آرشیو آبان ۱۳۸۸

گیل‌گمش ۶

شنبه ۳۰ آبان ۱۳۸۸

رویاهای گیل‌گمش:
در هنگام آمدن انکیدو به سوی گیل‌گمش، گیل‌گمش دو مرتبه خواب می‌بیند و آن را با مادرش در میان می‌گذارد. هر دو خواب‌ گیل‌گمش مربوط به انکیدوست و دو مرتبه خواب دیدن وی درباره‌ی یک موضوع، تاکیدی است بر رویای صادقه گیل‌گمش که البته بعدتر در داستان، متوجه حقیقت یافتن این رویاها هم می‌شویم.
“…چون گیل‌گمش برخاست گزارش رویای خود را با مادر خویش گفت:
مادر! شباهنگام نقش خوابی دیده‌ام:
هنوز اخترانی در آسمان بود
که چون یکی صخره‌ئ «انو» کنار من فرود آمد.
خواستم آن را برگیرم از برای توان من گران بود.” (گیل‌گمش، احمد شاملو)

مادر گیل‌گمش رویای فرزندش را تعبیر می‌کند. او اختران آسمان را یاران گیل‌گمش و صخره را “یکی مرد زورمند” و “همدم” و یار گیل‌گمش توصیف می‌کند.

روزی دیگر گیل‌گمش خوابی دیگر می‌بیند:
“دیگرباره نقش رویایی دیده‌ام مادر،
در اوروک‌دژ تبری بر خاک افتاده بود….”

مادر گیل‌گمش این تبر را نیز “یکی مرد زورمند، همدمی نجات‌بخش یار خویش” توصیف می‌کند.

بنابراین متوجه می‌شویم که یک مرتبه انکیدو همچون صخره، و یک مرتبه همچون تبر، در رویای گیل‌گمش ظاهر می‌شود. مقایسه‌ی انکیدو به عنوان صخره، سختی و زورمندی او را روایت می‌کند، اما چرا در مرتبه‌ی دیگر انکیدو بسان تبر است؟
شاید به این خاطر است که تبر دوست و همراه مرد جنگاور است. چراکه در ادامه‌ی داستان، هنگامی که دو دوست قرار است به جنگ «هوووه» در میان جنگل بروند تبر نقش مهمی ایفا می‌کند:
“گیل‌گمش دهان گشوده با انکیدو گفت:
برآنم که به کوه درختان سدر برشوم
که در قلب جنگل عظیم جای دارد.
برآنم که درختان سدر را همی به خاک اندر افکنم و «هوووه» را به خون اندرکشم.

مرا در این مصاف یک تبر کفایت است.” (گیل‌گمش، احمد شاملو)

بار دیگر نیز “گیل‌گمش دهان گشوده با انکیدو گفت:
“…بیا ای دوست من تا به‌تک به نزدیک یکی آهنگر رویم
تا نبرد ابزار ما، هم در برابر چشم ما بسازد…پس تبرزین‌های تیغه‌بلند کشیده‌دسته‌ئی ساز کردند و تبرهایی ساز کردند هر یکی سه تلان (هر تلان حدود ۲۹ کیلوگرم بوده است)…” (گیل‌گمش، احمد شاملو)

در متنی که خواندیم چند موضوع قابل توجه است:
۱- گیل‌گمش رویاهای صادقه می‌بیند و بعدتر هم می‌بینیم که انکیدو هم این‌گونه است، چراکه در رویا از مرگ خویش مطلع می‌شود.
۲-  یک زن (مادر گیل‌گمش) تعبیرکننده‌ی خواب است.
۳- موضوع سوم وجود تبر و آهنگر است که هر دو از ابزارهای فرهنگ به شمار می‌روند و دو دوست نیز به جنگ درختان سدر (طبیعت) می‌روند.
۴- یک موضوع دیگر که می‌شود در این‌جا از آن صحبت به میان آورد، حضور زن و چگونگی نقش آنان در حماسه‌ی گیل‌گمش است. سه شخصیت مهم زن در اسطوره‌ی گیل‌گمش قابل تشخیص است: «روسپی» که از نقش آن باخبریم، «مادر» که نقش دانایی و البته مادری را به عهده دارد و «ایشتار» که الهه است و روزی به گیل‌گمش عشق می‌ورزد و روزی دیگر نابودی او را طلب می‌کند. در واقع ایشتار با قدرت عشق و نفرتش در حماسه‌ی گیل‌گمش حضور می‌یابد و این موضوع خود به گونه‌ای شخصیت دوگانه زن را تداعی می‌کند، همچنان‌که روسپی و مادر دو گونه‌ی متضاد از زن هستند.
در ادامه‌ی این بحث می‌توانیم این‌گونه پیش برویم که در حماسه‌ی گیل‌گمش از گزند جسمی برای مردان (مرگ گیل‌گمش و انکیدو ) و گزند روحی برای زنان (بی‌اعتنایی گیل‌گمش به ایشتار) باخبر می‌شویم. و باز هم در ادامه و به عنوان یک فرضیه، می‌توان این‌گونه اندیشید که انکیدو و گیل‌گمش در واقع یک نفر هستند که ما گاهی با تضادهای روحی و گاهی نیز با هماهنگی روحی آن‌ها روبرو هستیم و چون این هر دو یک نفر هستند سرنوشت مشابه دارند. باز هم می‌توانیم بال اندیشه‌امان را بگسترانیم و فکر کنیم که وقتی انکیدو و گیل‌گمش با هم یکی باشند، به کمال می‌رسند و یک انسان کامل را تداعی می‌کنند و این موضوع که دو سوم گیل‌گمش «خدایی» است و انکیدو هم به خواست خدایان آفریده شده، به ما این اجازه را می‌دهد که ترکیب گیل‌گمش - انکیدو را به گونه‌ای نیمه - خدا معرفی کنیم.
حال، من این اجازه را می‌خواهم که ترکیب گیل‌گمش - انکیدو را همان «مسیح» بدانم.
«مسیح» یک انسان کامل و یک نیمه – خداست (به هر حال او فقط مادر دارد و به نظر می‌رسد که خدا پدر اوست و در دعاهای مسیحیان داریم که: “به نام پدر، پسر و روح‌القدس”)
موضوع جالب این‌که در داستان مسیح هم، «مادر» و «روسپی» حضور دارند و زن‌ها گزند روحی می‌بینند و مرد (مسیح) است که گزند سخت جسمی را تجربه می‌کند.

گیل‌گمش ۵

جمعه ۲۹ آبان ۱۳۸۸

تا قبل از سفر، چهار متن از تفسیر حماسه‌ی گیل‌گمش نوشتم. حالا که برگشته‌ام قصد دارم این سلسله نوشتار را ادامه دهم. به همین منظور یک پوشه‌ی جداگانه به نام «حماسه‌ی گیل‌گمش» (در سمت راست سایت و زیر عنوان «دسته‌ها») درست کردم و تمام این متن‌ها را در آن قرار می‌دهم تا دسترسی به همه‌ی نوشته‌های مربوط به گیل‌گمش سهل‌تر باشد.

ادامه مطلب …

برداشت‌هایی از سفر به اروپا

پنجشنبه ۲۸ آبان ۱۳۸۸

شاید محتوای نوشته‌ی زیر برای کسانی که مطالب سایت را در طول سفر بنده مطالعه می‌کردند و یا در جلسه‌ی آخر (۲۶/ ۸/ ۱۳۸۸) انجمن صنفی راهنمایان گردشگری استان تهران حضور داشتند، تا حدی تکراری باشد، اما این متن را برای روزنامه‌ها و خبرگزاری‌ها نوشتم تا تلنگری باشد برای مسوولان میراث فرهنگی و گردشگری.

ادامه مطلب …

فیلمنامه‌ی کوتاه

پنجشنبه ۲۸ آبان ۱۳۸۸

این نوشته‌ی مهدی فتوحی را از دست ندهید. او در این نوشتار به طرز روشنی دغدغه‌هایش را روایت کرده.

http://www.mahdifotuhi.blogfa.com/post-608.aspx

نگاهی کوتاه به «مکان»و «زمان»، با بررسی رابطه‌ی میان «دوربین عکاسی و گردشگر»

پنجشنبه ۲۸ آبان ۱۳۸۸

در آخرین سفرم، بیش از هر مرتبه‌ی دیگری، به دوربین عکاسی‌ نزدیک شدم. همین موضوع بهانه‌ای شد تا به مضمون این نوشتار کوتاه بیندیشم:

به نظر می‌رسد که اگر دوربین با گردشگر هم‌سفر است و ما این دو را در اغلب موارد با هم می‌بینیم به این خاطر است که سنخیت متناسب با هم دارند، در واقع هر دو، زمان و مکان محدودی را تجربه می‌کنند. و اگر فقط کمی عمیق‌تر شویم، متوجه می‌شویم که گردشگر توسط دوربین می‌تواند حضور خود را در مکان و زمان خاص، به اثبات برساند.

بنا به تعریف، گردشگر کسی است که برای مدت محدود ”حداقل یک روز تا حداکثر یک سال” از محل اقامت دائم خود خارج می‌شود و به مکان یا مکان‌های دیگری سفر می‌کند. بنابراین می‌توان گفت که گردشگر محدوده‌ای از«مکان» را در محدوده‌ای از «زمان» درک می‌کند. از طرفی، دوربین عکاسی (و حتی دوربین فیلم‌برداری) قادر است «مکان» محدودی را در «زمان» محدودی ثبت کند. آیا می‌توان نتیجه گرفت که گردشگر نوعی دوربین است و دوربین نوعی گردشگر؟

گردشگر هنگامی که وارد مکانی می‌شود، از گذر زمان بر آن مکان چیزی را درک نکرده و بعد از ترک مکان هم، همین حالت را دارد. بنابراین سعی می‌کند با دوربین برخی از عناصر مکان را ثبت کند تا این ضعف را بپوشاند. در واقع گردشگر با دوربین، جاودانگی طلب می‌کند. دوربین نیز مکانی را که روبرویش می‌بیند، در زمانی خاص ثبت می‌کند و از این انگاره، طرحی برای جاودانگی می‌سازد. چنان‌که امروزه شاهد هستیم، عکس‌هایی از قرن پیش از مکانی و در زمانی وجود دارند که در زمان حال، آن مکان وجود خارجی ندارد. یا این‌که با توجه به عکس مکانی که قرن پیش وجود داشت و امروز موجود نیست، عناصر مکان را بازسازی می‌کنند و جاودانگی را به مکان هدیه می‌دهند.

شاید بتوان این‌گونه قلمداد کرد که جاودانگی چیزی جز گسترش بستر زمان و مکان نیست. اما پارادوکس این‌جاست که گردشگر و دوربین که خود به زمان و مکان محدودند در سناریوی جاودانگی نقش ایفا می‌کنند. چگونه؟

 آیا نمی‌توان حدس زد که گونه‌ای از جاودانگی وجود دارد که از گسترش یک لحظه (زمان) در یک مکان، پدید می‌آید؟ اگر این فرضیه پذیرفته باشد، می‌توان گفت گردشگر که تنها در زمان محدود در مکان محدود حضور دارد، با دوربین می‌تواند حضور خود را در زمان گسترش دهد و جاودانه شود.

گردشگر وقتی در مکانی حضور دارد لزوما در مکان دیگری حضور ندارد. دوربین وقتی از چهارچوب مشخص شده‌اش می‌نگرد، تنها بخشی از مکان پیش رو را می‌بیند و نه همه را. بنابراین دوربین محدودیت گردشگر را بیش‌تر می‌کند ولی از طرفی قابلیت ثبت این محدودیت را دارد. یعنی قابلیت جاودانه کردن آن مکان را دارد. در واقع دوربین مکان را کرانمند می‌کند و از این جهت است که می‌تواند ثبت کند. ما می‌دانیم برای خلق کردن، به زمان و مکان کرانمند و محدود نیازمندیم. به طور مثال اگر بخواهیم یک میز خلق کنیم و اگر ابعاد این میز بیکران باشد و محدوده‌ی زمان ساخت آن از ازل تا ابد، هرگز شاهد ساخته‌شدن آن نخواهیم بود.

شاید بتوان این‌گونه گفت که با محدود کردن، چیزی به کمال می‌رسد و حضور داشتن در این کمال، جاودانگی نامیده می‌شود. از این لحاظ، گردشگر و دوربین هر دو محدودند و به کمال مطلوب نزدیک، و چون در این محدودیت حضور دارند و خود از بازیگران آن به شمار می‌روند، جاودانه می‌شوند.

برگشت به روزهای عادی

دوشنبه ۲۵ آبان ۱۳۸۸

۱- همان‌طور که قبلا گفتم سه‌شنبه ۲۶ آبان‌ماه در جلسه‌ی “انجمن راهنمایان گردشگری استان تهران” در مورد انگیزه‌های سفر به اروپا و دستاوردها صحبت می‌کنم. در این جلسه کمتر به محتویات سفر می‌پردازم، بلکه از حواشی، درک‌ها و برنامه‌ی آینده خواهم گفت. ورود برای همه‌ی دوستان آزاد است و به امید دیدار.

۲- نمی‌دانم شما که این متن را می‌خوانید، «پرتو حسنی‌زاده» را می‌شناسید یا نه؟ او یکی از دوست‌ترین دوست‌‌های روزگار است. بیش‌تر کارهای مربوط به من و همچنین کارهای مشترکمان را در این دو ماه که من نبودم هماهنگ کرد. از این طریق از او سپاسگزاری می‌کنم و خبر خوبی را که برایم ایمیل کرده بود در این‌جا قرار می‌دهم:

این کتاب، بعد از چهار سال بالاخره به سرانجام می‌رسد… احتمالا تا یک‌ماه دیگر چاپ خواهد شد.

اروپا ۸۳

یکشنبه ۲۴ آبان ۱۳۸۸

یادی از همسفران:

 

عکاس

فیلم‌بردار

صدابردار

 

ایران

شنبه ۲۳ آبان ۱۳۸۸

در حالی این نوشته را می‌نویسم که در درونم اشک می‌ریزم و نیم ساعت بیش‌تر نیست که به خانه برگشته‌ام. ساعت ۸:۱۰ صبح روز شنبه است. این نوشته می‌توانست عنوان «اروپا ۸۳» را داشته باشد و من در آن از رسیدنم به خانه بگویم و بنویسم که خوشحالم. اما خوشحال نیستم و اشک‌هایم به خاطر تمام شدن سفر نیست بلکه به خاطر ایران است.

این نوشته را حتی در گروه «سفر به اروپا» نمی‌گنجانم، در گروه «روزنوشت» قرارش می‌دهم، نمی‌خواهم «سفر به اروپا» را خراب کنم.

خواهش می‌کنم به من حق بدهید برای یک مرتبه هم که شده از کشورم متنفر باشم. این استدعای من است. واقعا استدعای من است تا از وطنم، وطنی که در حد و اندازه‌ی خودم برایش زحمت کشیده‌ام، متنفر باشم. 

چرا از کشورم متنفرم؟

برای مادرم، برای عزیزترینم در زندگی، بعد از عمری که از من می‌گذرد یک ساعت از سوئیس خریده بودم و در کوله‌ام گذاشته بودم. امروز صبح که کوله‌ی درب و داغانم را از بار تحویل گرفتم، ساعت را دزدیده بودند و این جعبه‌ی شکسته را تحویلم دادند.

برای ویزا، قبل از رفتنم خیلی منتظر بودم. نامه‌ای که سفارت سوئیس دعوت‌نامه و در واقع خبر آماده شدن ویزا را برایم پست کرده بود، وقتی به خانه‌امان رسید که یک‌ماه از سفرم می‌گذشت. این پست کشور عزیز من است، اما همه‌ی داستان نیست…

حداقل مهدی فتوحی و نسترن شیرازی شاهدند که من از ایتالیا، ۹ کتاب به ایران پست کردم. جعبه‌ی پستی رسید اما درب و داغان. شبیه این کتاب را برای «ایتالیا» هم خریده بودم، آن را هم دزدیده‌اند.

این کشوری است که من به آن برگشته‌ام…

به نوشته‌ی قبلی یک بار دیگر نگاه کنید. در ابتدایش نوشته‌ام: …شاید هم فقط چند ساعت مانده به فرودم…

 

اروپا ۸۲

جمعه ۲۲ آبان ۱۳۸۸

تنها چند ساعت دیگر به پروازم باقی است. شاید هم فقط چند ساعت مانده به فرودم.

به کجا می‌بردم این طرح بلند آرزوها، تا به آن لحظه که می‌رسد از راه…

 

به کجا می‌بردم این طرح بلند آرزوها،

 

تا به آن لحظه که می‌رسد از راه…

در این سفر:
در آتش عشق هر شهری سوختم و با ترک آن خاموش شدم.
باران را فهمیدم و غروب را جدی گرفتم. جنگل را خواندم و آدم را مطالعه کردم.
کلاغ سیاه دیدم و قوی سفید. برگ زرد پرنده دیدم و رود بی‌رنگ جهنده.
گنبد آبی دیدم و سقف چوبی، تندیس روحمند و نقش سخنگو.
روزی گام برمی‌داشتم و به بالا می‌نگریستم و دهانم باز مانده بود، و روزی دیگر زیر پایم قولنج پاییز را می‌شکستم.

در سرتاسر سفر…
میوه‌ی نسیم هوش‌بَر را بی‌وقفه بوییدم و پیاله‌ی دریای مست را لاجرعه سرکشیدم و روغن شفابخش زمان را پیوسته به تنم مالیدم.
و دانستم که ساز روزها را اگر خوب بنوازیم فصل‌ها جوان‌مرگ نمی‌شوند.

دیگر این‌که…
از گاو میترا تا زخم مسیح، خدا را قال گذاشتم و از قبر «شوپن» تا منزل «بتهوون»، همه بند‌ه ستودم.
از چشم افسون‌گر داوود تا ریش پرپشت موسی، مضامین مزامیر و تورات را حدس زدم.
به قدرت زئوس و عشوه‌ی ونوس پی بردم.
بهشت دانته را در خانه‌ی ژولیت یافتم و جهنم را با قلم‌موی رامبرانت دور راندم.

و…
به درختان مسیر زوریخ تا مونیخ تعظیم کردم. از دماغ دراز پینوکیو آویزان شدم و موی سر تن‌تن را شانه کردم. در چشم سگ‌های پرشمار آتن نگاه کردم و از کنار دوچرخه‌های آمستردام بی‌اعتنا نگذشتم.
دانستم که تریپولی و فرایبورگ هر دو یک معنی دارند و جنگل به دریا سهمی بدهکار نیست.

و…
از طرح بوسه‌ی عشاق بر سر هر پلی، نقشه‌ای حفظ کردم تا در متروی هر شهری به کار گیرم.
با این حال، به گم شدن عادت کردم تا با سٍیر طبیعت، سیر شوم.

و اکنون که برمی‌گردم، باز گرسنه‌ام…

اروپا ۸۱

پنجشنبه ۲۱ آبان ۱۳۸۸

گزارش کوتاه و خلاصه از سفر: 

سفرم از ۲۴ (۱۵ سپتامبر) شهریور شروع شد و تا ۲۳ آبان (۱۴ نوامبر) ادامه یافت (ادامه دارد). در واقع ۶۰ روز در سفر بودم و ۵۸ شب در شهرهای اروپایی اقامت کردم.
در این مدت (با احتساب «واتیکان» به عنوان شهر- کشور) از ۳۴ شهر و ۱۰ کشور بازدید کردم و از این میان، در ۱۷ شهر و ۷ کشور شب یا شب‌هایی را سپری کردم.  
نیمی از سفرم را با «جکی» بودم و تقریبا یک‌چهارم آن را با مهدی فتوحی گذراندم. تنها در سه شهر (سانتورینی، مونیخ و آمستردام) که شب‌هایی را در آن‌ها اقامت کرده‌ام، هیچ دوستی را ملاقات نکردم، در بقیه‌ی موارد تنها نبودم و از لطف دوستانم برخوردار شدم.
کشورهایی که دیدم: سوئیس ۴ شب، فرانسه ۴ شب، یونان ۲۱ شب، ایتالیا ۱۶ شب، آلمان ۱۰ شب، هلند ۲ شب، بلژیک ۱ شب. از اسلوونی، اتریش و واتیکان هم بازدید کرده‌ام.
شهرها و جزیره‌هایی که دیدم (در آن‌ها قدم زدم و عکس گرفتم، نه این‌که فقط عبور کرده باشم): ژنو (اقامت)، پاریس (اقامت)، ورسای، آتن (اقامت)، سونیون، میکونوس (اقامت)، دلوس، سانتورینی (اقامت)، ناف‌پلیو (اقامت)، اپیداوروس، می‌کی‌نس، المپیا، میستراس و اسپارتا (اقامت)، رم (اقامت)، واتیکان، فلورانس (اقامت)، پیزا، ورونا (اقامت)، تری‌استه (اقامت)، ونیز، کوپر، کنستانتز (اقامت)، فرایبورگ، اشتاین راین، برگنز، مونیخ (اقامت)، آخن (اقامت)، کلن، بُن، کرکراده، آمستردام (اقامت)، بروکسل (اقامت)، لوون

در تمام مدت سفر حدود ۲۵ کیلو‌گرم بار داشتم که در دو کوله‌پشتی حمل می‌کردم.
به طور متوسط : روزی دو وعده غذا خوردم، ۷ کیلومتر پیاده‌روی کردم و ۱۰ ساعت بازدید. 
در همه‌ی ۶۰ روز سفر، تاخیری (منظورم تاخیر است نه انتظار) کمتر از ۳۰ دقیقه برای سوار شدن به هواپیما، ترن و اتوبوس داشتم.

در این سفر: حدود ۹۰۰۰ عکس گرفتم، ۶۰ گیگابایت (با دوربین G9) فیلم‌برداری کردم و تعداد سفرنامه‌هایی که روزانه نوشتم را هم خودتان می‌دانید. (از ۵۸ شبی که اقامت داشتم، حدود ۵۰ شب را مرتب سفرنامه نوشتم. در بقیه موارد، اینترنت در دسترس نداشتم.)

هزینه‌های سفر:
قبل از هر چیز: برای حدود یک سوم اقامتم هزینه‌ای پرداخت نکردم. در پاریس و یونان مهمان «جکی»، در تری‌استه مهمان «مهدی فتوحی»، در کنستانتز مهمان «پیتر» و «تراودل» و در آخن مهمان «شهرزاد» بودم. ۸۰ درصد ورودیه‌ها را به خاطر کارت خبرنگاری پراخت نکردم. ۴ مرتبه هواپیما سوار شدم، حدود ۱۰ مرتبه از ترن بین شهری و بین کشوری استفاده کردم و سه مرتبه هم در یونان سوار کشتی‌های بزرگ شدم که از لحاظ قیمت و انتقال مسافر حکم همان ترن‌های بین‌شهری در دیگر کشورهای اروپایی را دارند.

۱- بلیط رفت و برگشت (به ژنو و با هواپیمایی قطر)، بیمه و ویزا: حدود ۸۰۰۰۰۰ تومان.
۲- در ایران، حدود ۵۰۰۰۰ تومان سوغاتی برای کسانی که ممکن است در سفر با آن‌ها برخورد کنم خریدم.

به غیر از هزینه‌ای که برای بلیط و ویزا و بیمه پرداخت کردم، ۳۰۰۰ یورو داشتم که به این سفر آمدم و تمام شد. از این پول:
۳- حدود ۱۲۰ یورو کتاب و ‌سی‌دی خریدم و ۵۰ یورو برای پست به ایران پرداخت کردم.
۴- حدود ۶۰ یورو برای اینترنت خرج کردم.
۵- حدود ۳۰۰ یورو برای خرید دو کوله پشتی (که در سفر پاره شدند)، ساعت (که در این سفر خراب شد) و هارد دیسک (برای ذخیره‌ی عکس‌ها و فیلم‌ها) هزینه کردم.

به غیر از این‌ها مبلغی برای خرید سوغاتی کنار گذاشته بودم که در این هزینه‌ها نمی‌گنجد.

پی‌نوشت: در سه‌شنبه‌ای که از راه می‌رسد در جلسه‌ی «انجمن صنفی راهنمایان گردشگری استان تهران»، از برخی از تجربیات سفر و ایده‌هایی که می‌توان آن‌ها را در ایران عملی کرد، خواهم گفت و اگر مورد پسند دوستان قرار بگیرد در هفته‌های بعد هم ادامه‌اش خواهم داد.