آرشیو ‘ایده’

آموزش در گردشگری؛ معایب و راهکارها

دوشنبه ۱۷ خرداد ۱۳۸۹

این متن را به درخواست یکی از مسئولان گردشگری کشور و در پی مذاکره حضوری با ایشان نوشتم. از شما خواننده‌ی محترم درخواست دارم اگر می‌توانید به بنده کمک کنید تا این متن را کامل‌تر کنیم.

ادامه مطلب …

http://www.fekri.net

سه شنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۸۹

سعید فکری هم «سفرنامه آن‌لاین» (گزارش تصویری از چین) نوشت. تبریک می‌گویم. تبریک می‌گویم. تبریک می‌گویم.

چرا خوشحالم؟

از حدود یک سال و نیم پیش شروع کردم و به ۱- سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری ۲- مجله‌ی ایرانا ۳- خبرگزاری میراث فرهنگی ۴- انتشارات میردشتی و ۵- موسسه خدمات مسافرتی مارکوپولو، پیشنهاد دادم که بیایید «جشنواره سفرنامه‌نویسی» برگزار کنیم. همه‌اشان از این موضوع استقبال کردند اما پای کار نیامدند، و یا من به دلیل عدم اطمینان از خوب اجرا شدن طرح جلو نرفتم. ایده‌ی اولیه‌ی این موضوع از «مهدی ساعی» بود که بنده آن را پی‌گیری کردم و به صورت یک طرح نوشتم و البته هنوز اجرایی نشده.

من به سفرنامه‌نویسی و اثر آن ایمان داشتم و دارم و می‌دانستم و می‌دانم که چگونه سفرنامه‌نویسی به شیوه‌‌های مختلف تصویری (عکس و فیلم) و صوتی و نوشتاری می‌تواند گونه‌‌های ویژه و جدیدی از ادبیات را به وجود بیاورد. بنابراین سعی کردم تا از راه دیگری وارد شوم. در واقع بعد از این‌که مدت‌ها بود سفرنامه می‌نوشتم، برای اولین بار در سفر اروپا، سفرنامه آن‌لاین (روز به روز) نوشتم. در سفر چین و اندونزی هم این کار را تکرار کردم. بعدتر دیدم که سنت سفرنامه‌نویسی در میان دوستان خودمان رواج بیشتری پیدا کرده. حالا هم که «سعید فکری» سفرنامه‌اش را روز به روز در محیط دیجیتالی نوشته. 

حالا به بخشی از آرزوی خودم رسیدم و می‌بینم که جشنواره سفرنامه‌نویسی به گونه‌ای دیگر برگزار شده و دوستان بسیاری سفرنامه می‌نویسند و البته مطمئنم که تعدادمان بیشتر از این خواهد شد. شاید روزی که دیر و دور نیست «جشنواره سفرنامه نویسی بین‌المللی» برگزار کنیم و از این طریق توانایی ادبیات روز ایران را به دنیا بشناسانیم. به نظر بنده سفرنامه‌نویسی می‌تواند با عنوان «گردشگری ادبی از نوع مجازی» در دنیا مطرح شود. ما می‌توانیم ایده‌پرداز این موضوع باشیم. ما می‌توانیم نام ناصرخسرو قبادیانی را با عنوان «جشنواره بین‌المللی سفرنامه‌نویسی ناصرخسرو قبادیانی» در دنیا مطرح کنیم.

فوبیا phobia

سه شنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۸۹

در ادامه‌ی مطالعاتم در رابطه با اعداد متوجه شدم که یک بیماری با عنوان Triskaidekaphobia به معنای «سیزده‌هراسی» یا «سیزده گریزی» وجود دارد. این موضوع به نظرم خیلی جالب آمد.

از آن‌جا که قبلا با Claustrophobia به معنای «هراس از مکان‌های بسته» و Agoraphobia به معنای «هراس از مکان‌های شلوغ» -که یکی از دلایل عمده‌ی سفرهای آخر هفته‌ی مردم به خارج از شهرها، همین دو نوع هراس است- آشنا شده بودم، فکر کردم بد نیست که بتوانم درباره‌ی ارتباطات اسطوره‌ای گونه‌های مختلف «فوبیا» یک کار تحقیقی انجام دهم. بنابراین خواستم ببینم اصلا چند گونه «فوبیا» داریم. نتیجه چنان‌که در این آدرس  http://phobialist.com خواهید دید برایم بسیار عجیب بود.

حالا فکر می‌کنم که احتمالا نتوانم این تحقیق را به این زودی‌ها و به این سادگی انجام دهم، اما ایده‌های دیگری در ذهنم شکل گرفت. مثلا این‌که می‌شود در این رابطه فیلم مستندی ساخت و ارتباط آدم‌ها را بر اساس «فوبیا‌»‌های وجودشان نشان داد. الان نمی‌دانم چگونه می‌شود این فیلم را ساخت اما یک چیزی در وجودم می‌گوید که می‌توان یک کار خلاقانه در این رابطه ارائه داد. هر چه که هست این فیلم نباید خیلی رو باشد. دیگر این‌که می‌توان «فوبیا»‌های مختلف در یک انسان معمولی را به صورت کاریکاتور کشید. یا می‌توان یک موزه از «فوبیا» و اثرات آن بر انسان و دنیای اطراف، طراحی کرد. یا می‌توان فوبیای قهرمانان قصه‌ها و افسانه‌ها و اسطوره‌ها را تحلیل کرد. یا می‌توان …

در میان «فوبیا»‌ها، خدا ترسی، خواب ترسی، هراس از زنان زیبا، هراس از ستاره‌ها، هراس از ماه، ترس از فکر کردن، ترس از پیشرفت، ترس از ترس، ترس از بوسه، ترس از عروسک، ترس از طلا و … برای من بیشتر جالب توجه بودند.

از «کوه خواجه» تا «کلیسای کُلن»

دوشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۹

تقریبا همه‌ی ما به این می‌اندیشیم که روزی رویاهای شیرینی که در ذهن داریم به واقعیت بپیوندند. اما بیایید به این بیاندیشیم که چگونه می‌شود که واقعیت‌ها، خودِ رویا باشند.
می‌خواهم برایتان بگویم که یکی از شگفتی‌های زندگی برای من این است که گاهی در سفرهایم، واقعیت‌ها بسان رویا شیرین، پرفروغ، دل‌انگیز، پر از وسوسه و مملو از حس متعالی دانستن می‌شوند.
 
با این مقدمه عرض کنم که:
روزی که در مسیر جاده‌ی ابریشم در ایران سفر می‌کردم، فکر نمی‌کردم که روزی دیگر به ابتدا و به انتهای این جاده (شیان در چین و ونیز در ایتالیا) قدم بگذارم. ولی این اتفاق افتاد.
و روزی که «کوه خواجه» را دیدم، نمی‌دانستم که روزی دیگر گذرم به کلیسای جامع شهر «کُلن» بیافتد و از داستانی باخبر می‌شوم که مرا مست دانستن و کشف کردن کند.

داستان چیست؟
یک تفسیر به زبان لاتین برای انجیل «متی» موسوم به Opus Imperfectum در حدود قرن ۵ میلادی نوشته شده و در آن از سه مجوس (مغ) نام می‌برد. در آن‌جا آمده که این مجوسان از یک غیب‌گویی کهنی که به آن‌ها رسیده بود، همواره در انتظار طلوع ستاره‌ای بودند که تولد مسیح را بشارت بدهد. آن‌ها در زمان یک عید و جشن بسیار قدیمی که هر سال بعد از فصل کوبیدن غلات برگزار می‌شده، از کوهی که در خاور واقع است بالا می‌رفتند و در آن جا خاموش می‌نشستند تا آن‌که سرانجام ستاره مطلوب ظاهر می‌شود و راه «بیت‌اللحم» را به ایشان می‌نماید.
در کتابی دیگر از همین نوع، یعنی در انجیل Cod Germenicos که در شهر مونیخ تالیف شده آمده است که این سه تن مجوس پس از آن‌که به وطن خود بازگشتند، کلیسایی به نام «قدیس توماس» بنا نهادند.

هرتسفلد معتقد است مکانی که این سه مغ از آن به طرف «بیت‌اللحم» حرکت کردند همان «کوه خواجه» است که در میان زرتشتیان، مسیحیان و مسلمانان تقدس دارد. نام این کوه به صورت‌های «اوشی‌دام»، «اوشی‌غم»، «اوشی‌دم»، «اوشی دارنا»، «اوش ‌داشتار» آمده و همان است که در انجیل‌ها مکررا به نام کوه «اوشیدا» از آن یاد شده است. هرتسفلد «اوشیدا» را «کوه وحی» معنا کرده است.
نام این سه مغ «کاسپار» Kaspar، «ملکور» Melchor و «بالتازار» Balltazar است و هم‌اکنون سرهای آنان در کلیسای جامع Dom شهر «کُلن» آلمان واقع است. (شاید بتوان با تحقیق بیشتر متوجه شد که اسامی ایرانی این سه تن چه بوده است.)
هرتسفلد نقش این سه تن را در نقاشی‌های کوه خواجه یافته است و همچنین بسیاری از نقاشان معروف قرون وسطی و بعد از آن، از صحنه‌ی حضور این سه مغ در محل تولد مسیح نقاشی کشیده‌اند. یکی از معروفترین این نقاشی‌ها، توسط «لئورناردو داوینچی» تحت عنوان «ستایش پادشاهان مجوس» کشیده شده (البته ناتمام باقی مانده) که هم اکنون در موزه «اوفیتزی» فلورانس نگهداری می‌شود.

لازم به ذکر است که این داستان حواشی و تفاسیر دیگری هم دارد که از ذکر آن خودداری می‌کنم.

ایده‌ام چیست؟
یک کارگردان پیدا بشود و فیلم مستندی از این قضییه بسازد. شرط می‌بندم که این فیلم در جشنواره‌ها جایزه بگیرد و از این فراتر، کار نو و همچنین فوق‌العاده‌ای برای ایجاد دوستی میان ملت‌ها و ادیان خواهد بود.
کوه خواجه، کلیسای شهر کلن، موزه‌هایی که نقاشی‌های مربوط به صحنه‌ی بشارت مجوسان در آن یافت می‌شوند و …، لوکیشن‌ها، و اوستا و انجیل‌ و کتاب‌های معتبر دیگر، مستندات این فیلم خواهند بود.

در رابطه با گردشگری هم این موضوع می‌تواند در قالب یک مسیر سفر ویژه (کوه خواجه – همدان – رم – کلن) طراحی شود.

تا امروز

چهارشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸۹

امروز متوجه شدم که یک اثر دیگر از ایران در فهرست «حافظه جهانی»
(Memory of the World) در سال ۲۰۰۹ به ثبت رسیده است. به همین منظور فهرست تمام آثار جهانی ایران که تا امروز در فهرست یونسکو دیده می‌شوند را در این‌جا می‌آورم:

حافظه جهانی: ۱- شاهنامه باسنقری، ۲- وقف‌نامه رَبع رشیدی، ۳- اسناد اداری آستان قدس رضوی در دوره صفوی

میراث معنوی: ۱- نوروز ۲- ردیف موسیقی ایرانی

میراث فرهنگی: ۱- میدان امام اصفهان ۲- پرسپولیس ۳- چغازنبیل ۴- تخت سلیمان ۵- پاسارگاد ۶- سلطانیه ۷- بیستون ۸- مجموعه رهبانی ارمنیان در ایران ۹- سیستم هیدرولیکی تاریخی شوشتر

میراث در خطر: ۱- بم و منظر فرهنگی آن

پی‌نوشت: ما (منظورم اعضای «انجمن صنفی راهنمایان گردشگری استان تهران» با مدیریت خانم «سمیه مهدوی‌نیا») قبلا برای جمع‌آوری و ترجمه‌ی همه‌ی میراث معنوی کشورهای دنیا اقدام کرده‌ایم و کتابی را با همین مضمون به زودی به چاپ می‌رسانیم. اکنون پیشنهاد می‌کنم هر کسی (یا گروهی) که به موضوع علاقمند است برای جمع‌آوری «حافظه جهانی» همه‌ی کشورهای دنیا اقدام کند تا نهایتا در یک کتاب تدوین و به چاپ برسد.

گردشگرانی برای خیام

دوشنبه ۲۴ اسفند ۱۳۸۸

در ابتدای این نوشتار می‌خواهم دو اتفاق را برایتان تعریف کنم. هر چند که قبلا آن‌ها را نقل کرده‌ام، اما احساس می‌کنم گفتنش برای درک موضوع ضرورت دارد.

۱- یک دوست سوئیسی دارم که تاکنون سه مرتبه به ایران سفر کرده است. وقتی برای اولین مرتبه او را در ایران دیدم و با هم آشنا شدیم، به من گفت که ۲۰ سال در آرزوی این بوده که به ایران بیاید و گل سرخی را با احترام به خیام تقدیم کند و در کنار مزار او دمی بیاساید.

۲- در یکی از سفرهایی که راهنمای یک گروه ایتالیایی بودم با آن‌ها به شیراز رفتم و با هم از مزار حافظ دیدار کردیم. آن‌ها همگی از ازدحام و علاقه‌ و شور و شعف ایرانیانی که بر سر مزار حافظ جمع شده بودند، شگفت زده بودند و اعلام کردند که قبلا در هیچ‌جای دنیا چنین چیزی ندیده‌اند.

اکنون با توجه به دو روایت بالا به بقیه‌ی نوشتار توجه فرمایید:

اگر به این آدرس:  http://nooraghayee.com/?p=1424  رجوع کنید، از متنی که برای «گردشگری ادبی» و اهمیت آن در دنیای امروز گردشگری نوشته‌ام باخبر خواهید شد. در این متن بنده احداث «موزه‌ی ادبیات» و برگزاری «تورهای ادبی» را پیشنهاد داده‌ام.

و اگر به آدرس:  http://nooraghayee.com/?p=5713  مراجعه فرمایید، به متنی برمی‌خورید که در آن از «شعرگردی» Poem Tourism سخن گفته‌ام و نوشته‌ام که می‌توانیم در کشورمان تورهایی را با عنوان «شعرگردی» طراحی و اجرا کنیم. در آن‌جا نوشتم که پیشنهاد راهنمای سفر به شیراز بر اساس «شعرگردی» را به دوستانم در مجله‌ی «سرزمین من» ارائه کردم. حالا که این متن را می‌نویسم مجله‌ی «سرزمین من» ویژه اسفندماه ۱۳۸۸ به چاپ رسیده و در بخش «راهنمای سفر» آن، صفحاتی با عنوان «راهنمای شعرگردی در شیراز» نوشته‌ی دوست عزیزم، «احسان رضایی» به چشم می‌خورد. 

حالا که احساس می‌کنم در این زمینه یک قدم برداشته شده، و به پیشنهاد دوست خوبم سرکار خانم «میری» و همچنین بنا به وظیفه‌ای که احساس می‌کنم، ایده‌ی «گردشگری ادبی» و به معنی خاص‌تر «شعرگردی» در شهر نیشابور با محوریت «عمر خیام» را با هم مورد بررسی قرار می‌دهیم:

شاعران ایرانی بسیاری هستند که شهرت عالمگیری دارند و نامشان در دنیا نام ایران را بلندآوازه کرده است که از این جمله می‌توان به فردوسی، سعدی، حافظ، مولانا، نظامی، عطار و خیام اشاره کرد. این‌ها و بسیاری دیگر همان شاعرانی هستند که ظرفیت‌های بالقوه‌ی ایران برای «گردشگری ادبی» به شمار می‌روند. اما از این میان شاید بتوان برای «عمر خیام» اهمیت قابل‌توجهی قائل شد که به آن می‌پردازیم.

عمر خیام با این‌که منجم و ریاضیدان بزرگی بود، اما هم برای ما ایرانیان و هم برای غربیان به عنوان یک شاعر شاخص از محبوبیت ویژه‌ای برخوردار است و دقیقا به همین علت است که می‌توان از نام او برای رونق «گردشگری ادبی» بهره برد. اگر بخواهیم از شهرت عمر خیام سخن به میان آوریم ذکر چند نکته خالی از لطف نخواهد بود:

 سینما: اول این‌که به ندرت سراغ داریم که برای یک شاعر ایرانی فیلمی آن ‌هم توسط دیگران ساخته شده باشد، و این در حالی‌ است که نگارنده اطلاع دارم برای عمر خیام حداقل چهار فیلم آن هم توسط کمپانی‌های معروف فیلم‌سازی همچون هالیوود، ساخته شده است.

ادبیات: دیگر این‌که اگر به کتاب «سمرفند» نوشته‌ی «امین مالوف» مراجعه کنیم، متوجه می‌شویم که در این کتاب چگونه (با درآمیختن تاریخ و افسانه) از ارتباط میان رباعیات خیام (دستنوشته‌ی خود شاعر)، اسماعیلیان، سیدجمال‌الدین اسدآبادی، میرزا رضای کرمانی، شیرین نوه‌ی ناصرالدین شاه، یک شهروند آمریکایی به نام «بنیامین عمر لوساژ» که پدر و مادرش تنها به خاطر ارادتی که به شاعر ما داشتند نام او را عمر نهادند، و همچنین کشتی معروف «تایتانیک» که در تاریخ پانزدهم آوریل ۱۹۱۲ در وسط دریای Terre Neuve از جزایر بزرگ آمریکای شمالی واقع در مصب رودخانه‌ی «سن‌لوران» کانادا غرق شد، به زیبایی و افسونگری سخن به میان آمده است.

نمایشگاه: باز هم این‌که، اخیرا با عنوان یادبود صد و پنجاهمین سالگرد ترجمه و انتشار اشعار خیام، نمایشگاه «رباعیات عمر خیام» در لندن و در کتابخانه بریتانیا افتتاح شد و هنوز هم (در زمان نوشته شدن این متن) ادامه دارد. در واقع این نمایشگاه داستان آشنائی و شیفتگی یک نویسنده انگلیسی Edward FitzGerald را با اشعار یک دانشمند و شاعر ایرانی بازگو می‌کند.

کتاب: ادوارد فیتزجرالد (۱۸۰۹- ۱۸۸۳ میلادی) در ماه دسامبر سال ۱۸۵۹ میلادی برای نخستین بار رباعیات خیام را به زبان انگلیسی ترجمه و تحت عنوان «رباعی» منتشر کرد. او در ترجمه خود رباعیات خیام را تفسیر کرده و برداشت‌های شخصی خود را نیز بر آن افزوده است. با وجود این ترجمه‌ها وی سهم بسزائی در شناساندن عمر خیام به جهانیان داشته است. رباعیات خیام پس از انتشار محبوبیت فراوانی در انگلیس کسب کرده و اکنون یکی از مشهورترین آثار کلاسیک در جهان به حساب می‌آید. از آن زمان تاکنون رباعیات خیام به ۸۵ زبان گوناگون ترجمه شده ‌است و امروزه حدود ۲۰۰۰ ترجمه مختلف از رباعیات در جهان موجود است و تعداد بیشماری از نسخه‌های قبلی نیز چندین بار تجدید چاپ شده‌اند. در حال حاضر ۱۳۰ نسخه خطی مصور از مجموعه‌ رباعیات خیام در کتابخانه‌های مختلف جهان مانند «کتابخانه بریتانیا» نگهداری می‌شود.

داستانی که به افسانه شبیه است: برای این‌که بدانیم افسانه‌ای که «امین مالوف» در کتاب «سمرقند» ذکر می‌کند چه موضوع جالب توجهی است بد نیست چند سطر زیر را با هم بخوانیم:

شاید بتوان گفت که جالب‌ترین نسخه رباعیات خیام کتابی است که تحت عنوان «عمر اعظم» شهرتی اسطوره‌ای دارد. به گفته «اورسلا زیمز ویلیامز»، مدیر اجرائی نمایشگاه «رباعیات خیام» در لندن، نقل سرگذشت کتاب «عمر اعظم» خود به تنهایی قفسه کتابی را پر خواهد کرد. نسخه اصلی «عمر اعظم» را صحافی به نام «فرانسیس ساتکلایف» پس از دو سال تلاش، در سال ۱۹۱۲ میلادی به اتمام رساند. به دنبال بحران اقتصادی در انگلیس یک آمریکائی این کتاب نفیس را با قیمت ارزان خریداری کرده و در هنگام بازگشت به آمریکا با کشتی تایتانیک همراه برد. این نسخه همراه با کشتی تایتانیک در اقیانوس غرق شد. دیگر بار «استانلی بری» (Stanly Bray)، برادرزاده و وارث صحاف انگلیسی، بین سال‌های ۱۹۳۲ تا ۱۹۳۹ میلادی با استفاده از طرح‌های نسخه اصلی، کتاب «عمر اعظم» را بازسازی می‌کند. در حین جنگ جهانی دوم، در بمباران سال ۱۹۴۱ میلادی، با وجودی که «عمر اعظم» در گاوصندوقی نگهداری می‌شده، نسخه دوم آن نیز سوخته و از بین می‌رود. پس از انفجار گاوصندوق در بمباران، «استانلی بری» در سال ۱۹۸۵ میلادی با استفاده از جواهرات و دیگر بقایای کتاب «عمر اعظم»، نسخه سوم را بازسازی می‌کند.
اکنون «عمر اعظم» یکی از گرانبهاترین و با ارزش‌ترین کتاب‌های جهان به شمار می‌آید. در ساخت این کتاب هزار قطعه جواهر، پنجاه هزار سنگ‌ رنگارنگ و پنجاه متر مربع ورقه طلا به کار رفته ‌است. قابل ذکر است که همسر و ورثه «استانلی بری» سال گذشته کتاب «عمر اعظم» را به «کتابخانه بریتانیا» هدیه کرد.

خیام و فیتزجرالد: بگذارید این بخش را از مقاله‌ی «دیدار با فیتزجرالد»، نوشته‌ی «دکتر محمدجعفر یاحقی» از کتاب «خیام شناخت» که با نظارت «دکتر محمدرضا راشد محصل» و توسط «انشارات فرهنگسرای فردوسی» در سال ۱۳۸۵ به چاپ رسیده است بازبینی کنیم:
۱- ” آمدن ذکر نام خیام را در آثار فرنگیان باید به زمانی مربوط دانست که در دانشگاه آکسفورد، «توماس هاید» استاد عربی و عبری این دانشگاه در کتاب «تاریخ ادیان فارسیان و پهلویان و مادیان قدیم» به زبان لاتینی به مناسبت تقویم جلالی و اصلاح طریق گاهشماری در عهد ملکشاه سلجوقی نام عمر خیام را به عنوان یکی از هشت منجمی ذکر می‌کند که در رصد ستارگان دخیل بودند و تقویم ایرانی را اصلاح کردند.”
۲- ”ظاهرا اولین باری که از خیام در ادبیات مغرب‌زمین به عنوان شاعر یاد می‌شود، بازمی‌گردد به سال ۱۸۱۸ که «فن هامر پورگشتال» کتابی در «تاریخ سخنوری ایران» در وین منتشر می‌کند و در آن ترجمه‌ی بعضی از رباعیات خیام را می‌آورد.”
۳- ”جیمز فریزر در یکی از سفرهای خود به ایران پس از توصیف بنای امامزاده محروق می‌گوید: و نزدیک این بنای بزرگ محوطه کوچکی واقع است که در آن استخوان‌های عمر خیام آسوده است، و او شاعری بود که در عهد نظام‌الملک می‌زیست.”
۴- ”میزان اشتیاق سیاحان فرنگی به زیارت آرام‌جای خیام را از خلال سفرنامه‌های فرنگیان و گزارش‌های رسمی مقامات دولتی و سیاسی می‌توان دریافت. این شور و شوق از همان سال‌های آخر عمر فیتزجرالد آغاز شده بود و هنوز هم گمانم فروکش نکرده است.” (بنده نمونه‌ای از این اشتیاق را در ابتدای این نوشتار ذکر کرده‌ام).
۵- ”در سال ۱۸۸۴ زمانی که کمیسیون سرحدی افغانستان به ریاست «پیتر لمسدن» گروهی را به صفخات شرقی ایران فرستاده بود گزارشگر جریده‌ی اخبار مصور لندن London Illustrated News، طی نامه‌ای خطاب به «کواریچ» (یک کتابفروش) توصیف مبسوطی از بنای امامزاده محروق و آرام‌جای خیام به دست می‌دهد. او همچنین بر بالین خیام چند بوته گل سرخ می‌بیند و چون موسم گل گذشته، گلبرگ‌های آن ریخته، اما حقه‌ی تخم‌های گل آن برجای است. چند دانه از آن تخمدان‌های گل سرخ را می‌چیند و به همراه یک نامه برای «کواریچ» ارسال می‌کند تا این دانه‌های گل را در انگلستان بکارند و وقتی آن گل به عمل آمد برای هواخواهان عمرخیام تحفه برند. او تصور می‌کند که این گل باید همان گلی باشد که عمرخیام در زندگی دوست می‌داشته و اوقات خود را در کنار آن می‌گذرانیده است. این نامه به همراه دانه‌های گل سرخ به دست «کواریچ» می‌رسد و او هم گلبرگ‌ها را به دختر خود می‌سپارد تا آن‌ها را به باغ گیاه‌شناسی «کیو» در حومه‌ی لندن بفرستد. باغبان‌ها آن‌ها را می‌کارند و چند بوته‌ی گل سرخ از آن به عمل می‌آورند و بعدها به کنار آرام‌جای فیتزجرالد انتقال می‌دهند.” و به این ترتیب شاعر ایرانی برای دلداده‌ی خود، که او را به جهانیان معرفی کرده است، گل هدیه می‌فرستد. جالب است که بدانیم در سال ۱۸۹۲ میلادی برخی از علاقمندان عمرخیام و فیتزجرالد انجمنی به نام Omar Khayam Club تشکیل دادند.
۶- ”از اقدامات شیرین این انجمن یکی هم آن بود که دولت ایران را واداشتند که بر سر قبر خیام بنای مجللی برپاکنند و در انگلیس هم به کوشش این جماعت گل سرخی که تخم آن از سر قبر خیام به آن‌جا آورده شده بود، در هفتم اکتبر ۱۸۹۳ کاشته شد و اندکی بعد هم دو بوته از آن گل سرخ با رسوم و تشریفات به بالین مترجم خیام (ادوارد فیتز جرالد) واقع در کنار کلیسای Boulge در حومه‌ی شهر «وودبریج» Woodbridge انتقال یافت.”
۷- ”انجمن عمرخیام برای مراقبت از این گل همه ساله وجهی به باغبان کلیسای «بلج» می‌پرداخت تا از آن مراقبت کند. باغبان چند بوته‌ی دیگر از این گل سرخ را در گوشه و کنار باغ کاشته بود. در سال ۱۹۱۶ یعنی سال سوم جنگ جهانی اول، بوته‌ی گل خشک شد. سال بعد که جنگ فروکش کرد، از بوته‌های دیگری که در اطراف باغ کاشته شده بود چند شاخه گل با تشریقات و مراسم بر سر قبر کاشته شد. اعضای کلوب عمرخیام همه‌ساله به زیارت این قبر می‌رفتند و باغبان کلیسا از گل‌ها مراقبت می‌کرد و این بوته‌های گل سرخ مشهورترین گل شرخ انگلستان شده بودند. در جنگ جهانی دوم مصائب دیگری برای این گل‌ها پیش آمد، از همه بدتر آن‌که این ناحیه که در شرق انگلستان واقع شده بود، به تصرف نظامیان درآمد و رفت و آمد به این مناطق ممنوع شد. تا این‌که پس از فروکش کردن آتش جنگ در سال‌ ۱۹۴۵ میلادی جمعی از عشاق رباعیات خیام به دیدار قبر رفتند و دیدند که پیچک‌ها و علف‌ها آن را فراگرفته‌ است. با چاقوهای جیبی علف‌های هرز اطراف آن را زدودند و یکی از آنان نامه‌ای به مدیر ضمیمه‌ی ادبی تایمز نوشت و توجه مردم را به این دو بوته‌ی گل سرخ جلب کرد.”

به نظر بنده امروزه اگر تنها در کنار مزار خیام گل سرخ بکارند و آن گل‌ها را  برای دوستدارن او در اقصی نقاط جهان بفرستند و بفروشند، عایدی خوبی خواهد بود. دیدیم که انگلیسی‌ها برای حمایت از بوته‌ی گل سرخ چه زحماتی متحمل شدند و آیا ما نمی‌توانیم از این موضوع درس بگیریم و به واسطه‌ی شهرت خیام برای رونق گردشگری در باغی که خیام در آن دفن است فکری بکنیم؟ آبا ایجاد باغ گل در کنار خیام ایده‌ی خوبی نیست؟

اکنون به ایران و عمر خیام برگردیم:

شخصیت علمی: از همه‌ی تعریف‌ها درباره‌ی عمر خیام که بگذریم، ذکر این نکته اهمیت دارد که وی از معدود کسانی به شمار می‌رود که لقب «حکیم» دارند. از میان همه‌ی بزرگان ایرانی، تنها چند تن از وزیران و دانشمندان و فیلسوفان و شاعران هستند که این لقب برازنده‌ی آن‌هاست: حکیم بوذرجمهر، حکیم ناصرخسرو قبادیانی، حکیم ابوالقاسم فردوسی، حکیم سنایی غزنوی، حکیم امام محمد غزالی، حکیم ابوعلی سینا، حکیم عمر خیام، و چند تن دیگر.

نوروز: از طرفی، عمر خیام با ایجاد تقویم جلالی و ارتباطی که این تقویم با نوروز و فصل بهار دارد جایگاه ویژه‌ای می‌یابد. در نظر داشته باشیم که نوروز در سال جاری (۱۳۸۸) به عنوان اولین میراث معنوی جهانی ایران در فهرست یونسکو به ثبت رسیده است و از آن‌جا که این میراث معنوی با بهار و شروع فصل گردشگری ارتباط می‌یابد، برای ادامه‌ی بحث ما که قرار است از «گردشگری ادبی» صحبت کنیم مهم قلمداد می‌شود.

برای روشن‌تر شدن موضوع اصلی که همان رونق گردشگری ادبی در مکان دفن عمرخیام است، بهتر است اندکی هم از ساختمان مقبره‌ی او و محل دفنش صحبتی به میان بیاوریم:

معماری مقبره‌ی خیام: “مقبره خیام از لحاظ معماری و ساخت یکی از مهم‌ترین ساختمان‌های ساخته شده در زمان خود است. در سال ۱۳۳۸ هجری شمسی ساخت آرامگاه عمر خیام شروع شد و در سال ۱۳۴۱ پس از سه سال کار مداوم به پایان رسید.
ارتفاع مقبره ۲۲ متر است و استخوان‌بندی اصلی آن فلزی، محاط در پوشش بتنی است. شکل بنا در پایین تقسیم‌بندی ده‌گانه دارد و فاصله‌ی پایه‌ها از هم ۵ متر است. اضلاع بنا مستقیما به سمت بالا ادامه یافته و به صورت اشکال هندسی منظم تورفتگی پیدا می‌کنند و بعد به صورت تقریبا مخروطی شکل به هم رسیده شبه‌ گنبدی را در بالا به وجود می‌آورند که قسمت عمده آن مشبک و توخالی و یادآور ستاره‌ای است که نماد شخصیت علمی و ستاره‌شناسی خیام تلقی می‌شود. سطح پر داخل و خارج مقبره با کاشی‌های معرق و اشعار خیام مزین شده است. روکار بنا معرق‌کاری سنگی است و با قطعات نازک سنگ‌های محکم و شفاف ساخته شده است. در کنار آرامگاه هفت خیمه سنگی بسیار زیبا وجود دارد که در زیر هرکدام یک حوض آب با کاشی فیروزه‌ای رنگ ساخته شده است.

مهندس سیحون، معمار و سازنده این بنا در مورد ایده اصلی کار می‌نویسد: محل بنا در باغ بزرگی در خارج شهر نیشابور و با فاصله نزدیک به دو کیلومتر از جاده مشهد – نیشابور واقع است. تقریبا با همین فاصله به طرف غرب، باغ دیگری، آرامگاه شیخ عطار را در برمی‌گیرد. باغ اول به باغ «امامزاده محروق» معروف است، به ترتیبی که در محور اصلی باغ ساختمان قدیمی «امامزاده محروق» جا دارد. مزار خیام درست در گوشه شمال‌شرقی این بنا قرار داشت. به طوری‌که در زمان سلطنت رضاشاه در مراسم فردوسی با عجله این مقبره را به شکل یک میله سنگی بی‌اهمیت تعمیر و آماده کردند که در موقع بازدید مستشرقین قابل عرضه کردن باشد. زمانی‌که «انجمن آثار ملی» تصمیم گرفت بنای مناسبی برای خیام ایجاد کند طرح آن‌را به عهده اینجانب گذاشتند. چون در جوار امامزاده امکان ایجاد ساختمان قابل توجهی نبود ناچار محور دیگری عرضی در باغ به وجود آوردم که عمود بر محور اصلی است و ورودی بنای خیام از همین محور درنظر گرفته شد. به‌خصوص که این محور در جهت باغ عطار نیز بود. یعنی از همین ورودی جاده دیگری کشیده شد که باغ امامزاده محروق و خیام را به باغ عطار ارتباط می‌داد.

شنیده بودم که خیام گفته بود: “گور من در موضعی باشد که هر بهار شمال بر من گل افشانی کند (نظامی عروضی). ” بنابراین بنای یادبود و آرامگاه باید طوری ساخته می‌شد که باز باشد و این خواسته خیام انجام شود. در منتهی‌الیه محور نامبرده که فاصله نسبتا قابل‌توجهی با «امامزاده محروق» داشت در میان درختان کاج تنومند و زردآلو، محل مناسب بنا در نظر گرفته شد. در این‌جا اختلاف سطحی در حدود ۳ متر وجود داشت که از همین وضعیت استفاده شد و مجموعه بنا شامل یک برج و چشمه‌سارهای اطراف آن به دور یک دایره بزرگ طراحی شد به طوری‌که برج هم‌کف زمین و چشمه‌سارها در اختلاف سطح قرار گیرند.

خیام در واقع سه شخصیت دارد: ریاضی دان است، منجم و شاعر که باید هر سه شخصیت در بنا نشان داده می‌شد. دایره‌ی کف به ده قسمت تقسیم شد به طوری‌که برج یادبود بر ۱۰ پایه مستقر باشد. عدد ۱۰ اولین عدد دو رقمی ریاضی است و پایه اصلی بسیاری از اعداد است. از هر یک از پایه‌ها دو تیغه مورب به طرف بالا حرکت می‌کند به ترتیبی که با تقاطع این تیغه‌ها حجم کلی برج در فضا ساخته می‌شود و چون تیغه‌ها مورب‌اند خطوط افقی آن‌ها باید ناظر به محور عمودی برج باشد. پس تیغه‌ها به صورت مارپیچ شکل به طرف بالا حرکت می‌کنند تا با هم تلاقی کنند و از طرف دیگر سر در بیاورند که خود یک شکل پیچیده ریاضی و هندسی است. این شکل با عدد ۱۰، هر دو سمبل دانش ریاضی خیام است. برخورد تیغه‌ها با یکدیگر فضاهای پر و خالی و به خصوص در بالا ستاره‌های درهمی را به وجود می‌آورند که از لابلای آن‌ها آسمان آبی نیشابور پیدا است و به تدریج به طرف نوک گنبد، ستاره‌ها کوچکتر می‌شوند تا درآخر یک ستاره پنج‌پر آنها را کامل می‌کند. این ستاره‌ها و آسمان اشاره به شخصیت نجومی خیام دارد.

و اما برخورد تیغه‌ها با هم ده لوزی بزرگ می‌سازند که باید با کاشی‌کاری پر می‌شدند. بهترین تزیین خود رباعیات خیام بود که به صورت خط شکسته و درهم به روش سیاه مشق‌های خطاطان بزرگی مانند میرعماد و بعضی استادان شکسته‌نویس با کاشی به صورت نقوش انتزاعی سرتاسر لوزی‌ها را پر کند. به تقاضای «انجمن آثار ملی» شادروان استاد «جلال همایی» بیست رباعی به این منظور انتخاب کردند و استاد «مرتضی عبدالرسولی» با نظر اینجانب به صورتی‌که می‌خواستم این خطوط درهم و تزیینی باشند، زیبانویسی‌ها را انجام دادند که با کاشی معرق آماده و به شکل کتیبه‌های تزیینی به ارتفاع حدود ۱۴ متر داخل لوزی‌ها نصب شد، که باید گفت در تاریخ معماری ایران اولین بار بود که خط شکسته در تزیینات بنا به کار رفت. از داخل نیز قسمت‌های پر، از جمله همین لوزی‌ها، با نقش گل و برگ و پیچک باز از هم با کاشی معرق تزیین گردیدند و تماما اشاره به شخصیت شاعری خیام است.

دور تا دور برج در قسمت اختلاف سطح چشمه‌سارها در اطراف یک دایره وسیع به مرکز خود برج ساخته شد. همه از سنگ گرانیت با اجزا مثلثی شکل و تورفتگی و برون آمدگی‌هایی که تا اندازه‌ای شکل خیمه را تداعی می‌کنند و این اشاره به نام خیام است. چون پدرش خیمه‌دوز بود نام او به همین مناسبت انتخاب شد.

از طرف دیگر حوض‌ها با کاشی فیروزه که در مجموع قسمتی از ستاره را نشان می‌دهند به تعداد هفت‌پر به مفهوم هفت فلک و هفت آسمان و هفت تپه باز اشاره به افلاک و نجوم دانش دیگر خیام است. روی هم‌رفته مجموعه در یک حال و هوای شاعرانه با درختان تنومند در اطراف ساخته شد. و همان‌طور که خواست خود خیام بوده کاملا باز است و مزارش بهاران گل افشان. در قسمت دیگر باغ بناهای دیگری جهت کتابخانه و مهمانسرای موقت با ملحقات برای مستشرقین و محققین که مایل‌اند در محل، اقامت کوتاه داشته باشند و از نزدیک در جوار آرامگاه و در فضای شاعرانه ضمن کار بهره معنوی داشته باشند، ساخته شد که از شرح جزییات صرف نظر می‌شود.” (مجله‌ی معماری، شماره‌ی ۲۸)

چندین جاذبه‌‌ی گردشگری از انواع مختلف در کنار هم: با خواندن سطور بالا متوجه می‌شویم که مقبره‌ی این شاعر بزرگ ایرانی در کنار بنای زیبای «امامزاده محروق» در داخل باغی زیبا، و همچنین در نزدیکی مقبره‌ی «عطار نیشابوری» قرار دارد که اتفاقا او را یک خیام دیگر تلقی می‌کنند. از طرفی هرچند که در بالا ذکر نشد اما بد نیست بدانیم در کنار مقبره‌ی عطار، مزار زیبای نقاش بزرگ ایرانی، استاد «کمال‌الملک»، و امروزه نیز مقبره‌ی موسیقیدان و آهنگساز مورد احترام همه‌ی ایرانیان، استاد «مشکاتیان» قرار گرفته‌اند.
همه‌ی این‌ها در محلی که به نام «شادیاخ» معروف است، جای دارند که خود یک محوطه باستانی و از قدیمی‌ترین بخش‌های شهر مشهور نیشابور بوده است. نیشابور نیز یکی از ربع‌های چهارگانه خراسان بزرگ بود (سه ربع دیگر، هرات و مرو و بلخ بودند) که در مسیر جاده‌ی ابریشم قرار داشت و از این لحاظ بسیار مورد توجه بود.  
اگر بخواهیم منطقه‌ی قرارگیری مزار عمرخیام را از لحاظ گردشگری مورد توجه قراردهیم، موضوعات بسیاری برای ذکر کردن وجود دارد که هر کدام به تنهایی نوشتاری جداگانه می‌طلبد و البته هر کدام نیز بر ارزش گردشگری منطقه به طرز باورنکردنی می‌افزایند. حضور عارفان و شاعران و دانشمندان در نزدیکی این منطقه، تاریخ منحصر به فرد، بناها و اماکن و باغ‌های تاریخی، حضور موسیقی، سبک زندگی و … همه و همه در صورت توجه و کمی ابتکار و خلاقیت، یک بسته‌ی گردشگری منحصر به فرد را نه تنها برای ایرانیان، بلکه برای جهانیان عرضه می‌کند.   

نتیجه: امروزه برای رونق گردشگری در دنیا از همه‌ی ابزارهای تبلیغاتی، تاریخی، سیاسی، مذهبی و … و همچنین از رویکردهای متنوع و مختلف بهره‌برداری می‌شود. مقبره‌ی عمرخیام، مجموعه‌ای که در اطراف آن قرار دارد، موقعیت خاص منطقه و همه‌ی مواردی که ذکر کردیم برای رونق گردشگری و به طور اخص گردشگری ادبی در این محل آماده است که تنها به کمی همت و تلاش و ابتکار و همراهی مسوولان نیاز دارد.

آرش نورآقایی  

سناریو

شنبه ۲۲ اسفند ۱۳۸۸

۱- یک وقتی می‌خواستم نویسنده بشوم:

یک پروژه خیلی سخت در خوزستان قبول کردم. تابستان بود و دمای هوا گاهی متجاوز از ۵۰ درجه سانتی‌گراد می‌شد و من در عین حال مجبور بودم زیر نور مستقیم و گرمای شدید آفتاب کار کنم و یادم هست که یک‌مرتبه از شدت گرما بی‌حال افتادم. به هر حال پروژه را انجام دادم و بعد از چند وقت ۵۰۰۰۰۰ تومان گیرم آمد. همه‌‌ی پول را دادم تا دست‌نوشته‌هایم را چاپ کنم و کردم. امروز تعداد خیلی کمی از دوستانم هستند که حتی بدانند من چنین کتابی دارم. محتویات این کتاب امروز برایم هیچ ارزشی ندارد و جایی هم از آن نام نمی‌برم، اما این کتاب من را به آرزویم رساند.

۲- از عکاسی خوشم می‌آمد:

آرزو داشتم و دارم که روزی یک عکس و فقط یک عکس بگیرم تا با فلسفه‌ای که در آن موج می‌زند، بتوانم روحم را آزاد کنم. هنوز هیچ موفقیتی در زمینه عکاسی کسب نکرده‌ام، اما راه یافتن یکی از عکس‌هایم به «تصویر سال» امیدی در من زنده کرد که شاید بتوانم روزی روزگاری آن عکس خاص را بگیرم. 

۳- حالا می‌خواهم روزی یک فیلم کوتاه ۶۰ ثانیه‌ای بسازم. شاید سناریو‌اش را آماده کرده باشم، بشنوید:

به این فکر کردم که چرا زندان انفرادی این همه بد است. به این نتیجه رسیدم شاید دلیلش این باشد که آن‌قدر «من» در آن انباشته می‌شود که نمی‌توان آن را تحمل کرد و اصولا زندان به این خاطر جای خوبی نیست چون از انباشت «ما» در آن کاسته می‌شود.

بعد فکر کردم که جای «من» و «ما» به لحاظ عینی نه در زندان، بلکه در شهر کجاست؟ فاصله‌ی عینی «من» و «ما» را چگونه می‌توان نشان داد؟ دیدم که جواب سوالم، «دیوار» و «پنجره» است. اتاق شخصی هر کسی، «من‌» فراوان دارد؛ عکس من، تقدیرنامه‌های من، وسایل من، اتاق من، … اما آن طرف پنجره پر از «ما» است. آسمان ما، درخت ما، خیابان ما، شهر ما،… فاصله‌ی این‌ها «دیوار» و ارتباط میان این‌ها، «پنجره» است.

بعد دیدم، «من» یعنی خود را بالا بردن و «ما» یعنی با دیگران در همین پایین دمخور بودن. «من» و «ما» از هم فاصله‌ی ارتفاعی دارند.

بعد از این افکار، یک سناریو برای فیلم در ذهنم شکل گرفت، نامش را گذاشتم، «منما». دوست دارم هر جور دوست دارید بخوانیدش. «مَنَما»، «منم‌ ‌آ»، «من‌ما»، …

و اما فیلم نامه:

دوربین داخل یک اتاق می‌چرخد و میز توالت (که آیینه‌ هم دارد)، چوب‌لباسی، عکس شخصی، تقدیرنامه و … را نشان می‌دهد. در پس همه‌ی این‌ها دیوار است و دوربین آن را نشان می‌دهد. بعد کسی که در اتاق است و تصویر او را در عکس شخصی و آیینه دیده‌ایم، از پنجره بیرون را نگاه می‌کند. اتاقی که او در آن است در مرتفع‌ترین طبقه‌ی یک ساختمان مسکونی است، بنابراین مردم خیابان خیلی کوچک به نظر می‌رسند. این‌جا انگار یک شوک اتفاق می‌افتد. صاحب خانه ناگهان تصمیم می‌گیرد که از اتاق بیرون برود. لحظه‌ای بعد او را در آسانسوری می‌بینیم که در طبقه‌ی شصتم ایستاده (چون می‌خواهم به فیلم که ۶۰ ثانیه‌ است، ربطش بدهم. ۶۰ ثانیه ۱ دقیقه است و این کار این شخص شاید ۶۰ ساله، ۱ تصمیم) و کلید طبقه‌ی همکف را فشار می‌دهد. بعد دوربین او را در خیابان و بین مردم شهر نشان می‌دهد در حالی‌که لباسش همان لباسی است که لحظاتی قبل بر چوب‌‌لباسی اتاقش آویزان بود (او را این‌گونه در میان مردم (ما) تشخیص می‌دهیم). او حالا در پیاده‌رو قدم می‌زند و می‌بیند که بچه‌ها در حال بازی هستند و یک بچه از پنجره‌ی اتاق خانه‌اشان آویزان شده و در حال ملحق شدن به بچه‌های دیگر است. می‌ایستد و نگاه می‌کند.

در این فیلم می‌خواهم «من» و «ما» را در معماری شهر عینیت ببخشم. وجود بچه با خانه‌ای که گونه‌اشان این روز‌ها در حال انقراضند (ساختمان ۶۰ طبقه نو و خانه‌ی پسربچه کهنه است و شاید تنها خانه‌ی باقی‌مانده‌ی شهر است که هنوز به برج تبدیل نشده) و از پنجره‌ کوتاهش می‌توان به سادگی به خیابان پرید و مردی که برای از «من» به «ما» رسیدن باید ۶۰ طبقه با آسانسور (شاید هم بهتر باشد که او از پله و با عجله پایین بیاید) نزول کند، یک پارادکس است.  

شاید با این فیلم، برای یک‌مرتبه هم که شده فیلم بسازم. البته ساختنش دیگر برایم مهم نیست، من آن را در ذهنم ساختم و لذتش را بردم. چنان‌که نتوانستم بخوابم و تا فردا صبح صبر کنم و همین امشب برای شما اکرانش کردم.

گردشگری معناگرا

چهارشنبه ۵ اسفند ۱۳۸۸

فکر می‌کنم برای نوشته‌ی قبلی باید توضیحات بیشتری بدهم… در متن قبلی ایده‌ی نمایشگاه «گردشگری مفهومی» را مطرح کردم و حالا به «گردشگری معناگرا» اشاره می‌کنم، تا هم توضیحی برای نوشته‌ی قبلی باشد و هم شما دوستان گرامی با سناریویی که در ذهنم تداعی شده، بیشتر آشنا شوید.

بگذارید با یک مثال شروع کنم. فوتبال پرطرفدارترین ورزش دنیاست. چرا؟ در فوتبال ۱۰ نفر از ۱۱ نفر حق ندارند از دست‌هایشان استفاده کنند، در حالی که در زندگی روزمره بسیاری از کارها با دست انجام می‌شود. از طرف دیگر بیشتر مهارت‌های فوتبال در بهره‌برداری از پاها خلاصه می‌شود، در حالی که در زندگی عادی، پا فقط برای راه‌رفتن و ایستادن به کار می‌رود. استفاده‌ی دیگر پا در زندگی روزمره، در لگد زدن و دور راندن و به نوعی ابراز خشونت است، در حالی‌که در فوتبال حق لگد زدن و ابراز خشونت با پا را نداریم. به طور خلاصه، گویی فوتبال به سخره گرفتن روزمرگی‌هاست و از طرفی به اخلاقیات هم پایبندی نشان می‌دهد. من در فوتبال یک نوع عرفان می‌بینم و به نظرم ریشه‌ی محبوبیت فوتبال در همین موضوعات و دیگر موضوعاتی است که در این‌جا مجالی برای مطرح کردنشان نیست.

و حالا بپردازیم به گردشگری… به نظرم، گردشگری را می‌توان یک واژه‌ی تجاری برای سفر دانست. بنابراین اگر ما سفر را دارای مفهوم و معنا بدانیم می‌توانیم آن معنا و مفهوم را در گردشگری هم بسط دهیم. در اسطوره‌ها، سفر همیشه به دنیای ناشناخته‌ای برای بازگرداندن کسی، رهانیدن فردی و یا برای پاسخ به سوالی بوده است. بنابراین سفر از روزگاران گذشته با معنا و مفهومی عجین بوده که در حالت عادی دور از دسترس انسان است. حال، اگرچه انگیزه‌های سفر در ظاهر تغییر یافته است، اما بنده یقین دارم که بارقه‌هایی از انگیزه‌های دیروز برای سفر کردن، در سفرهای امروزی هم یافت می‌شود. سفر یعنی ترک دیار و دیدار مکان‌های نامالوف و دور، و این یعنی برهم زدن نظم روزانه‌ی زندگی و به عبارتی پشت‌پا زدن به روزمرگی. و این همان است که در بازی فوتبال نیز به آن اشاره کردیم و همین مورد را دلیل محبوبیت فوتبال دانستیم. شاید از همین روست که سفرکردن محبوب است و روح پرشور آدمی را تسکین می‌دهد.

باز به مثال فوتبال برمی‌گردم. در فوتبال وقتی شما قوانینی وضع می‌کنید، از صدمه زدن با پا به دیگران خودداری می‌کنید، و از پا به گونه‌ای هنرمندانه بهره می‌برید، در واقع روند متمدن شدن را با چیرگی بر نفس بازسازی می‌کنید. در سفر هم همین اتفاق می‌افتد. ترک دیار مانوس و رنج و سختی را به جان خریدن، به عبارتی چیرگی بر نفس است. در سفرهای امروزی گردشگران با مردمان دیگر و فرهنگ‌های دیگر آشنا می‌شوند و به نوعی فرهنگ یکدیگر را به عاریت می‌گیرند و آن را بسط می‌دهند. سفر هم برای خودش قوانینی دارد و به نظر بنده یک نوعی از هنرمندی است. از طرفی یادمان باشد که انسان قبل از این‌که شهرنشین باشد، کوچگرد بوده (کما این‌که هنوز هم انسان‌های کوچگرد وجود دارند) و کوچ خود نوع ویژه‌ای از سفر است و همین انسانی که امروزه شهرنشین و به عبارتی متمدن شده، قبلا فرآیند کوچ‌کردن و به عبارتی سفرکردن را پشت‌سر گذاشته است. امروزه هم شاید رونق گردشگری را بتوان نوعی از کوچگردی تازه‌ی انسان‌ها قلمداد کرد.

همه‌ی مقدمات بالا را عرض کردم تا نتیجه بگیرم که سفر هم دیروز و هم امروز معنا و مفهوم و حکمتی در خود نهان داشته و دارد که به نظرم امروزه روز باید به آن بیشتر پرداخته شود. در گردشگری باید مفاهیم عمیق ماهیت سفر شناخته و شناسانده شوند و نهایتا از آن برای ساختن دنیایی بهتر بهره ببریم.  

حال باید ببینیم که چگونه ماهیت معناگرای سفر را با زیرساخت‌های گردشگری تطبیق دهیم و در نهایت این ماهیت را بر اساس فرمول‌ها به محصولات تجاری تبدیل کنیم. تبدیل یک امر معنایی به یک تجربه حسی، کاری نیست که ما ایرانی‌ها عادت به انجام آن داشته باشیم، در حالی‌که در دنیای خارج از ایران، برای این فرآیندها، تحقیقات گسترده‌ای صورت می‌گیرد.

بنابراین به نظرم رسید برای این‌که جامعه با ماهیت معنا و مفهوم گردشگری آشنا شود، از هنرمندان و صاحبان فکر و اندیشه دعوت کنیم تا در نمایشگاهی که عنوان آن را نمایشگاه گردشگری مفهومی می‌نامیم، شرکت کنند. در این نمایشگاه می‌توان به جنبه‌های مختلف گردشگری و همچنین دست‌اندرکاران آن فرصت داد تا بار دیگر و در دنیای امروزی به معنا و مفاهیم سفر با توجه به این‌که سفر امروزه یک صنعت است و از آن با عنوان صنعت گردشگری یاد می‌کنند، بیندیشند.

به طور مثال شاید هنرمندی پیدا شود و مسوول بخش پذیرش هتل را به مثابه‌ی یک روبات فرض کند که پایین‌تنه ندارد (‌همان‌طوری که همیشه در هتل‌‌ها مسوول بخش پذیرش تنها بالاتنه‌‌اش معلوم و همیشه گوش به فرمان است). شاید هم هنرمندی پیدا شود و بر تن یک زن ابیانه‌ای مینی‌ژوپ بپوشاند که مثلا گردشگری فرهنگ‌های بومی را از بین می‌برد. شاید هم هنرمندی پیدا شود و به گونه‌ای قابل فهم به ما بفهماند همان‌گونه که بشر برای یافتن پاسخ سوال بی‌مرگی به دنیای مردگان سفر می‌کرده، امروزه هم می‌توان با سفر با سرعت نور به جاودانگی دست یافت و …

بعد از برپایی نمایشگاه‌ها و سمینارها و …، فرآیند‌های تبدیل به محصول و چگونگی بازاریابی نیز قدم‌های دیگری هستند که باید برداشته شوند، که البته به نظرم فقط همت و تمرکز اندیشه می‌خواهد و کاری نیست که از عهده‌اش نتوان برآمد.

Conceptual Tourism Exhibition

سه شنبه ۴ اسفند ۱۳۸۸

من به طور قاطع اطمینان دارم که برای رونق گردشگری در ایران باید به یک نوع جدید از گردشگری بیاندیشیم. قبلا از واژه‌‌ها و مفاهیمی همچون «حکمت در گردشگری»، «گردشگری حکیمانه» و «حکیم-گردشگر» سخن به میان آورده بودم. اما چند روزی است که به چگونگی کاربردی شدن این مفاهیم فکر می‌کنم. در این مورد فکر کردم بد نیست اگر عناوین فوق را کمی تغییر دهم و بعد به نظرم رسید که به منظور عملیاتی شدن این موضوع، ابتدا برای برپایی نمایشگاهی با عنوان «گردشگری مفهومی» فراخوان بدهیم.

در نمایشگاه «گردشگری مفهومی» می‌توانیم از بخش‌های مختلف صنعت، شامل زیرساخت‌ها (اقامت، حمل و نقل، …)، معماری، طبیعت، باغ‌ها، تپه‌های باستانی و … استفاده کنیم و از تمامی دست‌اندرکاران و هنرمندان بخواهیم که ادراک بشری را در بخش‌های مختلف گردشگری و به صورت هنر تجسمی به نمایش دربیاورند.

این نمایشگاه می‌تواند نقطه‌ی عطفی برای به وجود آمدن نوع جدیدی از گردشگری باشد. می‌توانیم بعد از این‌که این ایده را در ایران عملی کردیم آن را صادر کنیم و این‌بار ما پرچمدار این نوع جدید از گردشگری در دنیا باشیم.

سفر ذاتا دارای مفهوم است، بنابراین می‌توان این مفهوم را از زاویه‌ها‌ی دیگر و از جمله تجاری، و در سطح جهان‌شمول مورد بررسی قرار داد.

شعرگردی Poem Tourism

دوشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۸۸

گردشگران خارجی وقتی به شهر شیراز سفر می‌کنند از ازدحام مردم بر سر مزار حافظ و سعدی و وقت‌گذرانی و شعرخوانی‌شان در این مکان‌ها تعجب می‌کنند. درست است که در همه‌جای دنیا مردم بسیاری برای دیدار از مزار مردان و زنان مذهبی و سیاسی می‌روند، اما شاید بتوان گفت که در هیچ کجای دنیا همچون ایران، علاقه‌‌‌ای این‌چنینی برای برای دیدار از مزار ادیبان و شاعران و هنرمندان وجود ندارد.
تعداد بازدیدکنندگان از شهر شیراز هرگز برابر با تعداد بازدیدکنندگان از شهر فلورانس نیست، اما می‌توان ادعا کرد که تعداد بازدیدکنندگان از حافظیه که تنها مزار حافظ در آن قرار دارد، به تنهایی با تعداد بازدیدکنندگان از کلیسای «سانتا کروچه» که مقبره‌ی میکل آنژ و گالیله و ماکیاولی و روسینی و … را در خود جای داده، برابری می‌کند و بلکه بیشتر است.

علاقه‌ی مردم به شعرا از طرفی و تعداد بسیار شاعران در ایران، ما را به این سمت سوق می‌دهد که درباره‌ی نوعی از گردشگری که مختص ایران است بیندیشیم و آن را با عنوان «شعرگردی» یا همان Poem Tourism به جهانیان معرفی کنیم. این موضوع اصلا دور از ذهن نیست چراکه War Tourism, Dark Tourism, Wine Tourism و از این قبیل را دیگران معرفی کرده‌اند و از این راه درآمدزایی دارند. 

نگاهی به شهرهای کشورمان بیندازید، و خواهید دید که فردوسی و عطار و خیام و شهریار و پروین و فروغ و سهراب و شاملو و حافظ و سعدی و باباطاهر و … در همه‌ی ایران حضور دارند و مردم آن‌ها را می‌شناسند. و روزگاری نه چنان دور، ایرانیان از کوچک و بزرگ اشعار شاعران را از حفظ می‌خواندند و این موضوع برای خارجیان و گردشگران تعجب‌برانگیز بود. ایرانیان چنان با شعر آمیخته‌اند که از شعر شاعرانشان مثال می‌‌آورند و ابیات را همچون قوانین آویزه‌ی گوش می‌کنند و سبک زندگی‌شان را بر اساس شعر هماهنگ می‌کنند. کمتر ایرانی باسواد و بی‌سوادی را در این کشور می‌توان سراغ گرفت که اندک ذوق شعرسرایی نداشته باشد و سعی در سرودن بیتی نکرده باشد.

آری ما می‌توانیم به مفهوم «شعرگردی» بیندیشیم و آن را عملی سازیم. به طور مثال شیراز را ببینید، شهر «شعرگردی» است. حافظ و سعدی و خواجوی کرمانی در این شهر آرمیده‌اند و بر سر مزار هر یک قطعه شعری نقش بسته. نام گلستان و بوستان هر کسی را به یاد «تفرٌج» می‌اندازد که در اشعار همین شاعران به وفور این واژه را می‌بینیم. در اشعارشان از سرو ناز و گلگشت مصلی و آب رکناباد و وضع بی‌مثال شیراز یاد شده است. شیراز همان شهری است که در آن بیشترین باغ‌‌ها وجود دارند و همین باغ‌ها و عناصر درون آن‌ها دست‌مایه‌ی سرودن بسیاری از ابیات شده است و از طرفی محل گردش و گلگشت ایرانیان همین باغ‌ها بوده و هست. می‌توان گفت در هرجای ایران که شاعری خفته، باغی نیز نهفته: در ماهان باغ شازده و شاه‌نعمت‌الله ولی، در نیشابور باغ قدمگاه و خیام و عطار، در تهران باغ گلستان و استاد بهار، در تبریز ایل‌گلی و شهریار و …

پی‌نوشت: در میان اعضای تحریریه مجله‌ی «سرزمین من» این ایده را مطرح کردم و قرار است در بخش «راهنمای سفر» شماره‌ی آتی این مجله، در شهر شیراز «شعرگردی» کنیم.