فرهادی که یلدا را ندید

فرهاد زیر برف در آن گردنه، با مُشتش گردن خدا را فشرده بود به گمانم.
«که هی تو، که چنین بی‌خبری!»و من می‌پرسم:
امشب که شب تولد خداست، در سرزمینی که خانه‌ی خورشید است، چرا باید چهلم مرگ چهارده ساله‌ای همزمان بشود با عروسی یک پیر.
……………………………………
پی‌نوشت: این متن به مناسبت مرگ دردناک یکی از کولبران کردستان نوشته شد که همزمان با روز آخر پاییز جنازه‌اش در میان کوه‌های اورامان (گردنه ژالانه)کشف شد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *