خلاصه‌ای از “الف تا ی” پدیده‌های طبیعی ایران در این روزها

آب که نداریم، تداعی‌اش برایمان فقط همان حرف اول و دوم الفباست.
عوضش به جای آتش، آتشفشان داریم، چنان می‌فشاندمان که نگو. تو بخوان: می‌فشاردمان.
آسمان هم نداریم، اما آن‌ها آس و پاسمان نگه می‌دارند. باران که هیچ، اما بار چرا، بارها بار.
از بُخار بگویم؟ فقط سوزش خار، از بهار فقط مزدوران هار.
تابستان نگو، تابمان بستاند و گولمان زد تا بُستان. دروغ بود. نبود. بستان بی‌بستان.
ته جنگل را بریدند و جنگ باقی گذاشتند. چشممان را نیز بر چشمه بستند. دود اما بود، رود بود که نبود.
سیل شاید سیلی می‌زد، اما شب، نم نداشت. شب ما شبنم نداشت. شهاب؟ شبهایمان که شهاب نداشت.
انگار ما محکومیم به کشیدن این کهکشان بر دوشمان.
گَرد، نه که ما بگردیم، گردباد گِرد ما که خود گَردیم تا توانست گردید.
هوا، گفتند هوی است، گفتند حوّاست، حواستان باشد که هبوطتان می‌دهد.
آخرین حرف، آخرین حرف الفباست. این‌گونه اگر بماند ما یائسه خواهیم شد در این سرزمین.

دیدگاه ها

  1. سیما سلمان زاده

    “آه” داریم!
    “آتشنشان” خواهیم شد؛
    شکر که هنوز “بی حس” نشده ایم.

    جوجه ها را آخر “پاییز” خواهیم شمرد!
    پس “تاب” می آوریم…

    “پول” و “زور” ارزانی شان!
    “حقمان را می گیریم و حقشان را کف دستشان خواهیم گذاشت،

    آرام و “فعال”، آتشی بدون دود خواهیم شد که نه “شاخی” بسوزد و نه “بری”.

    قدری “شعور” ما را بس؛

    “صبر”مان بسیار است.

    این “کاهکشان” هنوز ستاره هایی برای “فروغ” دارد.

    “قدر” خاک را می دانیم؛
    “گرد” باد می چرخیم…
    تیر برو، باد بیا
    “غم” برو، شادی بیا
    “محنت” برو، روزی بیا
    خوشه ی مرواری بیا

    “وقت” داریم…
    چحل سالگی است و “هزار هزار” امید!

    “یا علی”!
    ………………………………………………………………………………………………………………….
    جواب: سلام. عالی بود. زنده باد.

  2. مائده

    دارا جهان ندارد سارا زبان ندارد
    بابا ستاره ای در هفت آسمان ندارد
    کارون ز چشمه خشکید، البرز لب فرو بست
    حتا دل دماوند، آتش فشان ندارد
    دیو سیاه دربند،آسان رهید و بگریخت
    رستم در این هیاهو، گرز گران ندارد
    روز وداع خورشید، زاینده رود خشکید
    زیرا دل سپاهان، نقش جهان ندارد

    بر نام پارس دریا، نامی دگر نهادند
    گویی که آرش ما، تیر و کمان ندارد
    دریای مازنی ها، بر کام دیگران شد
    نادر ز خاک برخیز، میهن جوان ندارد
    دارا ! کجای کاری، دزدان سرزمینت
    بر بیستون نویسند، دارا جهان ندارد
    آییم به دادخواهی، فریادمان بلند است
    اما چه سود، اینجا نوشیروان ندارد
    سرخ و سپید و سبز است این بیرق کیانی
    اما صد آه و افسوس، شیر ژیان ندارد
    کوآن حکیم توسی، شهنامه ای سراید
    شاید که شاعر ما دیگر بیان ندارد
    هرگز نخواب کوروش، ای مهرآریایی
    بی نام تو،وطن نیز نام و نشان ندارد
    ………………………………………………………………………………………………………………….
    جواب: سلام. سپاس.

  3. ژیلا

    احوال آقای نورآقایی؟ نمیدونستم اهل متون ادبی هم هستین؟ جالب بود بازی کلماتتان برای توصیف رنگ سیاه این روزهایمان…
    ………………………………………………………………………………………………………………….
    جواب: سلام. ارادتمندم قربان.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *