را برای مبارزه با گیل‌گمش به وجود آوردند تا از قدرت روزافزون گیل‌گمش بکاهند. اما در این‌جا می‌بینیم که آن‌ها به مرگ انکیدو راضی می‌شوند و نه به مرگ گیل‌گمش، در صورتی که عاقلانه‌تر این بود که برای مرگ گیل‌گمش فکری بکنند.
تفسیر این موضوع می‌تواند این‌گونه باشدکه از بین بردن گیل‌گمش به سادگی امکان‌پذیر نیست، چرا که “یک سوم گیل‌گمش، آدمی و دو پاره‌ی دیگرش، خداست.” از طرفی گیل‌گمش پهلوان اصلی داستان است و از ابتدا تا انتها باید حضور داشته باشد، اما انکیدو با حضور گیل‌گمش است که اهمیت دارد نه به ذات خویش. از طرفی به نظر می‌رسد نابودی گیل‌گمش بعد از مرگ انکیدو آسان‌تر خواهد بود. چنان‌که بعدا می‌بینیم گیل‌گمش بعد از مرگ انکیدو افسرده و مضطرب و اندیشناک آواره‌ی دشت‌ها می‌شود.

۲- متوجه شدیم که انکیدو ۱۲ روز در بستر بیماری می‌افتد و بعد جان می‌سپارد. وجود عدد ۱۲ در این‌جا قابل توجه و احتمالا نماد یک‌ دوره‌ی کیهانی است. به طور مثال دوره‌ی کیهانی در دین زرتشتی ۱۲۰۰۰ سال و سال ایرانی و بین‌النهرینی نیز ۱۲ ماه است.
قبلا گفتیم که شاید مرگ نرگاو آسمانی حکایت از پایان یافتن یک دوره‌ی کیهانی باشد. اگر این حدس درست باشد می‌توان باز هم حدس زد که بعد از اتمام دوره‌ی شکار، دوره‌ی دیگری (دوره‌ی شهرنشینی) آغاز شده و انکیدو که نماینده‌ی دوره‌ی شکار است باید نابود شود. سفر انکیدو از جنگل به شهر «اوروک» نیز اتصال دوره‌های کیهانی به یکدیگر را بازگو می‌کند. دیدیم که انکیدو جنگل را ترک کرد و به شهر روی آورد و این خود نماد این است که دوره‌‌ای که انکیدو متعلق به آن است رو به افول نهاده است.

۳- گیل‌گمش به همراه انکیدو مبارزه‌های بسیاری کردند و در همه‌ی آن‌ها پیروز شدند، اما نتوانستند بر سرنوشت محتوم غلبه کنند. در همه‌ی داستان شاهد هستیم که رویاها به سرعت تفسیر می‌شوند و از دست پرقدرت‌ترین آدمیان (و حتی نیمه‌خدایان) کاری ساخته نیست. این موضوع خود از باورهای سرزمینی که خاستگاه این اسطوره است حکایت می‌کند. در سرزمینی که حماسه‌ی گیل‌گمش در آن شکل گرفته، تسلیم سرنوشت شدن امری بسیار عادی است. چنان‌که گیل‌گمش به انکیدو می‌گوید: “ای رفیق من! رویای تو به حقیقت مبدل می‌شود. تقدیر دگرگونی پذیر نیست.” و جالب این است که به محض این‌که انکیدو رویای مرگ خویش را می‌بیند در بستر بیماری می‌افتد و بدون هیچ تلاشی تن به مرگ می‌سپارد.

بخندیم یا بگرییم؟

جمعه ۲۰ آذر ۱۳۸۸

“‌هم‌اکنون اعضای گروه باستان‌شناسی که احتمالا به مصر اعزام خواهند شد، تعیین شده‌اند.”

“سازمان میراث فرهنگی در حال رایزنی با دو باستان‌شناس ایتالیایی کاشف سربازان هخامنشی است تا اطلاعات این افراد با حضور آن‌ها در ایران به کشورمان منتقل شود یا آن‌ها اطلاعات خود را در اختیار گروه باستان‌شناسی اعزامی از ایران به مصر قرار دهند.”

نوشته‌های بالا را در نشریه «پارسه» (نشریه داخلی سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری)، شماره ۲۱۹ در زیر عنوان “ارتش کمبوجیه دوباره زنده می‌شود” می‌توانید بخوانید.

از طرفی خبر دارم که «بقایی»، رییس سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری به احمدی‌نژاد نامه داده بود که “باید موضوع ارتش کمبوجیه را پی‌گیری کرد.”

اما آن روی سکه به تعبیر بنده:

۱- هرگز باستان‌شناسی به مصر اعزام نخواهد شد و شما هرگز خبری از باقی ماجرای ارتش کمبوجیه نخواهید شنید.

۲- نتیجه رایزنی را نخواهیم دانست یا این‌که بعد از شنیدن نتیجه باید به حماقت‌ها بخندیم.

و بعد:

 یادم هست دو سال پیش مسوولان سازمان میراث فرهنگی ادعا کردند که مقدار قابل توجهی بودجه برای مرمت آثار باستانی ایران که در خارج از مرزها قرار دارد اختصاص داده‌اند، نتیجه‌اش چه شد فقط خدا عالم است. یادم هست که «بقایی» یک شب در تلویزیون و در برنامه‌ی «گردش» ‌گفت که تنها اثر مربوط به دوران اسلامی که در یونسکو ثبت شده میدان نقش جهان است، استاد انگار از وجود گنبد سلطانیه اطلاعی نداشت. یادم هست که همین «بقایی» چند ماه پیش که به موزه ملی آمده بود و سخنرانی می‌کرد حتی نمی‌دانست که بخش دوران اسلامی موزه ملی هنوز در حال مرمت است. رییس موزه که در مجلس حضور داشت به او گفت که موزه فعلا در دست مرمت است و تا اول مهر بازگشایی می‌شود (اول مهر ۱۳۸۸ منظورش نبوده قطعا). حالا استاد بقایی که این همه اطلاعات دارد، رییس سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری شده و برای رییس جمهور نامه می‌نویسد که برویم ببینیم چه بلایی بر سر سربازان هخامنشی آمده.

و اما موضوع وقتی جالب‌تر می‌شود که پای حرف‌های “کامیار عبدی”، باستان‌شناس بنشینید: http://narwan.blogfa.com/post-217.aspx

گیل‌گمش ۹

جمعه ۲۰ آذر ۱۳۸۸

نفرت:

«ایشتار» بعد از شنیدن سخنان «گیل‌گمش» سخت برآشفت و به پیشگاه پدرش، «انو» در آسمان‌ها رفت و از گیل‌گمش شکایت کرد:
“ای پدر! گیل‌گمش از دشنام گفتن من بس نکرد، گیل‌گمش ننگ‌های مرا همه چهره در چهره‌ی من شماره کرد و سیاه‌کاری‌ها و ملعنت‌های من همه یک‌به‌یک برشمرد.” (گیل‌گمش، احمد شاملو)
سپس «ایشتار» که اکنون از عشق به نفرت گراییده بود از «انو» درخواست کرد که:
“ای پدر! نرگاو آسمانی را به من ده تا گیل‌گمش را بکشد و خانه‌اش را به آتش کشد.” (گیل‌گمش، احمد شاملو)
در پاسخ به این درخواست «ایشتار»، «انو» سخنانی می‌گوید:
“«انو» دهان گشوده به سخن درمی‌آید و با «ایشتار» بانوخدای می‌گوید: اگر نرگاو آسمانی را به تو بازسپارم سرزمین «اوروک» را هفت سال تمام خشکی فراز آید! پیش از آن می‌باید دانه‌ی بسیار گرد آری، پیش از آن می‌باید به کفایت علوفه یقین کنی.” (گیل‌گمش، احمد شاملو)
و «ایشتار» به پدر اطمینان می‌دهد که:
“ای پدر، پیشاپیش چندان که باید دانه گرد آورده‌ام و به وفور علوفه یقین حاصل کرده‌ام تا غلاء هفت‌ساله بگذرد.” (گیل‌گمش، احمد شاملو)

با بررسی چند سطر بالا متوجه می‌شویم که این بخش از داستان گیل‌گمش با داستان مصری یوسف پیامبر شباهت دارد:
در این‌جا می‌بینیم که با حمله کردن نرگاو آسمانی، در «اوروک» هفت سال خشکسالی خواهد شد، ولی «اوروک» از قبل برای این هفت سال خشکسالی آمادگی لازم را دارد. در داستان یوسف هم پادشاه خواب می‌بیند که هفت گاو لاغر، هفت گاو چاق را می‌خورند و تعبیرش این است که بعد از هفت سال فراوانی، هفت سال خشکسالی خواهد شد.
حال سوال این است که چگونه «گاو» با «خشکسالی» در ارتباط است. آیا موضوع با تفاسیر نجومی در ارتباط است یا خیر؟ به نظر بنده این احتمال دور از ذهن نیست چراکه گاو و اتفاقا نرگاو (ثور) یکی از صورت‌های فلکی است و در دنیای باستان نمادی از قدرت و باروری به شمار می‌آمده است. از طرفی می‌دانیم در نقوشی که «میترا» را در حال کشتن یک «نرگاو» مشاهده می‌کنیم تفاسیر نجومی جالبی نهفته است. حتی برای نقشی که در تخت جمشید وجود دارد و شیری (اسد) در حال دریدن یک نرگاو (ثور) است، تفسیر نجومی ارائه شده است.
اکنون این حدس قابل توجه می‌نماید که شاید مصریان، ایرانیان و مردمان بین‌النهرین با وضعیت صورت فلکی نرگاو در آسمان، می‌توانستند وضعیت محصول سال یا سال‌های آینده را حدس بزنند. 
یک سوال دیگر مطرح است و این سوال به ذهن ما تلنگر می‌زند که دانش نجومی در دوران باستان و پیش‌بینی وضعیت محصول توسط مردمان آن زمان را باید جدی‌تر تلقی کنیم. آن سوال این است: چگونه است که «ایشتار» از قبل برای خشکسالی شهر «اوروک» اندیشیده، دانه و علوفه‌ی کافی مهیا کرده بود؟ مگر او از قبل می‌دانسته که عشقش به گیل‌گمش به نفرت بدل می‌شود و خواهان کشته‌شدن اوست؟

در نهایت «انو» به خواهش دخترش پاسخ مثبت می‌دهد و اختیار نرگاو آسمانی را به او می‌سپارد. نرگاو به «اوروک» می‌تازد، کشتزاران را نابود می‌کند و تنی چند از مردمان را می‌کشد.
گیل‌گمش و انیکدو بار دیگر هم‌رزم می‌شوند و این‌بار موفق می‌شوند که نرگاو را از پای درآورند و او را بکشند. موضوع جالب این است که گیل‌گمش همچون «میترا» دشنه را در کتف (شانه‌) نرگاو فرو می‌کند. این موضوع خود قابل توجه است. چنان‌که پژوهشگران شانه‌ی گاو را به «دب اکبر» نسبت می‌دهند (صفحات ۱۵۲ و ۱۵۳ از کتاب “پژوهشی نو در میتراپرستی”) و دب اکبر در مصر معروف به شانه‌ی گاو است. در ادامه، بد نیست بدانیم که طبق نظریه برخی از دانشمندان، شانه‌ی گاو بنا به تفاسیری که از نقوش میترا و صورت‌های فلکی می‌شود نماد «قطب» است.
بنابراین کشته شدن گاو توسط میترا را با جابجا کردن قطب (یعنی به پایان رسیدن یک دوره‌ی کیهانی و شروع یک دوره‌ی جدید) در ارتباط می‌دانند.
حال سوال ما این است که آیا کشته‌شدن نرگاو توسط گیل‌گمش، از به پاپان رسیدن یک دوره‌ی کیهانی سخن نمی‌گوید؟ این سوال را در حالی مطرح می‌کنیم که اصولا حماسه‌ی گیل‌گمش را با پایان یافتن دوره‌های کهنه‌تر (پایان دوران شکار) و آغاز دوره‌های جدیدتر (آغاز شهرنشینی) مرتبط می‌دانیم. آیا کشته شدن گاو، از تمام شدن عصر ثور (زمانی که اعتدال بهاری در برج ثور اتفاق می‌افتاد) سخن نمی‌گوید؟ و نهایتا آیا نمی‌توان گفت که اصولا پایان دوران شکار و آغاز دوران شهرنشینی ارتباط مستقیم با تاثیرات نجومی و تغییرات آب و هوایی داشته است و اسطوره‌هایی همچون گیل‌گمش و میترا به همین موضوعات می‌پردازند؟
و از این فراتر، آیا نمی‌توان نفرت «ایشتار» را مقدمه‌ای برای جنگ‌ گیل‌گمش با گاو تلقی کرد و همه‌ی موضوع آیا به این منتهی نمی‌شود که در هنگامه‌ی پایان یافتن یک دوره و آغاز یافتن دوره‌‌ی جدید، همواره با تنش‌ها و ستیزها مواجه هستیم؟