بازگشت به صفحه نخست

برای دیدن نادیده ها

کافی است فقط به اندازه یکی دو شهر با هویت – نه از این شهرهای تازه ساز دروغ ساز- از این پایتخت لعنتی دور شوی تا بفهمی که خیلی از مسائل می تواند بهتر باشد…

این موجود کریه انگار صرع هم دارد که در روزهایی، دیوانگی اش صد برابر می شود. اتفاق می افتد شهروندانی که صبح تا شب برای پر کردن خیک این شهر، سگ دو می زنند، می خواهند چند روز هیکل گشاد و بی مصرف آن را تنها بگذارند، آن وقت است که تهران صرع می گیرد و همه آلوگی و پلیدی اش را استفراغ می کند به روی همین شهروندان.

بگذریم،

برای سه روز از این شهر نکبتی بیرون رفتم…

قصدم دیدار از نادیده هایی بود از شهرهایی در شمال کشور، اما به دلیل ترافیک تهوع آور جاده های منتهی به آن شهرها، مسیر را عوض کردم و این شد که مسیر کاشان – برزک – ورکان – کامو – جوشقان – میمه – وزوان – لوشاب – لای بید – موته – دلیجان – محلات – خورهه – دو دهک را انتخاب کردم.

در این مسیر بود که از روی عادت این گونه سفرهایم، در جاده های خلوت راندم، مهمان خانه ها شدم، قصه ها را شنیدم، ایده هایی از ذهنم گذشت و …

قبل از شروع، باید بگویم که خون دل خوردن همیشه جزو بنیادین این سفرهاست. این خون دل ایران است که نمی دانم تا چند وقت دیگر تحمل پذیرش آن را دارم.

شاید روزی …

بهتر است بقیه اش را نگویم…

بهتر است فعلا خاموش باشم و گزارش تصویری این سفر را تقدیم کنم:

کاشان: از کاشان نه عکسی گرفتم و نه مکان تازه ای را دیدم. فقط دانستم چند روز قبل، بزهکاران به یک گردشگر حمله کرده اند و پول و مدارکش را به یغما برده اند. این موضوعی است که بنده و چند از دوستان قبلا هم تذکر داده ایم. احتمالا و به زودی شاهد این گونه خبرها خواهیم بود، اگر که به هوش نباشیم. متاسفانه به محض اینکه گردشگری رونق پیدا کند، قبل از مسوولین و متولیان، سودجویان و بزهکاران حواسشان جمع خواهد شد، که البته هر دو از یک قماشند.

بَرزُک: از برزک هم عکس نگرفتم. آنجا محل اقامتمان بود. تنها خبر اینکه گردوهای برزک رسیده و برای فروش آماده است.

وَرکان: اسم جالبی دارد این روستا. این بود که به سمتش رفتیم.

در لحظه ی ورود با اتومبیل گشتی در روستا زدیم و …

… و این زوج را دیدیم. اجازه خواستم تا عکس بگیرم. اجازه دادند و گپ زدیم و دوست شدیم و راهنمایامان شدند و مهمانمان کردند به نوشیذنی و خوردنی.

دانستیم که این زوج (مرد ۸۲ ساله و زن ۷۴ ساله) ۶۰ سال است که زندگی مشترک دارند. در صحنه بالا، آنها را می بینید که با هم رفته بودند علف بچینند.

زن همراهمان شد تا قلعه را نشانمان بدهد. قلعه ای که روزگاری پیش از این مکان زندگی پدر و مادرش بوده. از پدرش برایمان گفت و از بچه ها که به امید سکه های (ده شاهی!) پدر دورش جمع می شده اند.

داخل قلعه شدم و از این تخته سنگ عکس گرفتم که احتمال یکی از درهای قلعه بوده.

نمایی از قلعه!

و دانستیم که روستا دو قلعه داشته.

بعد از دیدار قلعه، پذیرای تعارف مهمان شدن در خانه این زوج شدیم.

داخل شدیم، نشستیم و شنیدیم از روزگار این زوج. از بچه هایشان. از دو پسر و یک دخترشان که از بین رفته اند و از مابقی بچه ها که باقی مانده اند. از وجه تسمیه روستا پرسیدیم و دانستیم که به معنای مکانی است که کان (معدن) زیاد دارد.

پیرمرد برایمان چاووشی خواند. از روزگار پر آب قنات و مزارع گل اطراف گفت. از امامزاده ای گفت که تا همین چند سال پیش به نام “جوپار” معروف بوده و اهالی باور داشتند که در آنجا بانویی خفته. و ادامه داد که چند سال پیش مردی از شهری دیگر آمد و گفت اینجا قبر هیچ بانویی نیست، بلکه مردی خفته از اعقاب یکی از امامان. و این شد که امامزاده ای شکل گرفت و حالا هم ظاهرا شفا می دهد.

وقت خداحافظی تعارف بسیار کردند که بمانیم. نماندیم. اما یادم نمی رود که اینجا و اینجور جاها مکانی است برای درنگ کردن.

کامو - جوشقان: نام کامو و جوشقان در نقشه با هم می آید. اما کامو نام یک روستاست و جوشقان نام یک روستای دیگر. در میان این دو روستا، روستای دیگری هم هست به نام “چوگان”. پرسیدم اینجا واقعا محلی بوده برای بازی چوگان؟، جواب تایید گرفتم.

هر سه روستا، باغات دارند. طعم انگورش را ما چشیدیم. جوشقان، پسوند هم دارد. به نام “جوشقان قالی” شهره است. مردمان آنجا قالی را بدون نقشه می بافند. اکبر رضوانیان برایم گفت که دوستدارن قالی درصدد هستند که سنت قالی بافی این روستا را ثبت جهانی کنند.

عکس را در “کامو” گرفتم. بنا خصوصی است. در باز بود و صدای موسیقی با صدای استاد شجریان از آن بیرون می جهید. وارد شدیم. سلام کردیم. مردی پیش آمد. گفتیم زیبایی برج بیرونی ساختمان و صدای استاد و در باز، وادارمان کرد که داخل شویم. مرد پذیرایمان شد.

نمای درونی بنا که قدمتش قاجاری است.

ایشان (صاحب ساختمان) برایمان چای ریخت و انگور تعارفمان کرد و از قدمت بنا گفت و …

به او گفتیم کامو زیباست، گفت کامویی که من دیدم چنان زیبا بود که امروز فقط حسرت می خورم. دیدم او هم حسرت می خورد. دیدم او هم دلش خون است. راستی دل چه کسی خون نیست در ایران و برای ایران؟

ایشان در تهران زندگی می کند و گاهگاهی به “کامو” می رود و پذیرای دوستان و مهمانان خانوادگی اش می شود. در خانه باز بود تا مهمانانش وارد شوند که ما وارد شدیم. چندی که بودیم مهمانان اصلی سر رسیدند و ما مجبور شدیم که خداحافظی کنیم.

این هم تابلویی که بیرون بنا بر روی زمین افتاده بود، تابلویی که از تاریخ و قدمت بنا می گوید.

با خودم فکر کردم این هویت همه ما ایرانیان است که بر خاک افتاده. این روزها هویتمان راست و درست نیست. اما از آنجا که از اسب افتاده ایم نه از اصل، شاید با تلاش و پشتکار و صداقت و جمع اندیشی دوباره سوار شویم، دوباره راست شویم.

میمه - وزوان: در میمه چیز زیادی دستگیرمان نشد، یا اینکه ما حالش را نداشتیم که بگردیم. با این حال رفتیم به سمت باغات تا مقدار آب قنات “مُزد آباد” را ببینیم. این قنات باغات شهر را آبیاری می کند و شکر که هنوز هیچ بی ریشه و بی پدری پیدا نشده تا چاه عمیق بزند و قنات را بمیراند و اینجا را هم دچار خشکسالی کند.

به وزوان هم رفتیم تا قنات معروف آن را ببینیم. نشد. بنابراین برگشتیم.

در تصویر، مقدار آبی که از قنات “مُزد آباد” خارج می شود را می بینید.

یکی از اهدافی که این روزها دنبالش هستم و برایش نقشه هایی هم دارم، جستن راهی است برای بقا در زمان خشکسالی. حالا که ایران و جهان با موضوع خشکسالی روبرو است باید روش های سنتی و باستانی را با علم و تکنولوژی روز پیوند بدهیم و فکر عملی بکنیم. این است که در این سفر سوالاتی را پرسیدم که به جواب برخی از پرسش هایم دست یابم.

در این حال با خودم می گویم، ای گور پدر روزگار ما، که کودکی مان در انقلاب، نوجوانی مان در جنگ، جوانی مان در بی ثباتی، میانسالی مان در خشکسالی گذشت. از بعدش هم خبر نداریم که چه بلایی سرمان بیاید.

لوشاب: در این مناطق (کوهپایه های اطراف کوه کرکس) دو چیز خیلی یافت می شود. معادن سنگ و مزارع گل. لای بید و محلات و خورهه و ورکان و …، هم معادن سنگ دارند و هم مزارع گل. برزک و قمصر و نیاسر هم در همین زمره اند.

خلاصه ترکیب سنگ و گل می تواند موضوع توسعه پایدار این مناطق باشد که امروز البته نه موضوع توسعه است و نه موضوع پایدار. و جالب است آبی (قنات) که از دل همین سنگ ها بیرون می آید، گل ها را سیراب می کند.

عکس این بانو را در لوشاب گرفتم.

پیرمردی را دیدم و با او حرف زدم.

گفت: بیکاری است، جوانان رفته اند، چند نفر پیرمرد مانده ایم و ۳۰ بیوه زن.

لوشاب هم قلعه داشته، ویران شده اما.

آن طرف تر بستر رود خشکی را با مزد بیکاری سنگ می کردند. حتما به بهانه زیباسازی. لعنتی ها. تف بر صورت هر بی صفتی که خاک سرزمین این مردم دهان بسته را به توبره می کشد و می دزدد.

نمایی از ویرانی در روستایی که ۱۰۰ متر آنطرف تر، کمر بر از بین بردن ماهیتش بسته اند.

محلات: محلات را دیدیم. خیابانی دارد پر از چنار. هنوز از جمله شهرهایی است که اندکی از زیبایی گذشته اش باقی مانده. از جمله شهرهایی است که ورودی اش با تعمیرگاه های اتومبیل و تعویض روغنی ها زشت نشده. بلوارش گلکاری است. باغ های گل بسیار دارد. به دیدنش می ارزد.

یکی از مزارع گل کاکتوس واقع در دهکده گل محلات

خورههغار چال نخجیر را ندیدیم. غارها برایم جذابیت ندارند. این شد که از محلات به سمت خورهه رفتیم. در مسیر مکان های توریستی آبگرم های درمانی محلات را دیدیم.

گفته می شود روزگاری که محلات و دلیجان روستایی بیش نبودند و از اهمیت ویژه ای نداشتند، خورهه برای خودش برو بیایی داشته. این را می شود از وجود آثار باستانی و مکان قرارگیری خورهه هم حدس زد.

نمایی از معبد خورهه متعلق به دوره اشکانی

نمایی از سرستون معبد خورهه

دودهک: در نزدیکی خورهه و در کنار جاده سلفچگان به دلیجان، روستایی واقع شده به نام “دو دهک”. به آنجا رفتیم تا کاروانسرایش را ببینیم.

نمایی از کاروانسرای دودهک

اگر بازسازی شود می تواند مکان اقامتی یا پذیرایی خوبی باشد برای کسانی که به این سمت می آیند.

۲۹ نظر در “برای دیدن نادیده ها”

  1. ... نوشته است:

    یه عده اهل همین شهر هستن. جد اندر جد. کی گفته هر کی از هر چی خسته شد. می تونه به ا ین شهر بد و بیراه بگه؟؟؟ انگار مد شده…هر کسی مختاری هر جایی که دلشخواست زندگی کنه ولی نباید به شهر اجدادی من بد بگه.
    ……………………………………………………………………………………………………………..
    جواب: سلام. شما راست میگی.

    اما دو تا سوال از شما دارم:
    ۱- اینکه اجداد شما قبلا در این شهر زندگی میکردن، تضمین میکنه که این شهر الان هم محل خوبیه برای زندگی؟
    ۲- و آیا شما این همه آلودگی و پلیدی رو در این شهر می بینید و باز هم اون رو ستایش می کنید، صرفا به خاطر اجدادتون؟

    ضمن اینکه کسی به اجداد شما بد و بیراه نگفته، بلکه بنده اون حرص و طمع و بی فکری رو نقد می کنم که اون روستای اجداد شما رو به این جهنم بزرگ تبدیل کرده.

  2. سمیه نوشته است:

    کاملا موافقم درمورد تنفر از تهران. من که دیگه میخوام برم روستای خودمون اونجا تو خونمون زندگی کنم با پدر و مادرم. آرامش مطلق. هر روز صبح با صدای پرنده ها بیدار میشم و طلوع خورشید تماشا میکنم و موقع غروب، با خورشید وداع میکنم و به ماه سلام میدم و شبها هم ستاره های زیبای آسمون کویر خودنمایی میکنند. زندگی یعنی همین نه تلاش برای زنده ماندن در این دیوانه خانه.
    ……………………………………………………………………………………………………………..
    جواب: سلام. موافقم برای رفتن از تهران.

  3. علی رضاپور نوشته است:

    سلام آقای نورآقایی سایت رسما شروع بکار کرد…امیدواریم پیشنهاد های شما را بتوانبم اجرای کنید/
    ……………………………………………………………………………………………………………..
    جواب: سلام. خیلی هم خوب. زنده باد. لطفا یک متن کوچک برای معرفی سایت آماده کن و برای من ایمیل کن تا در همین سایت معرفی کنم.

  4. lei la نوشته است:

    واقعن این دنیای مدرن همیشه صرع دارد….

    گریزان ام
    از دیوارهای خط خطی
    مثل زنی که از حافظه ی شهر
    بگذار
    دیوانه گی اش را
    از مدادها خالی کن ام
    و از پلاک های این شهر
    هفدهمین روز را
    چرا
    هیچ کس اندوه کفش های اش را ندید
    از رد اردیبهشتی
    که در من راه می رود
    به شکلی مبهم
    می ایستد
    می ایستم
    لعنت بر خط قرمزها….
    که ما را دور می اندازندgpzfepbz
    درد می کشی
    بکش
    با خط های قرمز
    دیوانه گی اش را
    از هر طرف دنبال کنی
    به جنوب خواهی رسید
    و. تنی کشیده می شود از آب
    با کفش هایی
    پر از بغض لیلای سرزمین ات….

    لیلا کیانی کیا
    ……………………………………………………………………………………………………………..
    جواب: سلام. سپاس.

  5. محمد نوشته است:

    سلام بر ارش….کتاب خاطرات حاج سیاح رو خوندین
    ……………………………………………………………………………………………………………..
    جواب: سلام. ارادتمندم. خلاصه ای ازش خوندم.

  6. هانیه نوشته است:

    خیلی خوب کردید که رفتید سفر …..
    راستش اینبار جسارتا من یک ایده دارم که چون در اینکار حرفه ای نیستم، تو یک ایمیل تقدیمتون میکنم که اگه خیلی مسخره بود، فقط شما بهم بخندید
    موفق باشید
    ……………………………………………………………………………………………………………….
    جواب: سلام. ۱- زنده باد ۲- من تا به حال کجا به ایده ای خندیدم که به ایده تو بخندم؟ ۳- حتما میخونم و جواب میدم.
    موفق باشی.

  7. محمد صادق سبط الشیخ انصاری نوشته است:

    سلام. من از تهران رفتم. به کرج آمدم. از کرج هم خواهم رفت. دنبال دوران نوستالژیکم در کوچه های قلهک هستم. هر جا یافتید خبرم کنید. کوچه ده قلهک، قنات، درخت، نانوایی، آهنگری، نجاری، چراغ فتیله ای، آدمای با صفا و مهربون
    ……………………………………………………………………………………………………………….
    جواب: سلام. اینکه من هم بتونم جسارت شما رو داشته باشم، هدفی است که این روزها دنبالش هستم.

  8. مژگان نوشته است:

    سلام آرش خان؛بی صبرانه منتظرعکس هاوتجربیات مفیدتونم؛موفق باشید
    ……………………………………………………………………………………………………………….
    جواب: سلام. چشم، خواهم نوشت.

  9. شبنم نوشته است:

    “از اسب افتاده ایم، نه از اصل. با تلاش و پشتکار و صداقت و جمع اندیشی می توانیم دوباره سوار شویم، دوباره راست شویم”
    ما و خیلی های دیگر آماده اینهایی که گفتید هستیم، ولی اینها باید منسجم شوند، تلاش ها باید یک جهت شوند…
    اما نمی دانم چگونه!
    مثلا چه کسی باید آن تابلوی مشخصات بنا را راست می کرد؟
    صاحب خانه؟ شما؟ یا میراث فرهنگی منطقه؟ یا…..
    ………………………………………………………………………………………………………..
    جواب: سلام. هم وظیفه صاحب خانه است، هم وظیفه من، هم وظیفه میراث فرهنگی، هم وظیفه صدها نفری که هر روز از اونجا رد میشن و هم وظیفه شما که این سوال رو مطرح می کنی. اما متاسفانه هیچ کدام به وظیفه خودمون عمل نمی کنیم.

  10. lei la نوشته است:

    درود و سپاس فراوان

    سری اول که اومدم کامنت گذاشت ام این عکس ها رو ندیدم…باز خوبه هر وقت اراده کنی می تونی کوله پشتی ات و برداریو بری..
    کاش می تونست ام فرار کن ام و پناه ببرم به جایی که آسمون اش واقعن آبی باشه….دستام به ستاره هاش برسه و از بوی خاک بارون خورده اش مست بشم…جایی که این همه دیوارهای آهنی نداشته باشه.
    این عکس هابرای من چه نوستالوژی غریبی دارن….چه قدر دل گیرم…یاد بچه گی ها م افتادم…تو شهر کوهستانی مون خونمون پای کوه بود
    با یه حیاط بزرگ نصفش کاشی بود و نصف دیگه اش گل…باغچه ی بزرگ و چند تا درخت که الان نمی دون ام زنده ان یا نه…چه قدر کرمهای خاکی باغچه رو اذیت می کردیم..گل های کاغذی رو پرپر…آخ .کاش دوباره برگردم به کودکی ..کاش… من این روزهای میگرنی و دوست ندارم…
    کاش اتاقی رو به دریا داشت ام
    خلوتی آبی در آن جا داشت ام
    کاش دل در بند اهریمن نبود
    ارتباطی با اهورا داشت ام
    ………………………………………………………………………………………………………..
    جواب: سلام.

  11. lei la نوشته است:

    و اما میراث فرهنگی مون .هویت مون که چه قدر قشنگ نوشتی و با این تابلو ارتباطش دادی ..می شه درست اش کرد اما باید خودمون یعنی تک تک مردم جامعه نسبت به این مسله حساس بشیم …باید آگاه بشیم و درک اش کنیم تا جزیی از وجودمون باشه مثل نفس کشیدن… می شه درست اش کرد اگه بزارند و ما هم باید دل سوزانه تلاش کنیم ….به امید رسیدن به روزهای آرمانی
    ………………………………………………………………………………………………………..
    جواب: سلام.

  12. م.معظم نوشته است:

    سلام
    سپاس از همسفر کردن ما شهر نشینان :)
    در همدان روستایی به نام وردکان است که همش از سنگ است و دیدنی و وقتی گفتید ورکان متوجه برادر اسمی بودن آنها شدم !
    خورهه در فیس بوک برای گردشگری تلاش فراوان می کند و قابل سپاس است
    تا ندانید که این سفر چند روزه قراره مثل همیشه نباشه تاثیری نخواهد داشت و منفی های آنرا جذب میکنید
    …………………………………………………………………………………………………………………………….
    جواب: سلام. اسم اون روستا “ورکانه” است که در این آدرس http://nooraghayee.com/?p=15683 می تونید گزارش سفر رو بخونید. خط آخر نوشتتون رو هم نفهمیدم.

  13. شبنم نوشته است:

    دقیقا منظور همین بود که شما تک تک افراد مسؤول را نام ببرید…
    پس کاش همان صاحب خانه که دلش خون است برای ایران، نزدیکتر از هر کس دیگری به آن بنای ملی و گاهی ساکن در آن، نشانه هویت بنا را راست کند…
    درست است. شما و من و دیگران هم مسؤولیم. پس عمل را از نزدیک ترین جاها شروع کنیم… هر چیز که باید راست شود را از دم در خانه مان گرفته تا محله تا شهر تا کشور تا … لحظه ای که در کنارش هستیم، درست کنیم…
    (این حرف را به خودم زدم…)
    کاش درست کردن و ساختن هم مثل شعار گردشگری، به قول شما همگانی، همه مکانی و همه زمانی شود… البته دیگر فقط شعار نباشد…
    ………………………………………………………………………………………………………………………
    جواب: سلام. سپاس از شما.

  14. علی نوشته است:

    سلام .
    راست گفتی نسل ما نسل سوخته است تف بر این روزگار ؛
    ” ای گور پدر روزگار ما، که کودکی مان در انقلاب، نوجوانی مان در جنگ، جوانی مان در بی ثباتی، میانسالی مان در خشکسالی گذشت. از بعدش هم خبر نداریم که چه بلایی سرمان بیاید.”
    گزارشت مثل همیشه جالب و تامل برانگیز بود. ممنون و سپاس از زحماتی که برای نوشتن این گزارشها و دردمویه های این سرزمین آریائی می کشید.
    ………………………………………………………………………………………………………………………
    جواب: سلام. سپاس از توجه شما.

  15. رزا نوشته است:

    با سلام
    از خوندن گزارش و دیدن عکسها لذت بردم . آقای نورآقائی ؛ روستای انجدان از روستاهای شهر اراک در استان مرکزی رو تا به حال دیدین ؟ این روستا نزدیک محلات و خمبن هست . و میراث فرهنگی اراک اونجا کارهای جلبی برای حفظ بافت قدیمی اون کرده . دیدنش خالی ار لطف نیست .

    موفق باشید .
    ………………………………………………………………………………………………………………………
    جواب: سلام. سپاس از معرفی. امیدوارم فرصت بشه برم و ببینم.

  16. نادره نوشته است:

    تهران شهری پراز استرس و…..وچه خوب که میخواهی ترکش کنی…
    آرش عزیز چقدر شروع نوشته هایت خشمگین شده است.ببخشید که این بارمنتقدهستم چون آنچه که من از آرش شناخته ام این نیست.این رامی دانم که هوای روح انسانها قرارنیست همیشه به یک شکل باشد
    با این همه سپاس ازتوکه در هرشرایطی می نویسی.برایت سلامتی وبهترین ها را ازخداوند خواهانم
    ………………………………………………………………………………………………………………………
    جواب: سلام. دقیقا. همیشه قرار نیست آدم فقط یک نوع حس و یک نوع شرایط رو داشته باشه. گاهی دوست دارم خشم و ناراحتی ام را نشان دهم.

  17. طوبا نوشته است:

    خیلی بدی، تنها تنها رفتی برزک؟ چقدر من دوست داشتم ببینم اونجارو :( امیدوارم یه روز همونجا ساکن بشی اونوقت زورکی هم شده بیایم بهت سر بزنیم.
    ………………………………………………………………………………………………………………………
    جواب: سلام. زورکی نیست اصلا. در خانه برزک برای دوستان باز است.

  18. آزاده نوشته است:

    سلام
    گزارش و عکس‌ها زیباست اما اجازه بده منم یه کمی از نقد تلخت از تهران دلگیر بشم. از بچگی سنگ‌قبرهای امامزاده عبدالله و ابن بابویه برام مفهوم یه بخشی از هویتم شدن.چون آدمهایی اونجا دفن شدن که من به اونها تعلق دارم.تو اسطوره خوندی و می دونی که بعضی از شخصیت‌های اسطوره‌ها با دست زدن به زمین نیرو می‌گیرن و این در مورد من با همین «شهر لعنتی» صدق می کنه. هر جا که برم، وقتی بر می گردم توی این شهر شلوغ و… انرژی می‌گیرم چون بخشی از وجودم اینجاست. آره دیگه اون باغ‌های فرحزاد رو نداره؛ زمانی که آخر تهرون خیابون انقلاب الان بود و قدیمیا با الاغ می رفتن ییلاق. اما من هنوزم از همین شهر انرژی می‌گیرم چون زمین درست مثل مادر و پدره که می دونی مادرت زیباترین زن زمین و پدرت خوش قیافه‌ترین و قهرمان‌ترین مرد جهان نیست ولی دنیا رو باهاشون عوض نمی‌کنی و از نظرت بی‌نظیرن. شهر هم دست کم برای من همینطوره؛ خیلی ایرادها داره ولی وقتی بهش تعلق داری ازش انرژی می‌گیری. انرژی که توی زیباترین روستاهای آلپ هم ممکنه نباشه. ولی غیر از همه اینها یه موضوعی رو دوستانه می‌گم و اگر خواستی منتشر نکن: اونهایی که ریش و گیس سفید کردن می گن که وقتی دورنت آشفته باشه به هر کجا که بری آسمون همین رنگه.
    ………………………………………………………………………………………………………………………
    جواب: سلام آزاده. ببین، من عصبانیت خودم رو از تهران دارم و شما دریافت انرژی خودت رو. حرفی نیست. اما من فکر می کنم تعریف من و شما از انرژی متفاوته که فکر نمی کنم جاش اینجا باشه تا توضیح بدم. درضمن اصلا رنگ آسمان همه جا یکسان نیست. رنگ آسمان تاریک و آلوده تهران با رنگ خیلی از شهرهای همین ایران همرنگ نیست.

  19. سورمه نوشته است:

    از تهران هرجای دیگه ای هم بریم آسمون همین رنگه.
    ………………………………………………………………………………………………………………………
    جواب: سلام. خیر. این طور نیست. تنها کسانی که به جبر اعتقاد دارند این حرف رو می زنند.

  20. نازلی نوشته است:

    چقدر ایران زیباست و چقدر ما نمیشناسیمش!
    ………………………………………………………………………………………………………………………
    جواب: سلام. موافقم.

  21. سعیده نوشته است:

    نخیر ، آسمون همین رنگ نیست .
    تاکید میکنم . آسمون خیلی جاها فرق داره چون زمینیهاش آسمونی ان .
    ………………………………………………………………………………………………………………………
    جواب: سلام. موافقم. برخی دریافت ها و برداشت ها و دانسته های قدیمی باید تغییر کنه.

  22. ایران نوشته است:

    ….
    ………………………………………………………………………………………………………………………
    جواب: سلام. ؟؟؟

  23. م.معظم نوشته است:

    سلام .سپاس و معذرت از اشتباه شدن اسم روستا
    خط آخر میگه ک اگه برای استراحت رفتید پس باید با همیشه فرق کنه سفرتون همین
    سفر به خیر
    ………………………………………………………………………………………………………………………
    جواب: سلام. سپاس.

  24. رضا - سفر به دیگر سو نوشته است:

    سلام
    پدربزرگ مادرم را دیده بودم. یک کشاورز بود.به جای نامش بهش می گفت آقای کشاورز.از بس در روستا می ماند و از شهر گریزان بود.سحر کیسه نان و پنیرش را برمی داشت و به باغ می رفت.باغ گردو.باغ گیلاس.باغ سیب.آتشگاه کرج، که الان پر است از تالار و رستوران و سر و صدا.آن روزها اگ شاخه ای به اشتباه می شکست هم بغض گلویش را می گرفت.اگر ما می شکستیم داد می زد و با این که بددهن نبود فحشی حواله امان می کرد که به درخت بینوا را چه کار دارید.
    کسی که می سازد، اگر ویرانی و تخریب ببیند می سوزد.او می سخت اگر حتی شاخه ای می شکست.
    پای هر درخت نماز می خواند.سر خاک هر درخت اگر شاخه ای حتی، فاتحه ای.
    بزرگ مردی بود که وقتی رفت، باغ هم رفت.کم کم خشک شد.بی محصول شد.انگار باغ را با خودش برد.انگار می دانست لیاقتش را ندارند.
    حالا ایران ما هم حال این است.هر روز در صفحه گردشگری روزنامه ها خبرهایی ناگوار و وحشتناک می خوانیم.حالمان خراب می شود.حالمان بهم می خورد.بالا می آوریم.می سوزیم.
    در بی توجهی می سوزد این روزگار
    پاینده و پایدار
    آرش جان
    ……………………………………………………………………………………………………………………………….
    جواب: سلام. خواندنی بود. سپاس.

  25. آزاده نوشته است:

    دوباره سلام
    البته که برداشت ما از این موضوع متفاوته و این نه فقط به دلیل تعریف متفاوت از انرژی گرفتن، بلکه به دلیل ریشه‌ها و گذشته ماست که با هم فرق داره. اما در مورد قسمت آخر، نوشته‌ام رو با دقت نخوندی. نوشتم: «وقتی درونت آشفته باشه» و اینکه آسمون برای کسیکه که درونش آشفته است، همیشه و همه جا یکرنگه. این یه قانون توی زندگیه؛ قانونی که قبلا بارها اثبات شده و مطمئنم می‌دونی قانون با تئوری و جبر و… فرق داره. منظورم همون آشفتگیه که باعث می شه اینطور ناآرام و عصبانی باشی وگر نه برای کسی که درون آرامی داره آسمون و زمین هر کجا رنگ خودش رو داره. می خوام بگم دورنت رو آرام کن تا رنگ آسمون رو بهتر بتونی تعریف کنی. خودت هم می‌دونی که خیلی فکر و انرژی داری ولی به دلیل همین ناآرومی، پرتی اش هم خیلی زیاده. به هر حال همونطور که قبلا هم نوشته بودم به عنوان یه دوست نسبتا قدیمی احساس نیاز کردم که اینها رو برات بنویسم ولی در نهایت «صلاح ملک خویش خسروان دانند»
    ……………………………………………………………………………………………………………………………….
    جواب: سلام دوباره. سپاس از محبتی که داری.

  26. و.ک نوشته است:

    خود شما کجائی هستید ؟
    ………………………………………………………………………………………………………………………..
    جواب: سلام. تهران به دنیا اومدم. پدر و مادرم اهل شهر تنکابن (مرز میان مازندران و گیلان) هستند.

  27. مهدی گلی نوشته است:

    درود به آرش عزیز
    مدتها بود به سایتت سر نزده بودم دلم گرفت میدونم که نمیتونی و نمیتونیم خیلی چیز ها رو بیان کنیم .
    به واسطه ی فعالیت گردشگریم در اصفهان و نزدیکی به روستاها و شهرهای ذکر شده میدانم که چه بوده اند و به چه روز افتاده اند
    به اینها اضافه کنیم صدها روستا و قلعه و اثر در نزدیکی نایین و زواره و اردستان و نطنز و … که من میدانم و نمیدانم.
    همانطور که گفتی سود جویی ها و شخصی خواهی ها نابود کرده آنچه میراث بود و همگانی
    چاه های عمیق و مخفیانه ، برداشتهای غیر مجاز ، آبیاری غرق آبی ، محصولات نا مربوط از یک سو
    سد سازی ها و آب به دست آفتاب سپردن و خشک کردن پایین دست برای آباد کردن بالا دست و آلوده کردن آبها به وسیله پسماندها از سوی دیگر وای برما و تف بر صورت هرکس که ملتی را سر کیسه میکند تا منتی بگذارد … بماند

    راستی کارگاه آموزشی هفته آینده در اصفهان پا برجاست؟
    …………………………………………………………………………………………………………………….
    جواب: سلام. سپاس از شما. فکر نمی کنم که برگزار بشه. به امید دیدار در فرصتی دیگر.

  28. اسکندری نوشته است:

    سلام آرش
    چه حس خوبی نسبت به اون زوجی که تو ورکان دیدی پیدا کردم. کاش بیشتر ازشون مینوشتی. به نظر دوست داشتنی هستن.
    و چه خوب از روزگار ما نسل سه ای ها نوشتی، جنگ و خشکسالی و …
    ……………………………………………………………………………………………………………………..
    جواب: سلام. آره، اونها آدم هایی هستند که معاشرت باهاشون لذت بخشه.

  29. فرود اربابیان نوشته است:

    باسلام،ضمن تشکر ازاهتمام وعنایات خاصه تمامی دوستداران آثار تاریخی که علاوه بر اینکه آثار یاد شده میراث گذشتگان است ، امانت آیندگان بعنوان حق الناس نزد همه ماها میباشد که باید حافظ آنها باشیم ،پیشنهاد منطقه گردشگری با عنوان کریدر گردشگری به مرکزیت شهر کامو وچوگان /میزبان رصدخانه بین المللی وملی واقع در قله گرگش کامو /بدلیل جاده مواصلاتی بین نقاط گردشگری که از طریق شهرکامو وچوگان بخش های قمصر ،برزک ،نیاسر،حیات وحش موته بخش میمه،روستای زیبای ابیانه به هم متصل میگردند، چنانچه اقدامات عملی درراستای احیائ آثار تاریخی مناطق فوق الاشاره ونیز ساماندهی مسیر های ارتباطی صورت پذیرد ، تمامی استعدادهای بلقوه در مناطق یاد شده ، بالفعل ونیز منتج به اشتغال پایدار در قالب صنعت توریسم مبدل خواهد شد ،
    …………………………………………………………………………………………………………….
    جواب: سلام. من هم مثل شما به ارزش فرهنگی، طبیعی، و گردشگری اون منطقه اعتقاد دارم.

ارسال نظر

 
نام:
ایمیل (نمایش داده نخواهد شد):
وب سایت:


برای جلوگیری از فرستادن هرزنامه،‌کاراکتر های روبرو را در زیر وارد نمایید در صورت ناخوانا بودن اینجا را کلیک کنید
Click to hear an audio file of the anti-spam word