<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	>

<channel>
	<title></title>
	<atom:link href="http://nooraghayee.com/?feed=rss2" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://nooraghayee.com</link>
	<description></description>
	<pubDate>Sun, 05 Sep 2010 21:04:55 +0000</pubDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.6.1</generator>
	<language>fa</language>
			<item>
		<title>در سایه‌سار قصه</title>
		<link>http://nooraghayee.com/?p=8428</link>
		<comments>http://nooraghayee.com/?p=8428#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 05 Sep 2010 20:44:17 +0000</pubDate>
		<dc:creator>آرش</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[براي خبرگزاري، روزنامه و مجله]]></category>

		<category><![CDATA[باغ ايراني]]></category>

		<category><![CDATA[باغ يو]]></category>

		<category><![CDATA[سفرهاي چين]]></category>

		<category><![CDATA[قصه و افسانه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://nooraghayee.com/?p=8428</guid>
		<description><![CDATA[متن زیر را برای «خبرگزاری میراث فرهنگی» در مدت زمان کوتاهی (حدود ۳ ساعت) نوشتم. وقتی از بنده خواستند تا مطلبی بنویسم که به نوعی با باغ ایرانی در ارتباط باشد، فکر کردم از چه زاویه‌ای به این موضوع توجه کنم که نو باشد. بعد، ایده‌ای که در زیر می‌خوانید، به ذهنم خطور کرد و آن [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>متن زیر را برای «خبرگزاری میراث فرهنگی» در مدت زمان کوتاهی (حدود ۳ ساعت) نوشتم. وقتی از بنده خواستند تا مطلبی بنویسم که به نوعی با باغ ایرانی در ارتباط باشد، فکر کردم از چه زاویه‌ای به این موضوع توجه کنم که نو باشد. بعد، ایده‌ای که در زیر می‌خوانید، به ذهنم خطور کرد و آن را نوشتم. اما در تمام مدتی که این مطلب را مینوشتم با خودم می‌گفتم &#8220;اگر وقت بیشتری داشتم متن جالبی از آب درمی‌آمد&#8221;. </p>
<p>یکی از مضرات روزنامه‌نگاری این است که مثلا به تو می‌گویند در رابطه با <strong>رنگ زیرپوش رییس جمهور آنگولا</strong> مطلب بنویس، و تو باید توانایی نوشتن آن را بدون این‌که فرصت داشته باشی کتابی را ورق بزنی داشته باشی. و این است که گاهی مطالب ناقص و دم‌بریده می‌شوند.</p>
<p>از این که این ایده را زخمی کردم، ناراحتم، اما امیدوارم بعدها کسی بتواند این متن تحقیقی را به نحو شایسته‌تری بنویسد.</p>
<p><span id="more-8428"></span></p>
<p> </p>
<p>پژوهشگران و کارشناسان بسیاری، باغ ایرانی را از منظر‌های مختلف مورد بررسی قرار داده‌اند و به نتایج جالب توجهی رسیده‌‌اند که مطالعه‌ی هر یک، به نحوی دانش و اطلاعات ما را درباره‌ی این عنصر فرهنگی افزایش می‌دهد. با این‌حال هنوز زوایای مختلفی وجود دارند که می‌توان از طریق آن‌ها به باغ ایرانی توجه کرد و درک بیش‌تر و درست‌تری از آن به دست آورد.<br />
در این نوشتار، قصد داریم تا باغ ایرانی را به عنوان لوکیشن اتفاقات قصه‌ها و افسانه‌ها و همچنین ارزش این قصه‌ها در رونق گردشگری، مورد ارزیابی قرار دهیم.</p>
<p>موضوع مورد بحث را با یک مثال آغاز می‌کنیم:<br />
باغ «یو» (Yu Yuan) به معنای «باغ شادی»، یکی از مقاصد محبوب گردشگران در شهر شانگهای و کشور چین است. وقتی بازدیدکننده وارد باغ «یو» می‌شود از روایت‌ها و افسانه‌هایی لذت می‌برد که مربوط به بناها، سنگ‌ها، درختان و نمادهای به کار رفته در این باغ است. بگذارید چند مورد از آن‌ها را ذکر ‌کنیم.<br />
۱- نزدیک ورودی باغ «یو» تندیس دو شیر برنزی وجود دارد که یکی نر و یکی ماده است. زیر پای شیر ماده، یک بچه شیر و زیر پای شیر نر، یک گوی قرار دارد. این دو شیر از نمادهایی هستند که جلوی ورودی بسیاری از معابد و کاخ‌های سلطنتی دیده می‌شوند و تفسیر اسطوره‌ای دارند.<br />
گردشگران مدتی جلوی این دو شیر می‌ایستند، آن‌ها را لمس می‌کنند و با آن‌ها عکس می‌گیرند.<br />
۲- بر روی بخشی از دیوار باغ، یک اژدهای دراز سنگی لمیده است که چهره‌ی قابل توجهی دارد. اژدها در چین نماد امپراطور بوده و هیچ کس دیگر حق نداشت از آن استفاده کند. از طرفی باغ «یو» متعلق به امپراطور نبوده و در عین حال از نماد اژدها در آن استفاده شده است. حال برای این‌که اژدهای باغ «یو» با اژدهای امپراطور متفاوت باشد، تعداد چنگال‌های دست اژدهای باغ «یو» سه‌تاست، در حالی‌که تعداد آن‌ها در اژدهای نماد امپراطور، پنج‌تاست.<br />
گردشگران به این روایت گوش فرامی‌دهند و لبخندی بر لبانشان نقش می‌بندد.<br />
۳- در بخشی از این باغ، بنایی خانه مانند وجود دارد که معتقدند مرتفع‌ترین بنای دنیاست. این در حالی است که این بنا حداکثر ۷ متر از سطح زمین ارتفاع دارد. اما به خاطر این‌که کمی پایین‌تر از آن، سنگ صخره‌ای بزرگی قرار دارد که شبیه یک تکه ابر است و این بنا بر فراز آن قرار گرفته، این‌گونه عنوان می‌شود که این خانه بالاتر از ابرهاست و به همین دلیل مرتفع‌ترین بنای دنیاست.<br />
گردشگران روبروی این بنا می‌ایستند و به نقش زیبای سنگ می‌نگرند و به آن می‌‌اندیشند.<br />
۴- در باغ «یو» یک تکه سنگ وجود دارد که دو سوراخ در آن تعبیه شده است. معتقدند هر زنی دو دستش را داخل این سوراخ‌ها بکند و از داخل بتواند دستهایش را به هم برساند، دارای زیباترین دست‌هاست.<br />
گردشگران زن جلوی این سنگ می‌ایستند و زیبایی دستانشان را امتحان می‌کنند.<br />
۵- هنگامی‌که در باغ «یو» قدم می‌زنیم، با یک تکه سنگ بزرگ روبرو می‌شویم. روایت می‌شود این سنگ دارای ۷۲ سوراخ است که اگر در هر یک آب بریزیم یا دود وارد کنیم، از ۷۱ سوراخ دیگر آب و دود بیرون می‌آیند. برای این سنگ داستان‌های دیگری هم نقل می‌شود.<br />
گردشگران همگی مشتاق هستند که از این سنگ عکس بگیرند و داستان آن را در یادهایشان نگه می‌دارند.<br />
۶- در این باغ، درختانی هست که عمر طولانی دارند. سن این درختان بر روی تابلویی نوشته شده و در جلوی دید گردشگران قرار می‌گیرد و آنان ناخودآگاه برای درختان حرمت قائل می‌شوند.</p>
<p>مواردی از این دست که در باغ «یو» می‌توان ذکر کرد بیش از این‌هاست که گفته شد. اما هدف این بود که بگوییم، دیدار از باغ «یو» با روایت این قصه‌ها و افسانه‌ها، از جذابیت دوچندان برخوردار می‌شود. بد نیست بدانیم که باغ «یو» باغ بزرگی نیست و اگر گردشگر با روایت این داستان‌ها سرگرم نشود، شاید یک‌سوم زمانی را که حالا در باغ می‌گذراند، به دیدار از آن اختصاص می‌داد.<br />
در پکن هم یک باغ چینی به نام «کاخ تابستانی» وجود دارد که برای هر تپه و دریاچه‌ و صخره‌ای که در این باغ دیده می‌شود، نام جالبی گذاشته‌اند و انواع داستان‌های مربوط به بانو «سی‌شی» در آن روایت می‌شود.</p>
<p>اکنون وقت آن رسیده که بگوییم هدف ما از معرفی باغ «یو» و «کاخ تابستانی» چیست؟<br />
 <br />
همان‌طور که گفته شد، باغ ایرانی یکی از عناصر مهم فرهنگ ایرانی محسوب می‌شود که توجه بسیاری از پژوهشگران دنیا را به خود جلب کرده است. درضمن کارشناسان سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری معتقدند و در تلاشند که مجموعه‌ای متنوع از باغ ایرانی را در فهرست میراث جهانی یونسکو به ثبت برسانند. اما بگذارید به باغ ایرانی از یک منظر دیگر توجه کنیم.<br />
وقتی گردشگران خارجی به ایران می‌آیند، معمولا سعی می‌شود که از یک یا چند باغ ایرانی دیدار کنند. این باغ‌ها معمولا باغ گلستان تهران (کاخ گلستان)، باغ فین کاشان، چهل‌ستون اصفهان، ارم شیراز، شازده ماهان و دولت‌آباد یزد هستند. علاوه بر این‌ها، باغچه جوق ماکو، ایل‌گلی تبریز، قدمگاه نیشابور و دیگر باغ‌های شهر شیراز گاهی مورد بازدید گردشگران خارجی قرار می‌گیرند.<br />
یک ویژگی همه‌ی باغ‌هایی که برشمردیم، کوچک بودنشان است. به واقع چهل‌ستون اصفهان به عنوان یکی از زیباترین باغ‌های ایران در مقابل کاخ تابستانی پکن و باغ انگلیسی (Englidh Garden) مونیخ وسعت قابل توجهی ندارد و گردشگر اگر فقط قصدش دیدار از باغ باشد، زمان زیادی را در آن صرف نخواهد کرد. شاید توجه به این نکته بد نباشد که گردشگر  هنگامی‌که از چهل‌ستون دیدار می‌کند، خاطره‌ای از یک باغ ایرانی در ذهنش حک نمی‌شود، بلکه خاطره‌ی بنای چهل‌ستون را به ذهنش می‌سپارد.<br />
شاید خواننده‌ی محترم سوال کند که ایراد این قضییه کجاست؟ خیلی ساده باید جواب داد که در این‌صورت در ذهن یک گردشگر، عنصر باغ ایرانی به عنوان یک سبک منحصربه‌فرد باغ‌آرایی، حک نخواهد شد و تنها از معماری بنا لذت خواهد برد.</p>
<p>اما چاره‌ی کار در چیست؟ شاید راه‌های بسیاری باشد که بتوان باغ ایرانی را در ذهن گردشگران، زیبا و باارزش جلوه دهیم که نگارنده یا از آن‌ها اطلاعی ندارم یا جای بحث در مورد آن‌‌ها را در این نوشتار جایز نمی‌دانم. اما به یک موضوع می‌توان توجه کرد:</p>
<p>هنگامی‌که به ادبیات فارسی رجوع می‌کنیم، آن را پر از داستان‌ها و قصه‌ها و اسطوره‌های پر رمز و راز شیرین می‌یابیم که یکی از ویژگی‌های اصلی آنان این است که محل اتفاقشان در باغ است. این گفته حتی تا جایی درست است که سعدی نام دو اثر بزرگ خود، گلستان و بوستان را با مضامین باغ پیوند می‌دهد.<br />
بسیاری از بزم‌های شاهانه که شاعران از آن‌ها یاد کرده‌اند در باغ اتفاق می‌افتند. عشق‌ها در باغ رخ می‌دهند. گل و بلبل و پروانه و سرو و چمن همه از عناصر باغ ایرانی هستند که در ادبیات ما نقش بسزایی دارند. در بسیاری از باغ‌های ایرانی از جمله فین کاشان، نقاشی‌های دیواری دیده می‌شوند که محیط باغ را نشان می‌دهند و از اتفاقات درون باغ پرده برمی‌دارند. علاوه بر این، وقتی به مینیاتورها نگاه می‌کنیم متوجه می‌شویم که بیشترشان قصه‌ای را شرح می‌دهند و تواما منظره‌ی یک باغ را به تصویر کشیده‌اند.<br />
باید گفت که در باغ ایرانی، درختان سرو و چنار و صنوبر و شمشادی هست که قصه‌ی خودشان را دارند و حوض آبی هست که داستان‌های شیرینی از آن‌ها نقل می‌‌شود (همچون حوض ماهی موجود در باغ سعدیه‌ی شیراز) و مرغی هست که قافیه‌سنج است و بذله‌گوی (مصرع از حافظ).</p>
<p>حال سوال این است که آیا هیچ یک از این قصه‌ها را نمی‌توان برای گردشگر روایت کرد و این‌گونه باغ ایرانی را در ذهن او به صورت یک نوستالژی درآورد و زمان بیشتری او را در باغ نگه داشت تا او بیشتر لذت ببرد.</p>
<p>ما هنوز از هندسه و معماری باغ ایرانی و ارتباط میان این باغ و بهشت سخن نگفته‌ایم و چنین قصدی هم نداریم، بلکه سخن این است که در سایه‌سار درختان بلند باغ ایرانی می‌توان قصه‌های ناشنوده‌ای را روایت کرد که جایشان هم‌اکنون بسیار خالی است.</p>
<p style="text-align: left;"><strong>آرش نورآقایی</strong></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://nooraghayee.com/?feed=rss2&amp;p=8428</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>۹۱۱</title>
		<link>http://nooraghayee.com/?p=8422</link>
		<comments>http://nooraghayee.com/?p=8422#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 04 Sep 2010 19:40:34 +0000</pubDate>
		<dc:creator>آرش</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[روز نوشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://nooraghayee.com/?p=8422</guid>
		<description><![CDATA[کسی مثل من که نه خانه‌ای ساخته و نه درختی را به ثمر رسانده، هیچ میراث قابل توجهی ندارد. اما شاید بتوان گفت این سایت میراث دیجیتال کوچک من است.
این متن، نهصد و یازدهمین (۹۱۱) نوشته‌‌ام در این سایت است. جالب است که ما را یاد ۱۱ سپتامبر می‌اندازد (آن واقعه یازدهمین روز از نهمین ماه بود).
در اولین ساعات ۱۴ شهریور [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>کسی مثل من که نه خانه‌ای ساخته و نه درختی را به ثمر رسانده، هیچ میراث قابل توجهی ندارد. اما شاید بتوان گفت این سایت میراث دیجیتال کوچک من است.</p>
<p>این متن، نهصد و یازدهمین (۹۱۱) نوشته‌‌ام در این سایت است. جالب است که ما را یاد ۱۱ سپتامبر می‌اندازد (آن واقعه یازدهمین روز از نهمین ماه بود).</p>
<p>در اولین ساعات ۱۴ شهریور برایتان می‌نویسم، وقتی‌که سایتم دوساله می‌شود.</p>
<p>این سایت بخشی از من را به من بازگرداند و بخشی را گرفت. شادی‌هایی را به قلبم بخشید و تلخی‌هایی را به کامم فرو کرد.</p>
<p>چون همه‌ام را، همه‌ی خودم را این‌جا می‌نویسم، در معرض دید تیز قرار دارم و قبلا فکر می‌کردم که باکی نیست، ولی حالا می‌اندیشم که می‌ترسم.</p>
<p>من ذهنم را از این‌جا آویزان کردم تا با نور اندیشه‌های دیگران روشن شود و با نسیم افکار زیبا برقصد. من آبرویم را این‌جا به امانت گذاشتم تا همچون یک کالای زینتی در پس هزاران انبار پنهان نماند.</p>
<p>اکنون، این من تنها نیستم که این‌جا بودم، شما هم بودید. این‌که ذهنمان به کجا رفت و آبرویمان چه شد، همه با هم در پاسخ به آن سهیم هستیم&#8230;   </p>
<p>دیگر این‌که، تاکنون ۴۷۰۲ کامنت از خوانندگان این سایت داشته‌ام که ۴۶۳۲ کامنت را تایید کرده‌ام و ۷۰ تایید نشده دارم که یا بد و بیراه است یا &#8230;  </p>
<p> به هر حال، این سایت دو ساله شد.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://nooraghayee.com/?feed=rss2&amp;p=8422</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>باد هنوز هم می‌وزد</title>
		<link>http://nooraghayee.com/?p=8419</link>
		<comments>http://nooraghayee.com/?p=8419#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 03 Sep 2010 19:12:45 +0000</pubDate>
		<dc:creator>آرش</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[روز نوشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://nooraghayee.com/?p=8419</guid>
		<description><![CDATA[امشب باد می‌وزید&#8230;
من قدم می‌زدم و همراه و همسو با من یک کیسه پلاستیکی، از همان‌ها که در همه‌ی شهرمان پراکنده است، می‌دوید&#8230;
به یقین اختیار او در دویدن بی‌وقفه‌اش بیش از من بود، به مقصدی که به سمتش کشیده می‌شدم&#8230;
او را نمی‌دانم که به چه فکر می‌کرد، اما من در این اندیشه بودم که چرا ون‌گوک [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>امشب باد می‌وزید&#8230;</p>
<p>من قدم می‌زدم و همراه و همسو با من یک کیسه پلاستیکی، از همان‌ها که در همه‌ی شهرمان پراکنده است، می‌دوید&#8230;</p>
<p>به یقین اختیار او در دویدن بی‌وقفه‌اش بیش از من بود، به مقصدی که به سمتش کشیده می‌شدم&#8230;</p>
<p>او را نمی‌دانم که به چه فکر می‌کرد، اما من در این اندیشه بودم که چرا ون‌گوک راه می‌رفت و راه می‌رفت و راه می‌رفت و گوشش را برید.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://nooraghayee.com/?feed=rss2&amp;p=8419</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>Stephen Hawking changes his view on God</title>
		<link>http://nooraghayee.com/?p=8413</link>
		<comments>http://nooraghayee.com/?p=8413#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 03 Sep 2010 06:39:59 +0000</pubDate>
		<dc:creator>آرش</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[روز نوشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://nooraghayee.com/?p=8413</guid>
		<description><![CDATA[LONDON (Reuters) – God did not create the universe and the &#8220;Big Bang&#8221; was an inevitable consequence of the laws of physics, the eminent British theoretical physicist Stephen Hawking argues in a new book
&#8220;Because there is a law such as gravity, the universe can and will create itself from nothing. Spontaneous creation is the reason [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: left;">LONDON (Reuters) – God did not create the universe and the &#8220;Big Bang&#8221; was an inevitable consequence of the laws of physics, the eminent British theoretical physicist Stephen Hawking argues in a new book</p>
<p style="text-align: left;">&#8220;Because there is a law such as gravity, the universe can and will create itself from nothing. Spontaneous creation is the reason there is something rather than nothing, why the universe exists, why we exist,&#8221; Hawking writes</p>
<p style="text-align: right;">فکر می‌کنم اگر انیشتین هم زنده بود به جمع ما می‌پیوست. کتاب «تاریخچه‌ی زمان» از آقای استفان هاوکینگ، یکی از کتاب‌های پرفروش در دنیا بود که به تعداد زیادی در چندین چاپ در ایران هم به فروش رسید. اما احتمالا این نظریه و کتاب جدیدش دیگر در ایران جایی نخواهد داشت.</p>
<p style="text-align: right;"><strong>پی‌نوشت ۱:</strong> سال‌هایی بود که به شدت به دنبال حل مسائل هندسه، فیزیک و ریاضی بودم. هنوز هم گاهی که دلم تنگ می‌شود، سراغ کتاب‌های آن دوران -در کتابخانه‌ام دارم- را می‌گیرم. حالا، یکی از حسرت‌های بزرگ زندگی‌ام این است که نتوانستم هندسه بخوانم. با این حال گاهی کتاب‌هایی با موضوعات فلسفه-ریاضی، فلسفه-فیزیک می‌خوانم. معمولا در محتوای این کتاب‌ها مطالبی هست که به خاطر خارج از فهم عامه بودنشان، از سانسور (این سانسور فقط به حکومت برنمی‌گردد بلکه در این زمینه مردم با اعتقادات جزم‌اندیشانه‌اشان بزرگترین سانسورچی‌ها هستند) جان سالم به در برده است.</p>
<p style="text-align: right;"><strong>پی‌نوشت ۲:</strong> ممکن است به خاطر دفاعم از گفته‌ی استفان هاوکینگ و نوشتن پی‌نوشت ۱، مورد لعن و نفرین و فحش و ناسزا و یا حتی ترحم (چون فکر می‌کنند نمی‌فهمم و در آتش جهنم گرفتار خواهم شد) برخی از خوانندگان قرار گیرم. با جان و دل خریدارم و در این زمینه، هیچ توقع خوشایندی ندارم. به نظرم بهترین چیز در این دنیا پهلوان بودن در عرصه‌ی آگاهی است.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://nooraghayee.com/?feed=rss2&amp;p=8413</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>در جستجوی زمان از دست رفته</title>
		<link>http://nooraghayee.com/?p=8408</link>
		<comments>http://nooraghayee.com/?p=8408#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 02 Sep 2010 20:00:15 +0000</pubDate>
		<dc:creator>آرش</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[روز نوشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://nooraghayee.com/?p=8408</guid>
		<description><![CDATA[امروز خیلی در خودم سیر می‌کردم و حرف نمی‌زدم. با نوشتن و خواندن و قدم‌زدن هم، هیچ از طپش قلبم که یک عارضه‌ی جدید است کم نمی‌شد. یک ساعت پیش به متنی از «مارسل پروست» برخوردم که خیلی با حال و هوای این روزهایم جور درمی‌آید. با این‌که خیلی اهل نقل قول نیستم، می‌نویسمش:
&#8220;همه معتقدیم [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>امروز خیلی در خودم سیر می‌کردم و حرف نمی‌زدم. با نوشتن و خواندن و قدم‌زدن هم، هیچ از طپش قلبم که یک عارضه‌ی جدید است کم نمی‌شد. یک ساعت پیش به متنی از «مارسل پروست» برخوردم که خیلی با حال و هوای این روزهایم جور درمی‌آید. با این‌که خیلی اهل نقل قول نیستم، می‌نویسمش:</p>
<p>&#8220;همه معتقدیم باید همیشه بی‌رودربایستی هر چیزی را گفت و از سوءتفاهم جلوگیری کرد. اما زندگی اغلب این سوءتفاهم‌ها را به صورتی درمی‌آورد که برای رفع آن‌ها -در موارد نادری که این کار شدنی باشد- باید یا نکته‌ای را فاش کنی که دوستت را حتی بیش‌تر از ناروایی که می‌پندارد در حقش کرده‌ای می‌رنجاند، یا رازی را برملا کنی که آشکارشدنش از خودٍ آن سوءتفاهم بدتر است.&#8221;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://nooraghayee.com/?feed=rss2&amp;p=8408</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>ماجرای گل آفتاب‌گردان</title>
		<link>http://nooraghayee.com/?p=8406</link>
		<comments>http://nooraghayee.com/?p=8406#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 02 Sep 2010 07:32:56 +0000</pubDate>
		<dc:creator>آرش</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[گل‌هاي اسطوره‌اي]]></category>

		<category><![CDATA[اسطوره‌ي گل‌ها]]></category>

		<category><![CDATA[افسانه‌هاي بي‌زمان صفحه‌ي 458]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://nooraghayee.com/?p=8406</guid>
		<description><![CDATA[پیش‌نوشت: دسته‌ی جدیدی با عنوان «گل‌های اسطوره‌‌ای» به وجود آوردم تا اجباری باشد برای تحقیق در زمینه‌ی پیشینه‌‌ی قصه، افسانه و اسطوره‌ی گل‌ها. سعی خواهم کرد از منابع کتاب‌خانه‌ای بهره ببرم و تحقیق میدانی را نیز از یاد نبرم.
Clytio
«کلیتیو» نام یک دختر است که ماجرای جالبی دارد. در واقع برای اولین مرتبه به جای این‌که خدایی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><strong>پیش‌نوشت:</strong> دسته‌ی جدیدی با عنوان «گل‌های اسطوره‌‌ای» به وجود آوردم تا اجباری باشد برای تحقیق در زمینه‌ی پیشینه‌‌ی قصه، افسانه و اسطوره‌ی گل‌ها. سعی خواهم کرد از منابع کتاب‌خانه‌ای بهره ببرم و تحقیق میدانی را نیز از یاد نبرم.</p>
<p>Clytio</p>
<p>«کلیتیو» نام یک دختر است که ماجرای جالبی دارد. در واقع برای اولین مرتبه به جای این‌که خدایی عاشق دختری شود (که دختر تمایلی به این عشق نادشته باشد) دوشیزه‌ای به عشق خدایی گرفتار می‌شود (که خدا او را نمی‌خواست). «کلیتیو» خدای خورشید را دوست داشت ولی از نظر خدا در وجود دختر چیزی جالب که ارزش محبت را داشته باشد نبود. «کلیتیو» بیرون از خانه روی زمین می‌نشست تا بتواند دایم خورشید را نگاه کند. او مرتب سرش را با حرکت خورشید در آسمان می‌گرداند و با چشم تعقیبش می‌کرد. سرانجام آن‌قدر خیره به خورشید نگریست که به یک گل تبدیل شد. یک گل آفتاب‌گردان که همیشه روی به جانب خورشید دارد و با حرکت  آن سرش را می‌چرخاند.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://nooraghayee.com/?feed=rss2&amp;p=8406</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>۵۷</title>
		<link>http://nooraghayee.com/?p=8396</link>
		<comments>http://nooraghayee.com/?p=8396#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 01 Sep 2010 05:56:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>آرش</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[عدد نماد اسطوره]]></category>

		<category><![CDATA[اعداد]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://nooraghayee.com/?p=8396</guid>
		<description><![CDATA[وقتی کتاب «عدد، نماد، اسطوره» را می‌نوشتم، اعداد بسیاری بودند که نقش خاصی در اسطوره‌ها بازی می‌کردند ولی به دلیل این‌که اطلاعات چندانی ازشان پیدا نکردم در کتاب مزبور نیاوردم. یکی از این اعداد، ۵۷ است. تاکنون دو مطلب درباره‌ی این عدد پیدا کرده‌ام که در این‌جا می‌نویسم. به نظرم این عدد یک رابطه‌ی خاص با [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>وقتی کتاب «عدد، نماد، اسطوره» را می‌نوشتم، اعداد بسیاری بودند که نقش خاصی در اسطوره‌ها بازی می‌کردند ولی به دلیل این‌که اطلاعات چندانی ازشان پیدا نکردم در کتاب مزبور نیاوردم. یکی از این اعداد، ۵۷ است. تاکنون دو مطلب درباره‌ی این عدد پیدا کرده‌ام که در این‌جا می‌نویسم. به نظرم این عدد یک رابطه‌ی خاص با جهان پس از مرگ دارد. توجه بفرمایید:</p>
<p>۱- در اسطوره‌های <strong>یونان</strong>، فردی به نام Apimenides «اپی‌منیدس» هست. روایت می‌کنند &#8220;وقتی پسر کوچکی بود دنبال گوسفندی گم شده رفت و خوابی سنگین بر او غلبه کرد که ۵۷ سال طول کشید. وقتی بیدار شد به جستجوی گوسفند ادامه داد، چون نمی‌دانست چه بر او گذشته است. او همه چیز را دگرگون دید&#8230;&#8221; (افسانه‌های بی‌زمان، ادیت همیلتون)</p>
<p>۲- در اسطوره‌های ا<strong>یرانی </strong>داریم: &#8220;پس ششمین هزاره‌ی اوشیدر ماه آغاز شود&#8230; بدان هزاره، اوشیدر پسر زرتشت به پیامبری از سوی هرمزد آید&#8230; پس نزدیک به پایان هزاره‌ی اوشیدرماه، ضحاک از بند رها شود&#8230; در آن هنگام، سوشیانس، پسر زرتشت به پیدایی رسد&#8230; هزاره‌ی سوشیانس آغاز شود که هزاره‌ی او تن-کردار است، ۵۷ سال بود.&#8221; (در توضیح تن-کردار آمده است: تن‌کردار یعنی سازنده‌ی تن. سوشیانس در پایان جهان، مردگان را برمی‌خیزاند و بدانان تن باز می‌بخشد. (بندهش، مهرداد بهار)</p>
<p><strong>پی‌نوشت ۱</strong>: یک دسته‌ی دیگر به نام <strong>عدد نماد اسطوره</strong> در سایت به وجود آوردم تا از این طریق ادامه‌ی تحقیقاتم در این زمینه را در این‌جا بنویسم.</p>
<p><strong>پی‌نوشت ۲:</strong> دیدم در بازار کتاب ایران دو کتاب در رابطه با عدد ۷ و ۴۰ منتشر شده است. فکر کردم شاید در آینده یک کتاب کوچک در رابطه با عدد ۳۳ منتشر کنم.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://nooraghayee.com/?feed=rss2&amp;p=8396</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>آدم</title>
		<link>http://nooraghayee.com/?p=8393</link>
		<comments>http://nooraghayee.com/?p=8393#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 31 Aug 2010 17:18:46 +0000</pubDate>
		<dc:creator>آرش</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[خيلي كوتاه، كمي ادبي]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://nooraghayee.com/?p=8393</guid>
		<description><![CDATA[سایه سخن نمی‌گوید و پژواک اندام ندارد. اما به گمانم ترکیب این دو می‌شود آدم.
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>سایه سخن نمی‌گوید و پژواک اندام ندارد. اما به گمانم ترکیب این دو می‌شود آدم.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://nooraghayee.com/?feed=rss2&amp;p=8393</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>راه کمال از فارسی‌ وان می‌گذرد</title>
		<link>http://nooraghayee.com/?p=8387</link>
		<comments>http://nooraghayee.com/?p=8387#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 31 Aug 2010 06:44:29 +0000</pubDate>
		<dc:creator>آرش</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[زير پوست شهر]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://nooraghayee.com/?p=8387</guid>
		<description><![CDATA[ 

 «راه کمال» نام یک نشریه است که تیتر روی جلد شماره ۳۸ (شهریور ۱۳۸۹) خود را این‌گونه انتخاب کرده است. جالب این‌که تمام پزشکان و متخصصان همکار این نشریه (۱۸ نفر) عنوان دکتر دارند.
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p> </p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://nooraghayee.com/wp-content/uploads/2010/08/image011.jpg"><img class="alignnone size-medium wp-image-8388" title="image011" src="http://nooraghayee.com/wp-content/uploads/2010/08/image011-300x224.jpg" alt="" width="300" height="224" /></a></p>
<p style="text-align: right;"> «راه کمال» نام یک نشریه است که تیتر روی جلد شماره ۳۸ (شهریور ۱۳۸۹) خود را این‌گونه انتخاب کرده است. جالب این‌که تمام پزشکان و متخصصان همکار این نشریه (۱۸ نفر) عنوان <strong>دکتر</strong> دارند.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://nooraghayee.com/?feed=rss2&amp;p=8387</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>اسطوره‌ی گل‌ها</title>
		<link>http://nooraghayee.com/?p=8377</link>
		<comments>http://nooraghayee.com/?p=8377#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 30 Aug 2010 19:01:52 +0000</pubDate>
		<dc:creator>آرش</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[گل‌هاي اسطوره‌اي]]></category>

		<category><![CDATA[اسطوره‌ي گل‌ها]]></category>

		<category><![CDATA[افسانه‌هاي گل]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://nooraghayee.com/?p=8377</guid>
		<description><![CDATA[بعد از نوشتن مطلب قبلی (که حال خودم را هم گرفت) حوصله‌ی نوشتن این یکی را نداشتم. اما به چند دلیل می‌نویسم:
۱- دیدم آن‌قدر در زندگی روزانه‌ی من تضاد هست که این یکی اصلا در برابرش هیچ است؛ وقت‌هایی که دلم تنهایی و سکوت می‌خواهد چه با تدریس و چه در تور باید همه‌اش وراجی کنم. وقتی‌که از [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>بعد از نوشتن مطلب قبلی (که حال خودم را هم گرفت) حوصله‌ی نوشتن این یکی را نداشتم. اما به چند دلیل می‌نویسم:</p>
<p>۱- دیدم آن‌قدر در زندگی روزانه‌ی من تضاد هست که این یکی اصلا در برابرش هیچ است؛ وقت‌هایی که دلم تنهایی و سکوت می‌خواهد چه با تدریس و چه در تور باید همه‌اش وراجی کنم. وقتی‌که از همه چیز بیزار می‌شوم انتظار هست که از خوبی‌ها بنویسم و &#8230; به هر حال&#8230; با خودم گفتم بنویسم.</p>
<p>۲- روزهایی هست که به شدت نیاز به نوشتن دارم. واقعا اگر ننویسم از خواب و آرامش خبری نیست. به هر ترتیبی هست باید این تکاپو را خاموش کنم&#8230; با خودم گفتم بنویسم.  </p>
<p>۳- وقتی ایده‌ای در ذهنم شکل می‌گیرد باید بروز دهم. آن‌ها همدیگر را هل می‌دهند تا بیرون بریزند، من قادر به جلوگیری نیستم&#8230; با خودم گفتم بنویسم.</p>
<p>و حالا بعد از این ننه غریبم بازی‌ها، چه می‌خواهم بگویم:</p>
<p>امروز بعد از دیدار از هرباریوم دانشگاه تهران و هنگامی‌که در تاکسی نشسته بودم فکر کردم چه خوب خواهد بود اگر یک تحقیق خوشگل در رابطه با <strong>گل‌های اسطوره‌ای</strong> یا <strong>اسطوره‌ی گل‌ها</strong> انجام دهیم. فکر نکنم چنین تحقیقی حداقل با این رویکرد انجام شده باشد: گل نیلوفر برای خودش افسانه و قصه و اسطوره‌ای دارد (که قبلا بنده نوشته‌ام)، گل شقایق (که آن را به خون سیاوش نسبت می‌دهند)، لاله‌ی واژگون (که نقش آن را در سرستون‌های ساسانی می‌بینیم و نام لاتین آن خودش گویای مطالب جالبی است و &#8230;)، گل خر زهره (اعتقادی که مردم، به ویژه‌ کردهای اورامان به این گل دارند و &#8230;)، گل سرخ، گل محمدی، گل نرگس و &#8230;</p>
<p>به جز این‌که گل‌ها با باورهای مردمان آمیخته است، رابطه‌ی قابل توجهی با خدایان و ایزدان و &#8230; دارد. به طور مثال، گل سوسن به امشاسپند خرداد، گل چَمبَک به امشاسپند مرداد، ریحان به خشتره ویریه (شهریور)، مرزنگوش به اشه (اردیبهشت) و &#8230; مربوط می‌شوند که خود جای تامل و بررسی دارد.</p>
<p>جالب این‌که این تحقیق را می‌توان به فرهنگ‌های دیگر هم ارتباط داد. مثلا گل نرگس در اسطوره‌های یونان، شقایق به اسطوره‌ی آدونیس و گل رز در اسطوره‌های مربوط به مسیحیان و &#8230;</p>
<p>پی‌نوشت ۱: آخر چرا در این دنیای به این بزرگی همه قصد دارند که اسیرمان کنند.</p>
<p>پی‌نوشت ۲: یک <strong>خیلی کوتاه، کمی ادبی</strong> کم‌ارزش برایتان بگویم تا نمیرم.          <strong>تا نامت را گفتم، رفتی، حُباب&#8230;</strong></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://nooraghayee.com/?feed=rss2&amp;p=8377</wfw:commentRss>
		</item>
	</channel>
</rss>
