آرشیو بهمن ۱۳۸۷

هر چه فریاد دارید بر سرم بکشید.

جمعه ۲۵ بهمن ۱۳۸۷

یک پیام کوتاه به دستم رسید که مجبورم کرد این مطلب را بنویسم:

” در سفره هفت‌سین امسال جایی هم برای «سید» بگذارید. او با بهار می‌آید تا خاتمی باشد بر زمستان.”

به عنوان یک متن ادبی، بدک نیست، اما به نظرم رشد نیافتگی ما خیلی از وقت‌ها در پس همین “بدک نیست”‌ها پنهان شده است.

در تقسیم بندی جوامع، ابتدایی‌ترین جوامع همان‌هایی هستند که در آن‌ها نقش افراد (در تصیم‌گیری‌های بزرگ) پررنگ‌تر است. در جوامع کمی پیش‌رفته‌تر، این رخدادها هستند که نقش پررنگ‌تری دارند و در جوامع پیش‌رفته‌تر، تصمیمات و ایده‌ها، نقش مهم‌تری دارند.

کاملا روشن است و همین پیام کوتاه بالا نمونه‌ای است برای این‌که بدانیم ما جزو کدام‌یک از جوامع هستیم. و بدنیست یادآوری کنیم ما همان‌هایی هستیم که تمدنمان را به رخ همه‌ی دنیا می‌کشیم.

دیگر این‌که، همین پیام کوتاه، نشان می‌دهد که یکی دیگر از نشانه‌های رشد‌نیافتگی ما، ضعف حافظه تاریخی‌ و البته میل بسیار شدیدمان به خودفریبی است.

با جسارت می‌گویم که فرهنگ ایرانی، بازنشسته شده. می‌دانم و می‌دانم و می‌دانم که هیچ کس نمی‌خواهد این حرف را باور کند…چرا که میل ما به خودفریبی است.

نخود نخود

جمعه ۲۵ بهمن ۱۳۸۷

نخود نخود، هر که رود خانه‌ی خود.

خدا آن بالا، آدم این پایین.

چرا…

چهارشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۸۷

چرا گندم می‌روید.

چرا نی می‌نوازد.

چرا ماهی می‌رقصد.

چرا خورشید می‌تابد.

چرا رود می‌رود.

چرا آسمان آبی است.

چرا دوست هست.

چرا پرنده می‌خواند.

چرا…

چرا همه‌ی این‌ها هست، وقتی که عشق چنین بی‌رحم است و مرگ چنین ماتم‌برانگیز.

نگفتنی

سه شنبه ۲۲ بهمن ۱۳۸۷

فقط یک مرتبه دیده بودمش، دو مرتبه تلفنی حرف زده بودیم، سه مرتبه به موبایلش SMS زده بودم.

همین.

امروز بدون مقدمه به سمت خانه‌اشان رفتم. برای منظوری دیگر. تمام آن ارتباط‌های کوتاه هم به خاطر او نبود، برای منظور دیگری بود.

می‌دانستم ناخوش است. فقط همین.

نه، فقط همین نبود. 

او مرده بود. دیروز.

خیلی غریبانه مرده بود. در وهله‌ی اول حتی متوجه پرچم‌های تسلیت هم نشدم.

خدای من، او مرده بود.

منگ شده بودم.

ای کاش جسارت داشتم تا سیگاری بکشم.

گریه‌ام گرفت.

بعضی وقت‌ها (برای من خیلی وقت‌ها، و در واقع این روزها در همه حال) هیچ سخنی نمی‌توان گفت، هیچ کاری نمی‌توان کرد، سینه می‌خواهد بترکد اما نمی‌ترکد، فقط می‌توانی بمیری و نمی‌میری، ناخودآگاه می‌ترسی ولی انگار نمی‌ترسی. در این حال هیچ چیزی به هیچ چیزی شباهت ندارد. مسخ کامل، نه، حتی مسخ هم نیستی.

سوار اتومبیل شدم و رانندگی کردم. همان تاثیر سیگار را دارد. اما آرام نگرفتم.

خیلی وحشتناک است. خیلی.

آرام نمی‌گیرم.

می‌ترسم.

ای کاش چند روز کاری نداشتم و کسی سراغم را نمی‌گرفت و دور می‌شدم، تا به این سوال بی‌جواب احمقانه می‌اندیشیدم که او چرا مرد.

چرا این‌گونه است. چرا.

میان زمین و آسمان

سه شنبه ۲۲ بهمن ۱۳۸۷

دیروز بالاخره قرارداد کتاب “عدد، نماد، اسطوره” را با نشر افکار بستم.

۱۰% از بهای پشت جلد را به من می‌دهند، البته ۴ ماه بعد از انتشار کتاب.

حالا فکر می‌کنم اگر اصلا بهای کتاب را پشت جلد نزنند، چه می‌شود؟

همین جا و هم اکنون از تمام کسانی که در تهیه و تدوین این کتاب به من کمک کردند تشکر می‌کنم و کتاب را به آنان هدیه می‌کنم.

امیدوارم کتاب بدون مشکل به چاپ برسد.

فعلا که میان زمین و آسمان معلقم.

راستی یک موضوع دیگر…

از دیشب بر روی تحقیقی کار می‌کنم که عنوانش این است: “از ترک فرش تا لمس عرش”

موضوع جالبی است و این‌گونه شروع می‌شود:

…اگر خوب دقت کنیم در بن‌مایه ادبیات باستانی، افسانه‌ها و اسطوره‌های ملل به موضوعاتی برمی‌خوریم که به طرز جالبی مفهومی با عنوان پیشنهادی “میان زمین و آسمان” در آن‌ها مستتر است. “میان زمین و آسمان” مفهومی است که به گونه‌های متنوع و در جای‌های مختلف با آن مواجه می‌شویم.
به دار آویختن مجرم، به صلیب کشیدن گناهکار، پا بر روی زمین قرار ندادن پادشاهان، عصا در دست گرفتن پادشاهان و کاهنان و پیامبران، ستون‌های رفیع برافراشتن، کاخ‌ها و معابد بلند ساختن، تقدس کوه، دود آتش را ارج نهادن، استفاده از ننو برای نوزادان، تاب‌بازی و اسطوره‌های مربوط به آن، فلسفه وجودی پل چه در دنیای مادی و چه در دنیای مینوی، آویزان کردن آثار هنری و … از این دسته‌اند…

تازه شروع کرده‌ام و احتمالا مدتی طول خواهد کشید.

فکر کنم باز هم مهدی فتوحی یا هر کدام از شما بتوانید در این زمینه کمکی بکنید.

یک خداحافظی کوچک

دوشنبه ۲۱ بهمن ۱۳۸۷

سلام

اول: روی صحبتم با دوستانی است که در “انجمن خانه فرآوران ایران” و “انجمن صنفی راهنمایان گردشگری استان تهران”، با هم در ارتباط هستیم.

بعد: اجازه می‌خواهم بعد از برگزاری جشن راهنمایان گردشگری در شهر یزد، از فعالیت‌هایم در دو انجمن یاد شده انصراف دهم. و در ادامه نیز از فعالیت‌های اجتماعی‌ام کم کنم.

دیگر: خواهش می‌کنم از علتش نپرسید و سعی نکنید نظرم را برگردانید. لطفا فقط بپذیرید.

توجیه: هر دو انجمن به جایی رسیده‌اند که می‌توانند راهشان را ادامه دهند و من هم باید فرصت کنم تا در شیوه‌ی رفتاری و سبک زندگی‌ام تجدید نظر کنم.

از سر سردرگمی

دوشنبه ۲۱ بهمن ۱۳۸۷

فرشته مهربان کارتون پینوکیو کجاست؟

بدجوری بهش احتیاج دارم.

تاوان

یکشنبه ۲۰ بهمن ۱۳۸۷

دو روز است در یزد هستیم (محمد حسین یزدانی و من). با هر که توانستیم رایزنی کردیم و از هر که شد کمک خواستیم. تا شاید بتوانیم روز راهنمایان گردشگری را گرامی بداریم.

و اکنون به شوفاژ داغ تکیه داده‌ام و به حماقتم می‌خندم.

هم اندیشه و هم آزادگی‌امان را فروختیم، و در آخر شاهد هستیم که چه بی‌مقدار شده‌ایم.

تاوان سنگینی داده‌ایم. تاوانی به اندازه همه حرف‌هایی که نمی‌توانیم گفت.

سوغاتی از عروسی “پیر شالیار”

شنبه ۱۹ بهمن ۱۳۸۷

دیشب از سفر کردستان برگشتم و امروز (همین الان) به سفر یزد می‌روم.

این چند عکس را پیشکش می‌کنم. برای دیدن عکس‌های بیشتر به نشانی‌های زیر رجوع کنید:

http://nooraghayee.com/gallery/?level=album&id=47

http://nooraghayee.com/gallery/?level=album&id=49

http://picasaweb.google.co.uk/nooraghayee/PIRSHAKYARCeremony

مراسم آیینی دراویش قادری

 

مراسم آیینی دراویش قادری

 

 مراسم آیینی دراویش قادری

 

جمعیت مردم کرد برای شرکت در مراسم پیر شالیار

 

اجرای مراسم پیر شالیار

 

روستای اورامان تخت، نزدیک خانه‌ی منسوب به خانه‌ی پیرشالیار، با دورنمایی از مسجد روستا

 

مراسم تقسیم گوشت قربانی

 

اورامان

 

مسیر مریوان به سنندج

 

مسیر مریوان به سنندج

 

مسیر مریوان به سنندج

 

دوباره کردستان، دوباره اورامان

چهارشنبه ۱۶ بهمن ۱۳۸۷

این بار فرق دارد. این بار نه در بهار و تابستان، بلکه در زمستان به اورامان می‌روم.

این بار با تور نیست. خودم می‌روم. برای دیدن مراسم پیر شالیار. همیشه که به اورامان رفته‌ام، برای مسافرانم از مراسم پیر شالیار گفته‌ام، اما این اولین مرتبه است که قرار است این مراسم را از نزدیک تماشا کنم.

برای این می‌روم که می‌دانم فقط باید ببینمش و دیگر هیچ.

دیشب شب بدی داشتم. همراه با سردرد میگرنی لعنتی که در طول زندگی‌ام با من همراه بوده و تنها با کدئین است که کمی آرام می‌گیرم.

عصبی شده بودم. احساس می‌کنم عمر بعضی از کارهایم فرارسیده و باید قبول کنم. و قبول کردم. همان دیشب قبول کردم و تصمیمی خواهم گرفت.

از این متاسفم که چرا فرهنگ اشتباهی به نام “ایثار” در جامعه‌ی ریاکار ما این همه باعث عقب‌‌ماندگی فلسفی و نهایتا عقب‌ماندگی فرهنگی‌امان شده و می‌شود. از کودکی به ما یاد داده‌اند که ایثار بالاترین عمل خداپسندا‌نه‌ای است که یک بشر می‌تواند انجام دهد. اما فقط همین را یاد داده‌اند و هرگز فکرشان نرسیده که این همه‌ی داستان نیست.

این است که امروز، نه تنها ایثار در جامعه وجود ندارد، بلکه همه‌اش ریاکاری محض است و شعارهای پوچش باقی مانده. از طرف دیگر، جامعه‌امان دچار چرخه‌ی معیوب همین ایثار تکامل نیافته باقی مانده است.

چرخه‌ای که از ما یک قربانی محض برای تمام تاریخ ساخته است. نه، ما ایثار نمی‌کنیم، تنها سرمان را پیش می‌آوریم  تا به دلخواه قربانی شویم. قربانی برای هیچ.

حالا حوصله‌اش را ندارم که این موضوع را بیش‌تر باز کنم. فقط می‌توانم بگویم که گندش درآمده.