بازگشت به صفحه نخست

۰- برای نوشتن رُمان

فردا می زنم به جاده.

تا جمعه.

شاید شنبه.

تنها.

دوربینم همراهم خواهد بود. همه وسایل جانبی اش را دزدیده اند. خودش هست و یک شارژر که تازه برایش خریدم.

۸ نظر در “۰- برای نوشتن رُمان”

  1. مژگان نوشته است:

    سلام؛سفربخیر؛خوش به حالتون؛خیلی خوشحالم؛من که بااین همه گرفتاری نمیتونم سفربرم؛خوبه که شمامیریدوبرامون گزارش میکنید؛بی صبرانه منتظر عکسهای جالبتونم.
    ………………………………………………………………………………………………………………………………………..
    جواب: سلام. سپاس از شما.

  2. نازلی نوشته است:

    جاده خوبه.
    تا جمعه خوبه.
    تا شنبه هم خوبه.
    تنهایی خوبه.
    رمان خوبه.
    رمان نوشتن خیلییییییییییی خوبه.
    حتی دوربین بدون لوازم جانبی هم خوبه.
    باور کن!
    ………………………………………………………………………………………………………………………………………..
    جواب: سلام. کلیشه ای شد ها…

  3. سوفی نوشته است:

    ….راستی آیا جایی خبری هست هنوز ؟
    مانده خاکستر گرمی، جایی ؟
    در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز ؟
    آرش
    برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
    برو آنجا که تو را منتظرند …..
    ………………………………………………………………………………………………………………………………………..
    جواب: سلام. سپاس.

  4. 000000 نوشته است:

    آها !
    این شد .
    حالا کدوم قسم از رمان رو انتخاب خواهید کرد ؟
    ………………………………………………………………………………………………………………………………………..
    جواب: سلام. فعلا زوده در موردش حرف بزنم.

  5. زینب فارسی نوشته است:

    خیلی خوبه آقای نورآقایی. به خاطر پست قبلی، من هم سردم شد…
    خوبه که میرین… خوبه که سفر می کنین…
    حس می کنم اگه بعضی آدم سفر نرن…یه جوری میشن…مثه خودم…
    ………………………………………………………………………………………………………………………………………..
    جواب: سلام. سپاس.

  6. طوبا نوشته است:

    سلام. من شیرازم. اگر اونجا اومدی خوشحال میشم در خدمتت باشیم. در منزل خواهرم.
    ………………………………………………………………………………………………………………………………………..
    جواب: سلام. قربانت. ولی اومدم سمت سیستان و بلوچستان.

  7. ایران نوشته است:

    سفر بخیر
    خوب بنویسی در آرامش…
    ………………………………………………………………………………………………………………………………………..
    جواب: سلام. سپاس.

  8. نیلوفر فریدنی( راهنمای فرانسه زبان) نوشته است:

    سلام
    دیشب وقتی متن شما را خواندم ، ناخود آگاه این شعر سهراب در ذهنم تداعی شد

    نام شعر : ندای آغاز

    کفش‌هایم کو،
    کفش‌هایم کو،
    چه کسی بود صدا زد: سهراب؟
    آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ.
    مادرم در خواب است.
    و منوچهر و پروانه، و شاید همه مردم شهر.
    شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه‌ها می‌گذرد
    و نسیمی خنک از حاشیه سبز پتو خواب مرا می‌روبد.
    بوی هجرت می‌آید:
    بالش من پر آواز پر چلچله‌هاست.

    صبح خواهد شد
    و به این کاسه آب
    آسمان هجرت خواهد کرد.

    باید امشب بروم.
    من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
    حرفی از جنس زمان نشنیدم.
    هیچ چشمی، عاشقانه به زمین خیره نبود.
    کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد.
    هیچ کسی زاغچه‌یی را سر یک مزرعه جدی نگرفت.
    من به اندازه یک ابر دلم می‌گیرد
    وقتی از پنجره می‌بینم حوری
    - دختر بالغ همسایه -
    پای کمیاب‌‌ترین نارون روی زمین
    فقه می‌خواند.

    چیزهایی هم هست، لحظه‌هایی پر اوج
    (مثلا” شاعره‌یی را دیدم
    آن‌چنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش
    آسمان تخم گذاشت.
    و شبی از شب‌ها
    مردی از من پرسید
    تا طلوع انگور، چند ساعت راه است؟)

    باید امشب بروم.

    باید امشب چمدانی را
    که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد، بردارم
    و به سمتی بروم
    که درختان حماسی پیداست،
    رو به آن وسعت بی‌واژه که همواره مرا می‌خواند.
    یک نفر باز صدا زد: سهراب
    کفش‌هایم کو؟

    خالی از لطف نیست اگر طنز مرحوم گل آقا را با این نام ببینید

    کفش هایم کو ؟!

    دم در چیزی نیست

    لنگه کفش من این جاها بود !

    زیر اندیشه ی این جا کفشی !

    مادرم شاید این جا دیشب

    کفش خندان مرا، برده باشد به اتاق

    که کسی پا نتپاند در آن

    هیچ جایی اثر از کفشم نیست

    نازنین کفش مرا درک کنید

    کفش من کفشی بود

    کفشستان !

    و به اندازه ی انگشتانم معنی داشت …

    پای غمگین من احساس غریبی دارد

    شست پای من از این غصه ورم خواهد کرد

    شست پایم به شکاف سر کفش ، عادت داشت …!

    نبض جیبم امروز

    تند تر می زند از قلب خروسی که در اندوه غروب

    کوپن مرغش باطل بشود …

    جیب من از غم فقدان هزار و صد و هشتاد و سه چوق

    که پی کفش ، به کفاش محل خواهد داد

    « خواب در چشم ترش می شکند »

    کفش من پاره ترین قسمت این دنیا بود

    سیزده سال و چهل روز مرا در پا بود

    « یاد باد آن که نهانش نظری با ما بود »

    دوستان ! کفش پریشان مرا کشف کنید !

    کفش من می فهمید که کجا باید رفت

    که کجا باید خندید

    کفش من له می شد گاهی

    زیر کفش حسن و جعفر و عباس و علی

    توی صف های دراز

    من درین کله صبح ، پی کفشم هستم

    تا کنم پای در آن

    و به جایی بروم

    که به آن « نانوایی» می گویند !

    شاید آنجا بتوان ، نان صبحانه فرزندان را

    توی صف پیدا کرد

    باید الان بروم ،… اما نه !

    کفش هایم نیست !

    کفش هایم … کو ؟!

    شعر از کیومرث صابری(گل آقا)
    ………………………………………………………………………………………………………………………………………..
    جواب: سلام. سپاس.

ارسال نظر

 
نام:
ایمیل (نمایش داده نخواهد شد):
وب سایت:


برای جلوگیری از فرستادن هرزنامه،‌کاراکتر های روبرو را در زیر وارد نمایید در صورت ناخوانا بودن اینجا را کلیک کنید
Click to hear an audio file of the anti-spam word