ولگردي

من ولگردي را دوست دارم…

گاهي در قبرستان

گاهي در صفحه‌ي كاغذ

و گاهي در كوچه پس كوچه‌هاي خيال…

هان، اي پاسبان روزمرگي…

راحتم بگذار…

دیدگاه ها

  1. سیما سلمان زاده

    روز را چندان دوست ندارم
    نه؛
    روزهای شلوغ را اصلا دوست ندارم.

    همه گوش تیز کرده اند که بشنوند اما نمی توانند،
    همه چشم شده اند که ببینند اما نمی بینند،
    همه بو می کشند و نمیدانند در خاطرم جایی ندارند،
    همه زبان را در دهان می جنبانند و نمی دانند سکوت چقدر دلش پر است…

    اما شب؛
    فقط در ولگردی های شبانه است که یکی حرف دلم را گوش می کند،
    صدای ترکیدن بغضم را می شنود،
    تعلل اشک در چشمانم را می بیند،
    لرزش دستانم را حس می کند،
    آب شدنم را می فهمد…
    اگر بخواهد.

    او جایم را نمی پرسد،
    او جایم را می داند،
    او جایش را هم خوب میداند.

    من می گردم.
    ………………………………………………………………………………………………………………………
    جواب: سلام. سپاس.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *