انديشه بي‌انديشه

به آن غبار كوچك كوچك، كه به همراه آن بالاترين، بالاترين، برگ چنار، رفته به استقبال بهار، غبطه مي‌خورم. چه غبطه‌‌اي!

و در اين حال، و چه نامربوط، به خود مي‌گويم به چه مي‌ارزد انديشه؟ و جوابي نيست…

تا اين‌كه، در يكي از اين زمان‌هاي سنگين سردرد، خواب خوب مي‌ربايد مرا، و من در بهترين جشنواره‌ي “قطرات شور شب‌ها”، زودتر از هر كسي، ماسك رنگين رويا بر چهره مي‌زنم و تا خود صبح، با آن جناب مي‌رقصم و او به رسم پاداش و شادباش به من مي‌گويد: “بخواب. خودت را بخواب بزن. باز هم.”

دیدگاه ها

  1. شراره

    بسیار بیشتر از “گــاهی” به این می اندیشم که:
    من ِ ایستاده بر شاخسار تنهایی
    بر این میانه پهنۀ دنیایی نا استوار،
    چه می کنم آخر؟
    کجایم من؟
    چیستم من؟
    و اکنون چیست این اندیشه آخر؟
    شاید.. که او هیــــچ نباشد، پــــوچ باشد، پیچک کمندی بر این توسن..
    و چیزی غمین تر از این نیز حتی:
    !!!که من هنوز برای بقا در جنگم!!!
    که مـــی دانم،
    رهسپارم من
    به ته، منتهای آن دالان ِ پیچ در پیچ و توخالی
    که نیست جز نابودی.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *