تراژدی شهر و دل
یکشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸۸دلآرام که بود، شهر آشوب نبود. اکنون که شهر آشوب است، دل آرام نیست.
دلآرام شهرآشوب نبود. اکنون شهر و دل هر دو آشوب است، آرام نیست.
دلآرام که بود، شهر آشوب نبود. اکنون که شهر آشوب است، دل آرام نیست.
دلآرام شهرآشوب نبود. اکنون شهر و دل هر دو آشوب است، آرام نیست.
قبل از هر سخنی باید بگویم که احتمالا این نوشته برای بسیاری از افراد خوشایند و قابل قبول نیست. پس، از هماکنون مسئولیت اندیشهی خود را میپذیرم و ناسزاها را تاب میآورم. و میدانم که اگر کمی سیاستمدارتر بودم چنین نوشتهای را هرگز در اینجا نمینوشتم. خوب، سیاست ندارم اما عقیده که دارم. نکتهی دیگر اینکه من به روال قبلی هرگز در بخش نظرها جواب کسی را نمیدهم. آنجا برای مخاطبان است. اگر کسی سوالی دارد ایمیل بزند و یا اینکه تلفنی بپرسد.
بالاخره امروز من هم مزهی تلخ هر سه مورد باتوم و آجرپاره و گاز اشکآور را چشیدم. در جایی که امروز بودم، دیدم که ماموران ضد شورش خودشان شیشهی اتومبیلها و پنجرهی ساختمانها را شکستند. تاسف شدیدم از این بود که دوربینم همراهم نبود. حالا که مینویسم جای باتوم درد نمیکند و اشک از چشمانم جاری نیست، اما هنوز صدای شعارهای مردم را از همین صد متریام میشنوم.
امروز زنی را دیدم که برای مردان سنگ جمع میکرد. دختری را دیم که از پنجره به مردم بطریهای آب میرساند. زنان و مردان بسیاری را دیدم که سیگار روشن میکردند و دودش را به چشم کسانی که چشمانشان از گاز اشکآور میسوخت، فوت میکردند. امروز یک لباس شخصی را دیدم که شعار دهندگان را به طرز ناباورانهای کتک میزد.
در این میان گاهی در گوشهای مینشستم و حضورم را در میان این جمع تحلیل میکردم. میخواستم هر آیینه بدانم که برای چه هدفی آنجا هستم. من رای ندادهام. رای نمیدهم. اما من آنجا بودم چون ریا و ریاکار را میشناسم. من آنجا بودم چون اعتقاد دارم کسی که حرفش را نگوید، مرده است. با اینکه به زندگانی امیدی ندارم، اما هنوز نمردهام، پس همچون مردگان نخواهم بود.
این هم اتومبیل محمد یزدانی که جلوی چشمانمان مورد لطف و عنایت ماموران ضد شورش قرار گرفت. اعتراضش هم منجر به باتوم خوردنش شد.
تا امروز در رابطه با رایگیری و مسائل مربوط به آن، سکوت کردهام. اما دیگر این مساله فراتر از یک موضوع سیاسی صرف است. امروز هموطنانم تنها به خاطر شککردن کشته شدهاند. بنابراین به عنوان دبیر انجمن صنفی راهنمایان گردشگری استان تهران و به همراه اعضای هیئت مدیره تصمیم گرفتهایم که بیانیهای اعتراضآمیز صادر کنیم. اکنون به این وسیله از دوستانی که جزو انجمن صنفی هستند سوال میکنم که آیا با این موضوع موافق هستید یا خیر؟ آیا این بیانیه را امضا میکنید؟ لطفا نظر خود را با اسم کامل بنویسید و این موضوع را به اعضای دیگر هم اطلاع دهید.
۱) شعر میخواهم، کمی نسیم و تنهایی…میخواهم تمام این شب تار پر از کابوس را گام بزنم و در انتظار صبحگاهی باشم که حلقآویزم میکنند.
۲) در زندگی چه چیزی هست که این همه برای آن مبارزه میکنند. در مرگ چه چیزی هست که این همه آن را انتظار میکشم.
از زبان یک قبر:
افتاده جسمی، جسدی در من.
رها کردهاند، رفتهاند، تا بپوسد با من.
و اما…بسیاری از دوستان به بنده ایراد میگیرند که چرا چندین سال است بر روی قبرها تحقیق میکنم و از آنها عکس میگیرم و از این قبیل…
اکنون جواب من این است:
علاوه بر تمام استدلالهای اسطوره شناسی و نماد شناسی که در این مورد دارم،
احتمالا من در وجودم یک قبر درونی دارم که از روزهای خوش گمشده، آرزوهای بر باد رفته، دوست از دست رفته و عشق به نتیجه نرسیده، حکایت میکند.
شاید دنیایی را میکاوم که زندگی در آن دفن شده است. شاید از روزمرگی میگریزم و جواب سوالهایم را با نگاه کردن بر خطوط و نوشتهها و نمادهای مقبرهی مردگانی که رازها و ناگفتههای بسیاری را از این نفس به آن قفس بردهاند، طلب میکنم.
جمعیت مقبرهها هر روز زیادتر میشود، این برای من یک مسالهی مهم روز است.
مینویسم نمیشود. میخوانم نمیشود. میخوابم نمیشود. سفر میکنم نمیشود. با خودم حرف میزنم نمیشود. سکوت میکنم نمیشود. فکر میکنم نمیشود.
فکر میکنم… نمیشود.
متاسفانه در کشور ما به رقص اهمیت داده نمیشود و به گونهای با آن دشمنی میکنند. اما رقص در ایران پیشینهای دیرین دارد و حتی نقوشی از رقاصان دوران ساسانی و قبلتر از آن بر روی سفالینهها در دست است.
اکنون اگر بخواهیم دربارهی رقص و فلسفهی به وجود آمدن آن صحبت کنیم، باید به مطالب بسیاری اشاره کنیم. اما عجالتا توانستهام مطلب کوتاهی در رابطه با نمادهای رقصهای بزمی ایران به دست بیاورم که خدمتتان تقدیم میکنم:
بنده در این متن فقط نام و آدرس محل مقبره پیامبران مدفون در ایران را آوردهام. آنهایی که با ستاره مشخص شدهاند را خودم دیدهام و بقیه را خواندهام. درستی و صحت این مطلب که این مکانها واقعا محل دفن پیامبران ذکر شده هستند، جای تردید دارد.