بازگشت به صفحه نخست

همسفرم بود

شخصی که در تصویر زیر می بینید، نامش “علی” و رییس انجمن تجار استان “سیواس” (در ترکیه) و همچنین رییس شورای شهر استانبول است. یکی دو منصب دیگر هم دارد.

روزی او به همراه تجار وارد لابی یک هتل می شود و متوجه می شود شخصی در گوشه ای از لابی نشسته و کفش مردم را واکس می زند. “علی” از واکسی خواهش می کند که جای خودش را به او بدهد. بعد از تجار می خواهد که اجازه دهند، او (علی) کفششان را واکس بزند. علی کفش همه تجار را (که خودش رییس آنهاست) واکس می زند و نفری ۱۰۰ لیر ازشان می گیرد. بعد همه پول را به واکسی می بخشد.

نمی دانم تا به حال شرح حال عارفان را خوانده اید یا نه. اگر نخوانده اید، توصیه می کنم نگاهی به کتاب “رساله قشیریه” بیندازید. با خودم فکر می کنم اگر “علی” در روزگار قدیم می زیست، حتما نامش در کتاب “رساله قشیریه” ذکر می شد.

منظورم این است که لازم نیست حتما عارف باشیم، بلکه هر روز فرصت این را داریم تا کارهایی انجام دهیم که لذتش تا ابد برایمان باقی بماند.

خودش وقتی کودک بود، کفش مردم کوچه و خیابان را واکس می زده.

۹ نظر در “همسفرم بود”

  1. شکوفه نوشته است:

    فکرمیکنم که همه ما دوست داشته باشیم به این مرحله از تکامل شخصیت انسانی برسیم ولی…
    ……………………………………………………………………………………………………………………………….
    جواب: سلام. بله.

  2. hossein نوشته است:

    سلام بر شما و علی
    خیلی عالی بود با خوندن این مطلب انرژی مثبت گرفتم هر چند باورش برای خیلی ها سخته
    ……………………………………………………………………………………………………………………………….
    جواب: سلام. زنده باد حسین عزیز.

  3. حسن نوشته است:

    سلام
    حال کردم، همین
    سپاس
    ……………………………………………………………………………………………………………………………….
    جواب: سلام. خوشحالم.

  4. ماهی نوشته است:

    like
    ……………………………………………………………………………………………………………………….
    جواب: سلام.

  5. آرزو منفردی نوشته است:

    سلام
    خیلی لذت بردم!
    …………………………………………………………………………………………………………..
    جواب: سلام. سپاس.

  6. ♥☆ЯдНд☆♥ نوشته است:

    سلام

    واااای !چه جالب
    منم یه روز وقتی به اونجا که میخوام برسم این فروتنی رو سرلوحه خودم می کنم
    البته کفش واکس زدن و مطمئن نیستم ;-)
    …………………………………………………………………………………………………………..
    جواب: سلام. موفق باشید.

  7. م. الف. گندم نوشته است:

    سلام وقتی این نوشته را می خواندم در خانه موسیقی لطیفی پخش می شد یاد بچه واکسی های جلوی درب دانشکده فنی بیرجند افتادم . سالهای ۷۶ تا ۸۰ افغانی بودند و اهل تسنن نامهاشان آدم ،جمعه چقدر خاطره دارم با آنها …

    بر آستانه اسرار آسمان نرسد به بام فقر و یقین هیچ نردبان نرسد

    گمان عارف در معرفت چو سیر کند هزار اختر و مه اندر آن گمان نرسد
    …………………………………………………………………………………………………………..
    جواب: سلام.

  8. محمدی نوشته است:

    همیشه از دیدن شنیدن چیزهایی که در رابطه با آدمای بزرگن حس خوبی بهم دست میده، آدمای بزرگ منظورم افرادین که روح بزرگی دارن مثل این آقا. امیدوارم بتونم به این حد از رشد شخصیتی برسم….
    خوشحالم که جز مطالب مربوط به دنیای گردشگری و باستان و این مباحث، تلنگرای قشنگیم بین صحبتاتون جا دادین.
    …………………………………………………………………………………………………………..
    جواب: سلام. با آرزوی موفقیت برای شما.

  9. آناهیتا نوشته است:

    سلام .جالب بود .ولی مطمئن هستید از هر فرد ۱۰۰ لیر گرفته و به واکسی داده ؟ چون به پول ایران می شود ۲۰۰۰۰۰ تومان .
    ………………………………………………………………………………………………………………………………….
    جواب: سلام. بله، مطمئنم.

ارسال نظر

 
نام:
ایمیل (نمایش داده نخواهد شد):
وب سایت:


برای جلوگیری از فرستادن هرزنامه،‌کاراکتر های روبرو را در زیر وارد نمایید در صورت ناخوانا بودن اینجا را کلیک کنید
Click to hear an audio file of the anti-spam word