آزادي

فرياد زدند: “آزادي”

همه را كشتند…

اجساد در خيابان‌ها انباشته شد…

براي سگ‌ها غذا به اندازه كافي بود…

و اين آن‌ها بودند كه در خيابان‌ها، آزادانه جفتگيري مي‌كردند…

دیدگاه ها

  1. طوبا

    فکر کردن به آزادی، خودفریبی محضه، آزادی هرگز به دست نمیاد، فقط یه تصوره قشنگه که هر آدمی مطابق با روحیات خودش در نظر می گیره و برای همین هم هست که هیچوقت یک مبارزه به نتیجه واقعی نمی رسه، فقط این وسط آدمهای متعهد و به درد بخور فقط و فقط و فقط به خاطر ایمان درونیشون به زندگی و چهره واقعی انسان، از بین می رن، به خاطر یک مشت آدم دیگه که حافظه خوبی هم ندارند و قهرمانهاشونو زود فراموش می کن یا ازش پوستر می سازن می چسبونن به در و دیوار. گیرم که همه یه نقطه نظر مشترک هم داشته باشن، به نظر شما کسی می تونه جلوی نظام سرمایه داری که مثل سایه می خزه تو زندگی مردم و از درون
    می پوسونتشون و هیچکس هم خبردارش نیست، قد علم کنه؟ انسان مبارزی که غرق در جامعه مصرف گرای زاییده تفکر سرمایه داریه به چه درد می خوره؟ اینه که آزادی حقیقی وجود داره اما به دست نمی یاد. هرگز… هرگز… هرگز…
    کدوم ما قهرمانان استوره ای در خواب و خاک رفته رو به درستی می شناسه؟ بابک خرمدین، مازیار، منصور حلاج (که به نظر من بدبخت ترین و تحریف شده ترین آدم تاریخه)، میرزا کوچک خان جنگلی و … فقط برای ما یک اسم پرطمطراق اساسین که باهاشون فخر بفروشیم به مخاطبمون و یا اونها رو با اندیشه های خودمون تحلیل کنیم که همشون یا قربانی همین
    تحلیل های فاضلانه ما شدن یا قربانی حسادت و خیانت ما که نمونه هاش زیادن. همین شاهنامه فردوسی، همه شاهنامه رو یک اثر حماسی جاودانه می دونن اما من می گم شاهنامه یک مبارزه است و یک یادآوری عمیق برای یک ملت که ریشه هاشو گم نکنه. ولی کمتر کسی این روزها حوصله داره شاهنامه بخونه. چون به خیال خیلی ها افسانه میاد یا یه کتاب قلمبه سلمبه… آخه چه لزومی داره یه آدم با دانش فردوسی همه زندگیشو بذاره که فقط افسانه ببافه واسه جلب رضایت و توجه سلطان!!! اونهم به این شکل و تو عصری که خفقانهای خاص خودشو داشته؟ (داستان ضحاک تازی رو همه می دونیم ولی همه نمی دونیم دقیقاً منظور فردوسی چیه؟)
    آیا کسی ند کلی رو به یاد می یاره؟ زاپاتا، سیمون بلیوار، بابی ساندز رو چطور و از مهمتر ارنستو
    چه گوارارو؟؟؟ این آخری به نظر همه مرد خوش چهرۀ خوبیه که حالا دیگه نیست. دوستش فیدل هست، اما چه گوارا به دست همون آدمهایی کشته شد که به خاطرشون مبارزه می کرد!!!
    معتقدم که انسان (که خودمم جزوش هستم) اشرف مخلوقات نیست. احمق مخلوقاته و هرگز نظرم رو عوض نمی کنم. این آدمیزاد دیوونه حتی حق خدایی رو که خودش هم قبولش داره، ادا نکرده چه برسه به زمین و آب و درخت و پلنگ و مثلاً از مهمتر، هم نوع خودش!!!
    هیچوقت نگفتم پناه بر خدا از شر شیطان رانده شده، همیشه با خودم می گم: به کجا پناه باید برد از شر انسان رانده شده؟؟؟
    آزادی واژه قشنگیه، خیلی قشنگه، خیلی…
    و هیچکس نمی دانست
    که نام آن کبوتر غمگین
    که از قلب ها گریخته “ایمان” است.
    آه ای صدای زندانی…
    آیا شکوه یأس تو هرگز
    از هیچ سوی این شب منفور
    نقبی به سوی نور نخواهد زد؟
    آه ای صدای زندانی…
    ای آخرین صدای صداها…

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *