آرشیو ‘خيلي كوتاه، كمي ادبي’

آدم

سه شنبه ۹ شهریور ۱۳۸۹

سایه سخن نمی‌گوید و پژواک اندام ندارد. اما به گمانم ترکیب این دو می‌شود آدم.

فیلم‌نامه

دوشنبه ۸ شهریور ۱۳۸۹

*** گذر از فیلم به کارتون در دنیای تراژدی

به نوای غمناک نی روییده از آخرین قطره‌ی خون دختر زیبای ربوده شده به دست دیو بلا

سوگند،

که من رنج نکشیدن را انتخاب نکردم به جای دوست نداشتن.

…………………………………………………………

*** این فیلم کوتاه را در ذهنتان بسازید:

- من خو کنم به وسعت محدود فلان آدم؟

- هی هی هی… نگو نگو نگو… دوباره می‌خواهی فاجعه‌ی دهان‌ها را به جان بخری؟

………………………………………………………..

پی‌نوشت: می‌دانم که گاهی باید کرم-ذهن را قبل از این‌که هوای پروانه شدن کند، خفه کنم. اما اگر شما به خواب بر بالش ابریشمی عادت نکنید پروانه-ذهن می‌تواند چند روز دیگر زنده و بیدار برقصد. فقط چند روز دیگر. قول می‌دهم.

جمعه‌شبی که با قدم‌زدن نمی‌گذرد

جمعه ۵ شهریور ۱۳۸۹

این درد از دیرباز در دنیا بود که،

یک «او»یی هست و دوستمان نمی‌دارد.

با این حال این درمان هنوز کشف نشده که،

به بی‌دردی متهم نشویم.

…………………………………………..

با رشوه به قانون حافظه

خاطره‌ای را به بستر خواب کشاندم

آه،

یادم نبود که فردا باید روز را استفراغ کنم.

………………………………………..

تازه امروز وقت کردم

عکس‌هایی را که با چشمانم از {…} گرفتم

در تاریک‌خانه‌ی دلم ظاهر کنم

بعد از آن همه مدت…

رابطه‌ی نامشروع جنگ و جنگل

دوشنبه ۱ شهریور ۱۳۸۹

جنگ،

عملیات،

کشته شدگان،

تابوت‌ها،

درختان،

جنگل،

………………………………………………..

پی‌نوشت: این روایتی است مستند از شهادت هیرکانی

پیش نمایش

شنبه ۸ خرداد ۱۳۸۹

در سینمای پنجره‌ی اتاقم امشب فیلمی دیدم. هنرپیشه‌ی زن، درخت توت بود و موسیقی متن، از باد و جلوه‌های ویژه‌اش، حضور جیرجیرک.

من به یک جادو، به یک افسون، محتاجم

جمعه ۷ خرداد ۱۳۸۹

او، آن پیرزن، هوا را در دستمالی گره زد…

او، آن کودک، دستمال را بر تن عروسک فلسفه پوشاند و در هوا چرخاند…

بادی وزید…

……………………………………………………………..

سال‌ها بعد، امروز، من با خودم می‌اندیشم پس چرا آش «ابودردا» هیچ دردی را درمان نمی‌کند.

تقدیم به عشایر سرزمینم

سه شنبه ۴ خرداد ۱۳۸۹

تابش نور در دامنه‌ی کوه!

هی هی هی،

اجاق روشن یک سیاه‌چادر.

من نه اهل این جا بودم

سه شنبه ۲۴ فروردین ۱۳۸۹

در آن هنگام که سپاه انگشتان ایزدبانوی آسمان، در سکوتِ شب، آرام، کشور سینه‌ام را درمی‌نوردید و پیش می‌آمد،

من به فرمان سردار دل، آزمون تلخی را آماده می‌شدم و خوب می‌دانستم که روزی، نه چندان دور، باید تاوان تیر نگاه مستی که جغرافیای لبهایم را خوب نشانه می‌گرفت، با تیر سفرهای دور، بپردازم.

و این است که باز باید بروم…

اَردیبهشت

شنبه ۲۱ فروردین ۱۳۸۹

امشب، در هنگامه‌ی بار برداشتن خاک از قطره‌ی شیرین آب، که از سفر آسمان، دیوانه‌وار، به افسون لبِ بسته‌ی دوست، برمی‌گشت،

نگاهم به حجله‌ی گِل افتاد.

در آن میان، دیدم که از هیجان هم‌بستری‌های دلداده‌های مست بی‌قرار، چشم سروِ سبزِ کهن، تر شده است.

وانگاه، بالای بلندش را تا خود ماه بوسیدم و گفتمش: باری، فرصت و رخصت بده، این بار نیز، امسال نیز، در پی این دیدار، به دیار اعجاز بوسه‌های سرخ‌تر از سرخ شقایق، در ماهی که در پیش است، سفر کنم.

یک داستان کوتاه

یکشنبه ۱۵ فروردین ۱۳۸۹

امروز خیلی زود کارهایم را انجام دادم و به خانه برگشتم. کمی استراحت کردم، بعد دوش گرفتم و لباس مهمانی پوشیدم و آماده شدم برای یک ضیافت شبانه.
راه خیلی دور نبود. راستش مکان مهمانی در آن یکی اتاق خانه‌امان بود. اتاق خالی بود. خالی کرده بودمش، اما یک میز گذاشته بودم کنار دیوار و دو گیلاس پر بر رویش.
ساعت مهمانی که نزدیک شد، به آن اتاق رفتم. با احترام به میز نزدیک شدم و روبروی دیوار ایستادم. به او گفتم، امشب به افتخار «ناآگاهی» هر دوتایمان جشن می‌گیریم. دیوار همین‌طور «سفید» من را نگاه می‌کرد.
گیلاسم را به گیلاس او زدم، چشمم را بستم، «سیاهی» که پدیدار شد، نوشیدم.
تا حالا هنوز چشمم را باز نکرده‌ام که بدانم دیوار چه کرد.