قصه‌های تاکسی 3

تاکسی ایستاد. یکی از مسافران پیاده شد. اسکناس هزار تومانی به راننده داد و منتظر شد بقیه‌اش را بگیرد. راننده کمی تعلل نشان داد. مسافر خم شد و سرش را از پنجره داخل کرد و گفت: “800 تومن میشه.”

راننده با خونسردی و خوشرویی جواب داد: “بیا داداش”

هنوز دو ثانیه از حرکت تاکسی نگذشته بود که راننده با خودش زمزمه کرد: “اُزگَل”

دیدگاه ها

  1. ماهی

    شما قصه های تاکسی رو در آرامش می نویسید و ما هم با آرامش اونها رو می خونیم و قضاوت می کنیم. ولی دنیای واقعی بیرون از چهاردیواری های امن مان، تبدیل به صحنه های جدال پایان ناپذیری شده.
    چند وقتی است که به دلایل مختلف، از جمله برای حفظ اندکی آرامش بیشتر، به مبلغ دریافتی راننده ها اعتراض نمی کنم.
    با این حال؛
    رفتار این راننده روح آدم رو آزرده می کند.
    ………………………………………………………………………………………………………………………………………….
    جواب: سلام.

  2. پریسا . ب .

    سلام ، می تونم کاملا درک کنم .
    ………………………………………………………………………………………………………………………………………….
    جواب: سلام.

  3. زهره

    عالی بود,جنگ اعصابی که هرروز داره اتفاق می افته و ما شاهدش هستیم.
    ………………………………………………………………………………………………………………………………………….
    جواب: سلام.

  4. آرش ملکی مجد

    سلام
    چندی پیش برای رفتن به جایی به همراه کوله ام سوار بر ماشین شدم و آن را روی پاهایم گذاشتم طوری نشستم که اگر در طول مسیر مسافر سوار شد مشکل پیش نیاد مسافر در مسیر پیدا نشد ولی با کمال تعجب در زمان پیاده شدن مسیر 500 تومانی را 1000 تومان با من حساب کرد من سوال کردم درست شده با نگاهی غضب آلود گفت بله ولی دیگه نمی دونم پس از پیاده شدنم اون قسمت آخرش که شما گفتید رو گفته یا نه ؟
    ………………………………………………………………………………………………………………………………………….
    جواب: سلام. متاسفم، احتمالا گفته.

  5. مجتبا گهستونی

    قصه تاکسی من: بعد از مدت ها که باران و تگرگ اهواز را فرا گرفت می دانستم که اگر با موتور بیرون بروم حتما با سر و دست شکسته و آش و لاش باید به مقصد برسم. سوار تاکسی با انواع آدم ها شدم. خدا را شکر که ممدت هاست راننده ها عادت کرده اند که دیگر دو نفر را در صندلی جلو ننشانند. وای فکر این که در مسیر های برون شهری این کا را هم می کردند آدم را دیوانه می مند. سوار تاکسی شدم.راننده هنوز هیچ نشده حرف بی ربطی زد. خدا این پارک جزیره را خراب کند. (پارک خانوادگی درون رودخانه کارون و بدون قلیان) از حرف هاش فهمیدم چون تو پارک نگذاشتند قلیان بکشد دل پری دارد. چنان حرف های بی ربطی زد که تصمیم گرفتم بخشی از مسیر را پیاده بروم اما نتیجه اش جا گذاشتن جلد موبایلم تو ماشین شد. آل ببرد چنین راننده هایی را.
    ………………………………………………………………………………………………………………………………………….
    جواب: سلام. بگو برم بکشمش.

  6. suzan

    salam,ajab!!!!:(((((((((,kash hameye ma adam ha harf hamoon ro harchand talkh hamishe roodar rooye hamdige migoftim.
    ba ejazeh az site shoma estefadeh mikonam va baraye doosti payam migzaram:
    mojtaba gahestooni:
    (salam doostam.kolli ba payamet keif kardam,delam barat tang shodeh,sharzad ro az tarafe man 5 bar beboos 4ta baraye lophash yeki baraye pishoonish,omidvaram hamishe shad bashi doostam:)))
    ………………………………………………………………………………………………………………………………………….
    جواب: سلام.

  7. رضا

    کم تاکسی سوار می شم . به خاطر همین نگاهها و متلک ها مترو و اتوبوس را ترجیح می دم . موضوع اینه که این داستان به تاکسی محدود نمیشه و اکثر مراودات تجاری جنبه کلاه برداری پیدا کرده . هر کی زورش بچربه ، کاسبه !
    ………………………………………………………………………………………………………………………………………….
    جواب: سلام.

  8. ا گ

    سلام. هنوز وقت هست واسه شركت توي جشنواره سفرنامه؟
    ………………………………………………………………………………………………………………………..
    جواب: سلام. تا 15 دی وقت هست. راستی فیلم همایش؟

  9. صالحی

    سلام استاد.
    ارادتمندیم.
    ………………………………………………………………………………………………………………………..
    جواب: سلام. بنده هم ارادتمندم.

  10. اسکندری

    سلام رفیق
    متاسفانه عادت کردیم و همین عادی شدن بدترین چیزه!

    راستی آرش، شنیدم امسال 2تا اثر برای یونسکو معرفی شده. خبر جدیدی شد به ما هم بگو
    ………………………………………………………………………………………………………………………..
    جواب: سلام. بله، امسال دو تا پرونده داریم. البته قبلا هم اتفاق افتاده که دو تا پرونده در یک سال ثبت شده اند. موفق باشی.

  11. نغمه

    همینه دیگه
    …………………………………………………………………………………………………………………………………..
    جواب: سلام.

  12. المیرا

    سلام آرش جان که (نمی شناسمت جز نوشته هایت)وبرای همین به نام کوچک می نامم تو را…زیرا دنیای مجازی دنیای بی تعارفی است..

    قصه ای از تاکسی به خاطرم امد که برای کمی چاشنی دادن به این فضای مادی بیان می کنم …

    صبح روزی پاییزی بود وتعطیل رسمی (به نظرم روزقدر بود شهادت حضرت علی) ومن ناچارا باید به وسیله ای خود را به منزل می رساندم ..پرنده در خیابان پر نمی زد چه رسد به تاکسی….ناامیدانه کنار خیابان ایستادم ومردد بودم چطوری آزانس بگیرم در این شهر مردگان ..خلـــوت…………..بی هیچ جنبنده ای …که ناگهان ارابه ای گویی از بهشت …سبز وزمردین جلو چشمانم ظاهر شد….بله یک تاکسی سبزرنگ .ومردی که چهره ای مذهبی داشت جلو من توقف کرد …تاکسی واقعی بود …سوار شدم ودر جا آن لحن منور به دین را شناختم….آرام وشمرده با یک صلابت خاص…گفت مقصدت کجاست گفنم همون میدون اصلی ..گفت جایی که دقیقا می خوای بری بگو….گفتم کرایه دربست نمی خوام …..(وباز به شک .وتردید افتادم)گفت
    امروز من صلواتی کار می کنم هر سال نذر دارم روز شهادت مولا رایگان در تمام شهر کار کنم وهر مسافری را به هرجا خواست برسونم …..من هم غرق در آن ارامش معنوی شدم ….یک روز تعطیل …روزه دار ….بی هدف در شهر رانندگی کنی وهر مسافری را به هر مقصدی برسانی….رایگان ….برای مولا علی…خدایا …………………………….
    …………………………………………………………………………………………………………………..
    جواب: سلام. خوبه قلمتون.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *