آخر شب

آموختم از توالی سرد شب

که هر سوسوی ستاره

خوشامدگوی سفر صبح نیست.

……………………………………………………

در هر طبقه کتابخانه وجودم، اثر انگشت یک دستبرد هست.
از دست خودم، دیگر خاک نشسته بر خالی آن خانه.
دستم را باید بُرید!

……………………………………………………

پای که ریشه بدواند، دست که شاخه بپراکند، سر به وقتش میوه خواهد داد.

دیدگاه ها

  1. سیما سلمان زاده

    دوش با من گفت پنهان کاردانی تیزهوش
    و از شما پنهان نشاید کرد سر می فروش

    “گفت آسان گیر بر خود کارها کز روی طبع
    سخت می گردد جهان بر مردمان سختکوش”

    وان گهم درداد جامی کز فروغش بر فلک
    زهره در رقص آمد و بربط زنان می گفت نوش

    “با دل خونین لب خندان بیاور همچو جام
    نی گرت زخمی رسد آیی چو چنگ اندر خروش”

    در حریم عشق نتوان زد دم از گفت و شنید
    زان که آن جا جمله اعضا چشم باید بود و گوش

    ساقیا می ده که رندی های حافظ فهم کرد
    آصف صاحب قران جرم بخش عیب پوش
    ……………………………………………………………………………………………………………………
    جواب: سلام. سپاس.

  2. گندم

    آن شاخ که سر بر کشد و میوه نیارد فرجام به جز سوختنش نیست سزاوار
    جز دانش و حکمت نَبُوَد میوه ی انسان ای میوه فروش هنر این دکّه و بازار
    ……………………………………………………………………………………………………………………………
    جواب: سلام و سپاس.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *