بازگشت به صفحه نخست

گم آباد گردی: روز چهارم

روز چهارم روزی بود که برای تمام وعده های غذایی (صبحانه، میان وعده، ناهار، شام) و همچنین محل خواب، مهمان کسانی بودیم که هرگز تا پیش از این ندیده بودیمشان.

این تصویر حضور ما را در منزل “غلامعلی ماروسی” نشان می دهد. همانطور که در بخش قبلی این سفرنامه برایتان گفتم، در شب سوم سفر مهمان این مرد و خانواده اش بودیم.

صبح که از خواب بیدار شدیم، بیرون از خانه صدای بع بع گوسفندان بلند بود. گله ها از کوه پایین آمده بودند و هر کدام به سمت آغل ها می رفتند. این اتفاقی است که هر روز در این روستا به وقوع می پیوندد. روستائیان هر صبح به انتظار گله هایشان هستند که با پیام پستان های پر شیر از کوه پایین بیایند. این است گونه ای از فلسفه ی انتظار و کوه و پیام آور.

گوسفندها را می بینید که هر کدام به سمت آغل خودشان می روند.

این تصویر آقا و خانم “ماروسی” است که به محض ورود گوسفندان برای دوشیدن شیرشان اقدام کردند.

این هم شیردوشی در یک خانواده ی دیگر

ما فکر کردیم تا وقتی که اهالی شیر گوسفندان را می دوشند در روستا گشتی بزنیم. اینکه در تصویر می بینید، مدرسه ی روستای “ماروس” است.

این هم یکی از دانش آموزان

شب قبل آقای “ماروسی” از حضور یک محل در بالای تپه ی مشرف به روستا برایمان گفت. طبق اطلاعاتی که او در اختیارمان قرار داد، اینجا مکان مورد احترام مردم محل و به خصوص زنان است و به “بی بی نور” و “بی بی هور” شهرت دارد. هیچ قبری در آنجا نیست. زنان روستا روزهای جمعه با هم قرار می گذارند، به بالای تپه می روند، با هم چای می نوشند و احتمالا گپ و گفت زنانه ای انجام می دهند.

ما به بالای تپه رفتیم. در تصویر “شادی” را می بینید که قصد دارد داخل بنای معروف به “بی بی نور” و “بی بی هور” شود. داخل این بنای ساده، زنان می نشینند، شمع روشن می کنند و احتمالا از همین بالا روستا را نظاره می کنند.

روستای “ماروس” از منظر “بی بی نور” و “بی بی هور”

همین بافت قدیمی و جالب روستا بوذ که شب قبل ما را به ماندن در این روستا تشویق کرد.

این دو اتوبوس هر روز از این مسیر می گذرند و روستائیان را به نیشابور می رسانند.

گوسفندان تماشاگر

از بالای تپه به پایین که برگشتیم، شیرها دوشیده شده بود. در روستای “ماروس” هر روز صبح یک اتفاق جالب اتفاق می افتد. داستان این است که همه ی مردم روستا شیرهای دوشیده شده را به مکان هایی موسوم به “شیرمیهن” (به معنای خانه ی شیر) می برند.

در تصویر می بینید که همه شیرهای دوشیده شده را به این مکان (شیرمیهن) می آورند و با هم مخلوط می کنند.

این خانم، مقدار شیری که هر نفر می آورد را یادداشت می کند. موضوع زیبای داستان اینجاست که هر روز همه ی شیرها به یک نفر اهدا می شود تا او بتواند با آن ماست و دوغ و پنیر و خامه و قره قروت خود را تهیه کند. روز بعد شیرها به نفر دیگری داده می شود و همین طور تا اینکه دوباره نوبت شخص اول فرا برسد.

زنهای روستا در “شیرمیهن” (عجب عنوان جالبی است) جمع می شوند و با همکاری هم و به نوبت شیر را چرخ می کنند تا بخش های مختلف آن برای خامه و … جدا شود.

داستان جمع آوری همه ی شیر و روی هم ریختن آنها و همکاری در چرخ کردن شیر در این روستا از یک حس همکاری و تعاون بسیار جالب توجه حکایت می کند که این روزها در کمتر جایی به چشم می خورد.

این خانم جایش را با خانمی که تصویرش را در بالا دیدید عوض کرده تا همه در چرخ کردن شیر مشارکت داشته باشند.

این خانم ها از آنجا که هر روز با یکدیگر همکاری دارند، گونه ای از “هماهنگی اجتماعی” خاص را تجربه می کنند و برای ما که ناظر این صحنه بودیم، شگفت آور می نمود.

در اینجا شیر را می جوشانند.

برای به هم زدن شیر هم، همکاری می کنند.

در اینجا، ماست کیسه ای و دوغ درست می کنند.

از آبی که از داخل کیسه های ماست بیرون می تراود “قره قروت” درست می کنند.

از این دوغ به ما هم تعارف کردند.

یک پیرزن ساکت و دوست داشتنی در “شیرمیهن” بود که شادی دوست داشت بغلش کند.

پسر آقای “ماروسی” را در تصویر می بینید که لباس چوپان های روستا را به تن کرده. به راستی می توان یک موزه از فرهنگ دامداری ایرانی ها بنا کرد. در هر منطقه لباس خاصی برای چوپانانی که شب هایشان را در کوه می گذرانند، دیده می شود.

بچه های دوقلو

این خانم مهربان، صدایمان کرد و بهمان قره قروت داد.

این هم یک “شیرمیهن” دیگر. در این روستا چند “شیرمیهن” وجود دارد.

آدم یاد نقاشی های “خانواده مقدس” می افتد.

از چپ به راست: آقای ماروسی، یکی از روستائیان، پسر آقای ماروسی

روستای “ماروس” را در حالی ترک کردیم که پر از حرف و شگفتی بودیم.

این تابلو، مربوط به بنایی است که در تصویر بالا مشاهده کردید. می دانستم که “جوانمرد قصاب” (یکی از عرفای ایرانی) اهل ری بوده است، اما ظاهرا در مکان هایی از ایران، مقبره های به نام او وجود دارد. به نظرم بیشتر باید در رابطه با شخصیت او تحقیق کرد.

ما به سوی “کدکن” می راندیم. چند کیلومتر بعد از “ماروس” جاده خاکی شد.

هرگاه که منظره ی خوبی می دیدیدم، اینگونه شوقمان را برای عکاسی نشان می دادیم. آیا می توانید بگویید چه کسی این عکس را گرفته؟

به کَدکَن رسیدیم.

این استاد حدودا ۸۰ ساله را که بعدا فهمیدیم نامش “کربلایی حسن” است، سوار کردیم (با توجه به علاقه ی خودش) تا کدکن را نشانمان بدهد.

کربلایی حسن ما را به سمت مجموعه (مسجد) شیخ حیدر کدکنی برد. این بنا مربوط به دوره های سلجوقی، تیموری و ایلخانی است. داشتند در اطراف بنا سرویس بهداشتی می ساختند. مسوول اجرای پروژه (رسول عظیمی، اهل تربت حیدریه) در مسجد را برایمان باز کرد. خیلی زود با او دوست شدیم و بعد هم اتفاق جالبی افتاد که دیرتر برایتان می گویم.

کربلایی حسن یک مرد فوق العاده باهوش است. باید ببینیدش. اگر گذرتان به کدکن افتاد حتما سراغش را بگیرید و به خانه اش بروید.

داخل مسجد

سردابه ای در محوطه شیخ حیدر کدکنی که کربلایی حسن نشانمان داد.

با همراهی کربلایی به طرف امامزاده “علاء الدین مستجاب الدعوه” رفتیم.

این خانم که شوهرش سالها پیش فوت کرده، هیچ کسی را در این دنیا ندارد. ۲۵ سال است که متولی امامزاده است و هر روز به اینجا می آید و هوای امامزاده را دارد. کلی با او گپ زدیم و مشعوف شدیم.

حس خوبی داشت این تصویر …

کربلایی حسن از ما دعوت کرد که به خانه اش برویم. همسایه هایش نان می پختند. کربلایی که آسیابان است، به همسایه هایش آرد می دهد و آنها هم در ازایش نان می پزند و به او هم می دهند.

انواع نان را می پختند، یکی از دیگری بهتر.

نانهایی که با انواع سبزی مخلوط شده بودند.

از دیدار این نان ها سیر نمی شدیم.

در اینجا هم حس همکاری به خوبی نمایان بود.

آتش، تنور، نان…. چه حس های متفاوتی را القا می کنند.

اینجا خانه ی کربلایی حسن است. او همسرش را خیلی وقت است که از دست داده. تا وقتی شادی کنار ما بود، خجالت می کشید. زمانی که شادی برای لحظاتی از ما جدا شد و با زنان همسایه گرم حرف زدن بود، بهمان گفت: “من از اون پدرسوخته ها هستم.” من و حسین که منظورش را درک کرده بودیم، دلمان را گرفتیم و حسابی خندیدیدم.

کربلایی حسن آسیابان ما را به داخل خانه اش دعوت کرده بود.

در حال گرفتن عکس بالا بودم که شادی این عکس را گرفت. هم نان خیلی خوب بود، هم صحنه برای عکاسی جان می داد.

پذیرایی کربلایی حسن از ما با نان و چای

خانه اش خیلی خوب بود. خیلی حس خوبی داشت. همگی بی نهایت دوستش داشتیم.

آنقدر نانشان خوب بود و آنقدر حس خوبی از مکانی که در آن بودیم بهمان القا شد که من برای لحظاتی احساساتی شدم، نان را بوییدم، بوسیدم و فکر کنم در پی حس بی نظیر این فضا، قطره ای هم اشک ریختم.

کربلایی بی نظیر بود. خاطره اش به این زودی از ذهنمان بیرون نمی رود.

نان هایی که مانند نان شهری شده ی ما به این زودی ها خراب نمی شود. کربلایی می گفت که نان سفره اش از زمان نوروز در سفر مانده و هنوز هم قابل خوردن است. البته بگویم که این عکس را از خانه ی یکی از همسایه های کربلایی گرفتم.

این “رسول” است. همانطور که گفتم با او در کدکن و در مجموعه “شیخ حیدر کدکنی” آشنا شدیم. همانجا بود که تلفن رد و بدل کردیم. ما در مسیر (کدکن به تربت حیدریه) بودیم که او قبل از ما به خانه اشان در تربت حیدریه رسیده بود. بهمان تلفن زد و به ناهار دعوتمان کرد. پذیرفتیم. دقایقی بعد در منزل پدری اش در تربت حیدریه بودیم. پسر فوق العاده با معرفت و نازنینی بود.

با رسول و پدرش سر سفره ی ناهار نشسته ایم. بسیار لذیذ بود. جای شما خالی.

بعد از ناهار با همراهی “رسول” به سمت “دولت آباد” و “چخماق” راندیم. می خواستیم برای شب خودمان به “باخرز” برویم. رسول علاقمند بود که ما در مسیر، از بنای امامزاده “سلطان سلیمان موسی بن جعفر” بازدید کنیم.

در بنای امامزاده

آنجا یک قبرستان بود که برای محوطه سازی خراب شده بود. در داخل قبرها استخوان ها دیده می شد.

ما از “رسول” خداحافظی کردیم و به سمت “باخرز” راندیم. رسول به تربت حیدریه برگشت. نرسیده به “باخرز” (بعد از قلعه نو) در پی پیداکردن یک قبرستان بودیم که به روستای “تورانه” رسیدیم. قبرستانی را که می خواستیم، نیافتیم اما خودمان را در کوچه باغ های بی نظیری یافتیم که بسیار زیبا بودند. بعد از “تورانه” به سمت روستای “تنگل مزار” رفتیم. آفتاب غروب کرده بود و هوا رو به تاریکی می رفت. این بود که درخواستمان را مبنی بر اقامت شبانه در یکی از خانه های محلی با مردمی که در روستا در رفت و آمد بودند، در میان نهادیم. نه در وهله ی اول، اما در نهایت قبولمان کردند و ماندیم. عکس این قبر را در نزدیکی روستای “تنگل مزار” گرفتیم.

ایشان کسی بود که به داد ما رسید و در خانه ی دامادشان برایمان شام و جای خواب مهیا کرد. خانه ی خودش در “قلعه نو” (در ۱۵ کیلومتری) بود.

به غیر از حسین و شادی و بنده، چهار جوان دیگر نیز در خانه ای که قرار بود ما بخوابیم، حضور داشتند. در طول شب از همه چیز سخن گفتیم و از جمله از ریواس. میزبانانمان رفتند برایمان ریواس خریدند و آوردند. این شد که حسین برای اولین مرتبه در عمرش ریواس خورد.

پی نوشت: برخی از عکس ها توسط حسین و شادی گرفته شده است.

۱۵ نظر در “گم آباد گردی: روز چهارم”

  1. Banafsheh نوشته است:

    نمیدونم چی بگم. فقط با صدای بلند میگم عالی بووووووووووووووووووود………………..
    ……………………………………………………………………………………………………………..
    جواب: سلام. ارادتمندم.

  2. مینا نوشته است:

    وایی نون محلی،شیر گوسفند، سمبوسه خراسان….خداجونم چقدر خوشمزه
    ……………………………………………………………………………………………………………..
    جواب: سلام. بله، بفرمایید.

  3. لیلا.ج نوشته است:

    سوزن ده، بلقیس، شیرو، مارال و……
    ……………………………………………………………………………………………………………..
    جواب: سلام.

  4. lمرضیه نوشته است:

    یعنی رسما اینجا اعلام می کنم که خوشبخت ترین آدمهای روی زمین هستین .هر سه تاتون که این همه تجربه های بکر دارین .خوش به حال تون خوش به حال چشمهاتون که این همه تصاویر غیر کلیشه ای وفراروزمرگی رو تجربه می کنه ومی بینه .ممنونم که مارو هم شریک کردین .دستتون درد نکنه .پویا وپایدار باشین
    ……………………………………………………………………………………………………………..
    جواب: سلام. قربان محبت شما.

  5. علی نوشته است:

    همه عکس ها عالی بود .اقا ارش من یه پسر ۱۷ سالم دیگه چیزی به کنکورم نمونده میخواستم برم رشته پزشکی ولی دل زده شدم (البته فکرم نکنم قبول بشم)دلم میخواد شغل ایندم جالب و باحال باشه دلم میخواد عین شما بشم اینه که خواستم من را راهنمایی کنید که چی کار کنم چه رشته ایی برم و اصلا این زندگی شما با توجه به شغلتون خوب هست یا اگر بر میگشتین به قبل بازم همین راه رو می اومدین و کلا یه راهنمایی جامع به من اگه بکنید خیلی عالی میشه از لطف شما ممنونم
    …………………………………………………………………………………………………………………………………………………..
    جواب: سلام. من از شغل و زندگیم نه تنها راضی هستم، بلکه لذت می برم. به شما هم توصیه می کنید دنبال کار شرافتمندانه ای برید که بهش عشق می ورزید، مهم نیست که مردم و حتی پدر و مادر ما چه فکری خواهند کرد. درضمن اگر علاقه دارید در یکی از رشته های مربوط به گردشگری ادامه تحصیل بدید، گردشگری آینده ی خوبی واهد داشت.

  6. اهورا ستوده نوشته است:

    درود بر ارش عزیز.دستمریزاد مرد…دستمریزاد.همین دیروز بود که به آقای دزفولی میگفتم : با اینکه ما دایم در سفریم و اینکه خیلی جاهای بکر رو هم میریم میبینیم ولی نمیدونم چرا به سفرهای آرش حسودیم میشه…واقعا چرا آرش؟؟؟خداقوت میگم بهت و آرزوی سلامتی و بهروزی دارم برات …
    …………………………………………………………………………………………………………
    جواب: سلام. مخلصیم مَرد. به امید دیدار.

  7. حسن کارگری نوشته است:

    سلام خوشا بحال شما که همیشه در جریانید علیرغم اینکه میگن حسادت خوب نیست ولی من غبطه میخورم وثانیه شماری برای روزیکه بتوانم سفری بی ریا همچون سفرهای شما داشته باشم. مارکوپولوی عزیز خیلی ارادتمندم
    ……………………………………………………………………………………………………………….
    جواب: سلام. ارادتمندم و امیدوارم خیلی خیلی زود به سفرهای بسیار و خوشایند برید. به امید دیدار دوباره.

  8. پرویز شجاعی نوشته است:

    آرش جان با عکسات سفر کردم . واقعا” فوق العاده بودند .
    …………………………………………………………………………………………………………..
    جواب: سلام. ارادتمندم.

  9. رها نوشته است:

    با سلام واحترام
    بلاخره یک روز گم میشی تو این گم آباد گردی………..
    ………………………………………………………………………………………………….
    جواب: سلام. امیدوارم.

  10. علی نوشته است:

    سلام لطفا بیشتر در رابطه رشته های دانشگاهی توضیح بدهید شما چه رشته ای تحصیل کردید و این که کدوم رشته بهتره و در ضمن من دیپلم تجربی دارم این که مشکلی پیش نمیاره خیلی ممنون که به سوالاتم جواب میدین دارم مصمم میشم که برم تو همین رشته تحصیل کنم
    ………………………………………………………………………………………………………………………………………
    جواب: سلام. بنده در زمینه گردشگری تحصیل نکردم، فقط دوره های راهنمایی گردشگری رو گذراندم. در رابطه با اینکه کدم رشته دانشگاهی مربوط به گردشگری بهتر است، بسته به علاقه خود شماست. شما می تونید هتل داری، برنامه ریزی توریسم و یا جغرافیای جهانگردی بخونید.

  11. N نوشته است:

    سلام . این عکس ها عجیب مرا یاد تابستان های کودکی ام می اندازد و …
    سپاس از شما.
    ………………………………………………………………………………………………………………………………………
    جواب: سلام. شما اصالتا اهل کجایید؟

  12. امیر یکتا نوشته است:

    بسیار تصاویر و گزارش بسیار دلچسب زیبا است.
    ………………………………………………………………………………………………………………………………………
    جواب: سلام. قربان شما.

  13. رامین نوشته است:

    سلام آرش خان
    تا حالا ۲ بار(البته هر دوبار به صورت اتفاقی) برنامه سفرگرد رو دیدم، بسیار سخنور هستین و از گوش دادن به صحبت هاتون لذت بردم
    در گرگان ما هم که به تازگی ازش رد شدین، آرامگاه بی بی هور و بی بی نور وجود دارد، ولی با این تفاوت که میگن دو نفر اونجا دفنن، که مردم برای گرفتن حاجت میرن اونجا !!!
    عکساتون، منو یاد شهر قائنات که اونجا دانشجو بودم انداخت که درمورد قلعه اسماعیلیان اونجا هم مطلبی نوشته بودین، البته سال ۸۱ که من رفته بودم قلعه، جز یک خرابه ، چیزی باقی نمانده بود.
    رفتن قلعه برای ما که ۵ نفر بودیم با اینکه روز بود با کلی ترس و لرز همراه بود، شما چطور اینقدر راحت به مناطق روستایی سفر می کنید، که احتمال هر خطری ممکن است، البته در اینکه بسیاری از روستایی های ما از افراد شهری بهترن، شکی نیست، ولی اگر در جاده چنین روستاهایی برایتان اتفاقی بیفتد کسی نیست به فریادتان برسد
    واقعا آفرین به این جراتتان، هم به شما، هم به همسفرانتان
    ………………………………………………………………………………………………………………
    جواب: سلام. سفر که همیشه بی خطر نیست اما باید رفت. سپاس از محبت شما.

  14. الهه معروضی نوشته است:

    درود. دیدن خراسان از دریچۀ چشم شما برای ما هم جالب است. پایدار و پویا باشید.
    …………………………………………………………………………………………………………………
    جواب: سلام. قربان شما. ارادتمندم.

  15. حدیث حسین زاده نوشته است:

    سلام. واقعا از عکساتون لذت بردم من خودم بچه ی کدکنم ولی در حال حاضر در مشهد دانشجو هستم. با دیدن این عکسا دلم بدجوری واسه کدکن تنگ شد. البته کدکن مکان تفریحی ودیدنی زیاد داره که ایشالا سفر بعدیتون به اونا هم سر بزنید ما هم در خدمتتون هستیم.
    ………………………………………………………………………………………………………………..
    جواب: سلام. سپاس از محبت شما.

ارسال نظر

 
نام:
ایمیل (نمایش داده نخواهد شد):
وب سایت:


برای جلوگیری از فرستادن هرزنامه،‌کاراکتر های روبرو را در زیر وارد نمایید در صورت ناخوانا بودن اینجا را کلیک کنید
Click to hear an audio file of the anti-spam word