بازگشت به صفحه نخست

چه خوب است که نخواهی دانست….

از واقعیت اکنون، این لحظه­ ها، بی ­پرده بگویم فراتر، این سال­ ها، گریزانم و راست اگر پندار کنم، درست اگر بگویم با شما، در پی افسون شدنم. در پی رازی که مبهوتم کند و در اندیشه ­ی بی­­ زمان دلدادگی فرو بَرَدَم.

اینچنین نخواهد بود…

چراکه جغرافیای ذهنم، انگار دیواری است کاهگلی، ترک خورده، که سرخی فراموش شده ­اش، سرخی بر باد رفته­ اش، اثر رنگ و رو رفته ­ی شراب کهنه ­ای بر خود دارد که از کوزه ­ی رِند مست رقصنده در کوچه ­ای تراویده.

تنها چنان هوشیارم که دریافتم دیر زمانی است که در خوابم، دیر وقتی است که کهنه ­ام. قدیمی­ شده ­ام.

حال، آری، همین حالا در انتظار پرتو نه چندان پر رمق و نه چندان پر نور مهتابم، که بتابد بر این پنجره ­ی مالیخولیایی وجود گَرد گرفته ­ام که چگالی روانم را برنمی ­تابد و هر آن­چه هذیان است به تو، آری به تو، همان تو که نخواهی دانست هرگز، برملا می ­کند.

چه خوب است که نخواهی دانست….

۲۴ نظر در “چه خوب است که نخواهی دانست….”

  1. احمد ایزانلو نوشته است:

    سلام آرش عزیز اول دلمون برات تنگ شده وأین که هیچ افسونی سحرانگیزتر از این نیست که آدمی دچار آموختن وسفر بأشد وباز دچار آموزش به انان که نمی دانندباشد درحد وسع خود،وشما به هردو این دچاری البته بیش ازحد وسع خود و این چقدر شما را زیبا کرده است. وچه ستودنی ست تلاش بی امان شما.این که خسته نمی شوید اینکه نمیمانید.اینکه نرسیده ازسفر قبل به راه افتادی تا عتش افسون سفر را درخود بیشتر بگیرانی تا این آتش بدواندد در پی حیرانی ، حیرانی ..واین حیرانست که ادمی را به دلدادگی وسوختن وا میدارد،این حیرانی ست که ادمی مبهود چشمان رقصنده کوزه به دست میکند دیرست که همه آن کهنه شراب افسون شده را خواهانیم اما حیف که آن چشمان رقاصه وآن گل نیلوفر و آن باز آن چشمانش مارا به هبوط رساند
    …………………………………………………………………………………………………………………………
    جواب: سلام. زنده باشید شما. ارادتمندیم.

  2. Rha نوشته است:

    ………………………………………………………….

    …………………………………………………………………………………………………………………………
    جواب: سلام.

  3. نیلوفر فریدنی( راهنمای فرانسه زبان) نوشته است:

    سلام
    احتمالا فقط مهدیس جان می توانند نثری زیبا هم سنگ دل نوشته شما بنویسند
    اما آنچه من می توانم در جواب شما بنویسم
    شاید به تبع دل مشغولیها وکار وسفر مجال آنرا نیافته اید که خانه دل و ذهنتان را خانه تکانی کنید
    دیوار کاهگلی ترک خورده جغرافیای ذهنتان را نو کنید مثل مردمان روستایی این مرزو بوم که در آستانه سال نو چنین می کنند
    چرا که از همین ترک ها افکارمنفی بر ذهن مستولی می شوند و انرژی منفی توان بیشتری می یابد
    انسانهای بزرگ با ناکامی های بزرگتر روبرو می شوند : چون اهداف بالاتری دارند و موانع بیشتری پیش رو دارند
    گاهی آنفدر در روزمرگی زندگی گم می شویم که فراموش می کنیم چه نعمتهای بزرگی اجاطه مان کرده اند
    اگر لختی به این نعمتها فکر کنیم و یکایک آنها را بر شمریم : می بینیم چفدر خوشبختیم و این انرژی مثبت توان تکاپوی بیشتر را فراهم می آورد
    بهار فصل نو شدن است
    خوبست که کهنگی ها را از خود دور کنیم
    زندگی مانند رودخانه ایست که فقط در تابستان آرام است و در بقیه فصول باید با خروش و طغیان آن دست و پنجه نرم کرد
    شاد باشید
    …………………………………………………………………………………………………………………………
    جواب: سلام. سپاس از متن خوب شما.

  4. مریم نوشته است:

    همین اندکی هوشیاری کافیه. همین انگیزه بیداری و پویاییه. و البته تکرار این کهنگی که همون تعمق و سکوته و سپس حرکت معنی عمیق زندگیه

    شاید هم بدونه
    …………………………………………………………………………………………………………………………
    جواب: سلام. شاید.

  5. فاطمه اشرف نژاد نوشته است:

    دارم هوای عاشقی :-)درسته استاد؟
    …………………………………………………………………………………………………………………………
    جواب: سلام. نه از اون نوعی که دیگران در لحظه اول خوندن این متن فکر خواهند کرد.

  6. شکورا آذرخشی نوشته است:

    ” تخلیه ذهن”

    رهـــایش کردم، آنچـــه را که تاکنون در سیـــنه حبس کرده و می رنجـــید از آن را سرانجام فریــــاد برآوردددد:

    بیــــــــــــــدارم و بیمـــــــــــــــار

    خوابــــــــــــــم کن و هوشیـــــار …

    آنگاه، حقیت پرده افکند!

    ___ گرچه گاهی هم خوب است که نداند… و لذّت غریبی است در پنهان نمودن… رازهای مگو و دریایی شدن…!
    …………………………………………………………………………………………………………………………
    جواب: سلام. سپاس.

  7. آنا نوشته است:

    سلام
    به نظرم شما یک نفر را در زندگی دوست دارید که اون فردنمی دونه اگه اینطوریه بهش
    …………………………………………………………………………………………………………………………
    جواب: سلام. اطاعت میشه.

  8. احسان بشیرگنجی نوشته است:

    مرا یاد نخستین دیدار شمس و مولانا انداختی با این یادداشت.
    آنجا که شمس به قونیه می رسدو مولانا برای خواست او به جستجوی شراب می رود…

    عجیب غمگینم کرد.
    …………………………………………………………………………………………………………………………
    جواب: سلام. غمگین نشو لطفا.

  9. رضا نوشته است:

    و من می دانم از برای چه سخن اینگونه می گویی
    و من هم روزی می رسد که پا می گذارم به فرار.مست و دیوانه وار.حیران و سرگردان.حتی از خودم، با خودم هم سفر می کنم
    سفر را هم با خودم خواهم برد
    خودم را هم . . .
    …………………………………………………………………………………………………………………………
    جواب: سلام. موفق باشید.

  10. محمود نوشته است:

    سلام

    هان به اوای دل من گوش کن شهد انرابادل وجان نوش کن
    لحظه ای بامن شب تالاب بین سینه تالاب درمهتاب بین
    خطنوری میشکافد اب را نورپاشد سینه تالاب را
    هیچ دیدی خط نوری چون گهر سینه تالاب راگیرد ببر
    گاه یک ماهی جهدازعمق اب تاکه یک لحظه ببیند ماهتاب
    اه ای ماه ای مرایارقدیم تاکه نور توست ازشبها چه بیم
    …………………………………………………………………………………………………………………………
    جواب: سلام. سپاس.

  11. م نوشته است:

    شاید هم خوب نباشه که نخواهد دانست…

    راستش قسمت قبل از این جمله رو بیش از ده بار خوندم، یه جاییش می رسید که جمله رو گم می کردم.

    به هر حال، احساس مهم بروزشه نه الزاما برداشت مخاطب! مرسی

    (در جواب قبلی، پیش دوست هم اسمتون)
    …………………………………………………………………………………………………………………………
    جواب: سلام. سپاس.

  12. سمیه نوشته است:

    به سرّ جام جم آنگه نظر توانی کرد
    که خاک میکده کُحل بصر توانی کرد
    مباش بی می و مطرب که زیر طاق سپهر
    بدین ترانه غم از دل بدر توانی کرد
    به عزم مرحلۀ عشق پیش نه قدمی
    که سودها کنی ار این سفر توانی کرد
    تو کز سرای طبیعت نمی روی بیرون
    کجا به کوی طریقت گذر توانی کرد
    گر این نصیحت شاهانه بشنوی حافظ
    به شاهراه طریقت گذر توانی کرد
    …………………………………………………………………………………………………………………………
    جواب: سلام. سپاس.

  13. مریم نوشته است:

    حسی سورئالیستی بود.
    …………………………………………………………………………………………………………………………
    جواب: سلام. چه جالب که چنین برداشتی داشتید.

  14. محمدی نوشته است:

    برادر بزرگوار جناب آقای نورآقایی عمری را به تجربه گذرانده ای و به جوانان این مرز و بوم آموزش و درس ها رساندی که الحق دست مریزاد.
    اما من مویی بیشتر از تو سپید کرده ام و تلاشت را در سفرهای سالها قبل دیده ام…پندی پیرانه می دهم بیاندیشی خوشحال می شوم چون تجربه ام به کسی که دوستش دارم رسیده است تجربه ای در واقع یک حسرت است که بردلم مانده است اگر هم نخواهی دوباره عزیزی اما عشق انسان را زیباتر و بهتر می کند.
    جان پسرگفته ای …همان تو که نخواهی دانست!!! یعنی چه پسرجان؟…او درست همان کسی است که باید بداند … اوست که ظاهرا عشق را در تو دوباره دمیده است و اگر بداند مطمتن باش غبار از قلب شما پاک خواهد کرد ……..کهنه و قدیمی لقب برای روحی است که عشق را در پستویی نهان می کند لطفا بیرون بیاورش …بخواهش …عمری را حرام این و آن کردی حالا حلال کسی کن که قلبت را به لرزه در آورده است…منتظر نباش مهتاب بیاید به استقبال برو که طناز بیاید…
    شرمنده ام نصیحت نبود سخن روزگار است.
    …………………………………………………………………………………………………………………………
    جواب: سلام. سپاس از محبت و توجه شما. اما من دلم جایی گیر نیست. این متن موضوع دیگری در دل خود داشت.

  15. مونا گلناز نوشته است:

    سلام

    باید که شیوه‌ی سخنم را عوض کنم

    شد، شد، اگر نشد، دهنم را عوض کنم

    گاهی برای خواندن یک شعر لازم است

    روزی سه بار انجمنم را عوض کنم

    از هر سه انجمن که در آن شعر خوانده‌ام

    آنگه مسیر آمدنم را عوض کنم

    در راه اگر به خانه‌ی یک دوست سر زدم

    این‌بار شکل در زدنم را عوض کنم

    وقتی چمن رسیده به اینجای شعر من

    وقت است قیچی چمنم را عوض کنم

    باید پس از شکستن یک شاخ دیگرش

    جای دو شاخ کرگدنم را عوض کنم

    وقتی چراغ مه شکنم را شکسته‌اند

    باید چراغ مه‌شکنم را عوض کنم

    عمری به راه نوبت ماشین نشسته‌ام

    امروز می‌روم لگنم را عوض کنم

    با من برادران زنم خو ب نیستند

    باید برادران زنم را عوض کنم

    دارد قطار عمر کجا می‌برد مرا؟

    یارب! عنایتی! ترنم را عوض کنم

    ور نه ز هول مرگ زمانی هزار بار

    مجبور می‌شوم کفنم را عوض کنم

    دستی به جام باده و دستی به زلف یار

    پس من چگونه پیرهنم را عوض کنم؟
    …………………………………………………………………………………………………………………………
    جواب: سلام. زیبا بود. سپاس.

  16. مینا نوشته است:

    سلام. از طریق وبلاگ سرکارخانم سمیرا منفرد با ساییتون آشنا شدم. چند صفحه ای خوندم وبسیار لذت بردم. خیلی تمایل دارم هرجا توانمندی هام کمکی بکنه باهاتون همراه بشم…از صمیم قلب به دوستانی مثل شما افتخار می کنم و براتون آرزوی موفقیت دارم.
    …………………………………………………………………………………………………………………………
    جواب: سلام. باعث افتخار خواهد بود که همکاری کنیم.

  17. فائقه نوشته است:

    سلام

    لب به اسرار فروبند و میندیش به راز
    ور نه از قافله مور و ملخ درمانی
    …………………………………………………………………………………………………………………………
    جواب: سلام. سپاس.

  18. الاهه نوشته است:

    در این برهوت انسان ندانسته شاید که لاشه ای بیش نیست .. به عمق این متن که فکر می کنم احساس می کنم که ترجمه یک انسانی ست از آنچه که در جایی مانند خلا دست و پا می زند و تکلیفی روشن ندارد .. در این وادی که همه چیز در خامی و وادی نا سرانجامی غوطه می خورد تو کهنه نمی شوی چرا که اموراتت را سپری می کنی هر روز به شکلی و نوعی ..شاید در تو نقطه های اعتماد افتاده باشد. و آن رازی که دنبالش هستیم خاموشی ست ….. به قول بایزید بسطامی : روشن تر از خاموشی چراغی ندیدم …و سخنی به از بی سخنی نشنیده ام .. ساکن سرای سکوت شدم و صدره صابری در پوشم …. و …
    …………………………………………………………………………………………………………………………
    جواب: سلام. سپاس.

  19. علی حلوایی نوشته است:

    جناب نور آقایی , آقا آرش , سلام!
    شعر طنز ذیل را که سالها پیش.(در عنفوان جوانی ) ازنوار یک مدیحه سرای اصفهانی شنیدم و به درد قابل درمان خیلی از جوانهای امروزی می آید تقدیم می گردد
    امیدوارم توسط شما و خوانندگان محترم وبلاگتان به فال نیک گرفته شود:
    ای جوان زن از پی رفع هوسرانی بگیر
    لیک دستوری زمن ای مرد ایمانی بگیر
    اولا، کن خواستگاری دختر فامیل خویش
    چونکه اخلاق و مرامش خوب میدانی بگیر
    ثانیا ،کن خواستگاری دختر همسایه را
    پس عنان از دست خواهشهای نفسانی بگیر
    ثالثا، گر دختر هالو به عالم طالبی
    ازبرای تجربه جانا بیابانی بگیر
    رابعا،ای مرد دانشمند با فضل و کمال
    دختر فهمیده گر خواهی توتهرانی بگیر
    دختر یزدی برایت خوب قلیان چاق کند
    پسته گر خواهی خوری بسیار،دامغانی بگیر
    آش قنوید اگر خواهی قمی کن اختیار
    گر که قالی باف میخواهی تو کاشانی بگیر
    کته ماهی گرکه میخواهی خوری،روزوشب
    رشتی یا مازندرانی را برو انی بگیر
    اززنان ساده لوح خواهی اگر،قزوین بود
    گرکه میخواهی زن دانا همدانی بگیر
    گرکه میخواهی بگیری یک زن زبروزرنگ
    یا زسمنان یا زگرگان یا خراسانی بگیر
    سبزه و شیرین زبان و با نمک خواهی اگر
    دخت کرمانشاه و آبادان و شمرانی بگیر
    دخت شیرازی سر پیری تورا حال آورد
    با وفا خواهی اگر بشنو تو کرمانی بگیر
    گرکه خواهی یکزن حاضر جواب و نا قلا
    گرچه میترسم بگویم رو فراهانی بگیر(ناحیه ای در شمال اراک)
    گر تمیزوبا هنر خواهی خبردارت کنم
    یا برو تبریز یا که دخت زنجانی بگیر

    گرقناعت پیشه باشی چهار زن عقدی بس است
    ور طمع کاری به صیغه هرچه بتوانی بگیر
    الغرض هر دختریرا مینمایی انتخاب
    همچو این مجلس برایش جشن اعیانی بگیر
    شیروکاکائووشربت و شیرینی و بستنی
    پرتقال شهسوار و سیب لبنانی بگیر
    پس نگه دار از برای شام جمع دوستان
    بهرشان آنگه چلو با برگ سلطانی بگیر
    گر که میخواهی نمایی دوستانرا مستفیض
    دعوت از آقای قاری در ثنا خوانی بگیر
    شاه داماد،گرتومیخواهی دهی انعام ما
    پرشیاوزانتیاو آزارو، رو زکمپانی بگیر.
    شاد باشید.
    حلوایی اراک-۱/۲/۱۳۹۳ (با اندک تصرف در شعر اصلی در سطر ۲۶)
    …………………………………………………………………………………………………………………………
    جواب: سلام. سپاس.

  20. سپهر صناعی نوشته است:

    نوای دل از اهنگ امید جنبان شد
    سرای سرنوشت ز پرتواش در افشان شد

    امید ، واژه ی زیبای الفبایی است
    امید ، در ورای جهان، مسمایی است

    زمین و اسمان وفلک ابرو مه وخورشید
    همه گردون در لوای امید می درخشید

    زمین گردونه ی عمل گردید
    زسایه ی امید ، حاصلش ثمر گردید

    امید، ز راستای افق، مهیا شد
    امید ،بر دل هر برنده رعنا شد

    ثمین هر دل گمگشته،امید است
    دل بزرگ زسیل امید، سعید است

    درون این جهان سرای دل، تنگ است
    چرا در این سرا، بدون ان همه جنگ است

    بیا دوباره امید را برقصانیم
    زحرکتش همه مرشدان رقصانیم
    …………………………………………………………………………………………………………………………
    جواب: سلام. زیبا بود. سپاس. راستی داستان پدربزرگت چی شد؟

  21. م.الف .گندم نوشته است:

    باز اردیبهشت رسید و فصل عاشقانه ها
    کاش خرداد نرسد
    …………………………………………………………………………………………………………………………
    جواب: سلام. چرا خرداد نرسد؟

  22. گندم نوشته است:

    سلام اردیبهشت فصل عاشق شدنه ، فصل سنجد و بهار نارنج اصلن عالم مست عشق میشه در این ماه
    همه مهربون و شاد و دل زنده اند اینقدر که می شود این را در نوشته همه دوستان حس کرد
    برعکس خرداد که می رسد همه نوشته ها غمگین و افسرده و عبوس و خشمگین می شوند می توانید نوشته های اردیبهشت و خرداد سال قبل خودتان را باهم مقایسه کنید
    کلا من خرداد رو دوست ندارم
    …………………………………………………………………………………………………………………………………
    جواب: سلام. مقایسه جالبی بود و فکر کنم حق با شماست.

  23. سپهر صناعی نوشته است:

    این هفته خونه ی خودش هست ، اگه وقت داشتید شما ، تماس می گیرم ،که هماهنگ کنیم برای شروع کار گزارش
    …………………………………………………………………………………………………………………………………
    جواب: سلام بر سپهر عزیز. داداش باید هماهنگ کنیم و بریم پیش ایشون. شاید جمعه غروب بشه. لطفا با من تماس بگیر.

  24. مهناز عامری مجد نوشته است:

    مملو از احساس بود وبه غایت سوزناک.نمی دانم در پاسخ چه می توان گفت.
    ………………………………………………………………………………………………………………………………….
    جواب: سلام.

ارسال نظر

 
نام:
ایمیل (نمایش داده نخواهد شد):
وب سایت:


برای جلوگیری از فرستادن هرزنامه،‌کاراکتر های روبرو را در زیر وارد نمایید در صورت ناخوانا بودن اینجا را کلیک کنید
Click to hear an audio file of the anti-spam word