آرشیو ‘اشك‌ها و لبخندها در سفر’

دَمِت گرم دکتر

دوشنبه ۱۸ مرداد ۱۳۸۹

مکان: چین، زمان: بهار ۱۳۸۹

چند نفر از مسافرانم تصمیم گرفتند برای رفتن به یک منطقه‌ی دیگر از شهر شانگهای از مترو استفاده کنند. بلیط مترو را خریدند و همه‌اشان از دروازه‌‌ای که بلیط‌ها چک می‌شود عبور کردند، فقط یک آقای دکتر نمی‌توانست رد شود. هر چقدر بلیط مترو را وارد می‌کرد، دستگاه نمی‌پذیرفت. بعد از ۵ دقیقه و کلی تلاش تازه فهمیدیم که آقای دکتر به جای بلیط مترو، کلید الکترونیکی اتاق هتل را داخل دستگاه کارت خوان می‌کند.

وقتی فهمیدم روده‌بُر شدم

پنجشنبه ۱۴ مرداد ۱۳۸۹

مکان: چین، زمان: تابستان ۱۳۸۹
چند نفر از مسافرانم در یک اتاق هتل جمع شده بودند و می‌خواستند در یک کنسرو را باز کنند اما دربازکن نداشتند. هرچه در اتاق هتل به دنبال دربازکن یا هر چیزی که بتوانند با آن در کنسرو را باز کنند، پیدا نکردند. بنابراین در حالی‌که فقط کمی زبان انگلیسی بلد بودند تصمیم گرفتند از room service هتل کمک بگیرند. بالاخره یکی از آن‌ها که انگلیسی‌اش نسبت به بقیه بهتر بود تلفن می‌زند و به خانمی که گوشی را برمی‌دارد می‌گوید: please open my door
از طرف هتل کسی را فرستادند تا در اتاق را تعمیر کند، در حالی‌که مسافران در تکاپوی بازکردن در کنسرو بودند.

مکان: چین، زمان: تابستان ۱۳۸۹
یکی از مسافران در لابی هتل من را دید و گفت تهویه‌ی اتاقش کار نمی‌کند. به همراه او به سمت میز پذیرش رفتم و موضوع را با یکی از کارمندان در میان گذاشتم و نهایتا گفتم:
Please ask somebody to check air condition of the room
بعد رو به مسافرم کردم و به او گفتم به اتاقش برود و منتظر تعمیرکار بشود. مسافرم که انگلیسی‌اش از من هم بدتر بود فکر کرد که «سام‌بادی» somebody ترجمه‌ی انگلیسی تعمیرکار است. بعدا که دیدمش و از جریان کار پرسیدم، برایم شرح داد که:

«اون سام‌بادی اومد ولی گفت ok (یعنی همه‌چیز درسته) و رفت. منم که دیدم تهویه درست نشده دوباره به پذیرش گفتم: اَنادٍر سامبادی (another somebody)»

در واقع این مسافر از پذیرش خواسته بود تا یک تعمیرکار دیگر برای تعمیر تهویه‌ی اتاق بفرستد.

wake up call

سه شنبه ۱۲ مرداد ۱۳۸۹

زمان: تابستان ۱۳۸۹، مکان: کشور چین

در یکی از هتل‌های شهر شانگهای اقامت داریم و در روزهایی که برنامه‌ی بازدید داریم wake up call (زنگ بیداری) برای مسافران گذاشته‌ام. جریان از این قرار است که به صورت خودکار شماره‌ی تلفن اتاق‌ها گرفته می‌شود و زنگ می‌خورد. مسافران گوشی را برمی‌دارند و به این ترتیب از خواب بیدار می‌شوند. من هر شب برای مسافرانم توضیح می‌دهم که مثلا برای فلان ساعت فردا صبح برایتان wake up call گذاشته‌ام. هیچ کس تا به حال نپرسیده بود این که من می‌گویم یعنی چه و بنده هم ترجمه‌ی فارسی wake up call را نگفته بودم. دیروز صبح چند نفر از مسافران دیر کردند و به من گفتند که خواب مانده‌اند. از آن‌ها پرسیدم برای شما wake up call گذاشته‌ام چرا دوباره خوابیدید. جواب دادند که ما خبر نداریم. گفتم مگر تلفن شما زنگ نمی‌خورد؟ گفتند هر صبح یک نفر زنگ می‌زند ولی حرف نمی‌زند. خندیدم و در همان حین متوجه شدم که چند نفر دیگر هم نمی‌دانستند که زنگ هر روزه تلفن، برای بیداری آنهاست نه مزاحم تلفنی.

اشک‌ها و لبخندها در سفر

چهارشنبه ۶ مرداد ۱۳۸۹

از همین امشب یک بخش جدید با نام اشک‌ها و لبخندها در سفر در این سایت اضافه کردم تا از این به بعد، خاطرات غم‌انگیز و شادی‌آور سفرهایم را در آن انعکاس دهم. چندی پیش نیز با یکی از دوستان و همکارانم، سرکارخانم بهاره حاجی‌ها صحبت کردیم تا با روشی که در نظر گرفتیم ایشان بتوانند به زودی کتابی با همین مضمون تالیف کنند. این کتاب، خاطرات راهنمایان گردشگری از سفرها و تورهاست و اخلاق ایرانیان و خارجیان را در سفر منعکس می‌کند و البته بیشتر. از همین‌جا از دوستان راهنما دعوت می‌کنم تا در صورت تمایل خاطراتشان را با نام خودشان و زمان اتفاق، برای بنده یا خانم حاجی‌ها ارسال کنند تا بتوانیم در کتاب مورد نظر از آن‌ها استفاده کنیم.

اما برای شروع و آشنایی با نحوه‌ی کار…

زمان: تابستان ۱۳۸۹، مکان: کشور چین

در فرودگاه پکن بودیم که یکی از مسافران از بنده پرسید: چند ساعت با ایران اختلاف زمانی داریم؟ عرض کردم: سه ساعت و نیم. باز پرسید: امروز چند شنبه است؟ گفتم: دوشنبه. بعد پرسید: در ایران چند شنبه است؟ خنده‌ام گرفت، با این حال گفتم: در ایران هم دوشنبه است، اما دوشنبه‌ی هفته‌ی قبل است.

زمان: تابستان ۱۳۸۹، مکان: کشور چین  

در اتاقم در هتل ۵ ستاره‌ی فوق‌العاده شیک WYNDHAM پکن سرگرم کارهایم بودم که موبایم زنگ خورد. یکی از مسافران پشت خط بود و برایم گفت اگر امکان دارد به لابی هتل بروم تا در حل مشکلی که پیش آمده به او کمک کنم. لباسم را پوشیدم و به لابی هتل رفتم. دیدم سه نفر از مسافرانم با پیژامه روبروی محل فروش نوشیدنی هتل بر روی مبل نشسته‌اند. پرسیدم مشکل چیست؟ یکی از آن‌ها برایم قضییه را تعریف کرد و من متوجه شدم که آن‌ها از خانم فروشنده دو بطری آب و دو بطری نوشابه خریده‌اند که حدود ۲۰هزار تومان شده است. حالا وقتی فهمیده‌اند چه کلاهی بر سرشان رفته و چقدر قیمت‌ها در این هتل گران است، اجناس خردیداری شده را پس آورده‌اند و نشسته‌اند تا پولشان را پس بگیرند و خانم چینی فروشنده هم زیربار پس‌گرفتن اجناس نمی‌رود. اول از همه به آن‌ها گفتم چرا با دمپایی داخل اتاق و پیژامه، به لابی آمده‌اند و بعد تذکر دادم که این قیمت در هتل ۵ ستاره طبیعی است و به عنوان یک ایرانی تقاضای پس دادن اجناس جایز نیست. آن‌ها راضی شدند که به اتاق‌هایشان برگردند. اما در لحظه‌ی آخر وقتی که بطری آب و نوشابه را از جلوی میز فروشنده برمی‌داشتم تا به مسافران برگردانم، همه‌ی نفرت او را از این برخورد مسافرانم احساس کردم.