0- برای نوشتن رُمان

فردا می زنم به جاده.

تا جمعه.

شاید شنبه.

تنها.

دوربینم همراهم خواهد بود. همه وسایل جانبی اش را دزدیده اند. خودش هست و یک شارژر که تازه برایش خریدم.

دیدگاه ها

  1. مژگان

    سلام؛سفربخیر؛خوش به حالتون؛خیلی خوشحالم؛من که بااین همه گرفتاری نمیتونم سفربرم؛خوبه که شمامیریدوبرامون گزارش میکنید؛بی صبرانه منتظر عکسهای جالبتونم.
    ………………………………………………………………………………………………………………………………………..
    جواب: سلام. سپاس از شما.

  2. نازلی

    جاده خوبه.
    تا جمعه خوبه.
    تا شنبه هم خوبه.
    تنهایی خوبه.
    رمان خوبه.
    رمان نوشتن خیلییییییییییی خوبه.
    حتی دوربین بدون لوازم جانبی هم خوبه.
    باور کن!
    ………………………………………………………………………………………………………………………………………..
    جواب: سلام. کلیشه ای شد ها…

  3. سوفی

    ….راستی آیا جایی خبری هست هنوز ؟
    مانده خاکستر گرمی، جایی ؟
    در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز ؟
    آرش
    برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
    برو آنجا که تو را منتظرند …..
    ………………………………………………………………………………………………………………………………………..
    جواب: سلام. سپاس.

  4. 000000

    آها !
    این شد .
    حالا کدوم قسم از رمان رو انتخاب خواهید کرد ؟
    ………………………………………………………………………………………………………………………………………..
    جواب: سلام. فعلا زوده در موردش حرف بزنم.

  5. زینب فارسی

    خیلی خوبه آقای نورآقایی. به خاطر پست قبلی، من هم سردم شد…
    خوبه که میرین… خوبه که سفر می کنین…
    حس می کنم اگه بعضی آدم سفر نرن…یه جوری میشن…مثه خودم…
    ………………………………………………………………………………………………………………………………………..
    جواب: سلام. سپاس.

  6. طوبا

    سلام. من شیرازم. اگر اونجا اومدی خوشحال میشم در خدمتت باشیم. در منزل خواهرم.
    ………………………………………………………………………………………………………………………………………..
    جواب: سلام. قربانت. ولی اومدم سمت سیستان و بلوچستان.

  7. ایران

    سفر بخیر
    خوب بنویسی در آرامش…
    ………………………………………………………………………………………………………………………………………..
    جواب: سلام. سپاس.

  8. نیلوفر فریدنی( راهنمای فرانسه زبان)

    سلام
    دیشب وقتی متن شما را خواندم ، ناخود آگاه این شعر سهراب در ذهنم تداعی شد

    نام شعر : نداي آغاز

    كفش‌هايم كو،
    كفش‌هايم كو،
    چه كسي بود صدا زد: سهراب؟
    آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ.
    مادرم در خواب است.
    و منوچهر و پروانه، و شايد همه مردم شهر.
    شب خرداد به آرامي يك مرثيه از روي سر ثانيه‌ها مي‌گذرد
    و نسيمي خنك از حاشيه سبز پتو خواب مرا مي‌روبد.
    بوي هجرت مي‌آيد:
    بالش من پر آواز پر چلچله‌هاست.

    صبح خواهد شد
    و به اين كاسه آب
    آسمان هجرت خواهد كرد.

    بايد امشب بروم.
    من كه از بازترين پنجره با مردم اين ناحيه صحبت كردم
    حرفي از جنس زمان نشنيدم.
    هيچ چشمي، عاشقانه به زمين خيره نبود.
    كسي از ديدن يك باغچه مجذوب نشد.
    هيچ كسي زاغچه‌يي را سر يك مزرعه جدي نگرفت.
    من به اندازه يك ابر دلم مي‌گيرد
    وقتي از پنجره مي‌بينم حوري
    – دختر بالغ همسايه –
    پاي كمياب‌‌ترين نارون روي زمين
    فقه مي‌خواند.

    چيزهايي هم هست، لحظه‌هايي پر اوج
    (مثلا” شاعره‌يي را ديدم
    آن‌چنان محو تماشاي فضا بود كه در چشمانش
    آسمان تخم گذاشت.
    و شبي از شب‌ها
    مردي از من پرسيد
    تا طلوع انگور، چند ساعت راه است؟)

    بايد امشب بروم.

    بايد امشب چمداني را
    كه به اندازه پيراهن تنهايي من جا دارد، بردارم
    و به سمتي بروم
    كه درختان حماسي پيداست،
    رو به آن وسعت بي‌واژه كه همواره مرا مي‌خواند.
    يك نفر باز صدا زد: سهراب
    كفش‌هايم كو؟

    خالی از لطف نیست اگر طنز مرحوم گل آقا را با این نام ببینید

    کفش هایم کو ؟!

    دم در چیزی نیست

    لنگه کفش من این جاها بود !

    زیر اندیشه ی این جا کفشی !

    مادرم شاید این جا دیشب

    کفش خندان مرا، برده باشد به اتاق

    که کسی پا نتپاند در آن

    هیچ جایی اثر از کفشم نیست

    نازنین کفش مرا درک کنید

    کفش من کفشی بود

    کفشستان !

    و به اندازه ی انگشتانم معنی داشت …

    پای غمگین من احساس غریبی دارد

    شست پای من از این غصه ورم خواهد کرد

    شست پایم به شکاف سر کفش ، عادت داشت …!

    نبض جیبم امروز

    تند تر می زند از قلب خروسی که در اندوه غروب

    کوپن مرغش باطل بشود …

    جیب من از غم فقدان هزار و صد و هشتاد و سه چوق

    که پی کفش ، به کفاش محل خواهد داد

    « خواب در چشم ترش می شکند »

    کفش من پاره ترین قسمت این دنیا بود

    سیزده سال و چهل روز مرا در پا بود

    « یاد باد آن که نهانش نظری با ما بود »

    دوستان ! کفش پریشان مرا کشف کنید !

    کفش من می فهمید که کجا باید رفت

    که کجا باید خندید

    کفش من له می شد گاهی

    زیر کفش حسن و جعفر و عباس و علی

    توی صف های دراز

    من درین کله صبح ، پی کفشم هستم

    تا کنم پای در آن

    و به جایی بروم

    که به آن « نانوایی» می گویند !

    شاید آنجا بتوان ، نان صبحانه فرزندان را

    توی صف پیدا کرد

    باید الان بروم ،… اما نه !

    کفش هایم نیست !

    کفش هایم … کو ؟!

    شعر از کیومرث صابری(گل آقا)
    ………………………………………………………………………………………………………………………………………..
    جواب: سلام. سپاس.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *