سفر به شهرهاي دور كويرهاي ايران (1)

(سفري از سرانجام به سرآغاز)

مبداء، مقصدي بود كه بايد به آن مي‌رسيديم. پس مسيري را انتخاب كرديم و هر مقصد ديگري را مبداء قرار داديم و رفتيم و رفتيم تا به سرانجام – سرآغازي كه انتخاب كرده بوديم، رسيديم.
و اين‌گونه بود كه…از شهرها گذشتيم و نانشان را خورديم. از بناها ديدار كرديم و حسرتشان را خورديم. بر ديوارها دست كشيديم و مهرشان را در دل نگاه داشتيم. از مردم عكس گرفتيم و به‌اشان لبخند زديم. به مهماني هموطنان رفتيم و نمك‌گير شديم. بر بلندي‌‌ها ايستاديم و در دشت‌‌ها نشستيم. جاده‌هاي امن را پيموديم و به هر باغ و كاخ و قبر و رود و مسجد و مدرسه و خانه و قنات و كوير و كوه و درخت و سنگ كه رسيديم، سلامي گفتيم.
ما سفر كرديم و اين سرگذشت سفر ماست:

روز اول:
ساعت 5 صبح روز پنج‌شنبه، دوازدهم دي ماه سال 1387، وقتي كه هنوز تهران كاملا از خواب بيدار نشده بود، از خواب بيدار شدم تا سفر 9 روزه‌اي را به همراه سه همسفر ديگر، به شهرهاي حاشيه كوير ايران آغاز كنيم.
ساعت 5:30 بود كه با مادرم و چشمان نگرانش خداحافظي كردم و با حس غريب رفتن، راهي شدم.
هوا تاريك بود و زمين از باران شب قبل، خيس. كيلومتر اتومبيل را صفر كرديم و تا همه‌ي دوستان را از نزديكي خانه‌هايشان سوار كنيم، ساعت 6:15 شده بود.
قصدمان اين بود كه در يك سفر فشرده، از شهرها و مكان‌هاي تاريخي نيمه شرقي ايران ديدار كنيم. پس عجله داشتيم تا قبل از اين‌كه گرفتار هيولاي ترافيك تهران شويم، به خروجي سمنان برسيم.
ساعت 6:45، هوا گرگ و ميش بود و ما به يك موسيقي بودايي گوش مي‌كرديم كه گونه‌اي از دعاي صبح‌گاهي را برايمان تداعي مي‌كرد. باران هم به كمك اين فضا آمد و آغازي روحاني را براي سفرمان رقم زد. حس بهار القا مي‌شد.
به درونم كه رجوع كردم، ديدم دلم تنگ، ولي جمع دوستان خوب است. پس سعي كردم فراموش كنم خودم را. موسيقي را عوض كرديم و شنيديم كه «هماي» مي‌خواند:
باده در ساغر كنيد…توبه‌ها را بشكنيد…

ساعت 7:30 در نزديكي «ايوانكي»، جايي كه به قهوه‌خانه‌هاي بين راهي و سرويس بهداشتي هم نزديك است، ايستاديم، تا مزه اولين وعده غذايي اين سفر را تجربه كنيم. بيرون هوا سرد و باراني بود، پس در داخل اتومبيل، نان تازه‌اي را كه در تهران خريده‌ بوديم به همراه پنير و گردو و چاي خورديم. صبحانه تر و تميزي بود. و اين آغاز غذا خوردن ما در اتومبيل بود كه تا پايان سفر ادامه داشت.
ساعت 8:40 به «آرادان» ‌رسيديم، شهر زادگاه محمود احمدي نژاد، رييس جمهور فعلي كشورمان. بدون توقف مي‌گذريم، اما بد نيست بدانيد كه يكي از زائرسراهاي مسير تهران -مشهد در همين مكان واقع است.
ساعت 9:40 در سمنان بوديم، قصد توقف نداشتيم، اين شهر را قبلا ديده‌ بوديم، بنابراين از كمربندي به سمت دامغان رانديم. به ياد يكي از استادان گردشگري افتادم كه از كمربندي‌هاي شهرها شكايت دارد. عقيده‌اش اين است كه كمربندي‌ها باعث مي‌شوند مسافران با فضاي شهرهاي در مسير مقصدشان، هيچ‌گونه آشنايي پيدا نكنند.
ساعت 11 به دامغان رسيديم و يك‌راست به سراغ بناي «چهل دختران» رفتيم تا از آن عكس بگيريم. در اين لحظه به اين مي‌انديشيدم كه يكي از قصدهايم از سفر در ايران، اين است كه از بناهايي كه نامشان با «چهل» آغاز مي‌شود، عكس بگيرم.
يك مرتبه كه به عنوان راهنماي تور، به دامغان سفر كرده بودم، كسي كه خودش را مسوول محوطه معرفي مي‌كرد، از عكاسي من و گروهم جلوگيري كرد و كار ما و آن مسوول! به بحث و جدل كشيد. جالب اين كه، اين بار هم نوجوان شانزده هفده ساله‌اي با عنوان مسوول از عكاسي ما جلوگيري كرد. من هرگز نفهميدم عكاسي از فضاي بيروني بناي چهل دختران، به فضاي مقدس! آن چگونه بي‌حرمتي مي‌كند، ادعايي كه آن نوجوان مي‌كرد. 
تا ما با اين پسر بحث كنيم، سر و كله چند مسوول! ديگر هم پيدا شد كه هر كدام به گونه‌اي از مسووليت و مقام و وظيفه‌اشان حرف مي‌زدند تا جايي كه ما فكر كرديم، همه مسوولان مملكتي اين‌جا جمع شده‌اند.
هيچ فلسفه‌اي در كار نبود، قصه قصه آفتابه و آفتابه‌دار بود. من كه گوشم بدهكار حرف بي‌منطق نبود، عكسم را گرفتم و همگي آن‌جا را ترك كرديم.
به سمت مسجد تاريخانه رفتيم و به اين ترتيب از يكي از مساجد قديمي ايران (اولين در اين سفرمان)، ديدار كرديم. بعد به طرف محوطه تپه حصار رانديم و ديديم كه چگونه ريل راه‌آهن از ميان اين محوطه تاريخي گذر كرده و چگونه اين تپه باستاني در گوشه‌اي تنها، به حال خود رها شده است، موضوعي كه بارها و بارها در اين سفر آن را حس كرديم.
برج پير علمدار را از بيرون ديديم. چرا كه مثل هميشه درب آن بسته بود. موقع نماز ظهر بود كه به مسجد دامغان رفتيم و موفق شديم از فضاي زيرزمين اين مسجد ديدار كنيم. در اين زيرزمين، تعداد زيادي از فرش‌هاي اهدايي مردم ديده مي‌شد كه در گوشه‌اي تلنبار شده بودند و در آن فضاي نمور، به سوي فرسودگي سوق داده مي‌شدند، فرش‌هاي دست‌بافتي كه با زحمت بافته، با خون دل خريداري و با اميد هديه شده بودند. اين نمونه‌اي بود از قدر ناشناسي هنر و احساس، در شهري كه عكاسي از برج چهل دختران در آن حرام است و البته عكاسي از مسجد جامعش اشكالي ندارد.
خادم مسجد از خاصيت انعكاس صوت و سيستم سرمايشي و گرمايشي زيرزمين مسجد جامع برايمان توضيح داد. در نزديكي مسجد جامع، تكيه‌اي براي روزهاي محرم برپاشده بود و موضوع جالب توجه، پيچيدن پارچه سياه به دور درختان در نزديكي اين تكيه بود. درختان سياه‌پوش دامغان، به يادمان آورد كه سفر ما هم زمان با دهه اول ماه محرم است.
ساعت 13 دامغان را به قصد بسطام ترك كرديم تا مقبره اين عارف بزرگ ديار خراسان را زيارت كنيم. ساعت 13:40 بود كه به محوطه تاريخي و عرفاني بايزيد رسيديم، از كاشي‌هاي زيباي بناها و محراب مسجد و برج كاشانه ديدار كرديم، عكس گرفتيم و همان‌جا هم نهار مختصري كه از خانه با خود آورده بوديم، خورديم.
ساعت 14:50 بود كه از بسطام دوباره راهي شديم و به سمت سبزوار رانديم. ساعت 15:30 به تابلويي رسيديم، كه بر روي آن نوشته شده بود: “بقعه متبركه ارمياي نبي… فاصله 8 كيلومتر”.
همگي تصميم گرفتيم كه از اين مقبره ديدن كنيم. نام اين محل «ارميان» بود.
من قبلا سفري به منظور عكاسي از مقابر پيامبران مدفون در ايران، انجام داده بودم و بعد از آن نيز در سفرهاي بيش‌تر، از بقعه پيامبران ديگر هم ديدار كردم، ولي هرگز تصور نمي‌كردم كه مقبره‌اي به نام “ارمياي نبي” نيز در ايران وجود داشته باشد.
وقتي به روستاي ارميان رسيديم، سوال كرديم و متوجه شديم كه مردم روستا تا دقايقي ديگر، كنار چنار بزرگ جمع مي‌شوند. در واقع، در انتهاي روستا چندين چنار بزرگ در نزديكي قبرستان و در كنار مقبره ارمياي نبي بودند كه اهالي روستا براي زيارت مقبره پيامبر و اموات خود به آن سمت مي‌رفتند.
از يكي از اهالي در رابطه با مقبره پيامبر سوال كردم و او جواب داد كه اين مقبره را به ارمياي نبي و بعضي ديگر به زكرياي نبي نسبت مي‌دهند. ادامه داد كه اين اطراف 5 آبادي وجود دارد كه به آبادي‌هاي سرحد معروفند: ارميان، قدس، جودانه، سعد آباد و كلات اسد.
وقتي كه او از روستاهاي اطراف سخن مي‌گفت من ناخودآگاه به ياد “كليدر” افتادم. به ياد اين رمان بلند محمد دولت آبادي كه هنوز در خاطر ما رنگ و بويي آشنا دارد. فكر كردم چرا كسي از كليدر و بازماندگان گل‌محمد و مارال و … فيلم مستندي تهيه نمي‌كند.
ارميان را ترك كرديم و حدود ساعت 18 بود كه از محلي به نام «صد خرو» گذشتيم. بلافاصله ياد كتابي افتادم كه در مورد مشاهير اين مكان نوشته شده بود. بعيد به نظر نمي‌رسيد، چرا كه اين همه مشاهير خراسان بزرگ، از شاعر و عارف گرفته تا وزير و دانشمند، بالاخره در همين مكان‌ها و روستاهاي كوچك باليده بودند.
از اين جاده كه كه به سمت مشهد برانيم متوجه مي‌شويم كه بسياري از مكان‌ها و روستاها پسوند يا پيشوند «كلات» دارند. به نظرم «كلات» بايد معني روستا بدهد و اين بايد همان واژه‌اي باشد كه در مازندران «كلا» و در گيلان «كله» و «كلايه» شده است و در آخر نام روستاها مي‌آيد.
ما در مسيرمان و در حدود بيست‌كيلومتري سبزوار، از «ريوند» هم رد شديم. نامي كه يادآور آتشكده «آذر برزين مهر»، يكي از سه آتشكده بزرگ ساسانيان است.
وقتي كه ساعت 18:20 به سبزوار رسيديم، متوجه شديم كه تا اين جا 720 كيلومتر راه آمده‌ايم. از آن‌جا كه شب را مي‌بايستي در نيشابور مي‌بوديم، بدون ديدار از سبزوار گذشتيم و ساعت 19:30 به نيشابور رسيديم.
به نظر مي‌رسيد كه هنوز انرژي داريم، اين شد كه متفق‌القول مايل به ديدار شبانه از مقابر خيام و عطار و كمال‌الملك شديم. هر چند دير رسيديم و چراغ‌هاي محوطه‌ها خاموش شده بود، اما بي‌بهره هم نمانديم.
تازه بعد از اين بود كه به داخل شهر رفتيم و مهمان‌پذير ارزاني را انتخاب كرديم  و ساعت 21 بود كه در اتاقمان آرام گرفتيم.

روز دوم:
ساعت 7 صبح از مهمانپذير «ابراهمي» زديم بيرون و يك‌راست رفتيم به كله‌پزي نزديك مسجد جامع. مشتري‌ها مي‌گفتند بهترين كله‌پزي نيشابور است. بعد از صبحانه، از مسجد جامع متعلق به دوره تيموري نيشابور كه يكي از درهاي ورودي‌اش تنها 10 متر با كله‌پزي فاصله داشت، ديدار كرديم.
خيام را سير نديده بوديم، و از طرفي دوست داشتيم حالا كه شب مزار را درك كرده‌ايم، صبحش را نيز ببينيم. وقتي رفتيم، ديديم كه برگ‌هاي زرد پاييزي در اطراف پراكنده شده‌اند و حس كرديم كه خنكاي خلوت صبح، چه مي‌چسبد.
دوباره از مقابر كمال‌الملك و عطار نيز ديدار كرديم و بعدش رفتيم به سمت محوطه باستاني «شادياخ» در همان نزديكي. شادياخ يادآور ابرشهر نيشابور بود. راهنماي موزه حمام، سياهچال، كارگاه شيشه‌گري، كارگاه آب انگور كشي، كارگاه آهنگري، اسكلت‌هاي آدم‌هايي كه در اثر زلزله جان سپرده بودند، سفال‌ها، اشياي فلزي و ابزارهاي جنگي را به ما نشان داد.
از آن‌جا براي ديدار از دهكده چوبي نيشابور رفتيم. دهكده چوبي نيشابور در جاده خيام و در حدود 10 كيلومتري شهر قرار گرفته است. در اين دهكده كوچك همه چيز چوبي است: مسجد، خانه‌ها، كتابخانه، سطل‌هاي زباله، سرويس بهداشتي و …
هنگامي‌كه در اين دهكده قدم زدم و به جوي آب كوچكي كه در لابه‌لاي درختان مي‌خزيد، نگاه كردم و اسب‌ها را ديدم كه به چرا مشغولند، خيلي از دل‌مشغولي‌هايم فراموش شد. در اين دهكده آن‌چه كه خوب درك مي‌شد، بوي زندگي بود. در دهكده چوبي، فروشگاه صنايع دستي، رستوران، نانوايي و آلاچيق‌هاي متعدد وجود دارند كه مي‌توانند گردشگران را براي چند ساعت در اين فضا سرگرم كنند، اما ما به نيم‌ساعت قناعت  كرديم و رفتيم.
باغ قدمگاه، همان جايي كه معتقدند امام رضا از آن‌جا عبور كرده، در نزديكي نيشابور و در مسير مشهد است. ساعت 9:30 صبح به آن‌جا رسيديم و از كاروانسراي قدمگاه، چشمه حضرت، چنارها و زيارتگاه ديدار كرديم و عكس گرفتيم.
قدمگاه حال و هواي محرم داشت، ايستگاه‌هاي صلواتي چاي هم برپا بود، آب جوش از آن‌ها گرفتيم و رفتيم به سمت كوه‌هاي بينالود. به سمت دررود.
چه جايي بود اين دررود. چه فضايي داشت. اين دروازه‌‌ي ورود به كوه‌هاي بينالود پر از درختان ميوه است. مهمانسراي جهانگردي هم دارد. ما قصد داشتيم كه از دروود به سمت طرقبه و مشهد برويم، اما با اتومبيل ما امكان نداشت. اين شد كه چند تايي عكس گرفتيم و با حسرت آن‌جا را به سمت مشهد ترك كرديم. ساعت 11:45 بود.
موقعيت نيشابور و مشهد من را به ياد موقعيت همدان و تويسركان انداخت. امروزه نيشابور به نسبت به مشهد كوچكتر است، چنان‌كه تويسركان نسبت به همدان. همدان از يك طرف به الوند تكيه داده و تويسركان از طرف ديگر، و از مسير كوهستاني به هم راه دارند، مشهد هم از يك‌طرف به بينالود تكيه داده و نيشابور از طرف ديگر، و اين‌ها هم از مسير كوهستاني به هم راه دارند.
به مشهد رسيديم، ساعت 12 و بعد از طي 1000 كيلومتر. اما قصدي براي ماندن و يا ديدار از مشهد نداشتيم، بنابرايي بلافاصله به سمت چناران و رادكان رانديم تا از برج معروف رادكان ديدار كنيم. حالا ساعت 13:15 بود و ما 1100 كيلومتر راه آمده بوديم.
برج رادكان را ديديم كه از سده‌هاي دور، تنها در ميان دشتي برافراشته بود. اين دشت را كوه‌هاي كم ارتفاعي در دوردست احاطه كرده بودند. توانستيم مامور حفاظت از بنا را راضي كنيم كه درب محوطه را بگشايد و اين ميراث ملي را به ما نشان بدهد.
بعد از ديدار از برج رادكان قصدمان اين بود به سمت كلات نادري برويم. در راه بوديم كه ناگهان گرفتار برف و بوران شديدي شديم و كم مانده بود از جاده منحرف شويم. تا اين‌جا 1230 كيلومتر راه آمده بوديم و 100 كيلومتر ديگر مانده بود تا كلات. با اين حال تصميم عاقلانه گرفتيم و حسرت نديدن كلات را به جان خريديم و جانمان را نجات داديم و برگشتيم.
براي اين‌كه ديگر بار كنترل اتومبيل را در جاده‌اي كه به سرعت يخ مي‌بست و ليز مي‌شد، از دست ندهيم، باد لاستيك‌ها را كم كرديم و با سرعت معقول به سمت توس رانديم.
اما بد نيست بدانيد كه مسير رفتن به كلات، انگار دنياي ديگري است در پيش رو. دنيايي كه مي‌رود به سمت مرزهاي شمال شرقي ايران با آن جاده‌ي بسيار زيبا و دوست‌داشتني‌اش.
خيلي وقت است به اين نتيجه رسيده‌ام كه در ايران ما، جاده‌ها بسيار زيباترند از شهرها. جاده‌ها، در حالي كه انتظاري ازشان نداري و تنها به مقصد مي‌انديشي، تو را شيفته خودشان مي‌كنند.
در مسير برگشت از جاده كلات به توس، برج زيبايي را ديديم كه با پرسش از اهالي دانستيم، نامش برج «اخنگان» است.
«زمستان است» و ما به توس نزديك مي‌شديم، پس شعر اخوان ثالث با صداي شجريان را به عنوان موسيقي اين لحظات انتخاب كرديم. فكر مي‌كرديم تا لحظاتي ديگر، با شاعر پارسي سراي هزار سال پيش و شاعر فارسي‌گوي سال‌ها پيش ديدار خواهيم كرد.
اما جمعه بود و سيزدهم ماه. همه مي‌دانند كه در تاريخ، روز سيزدهمي كه به جمعه افتاد، چه روز بدي بود. نديدن كلات نادري و بسته بودن محوطه مقبره فردوسي و بناي هارونيه، بدشانسي‌هاي ما بودند در اين روز. حتي كم مانده بود كه جانمان به خطر بيافتد. پس تسليم شديم و بدون ديدار از ديدني‌هايي كه انتظارشان را داشتيم به مشهد برگشتيم تا حداقل در گرماي خانه‌اي آرام بگيريم.
جالب اين‌كه وقتي از اين سفر به تهران برگشتم، دانستم كه در همين روز قلب پدر يكي از دوستانم از تپش ايستاده است. او هم به نحسي اين سيزده اعتراف كرده بود.
وقتي دوباره به مشهد رسيديم، ساعت 18 بود و ما 1320 كيلومتر پيموده بوديم. سوئيتي اجاره كرديم به قيمت 20000 تومان و به آن داخل شديم تا تجديد قوا كنيم براي فردايي نو كه شنبه نام داشت.

روز سوم:
ساعت 6 صبح از خواب بيدار شديم. اتاقمان گرم بود ولي كاملا معلوم بود كه با برفي كه از روز قبل باريده، هواي بيرون بايد خيلي سرد باشد، با اين حال ما مي‌بايستي رنج رفتن و سفر كردن را به جان مي‌خريديم.
جاده لغزنده بود و ما با احتياط و با سرعت كم حركت مي‌كرديم و با اين وجود ساعت 9:45 به دوراهي “شورلق” رسيديم  و متوجه شديم كه تا اين جا 1470 كيلومتر را پيموده‌ايم.
از دوراهي مذكور تا كاروانسراي «رباط شرف» تنها 6 كيلومتر راه در مسير فرعي در پيش داشتيم. 
من تنها رباط شرف را از نوشته بسيار زيباي ايرج افشار مي‌شناختم و قبلا متني را براي اين كاروانسرا بر اساس گفته‌هاي او و منابعي كه در اين زمينه وجود داشت، نوشته بودم كه اين‌چنين است:
“هجوم تاتار و بلاي تيمور و مصيبت ازبك و تكان زلزله و كوبندگي باد و باران در برّ بيابان باشد كه باشد، كاروانسراي رباط شرف هنوز استوار است. اين كاروانسرا يكي از بناهاي كليدي معماري اسلامي به شمار مي‌رود و در معماري ايران نيز جايگاه ويژه‌‌اي دارد. رعايت دقيق و همه جانبه تناسبات و اصول معماري ايراني در طراحي و ساخت و به كارگيري طرح‌هاي آجرچيني متنوع و بديع در نماي ايوان‌ها و طاق‌ها و طاقچه‌ها و گنبدها عناصري هستند كه اين كاروانسراي شاهي را شبيه به يك عمارت قصرگونه قلمداد مي‌كنند.
نقشه ساختماني رباط شرف با ديگر كاروانسراها تفاوت دارد. همچنين وجود كتيبه‌هاي گچي و طرح‌هاي آجرچيني در بقيه كاروانسراها مرسوم نبود، اما در كاروانسراي رباط شرف، تقريباً تمام آجرچيني‌‌هايي كه در نماي ديوارها، گنبدها و طاق‌هاي آن ايجاد شده طرح‌دار مي‌باشند.
از طرفي گچبري‌هاي رباط شرف از جالب‌ترين نمونه‌هاي اين هنر در سده ششم هجري است. تا جايي كه كتيبه‌هاي حاشيه محراب‌هاي دو نمازخانه كاروانسرا، با بهترين كتيبه‌هاي محراب‌هاي مساجد ايران، از لحاظ زيبايي و طرح برابري مي‌كنند.
در اوايل عصر اسلامي، پاسگاه‌هاي مستحكم مرزي به نام «رباط» ايجاد شده بود كه ساكنانش در صورت لزوم در برابر كافران به دفاع مي‌پرداختند. نفرات آن‌ها معمولاً از افراد داوطلبي بودند كه دفاع از آن‌جا را فريضه‌اي ديني تلقي مي‌كردند و شك نيست كه در عين حال به محافظت از كاروان‌هايي مي‌پرداختند كه در حوزه استحفاظي آنان در رفت و آمد بودند.
بعداً رباط به استحكاماتي گفته شد كه وسعت كافي براي جادادن سكنه محلي را هم داشت.
نام ديگر اين كاروانسرا، ‌آبگينه يا رباط آبگينه بود كه در سال 508هـ.ق. توسط شرف‌الدين ملقب به وجيه‌الملك، وزير سلطان سنجر سلجوقي بنا  شد. اين كاروانسرا در مسير باستاني مرو – نيشابور، يكي از مسيرهاي اصلي جاده ابريشم قرار داشته است.”

ما رباط شرف را در ميان برف سفيدي كه اطرافش را فرا گرفته بود و تنهايي و زيبايي آن را بازنمايي مي‌كرد، به نظاره نشستيم. اما موضوع آزار دهنده‌اي هم وجود داشت. همين چند روز پيش‌تر از اين، گروه 300 نفري فيلم‌برداري براي تهيه فيلمي به نام «گنج هنر» به اين كاروانسرا آمده بودند و گنج هنر و رنج هنرمندان قديم را از ياد برده بودند و لكه‌هاي قرمز شيميايي مورد استفاده در فيلمشان را در جاي جاي كاروانسرا پخش كرده بودند و دقيقا در كنار محراب زيبايي كه شرحش رفت، بساط چاي ذغالي بر پا كرده بودند و در آخر كارشان هم كاروانسرا را بدون دغدغه از هتك حرمت هنر، ترك كرده بودند.

آفتاب مطبوعي بر دشت سفيد از برف مي‌تابيد و هوا گرم مي‌نمود و ما راه زيبايي كه از شورلق به سمت سرخس مي‌رفت را مي‌پيموديم. ساعت 11:10 و بعد از 1535 كيلومتر طي مسير به سرخس رسيديم. با توجه به اين‌كه سرخس مرز ميان ايران و تركمنستان است، حدس مي‌زدم كه تركمن‌هاي بسياري را ببينم ولي عجيب بود كه مردم اين‌جا تركمن نبودند.
من خوشحال بودم، چرا كه قبلا از خرمشهر و گواتر و ماكو، يعني سه گوشه مرزهاي ايران ديدار كرده بودم و سرخس چهارمين گوشه اين چهارگوش عزيز بود. پس من اكنون چهار گوش ايران را ديده بودم.
فكر مي‌كرديم كه سرخس بازار مرزي دارد كه نداشت. اهميت سرخس به خاطر منطقه ويژه اقتصادي آن است، ولي براي ما با همه شوقي كه براي ديدن سرخس داشتيم، موضوع جالب توجهي وجود نداشت، جز مقبره «لقمان بابا».
بنايي كه در گوشه‌اي از شهر هنوز زيبا بود و هنوز برپا بود. كسي نبود كه از او بپرسيم كه اين بنا چيست و متعلق به كيست و …اما بعدتر خودمان فهميديم كه:
اين آرامگاه‌ منسوب‌ به‌ بابالقمان‌ سرخسى‌، عارف‌ مشهور سده 4 قمري‌ است. وي با بسياري‌ از مشايخ‌ صوفيه‌ همچون‌ ابوسعيد ابوالخير و ابوالفضل‌ سرخسى‌ معاصر و معاشر بوده‌ است‌. ابوسعيد او را بسيار ارج‌ مى‌نهاد و بزرگ‌ مى‌داشت‌. ظاهراً در دوره سلجوقى‌ به‌ سبب‌ اعتقاد مردم‌ به‌ وي،‌ براي‌ مدفن‌ او بنايى‌ پايه‌ريزي‌ شد كه‌ بايد آن‌ را نخستين‌ شالودة مقبرة كنونى‌ دانست‌. به‌ عنوان‌ قديمي‌ترين‌ سند موجود درباره اين‌ مقبره‌، بايد از كتيبه‌اي‌ ياد كرد كه‌ در متن‌ آن‌ به‌ تاريخ‌ 757ق‌. اشاره‌ شده‌ است.‌
عبدالله‌ قاجار در 1311 قمري‌ عكسى‌ از اين‌ آرامگاه‌ گرفته‌، و ابوالخير قاجار در ذيل‌ آن‌ آگاهي‌هايى‌ درباره ويژگي‌هاي‌ بنا نوشته‌ است‌. برپايه گزارش‌ او، بنا در نيم‌ فرسنگى‌ سرخس‌، در كنار كشف‌‌رود و هريرود قرار دارد. در صحن‌ بقعه‌ و زير گنبد جاي‌ دو قبر ديده‌ مى‌شود: يكى‌ پا برجا، اما بدون‌ نام‌ و نشان‌ و ديگري‌ منهدم‌ شده‌ است‌. آرامگاه‌ در كمال‌ استادي‌ ساخته‌ شده‌ و به‌ هنگام‌ آبادانى‌، ابنيه متعددي‌ در اطراف‌ آن‌ ساخته‌ بوده‌اند. تصوير ياد شده‌ نشان‌ مى‌دهد كه‌ هنوز كتيبه‌هاي‌ متعددي‌ كه‌ استادانه‌ گچ‌بري شده‌، بر پيشانى‌ و اطراف‌ در ورودي‌ آرامگاه‌ وجود داشته‌ است‌ و هم‌اكنون‌ نيز بخش‌هايى‌ از آن‌ها برجاست‌. سوره جمعه‌، آياتى‌ از سورة آل‌عمران‌ و جز آن‌ از كتيبه‌هايى‌ است‌ كه‌ بر جاي‌‌جاي‌ درون‌ طاق‌ درگاه‌ نقش‌ بسته‌ بوده‌ است‌. اين‌ آرامگاه‌ درگذشته‌ به‌ نام‌ »الغ‌باباناصري‌« شهرت‌ داشته‌ است‌.
اين‌ بنا، در مقايسه‌ با آرامگاه‌ سلطان‌ سنجر سلجوقى‌ در مرو، داراي‌ شباهت‌هاي‌ كلى‌ است‌، و نيز از نظر تزيينات‌ داخلى‌ با گنبد هارونيه‌ در توس‌ (اوايل‌ قرن‌ 8 ق‌) همخوانى‌ بسيار دارد. در اين‌ بناها نقش‌ پيش‌ طاق‌ها اهميت‌ تازه‌اي‌ پيدا كرده‌ كه‌ ميراث‌ معماري‌ دورة سلجوقى‌ است.

وقتي ديدار از بناي لقمان بابا را تمام كرديم قصد داشتيم كه سرخس را ترك كنيم، اما متوجه شديم كه پنچر شده‌ايم. بدون معطلي به تعميرگاه رفتيم و پنچري را گرفتيم و ساعت 12 سرخس را ترك كرديم. قصد اين بود كه از جاده مرزي به سمت پايين حركت كنيم و خودمان را به تربت جام برسانيم.
تا اين‌جا، از شرق به غرب حركت كرده بوديم، و از اين‌جا به بعد بايد از شمال به جنوب مي‌رانديم.
راه كه افتاديم رود مرزي هريرود هم با ما حركت كرد و ما آن‌طرف هريرود، سرزمين تركمنستان را تشخيص مي‌داديم. ناخودآگاه به رود مرزي ارس و مرز ميان ايران و آذربايجان افتادم. جالب اين بود كه در نزديكي هريرود، هم ما سرخس داريم و هم كشور تركمنستان، و در نزديكي رود ارس هم ما جلفا داريم و هم كشور آذربايجان.
بعد از مدتي به سد «دوستي» (مشترك ميان ايران و تركمنستان) رسيديم. قبل از ايجاد اين سد و از سده‌ها قبل، پلي بر روي هريرود وجود داشته به نام پل «خاتون» كه در نزديكي جاده ديده مي‌شود و مردمان بر روي آن رفت و آمد مي‌كردند و اكنون ديگر استفاده‌اي ندارد و به جايش سد زده‌اند و نامش را گذاشته‌اند سد دوستي. به نظرم رسيد وقتي پل ارتباطي را بي‌استفاده مي‌گذاريم و سد مي‌سازيم، نام اين پل بايد هم سد دوستي باشد، چرا كه سدي (مانعي) است براي دوستي. نكته جالب ديگر اين كه، بر روي رود ارس هم پل معروف «خدا آفرين» وجود داشت و معبر ارتباطي بود ميان مردمان و امروز سد جانشين آن شده است.
ساعت 13:15 بود و ما 1615 كيلومتر را پيموده بوديم كه به پل خاتون رسيديم و سد دوستي را هم ديديم. يكي از مناظر فوق‌العاده‌اي كه در اين سفر ديديم، درياچه پشت سد بود. آسمان آبي و صاف بود و تكه‌هاي سفيد ابر با سفيدي برف اطراف درياچه، هارموني شگفتي را ايجاد كرده بودند. اين سفيد- آبي گروه چهار نفره ما را به وجد آورد و از اين‌جا تا تربت جام سكوت كرده بوديم، به زيبايي مناظر خيره شده بوديم و به آن مي‌انديشيدم.
ساعت 15:15 و بعد از طي 1750 كيلومتر به تربت جام رسيديم و يك راست رفتيم به زيارت مقبره شيخ احمد جام.
شيخ الاسلام ابونصر احمد بن ابوالحسن بن احمد بن محمد نامقي جامي، معروف به احمد ژنده پيل يا احمد جام از بزرگان مشايخ عرفان ايراني در نيمه دوم قرن پنجم و نيمه اول قرن ششم هجري است. وي در سال 441 هجري در قريه نامق يا نامه از توابع جام از اعمال ترشيز ولادت يافت.  پدرانش برزگر بودند. او به هنگام جواني در نوشخواري و ميگساري افراط مي‌کرد.  سرانجام در بيست و دو سالگي توبه کرد و وارد حلقه تصوف شد. دوازده سال در کوه نامق و شش سال در کوه بيزد در خاک جام به خلوت نشست و سپس بناي ارشاد را گذاشت. نخست در سرخس و استاد و زورآباد بود و در ضمن سفرهايي به هرات و نيشابور و بوزجان و مرو و باخرز و بسطام کرد و به حج رفت.  سرانجام به روستاي معدآباد در سرزمين جام رفت و در همان‌جا به سال 536 هجري در 95 سالگي زندگي را بدرود گفت. در بيرون دروازه معدآباد به خاک سپرده شد. مزار وي هم اکنون در همان ناحيه که امروز تربت خوانده مي‌شود برپاست، و زيارتگاه‌ است و به همين جهت اين محل را تربت جام مي‌خوانند. ساختمان آرامگاه وي را ملک غياث الدين محمد کرت در سال 719 هجري ساخته است.

در صد متري درب ورودي مجموعه شيخ احمد جام، سنگي به ابعاد تقريبي دو متر در دو متر در يك متر ديده مي‌شد كه نرده كوتاهي به دورش كشيده بودند و به اين ترتيب يك حريم مقدس را تداعي مي‌كرد. كاملا واضح بود كه اين سنگ براي اهالي مقدس است، بر رويش گندم پاشيده بودند تا پرندگان از آن بخورند.
به درب ورودي كه رسيديم، ديديم كه از همان درب ورود تا نزديك مقبره شيخ احمد جام يك موكت قرمز رنگ پهن كرده‌اند و زائران موظف بودند كه نعلين را از پا بيرون كنند و بر روي موكت قرمز پاي بگذارند و به سوي مقبره بروند. سنگي عمودي بر بالاي سر مقبره شيخ وجود داشت كه شباهت بسياري با نمونه‌اي از همين سنگ در مقبره عطار داشت. سنگ مزبور در مقبره عطار سياه‌رنگ و در اين‌جا سفيد رنگ مي‌نمود.
مجموعه شيخ احمد جام حس و حال خوبي دارد، معماري بنا كه خود از چندين بخش تشكيل شده به همراه ديدار از مكان چله‌نشيني شيخ و موزه‌اي از قرآن‌هاي نفيس قديمي كه در مكان خانقاه وجود دارد، مسافر را براي ساعاتي در شگفتي فرو مي‌برد. علاوه بر اين تزئيناتي كه در جاي‌جاي بناهاي مجموعه ديده مي‌شود، گوياي هنري است كه نياكان ما در آن چيره دست بودند. در حياط مجموعه، رديفي 30 متري از سنگ مزارهايي وجود دارد كه نقش و نگار روي آن‌ها، قابل بررسي و جالب توجه است.
ما در هنگام بازديد، متوجه شديم كه تكه‌هاي كروي شكل گٍلي به قطر حدودي 2 سانتي‌متر بر روي برخي از مقبره‌هاي داخل محوطه ديده مي‌شوند. پرسش از ما و پاسخ از زائران محلي، به ما فهماند كه اين تكه‌هاي گلي، نوعي نذر است كه مردم بر روي اين مقبره‌ها كه متعلق به بزرگان است مي‌نهند و انتظار دارند تا وقتي كه اين تكه‌ها خشك شوند، نذر آنان نيز برآورده شود.

قبل از ترك تربت جام، از مسجد خواجه عزير‌الله، نوه شيخ احمد جام نيز بازديد كرديم و ساعت 16:30 آن جا را به قصد تربت حيدريه ترك كرديم. در مسير در روستايي به نام «جعفرآباد» توقف كرديم و غذاي نذري گرفتيم. نهايتا در ساعت 19:20 و پس از طي مسافت 1910 كيلومتر خودمان را در شهر تربت حيدريه يافتيم.
براي اقامت در هتل مي‌بايستي خودمان را به اداره اماكن معرفي مي‌كرديم، چراكه گروه ما شامل دو پسر و دو دختر بود كه به جز همكار بودن، نسبتي با هم نداشتيم. با اين حال، اين تنها مرتبه‌اي بود كه در سفر 9 روزه‌امان به اداره اماكن رفتيم كه آن‌هم مشكل خاصي را براي ما به وجود نياورد و با برخورد منطقي نيروي انتظامي مواجه شديم.

روز چهارم:
ما صبح روز چهارم، قبل از ترك شهر، از مجموعه آرامگاه قطب‌الدين حيدر (خانقاه، مقبره، مسجد و كاروانسرا) ديدار كرديم.
پيشينه تاريخي تربت حيدريه به دوران قبل از اسلام و دوره اشكانيان بازمي‌گردد. اما در دوران پس از اسلام، نام اين منطقه در قرون ششم و هفتم يعني پس از دفن قطب الدين حيدر شنيده مي‌شود و از نظر ساختار شهري به دوره صفوي برمي‌گردد. با اين حال، رونق و آباداني شهر مربوط به حدود دويست سال پيش يعني دوره حاكميت اسحاق‌خان قرايي، از خوانين و رجال سياسي عصر قاجاريه است. اسحاق‌خان به مرمت و آباداني شهر پرداخته و آن چنان تحولي در شهر به وجود آورد كه مدت‌ها  اين شهر به تربت اسحاق‌خان معروف بوده است.

با ديدار از مقبره قطب‌الدين حيدر و با اين‌كه از قبل قصد چنين كاري را نداشتيم، همگي تصميم گرفتيم كه مسيري فرعي را طي كنيم تا به زيارت مقبره ابوسعيد ابي‌الخير برويم. اين بود كه ساعت 8:40 تربت حيدريه را به سوي «مهنه» ترك كرديم. ساعت 9:10 به آرامگاه بوسعيد رسيديم. بوسعيد را در فراموشي و غربتي يافتيم كه بي‌شك با بزرگي او بي‌تناسب بود. درب محوطه بسته بود و پيرزني برايمان بازش كرد. كمي در آن مكان خلوت و بي‌روح، مانديم و من در اين فرصت، به هيولاي بي‌خيالي به ميراثمان را كه گرفتارش بوديم، مي‌انديشيدم.
دسته‌هاي عزاداري در همه كوچه پس‌كوچه‌هاي مهنه برپا بود، اما ما بايد دوباره به تربت حيدريه برمي‌گشتيم تا به راه اصلي‌مان ادامه دهيم.
اين بار كه به تربت حيدريه رسيديم، به سمت خواف رانديم. دقيقا يادم نيست كه كجا بود، اما در مسير تابلويي را ديدم كه بر رويش نوشته بود: زيارتگاه و آبگرم «پير ياهو». نامش برايم جالب بود، ولي بدون اين‌كه بايستيم، ادامه مسير داديم. جالب اين‌كه در 35 كيلومتري نرسيده به خواف (در نزديكي روستاي سلمان) باز هم يك مكان زيارتي در كنار آبگرم ديده مي‌شد.
ساعت 11:30 و پس از طي 2150 كيلومتر به خواف رسيديم. از خواف بايد رد مي‌شديم تا در 5 كيلومتر جلوتر به «خرگرد» برسيم و از مدرسه زيباي آن با معماري منحصر به فرد و دوست‌داشتني‌اش، ديدار كنيم.
مدرسه غياثيه خرگرد در كنار جاده قرار دارد و به سادگي رويت مي‌شود. 4 ایوانی است و 2 گلدسته دارد و به عنوان مسجد- مدرسه مورد استفاده قرار مي‌گرفته. در واقع از بهترين دانشگاه‌هايي بوده كه بر سر راه هرات قرار داشته. اين مدرسه در 60 سال پس از شروع دوران صفویه به دلیل تعصب شیعه از رونق می‌افتد.
در کتیبه آن متعلق به 848 ه.ق. آمده كه بانی اين بنا، خواجه غیاث‌الدین پیراحمد خوافی وزیر شاهرخ میرزا (دوره تیموری) و معمار آن استاد قوام‌الدین شیرازی بوده که در حین کار فوت می‌کند و برادرش غیاث‌الدین (معمار مسجد گوهرشاد) کار را کامل می‌کند. تزيينات اين بنا، انقلابي در اين زمينه محسوب مي‌شوند.

از خرگرد به طرف «نشتيفان» ادامه مسير داديم و پس از 20 كيلومتر، در ساعت 12:10 به مكان آسبادها رسيديم. بافت معماري نشتيفان در همان لحظه اول جلب توجه مي‌كند و هنگامي‌‌كه نگاه‌ مسافر به سوي آسبادها مي‌افتد، روي برگرداندن تقريبا غير ممكن مي‌شود تا زماني‌كه همه را درك كرده باشد.
آسبادها براي خودشان دنيايي دارند. مشابه آن در هلند هم هست. آسبادهاي نشتيفان دو طبقه هستند. بخش فوقانی، آس‌خانه نام دارد و طبقه همکف جای انباشت گندم و آرد و ابزار است.
آسبادهاي نشتيفان، برای بهره‌برداری بیشتر در کنار هم، به یک اندازه و بر روی بلندترین نقطه بنا شده‌اند. طبق گفته ابن خلدون، آسبادها قبل از اسلام هم وجود داشته‌اند و ذكر شده است كه مراسم خاصی هنگام آوردن سنگ آسیا از کوه انجام می‌شده. بد نيست بدانيم كه “آس” به معناي دانه ریز سنگ و يا دو سنگ گرد و مسطح است كه بر هم نهاده شده‌اند. با واژه آس، لغات دستاس، آسیاب و خراس هم ساخته شده‌اند.
در پشت آسبادها، قبرستان قديمي بسيار جالبي ديده مي‌شود كه ديدار از آن، به اندازه ديدار از آسبادها، هيجان‌آور است. سنگ قبرهايي با طرح‌هاي متنوع، كه بر روي برخي از آن‌ها نقش كف‌دست حك شده‌ است. در اين قبرستان قبري وجود دارد كه حدود 5 متر است و در حدود 200 متري آسبادها قبر ديگري ديده مي‌شود كه بيش از ده متر طول دارد.
احساس مي‌كنم كه مطالعه بر روي نقش‌ها و چگونگي سنگ‌قبرهاي اين قبرستان، ديد تازه‌اي از مردم‌شناسي منطقه را به پژوهشگران بدهد.

حالا كه تا اين‌جا آمده بوديم، دوست داشتيم كه تا «زوزن» برويم و از مسجد معروف آن ديدار كنيم. اين شد كه از جاده اصلي منحرف شديم و به سوي زوزن رانديم.
ساعت 13:30 و پس از طي مسافت 2210 كيلومتر به مسجد زيبا و به حال خود رها شده‌ي زوزن رسيديم. وقتي ما رسيديم، نگهبان مسجد هم سر رسيد و مكان‌هاي مختلف مسجد و از جمله مسير رفتن به طبقه دوم مسجد و همچنين محراب آن را نشانمان داد.
مسجد ملك زوزن، در شهر قاسم آباد و در فاصله تقريبي 2 کيلومتري از جاده اصلي واقع شده است و از مساجد دو ايواني به سبک خراساني است و تاريخ بنا در کتيبه آجري سمت چپ ايوان قبله مشهود است که تاريخ ربيع الاول سال 615  هجري قمري در آن خوانده مي‌شود.
اين مسجد به دستور ابوالمويد ابوبکر علي الزوزني ملک زوزن در دوران سلطنت علاالدين محمد خوارزمشاه بنياد گرديده و تنها اثر معماري شهر زوزن است که پس از حمله مغول برجاي مانده. مسجد فعلي بر روي خرابه‌هاي مسجد قبلي احداث شده و پس از مرگ ملک زوزن با حمله مغول نيمه تمام مانده است.
در 50 متري مسجد، اكنون موزه‌اي وجود دارد كه يافته‌هاي گچ‌بري و تزيينات مسجد را در آن نگهداري مي‌كنند. يك حمام هم در همان نزديكي هست و به طور كلي، در اطراف مسجد ملك، آثاري ديده مي‌شود كه حاكي از شهرنشيني است و به گفته نگهبان بنا، تا سال 1368 مردم در اين اطراف زندگي مي‌كردند.

بعد از ديدار از اين مسجد پرهيبت، كه اگر زبان داشت حتما از خستگي طاقت‌فرساي برپا ايستادنش برايمان مي‌گفت، به سمت قاين حركت كرديم. مسير زوزن به قاين، حس كوير را با آن گون‌هاي بي‌شمارش به مسافري كه در اين راه گام برمي‌دارد، القا مي‌كند.
زماني كه به قاين، يكي از شهرهاي مهم در توليد زعفران رسيديم، ساعت 16 بود و ما 2345 كيلومتر را پيموده بوديم. در قاين از مقبره بزرگمهر قايني ديدار كرديم.
حکیم بوذر جمهر قاینی سیاستمدار ادیب و عارف و شاعر اواخر قرن چهارم و اوایل قرن پنجم هجری قمری است که در دربار سلطان مسعود غزنوی خدمت می‌کرده است. بزرگمهر به زبان فارسی و عربی سخن می‌گفته و از وی اشعار و قصیده‌هایی به جای مانده که قصیده بهاریه او از شهرت خاصی برخوردار است. بوذرجمهر بعد از مرگ سلطان محمود تا زمان فروپاشی حکومت غزنویان در دربار سلطان مسعود غزنوی به سر برد و در اواخر حکومت غزنویان از غزنه که پایتخت بود به قاین آمد و پس از مدتی درگذشت. مقبره حکیم بوذرجمهر در فاصله چهار کیلومتری جنوب غربی شهر قاین و در دامنه کوهی موسوم به کوه ابوذر قرار دارد. بنای مقبره از بناهای قرن ششم و هفتم هجری است كه به فرم چلیپایی و با معماریی بسیار زیبا ساخته شده است. مصالح اصلی در ساخت بنا سنگ گچ و آجر است. درخت بنه 700 ساله‌ای نیز در کنار این مقبره وجود دارد که به زیبایی اثر افزوده است.

قاين را به قصد بيرجند ترك كرديم. ساعت 18:10 و بعد از 2445 كيلومتر  به بيرجند رسيديم. گشتي در شهر زديم و به مكاني رفتيم كه قرار بود شب را در آن‌جا اقامت كنيم. متوجه شديم كه فنر سمت راست جلوي اتومبيلمان شكسته است، به روي خودمان نياورديم و جالب‌ اين‌كه ديگر هرگز وقت نكرديم كه آن را تعمير كنيم و مابقي سفر را تا به تهران برسيم، با همين فنر شكسته سر كرديم.
ادامه دارد…

دیدگاه ها

  1. ali jabbari

    آخرین برگ سفر نامه ی باران این است

    که زمین چرکین است

    salam jenaab aghaaye arashe noor aghaaye aziz .omidvaram haletaan khub baashad, emrooz amadam daftare majalleh tashif nadashtid albateh midoonam ke ghablesh bayad tamaas migereftam amaa be in jahat ke man khodaa ro shokr az in teknologi bi bahreh hastam va natoonestam ghablesh ba shomaa tamaas begiram , in rooz haa bayad az tarafe daneshgaah ba shomaa tamaas begiran baraye hamoon kelaase dars goftaar haaye dar baabe ravesh pazhoohesh dar ostooreh shenaasi,omidvaram ke zood tar tamaas begiran, va omid varam hamisheh haletaan khub bashad o sar zandeh baashid va ye so’ale dige inke safare ba’ditoon key hast va be kojaast ?ajib gharib ast ke inghadr delam mikhahad az tehraan farar konam baskam mohitash khafeh konandeh shodeh !!! hoo hagh madad

  2. الهام گوران

    چند وقتي خيلي گرفتار بودم و به نوشته هاتون سر نزدم و حالا همشو يه جا خوندم! نمي شه باور كرد در خلوت اينقدر نااميد و گرفته باشين نميشه باور كرد!
    طراح سفرهاي جورواجور به ايران و جهان! برنامه ريز ساعات خوشي و تفنن عالم و آدم! ايده پرداز سفر! منتقد برنامه هاي غلط! عزيز و گرامي!همه اينها مگه واسه آروم كردن بقيه نيست؟ پس كي شما رو آروم مي كنه؟ دنبال كسي كه شما رو ناآروم مي كنه نيستم كه دارم فكر مي كنم نكنه يه روز آدم خودش بشه كسي كه بيشتر از همه ناآرومي براي خودش مياره؟؟؟

  3. مهدی فتوحی

    1

    در سمنان هم یک عمارت به نام چهل دخترکان وجود دارد در محله ی کوشمغان که خودش مخفف کوشک مغان است . در آن نزدیکی ها خیابانی هم هست به نام زاوغان که گویا مخفف زاویه ی مغان است. پدرم تعریف می کرد که پیشتر ها وقتی او بچه بوده زنان برای آن که بختشان باز شود به آنجا می رفته اند و سنگ می انداخته اند. از این نکته من نتیجه گرفتم که بی تردید این عمارت باید یک عمارت مربوط به آناهیتا، بغبانوی باروری باشد. جالب این که نام دامغان هم مخفف دار مغان است و عمارت چهل دخترکان در آن شهر هم هست و این می رساند که عمارت های چهل دخترکان در شهرها ریشه ای در سنت های پاسداشت باروری در ایران داشته اند که به مرور از میان رفته اند یا دگرگون شده اند.

  4. آزاذه

    سلام
    خواندن این سفرنامه,دلتنگی ندیدن این همه مناطق دیدنی را از خاطرم برد.درست مانند این که در این 9 روز ,روحم بدون این که بدانم با شما چهار دوست عزیز همراه بوده است.
    ذوقی که در طراحی مسیر سفر به خرج دادید,می تواند آن را برای افرادی با سلیقه های گوناگون جذاب و جالب توجه کند.
    کشور ما قابلیت اجرای تورهای متفاوت فراوانی را دارد و فکر می کنم در آینده نزدیک,با معرفی شدن ایده های جدید, متقاضیان آنهم بیشتر شوند.

  5. ميثم

    با سلام
    خيلي جالب بود اگر شما به تهيه عكس از بناهايي كه با عدد 40 آغاز ميشود علاقه داريد
    به وبلاگ روستاي ما هم بيياييد

  6. احسان

    سلام الهی تاقیامت زنده باشیدروح لطیف واحساس پاکتان ستودنی است اگرفرصت کردیدبه وبلاگم سربزنیدودرآرشیواسفندماه سفرنامه ام رابخوانیدمنتظرنظرادیبانه شماهستم .ممنون
    درضمن یک موزیک متن زیباهم وبلاگ شمانیازداره .
    احسان

    http://bojnord1400.blogfa.com

  7. محمدرضا

    سلام
    خيلي ممنون از توصيف زيباي سفرتان. منهم در فروردين 88 اين مسير را با اندكي كمتر پيمودم و خاطرات فراواني ازاين سفر دارم. عكسهاي زيادي در اين سفر تهيه و در سايت webshots.com تحت mreza198 گذارده ام. در صورت تمايل مي توانيد به آنجا سري بزنيد. در هرحال منتظر ادامه نوشته هاي اين سفر بسيار دوست داشتني هستم. با تشكر فراوان.
    محمدرضا

  8. سیما سلمان‌زاده

    کیف کردم…
    عاااالی بود
    راستش،‌کاش الان تو جاده بودم…
    …………………………………………………………………………………………………………
    جواب: سلام. زنده باشید.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *