قصه‌های تاکسی 8

در صندلی عقب تاکسی که نشستم، متوجه شدم بغل دستی ام با تلفن صحبت می کند.

“غلام اَدَبت، بابا گمشو این حرفا چیه…”

دیدگاه ها

  1. هستی

    سلام داداشی.

    خوب داداشی باید چی بگه آدم ،منم از اینجور افراد دیدم به خصوص تو مترو ،میخوام برم دانشگاه با مترو میرم با ماشین نمیرم با این ترافیک سنگین.،تو تاکسی که بیشتر هستش همچین افرادی،خوب با این پرمشغله بودن خرج ومخارج زندگی از صبح زود بلند بشن برن بیرون برای خرج زندگیشون دربیارن .پراز استرس واضطراب خوب باید چکار باید کرد دیگه اعصاب ندارن .اون صبوری وحوصله افراد خیلی کم شده .درسته سخت هست ولی باید خودشون کنترل بکنن واخلاق ها که بد شده بهشون سرایت شده .بیخودی سکته تو افراد جامعه زیاد شده .
    …………………………………………………………………………………………………………..
    جواب: سلام.

  2. محمد

    سلام.قربان.
    اینم یکجورقصه ای تاکسی هستش.باآدمهای مختلف
    …………………………………………………………………………………………………………..
    جواب: سلام.

  3. سرشار و پُرسکوت

    سلام
    گاهی مشکلات و دست اندازهای زندگی باعث میشه نتونی به دوستانت سر بزنی و ازشون یاد کنی اما چیزی که تو این روزا بهش رسیدم اینه که هیچ مانعی حتی مشکلات و گرفتاریها هیچ وقت نمیتونن یاد آدمها و حتی جاهایی که بخشی از لحظات زندگیمون رو در اون حس زیبا داشتیم (حتی یه صفحه مجازی) رو از ما بگیرند و من اینبار این رو تجربه کردم و به معنی واقعی به درست بودن این جمله پی بردم..
    نبودن و ندیدن دلیل برا فراموش کردن نیست

    پایینده و سربلند باشی..
    …………………………………………………………………………………………………………..
    جواب: سلام.

  4. المیرا

    سلام آرش جان…راستش باز اومدم در اینجا ..پیش تو …قصه تاکسی مو بگم…وراستشو بخوای یک کم خجالت می کشم… بس که اومدم اینجا…برای تو وشاید احتمالا برخی خواننده هات..قصه تاکسی نوشتم…ولی خب من ….من ام دیگه …نه؟؟ المیرای سایت تو..

    پس اجازه میدی بنویسم؟؟؟من شنیدم گفتی ….باشه …

    دیروز بعدظهر ..ساعت 4 …تو اون سوز وسرمااااااااا….هوس پیاده روی کردم بس که خسته بودم …یعنی روحم خسته بود…بهانه ام خرید یه دست پلیور گرم بود!!!سر خیابون از شدت سرما به این نتیجه رسیدم باید بخش عمده مسیر را با تاکسی برم نشستم تو اولین تاکسی صندلی جلو که خالی بود .و رفتییییم….انگار اولین بلورهای برف بعد از سالها بود…همه چیز مثل همیشه بود…ترافیک ..خستگی ها..دلمردگی ها …بیلبوردهای بی مزه تبلیغاتی …فال فروشهای سرچارراه…انگار نمی تونستم از روحم فرار کنم…غرق در خودم بودم واین روز دلگیر برفی…که فکر می کنم یک حس درونی متوجه ام کرد دیگه کسی درماشین نیست جز من وراننده جوان…اینو از حس راحتی وآرامش پسر جوان لمس کردم…اینکه رادیو وخبرهای آب وهوا را قطع کرد واهنگ خودشو گذاشت …همون خواننده ای که اتفاقا من هم بسیار دوستش می دارم اما در این فضای روحی وحسی برای من به منزله ضربه نهایی بود…….واین اولین بار بود که این آهنگ را می شنیدم…با این کلمات به نظرم…((دراین زندون سرد وغریبی حصر…جمعه عصر …))))خلاصه همون سوز وناله های خشن ومردانه محسن چاووشی……که به اینجا می رسید که((( رفیقم کجااایی ؟؟دقیقاا کجااایی؟؟)))………..واین صدای گرفته وتلخ ودورگه که انگار تمام قلب مرا درپنجه فشار میداد وخون به بیرون می پاشید …در آن فضای دلگیر برفی ..در آن گرمای رخوت ناک بخاری ماشین …یک سمفونی عاشقانه غمناک ایجادکرد که دوست داشتم خود را به اشکها بسپارم…به تمام دردهای عشق …به تمام جوی های خون و کشته شدگانی که از این خون ها زنده بلند می شوند وتا ابد می میرند….تمام ماشینها وصداها وبوق های منزجر کننده در هوای برفی ذوب شد ومن فقط یک صدای خونین می شنیدم از حنجره خس دار وکلفت مردی که صدایش را دوست می دارم…وهمین خشونت عصیانگرش برایم عاشقانه اش می کند….ونمیدانم لذت می برم یا زجر می کشم….یا هردو توامان این بلوای درونی من است…انگار طبیعت با قلب من همنوا شده و آتشین ترین عشق هایش را در سردترین فصولش نمایان می سازد…همانطور که لطیف ترین احساسات در خشن ترین صداها تبلور می یابد..یا که من اینگونه دوست دارم…نمی خواهم به مقصدم برسم…ومی ترسم از اینکه خودرا رها سازم بر صندلی ماشین…در آن لحظه فقط دوست داشتم صندلی ماشین را بخوابانم وچشمانم را ببندم وذهنم را متمرکز کنم به تمام تابوها….آهنگ آرام آرام جلو می رود ومن آرام آرام از آن احساسات وحشی دور می شوم…باز وارد همین فضاها وخیابان ها شده ام…وبرای اولین بار به صورت مرد جوان خیره می شوم…شرمگین ومحجوب است ازنگاه مستقیم پرهیز می کند…هرچند من دیگر به ظاهرهاا نگاه نمی کنم ودرهمه چیز آن پشت وآن درون را چستجو می کنم..چه بسیار آتش ها که در پشت این نگاههای شرم آگین احساس کرده ام…مسیر زیادی را باهم گذراندیم …در همین ترافیک ها ودودها….گفت خدا کنه امشب تا صبح برف بیاد وصبح بریم برف بازی…………….گفت عاشق اینه شب تا صبح برف بباره……مثه همه راننده ها نگفت من شغل اصلی ام این نیست……نگفت می خواد بره خارج وایران پر از بدبختیه…..فقط وقتی متوجه شد من از یه آهنگ خاص خوشم اومده اونو برام چند بار تکرار زد ومنم تشکر نکردم…فقط حس کردم شاید این آهنگ همیشه با امروز تداعی شه….درکنار کس دیگه ای که اونم این آهنگ ها رادوست داره…واقعا نمیشه اینو انکار کرد که لذت مشترک خیلی بیشتر ازلذت فردی به انسان می چسبه!!!
    ووقتی رسیدیم به مقصد …پیاده شدم…..درسرما وبرف رها شدم….نمی خواستم برود …ولی باید می رفت……معانی به دنبال من آمده بود هرچند ازپیاده روی ودر خود فرورفتن اجتناب کرده بودم..به دنبال پلیور رفتم وفضا عوض شد……..فردا صبح که بیدارشدم برف سنگینی باریده بود …دعای معصومانه پسر اجابت شد……..
    ……………………………………………………………………………………………………………………….
    جواب: سلام بر المیرای گرامی. جالب بود. می فهمم چی نوشتید.

  5. المیرا

    خوشحالم که ازلیتوانی برگشتی وخوندی وبرام پاسخی نوشتی…من درفضای سایت شما حس خوبی دارم وبهتر می تونم احساساتم رابیان کنم تا فضاهای دیگر …خوشحالم که می تونم قصه هامو برای تو بگم
    ………………………………………………………………………………………………………..
    جواب: سلام. ارادتمندم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *