حرکت ارزشمند در کرمان

همزمان با شروع پروژه “کودک، محیط زیست، فوتبال” در تهران، دوستان عزیزی نیز در کرمان فعالیت های جالب توجهی انجام دادند.

با پیگیری های دوست عزیزم، “رویا ملکی” قرار شد که یک گروه از بچه های خوش ذوق و بامرام کرمانی برای گونه های در معرض خطر تئاتری را روی صحنه ببرند. همچنین با همکاری انجمن های بین المللی و مهمانشهر بردسیر (کمپ پناهندگان افغان در شهر بردسیر) موضوع نقاشی کودکان از 32 گونه در معرض خطر مطرح شده بود.

آنچه در زیر می بینید و می خوانید گزارش کوتاهی است از برگزاری این رویدادها:

“رقصنده در باد” عنوان تئاتری است که اطلاعات آن در زیر ارائه خواهد شد. “پوریا قلی پور” کارگردان این تئاتر از اولین دقایقی که با هم در این مورد صحبت کردیم، با درایت و پشتکار تمام داستان را رهبری و مدیریت کرد و به انجام رساند.

روز شنبه، 10 خرداد بنده به کرمان رفتم و از آنجا به همراه گروه تئاتر و نقاشی به مهمانشهر بردسیر رفتیم. از قبل بنرهایی که اطلاعات و عکس گونه ها روی آنها نوشته شده بود، با همکاری “هانیه باقرزاده” به کرمان ارسال شده بود. در تصویر می بینید که بنرها از دیوار آویزان است.

این بچه ها آمده بودند برای دیدن تئاتر و کشیدن نقاشی.

و این ها هم. البته بعدا تعدادشان خیلی خیلی بیشتر شد.

رویا ملکی و چیتبال دلبر

این دوست عزیز دست بازیگران جوان تئاتر را به شکل گونه های در معرض خطر نقاشی کرد.

“چیتبال دلبر” در میان دستان کودکان مستقر در مهمانشهر بردسیر

همان

بدون شرح

بدون شرح

زنان افغان مستقر در مهمانشهر بردسیر، 32 گونه در معرض خطر را بر روی پارچه گلدوزی کردند.

نمای نزدیکتر

صورت بعضی از بچه ها نقاشی شد تا هیجان در میانشان بیشتر شود.

به راستی بچه ها از حضور گروه خیلی خوشحال بودند.

بدون شرح

بدون شرح

شادی این کودکان فضا را پر از هیجان کرده بود.

بدون شرح

NRC یکی از همان سازمان های بین المللی است که برای این پروژه همکاری کرد.

این عکس را چند دقیقه قبل از شروع تئاتر گرفتم. بچه ها در یک سالن جمع شده بودند و انتظار شروع تئاتر را می کشیدند.

همان

و تئاتر شروع شد…

بخشی از صحنه های تئاتر

همان

باز هم صحنه هایی از تئاتر

بعد از اجرای تئاتر، کودکان به دو گروه تقسیم بندی شدند. قرار شد یک گروه در بیرون از سالن بر روی پارچه نقاشی کنند و یک گروه در داخل سالن بر روی کاغذ. در تصویر می بینید که یکی از اعضای گروه تئاتر به بچه ها در مورد کاری که باید انجام دهند، آموزش می دهد.

همان

این بخشی از همان گروهی است که قرار شد بیرون از سالن نقاشی کنند.

همان

همان

و شروع کردند به نقاشی کشیدن…

و نقاشی های بسیاری کشیدند.

همان

نمونه ای از نقاشی ها

همان

و این هم بخشی از گروهی که در داخل سالن نقاشی کشیدند.

همان

همان

و بچه های داخل سالن هم بر روی کاغذ نقاشی کشیدند.

همان

بدون شرح

بدون شرح

و این هم از گروه تئاتر که انصافا کارشان خوب و زیبا بود. اطلاعات این گروه و نمایشنامه را به قلم “پوریا قلی پور” در زیر می خوانید.

……………………………………………………………………………………………………………………….

تئاتر ” رقصنده در باد ” اثری از گروه تئاتر “بوتیا آل” در تازیخ 10/3/93 در مهمانشهر شهرستان بردسیر، به صحنه رفت. این اثر به شیوه رقص مدرن و تئاتر مولتی مدیا اجراء شده است. در این اثر که به سفارش انجمن یوزپلنگ ایرانی بوده هنرمندان زیر نقش داشته اند.

پوریا قلی پور: طراح، نویسنده و کارگردان
حسام اسدی شکاری: دستیار کارگردان
آرمین قطبی: طراح مولتی مدیا و مستند ساز
فاطمه بلوردی: طراحی و اجراء گریم و نقاشی روی بدن
سهیلا منصوری: اجراء گریم و نقاشی روی بدن
ندا روشنی: اجراء گریم و نقاشی روی بدن
آرش نورآقایی و رویا ملکی: نماینده انجمن یوزپلنگ ایرانی
بازیگران: سید آرمان میرحسینی، بیتا نیک روش،  ساناز معصومی، حامد اسماعیلی، مهلا کلانترزاده، نیلوفر عکاف زاده و علی حسنی پور
امین شجاعی: سرپرست گروه تئاتر بوتیا آل

……………………………………………………………………………………………………………………….

نمایشنامه: رقصنده در باد

نوشته: پوریا قلی پور

“هنگام ورود تماشاچی صدای باران و رعد می آید و برق آسمان دیده میشود … زنی جوان با یک میل بافتنی در سمت راست صحنه ایستاده و دارد بافتنی میبافد؛ در انتهای صحنه یک پرده سفید وجود دارد؛ مرد جوان بر روی یک چهارپایه نیم رخ به تماشاچی نشسته است؛ موسیقی آغاز می شود و گروه رقصندگان وارد صحنه می شوند و آرام می رقصند.”

مرد: آنچه که می بینی، باعث می شود چیز دیگری را نبینی، فرض کنید اینجا یک سالن تئاتر است … و شما دارید یک تئاتر را میبینید … در این تئاتر هیچ نورپردازی و طراحی صحنه ای وجود ندارد … هیچ بازیگری در این نمایش قرار نیست برای شما نقش بازی کند … بیایید فرض کنیم یک تئاتر قرار است برای شما اجراء شود، روزی روزگاری وقتی من بچه بودم…

دختر: روزی روزگاری وقتی بچه بود؛ من که مادرش بودم؛ براش قصه می گفتم …

مرد: یادمه مادرم برام قصه میگفت … قصه دیو و پریا، قصه جنگل افسانه ای، قصه دو تا یوزپلنگ که با هم تو جنگل افسانه ای زندگی میکردن؛ دلبر و کوشکی … یادمه این قصه رو از همه بیشتر دوست داشتم …

دختر: اما تو دیگه بزرگ شدی …

مرد: میشه برای آخرین بار قصه جنگل افسانه ای رو برام تعریف کنی مادر؟!

دختر: یکی بود، یکی نبود … زیر این گنبد که دیگه کبود و زیبا نبود … یک جنگل بزرگ و سر سبز نزدیک شهر ما بود … تو درست یادت نمیاد پسرم … اما من خوب یادمه … همیشه دوست داشتی بپری وسط قصه مادرت و بقیه اش رو خودت تعریف کنی

مرد: تو اون جنگل بزرگ و سر سبز یک جفت یوزپلنگ با هم زندگی میکردن … اون دو تا سلطان جنگل بودن … اما از اینجا رو دیگه منم خوب یادمه … شهر داشت بزرگ میشد و دیگه تحمل نداشت یک جنگل بزرگ و سر سبز رو کنار خودش تحمل کنه ” در انتهای صحنه، تصاویر حیوانات که در اقلیم خود زندگی میکنند در حال پخش است؛ در انتهای زمان پخش این تصاویر شهر در حال بزرگ شدن است و مشخص است حیات حیوانات در حال تهدید شدن است”

دختر: بیاین فرض کنیم جنگل دقیقا روبروی ماست و ما قراره وسط جنگل ادمه داستان رو برای شما تعریف کنیم

مرد: شهر داشت بزرگ می شد و دیگه تحمل جنگل بزرگ و سر سبز رو نداشت؛ شکارچی ها شهر همگی تصمیم گرفتن بریزن تو جنگل و همه حیون ها رو شکار کنن

دختر: وقتی بچه بودی به اینجای قصه میرسیدی … یک شمشیر چوبی دستت میگرفتی و با یوزپلنگ ها می ایستادی مقابل شکارچی ها … اما تو دیگه بزرگ شدی …

مرد: وقتی بزرگ شدم متوجه شدم هرگز تو اون قصه ها نقش نداشتم …کوشکی و دلبر همیشه تو قصه تنها بودن … یک روز کوشکی وقتی بالای یک کوه ایستاده بود متوجه شد همه شکارچی ها دارن میان تا همه حیوانات جنگل رو شکار کنن …

زن: کوشکی آنچه رو که بالای کوه دیده بود برای دلبر تعریف کرد؛ دلبر متوجه شد همه جنگل به زودی نابود میشه رفت سر یک کوه ایستاد و تو افق نگاه کرد … در دور دست ها چیزی رو می دید که بقیه حیون ها ازش بی خبر بودن

مرد: اون همیشه تو افق چیزیایی رو میدید که ما هیچ وقت نمیتونستیم ببینیم … برگشت پیش کوشکی و …

زن: خوب گوش کن، به زودی همه شکارچی ها به جنگل میرسن … ما وقت زیادی نداریم

مرد: همه جنگل با هم بسیج میشن و جلوشون می ایستن … اونا شکست میخورن … مثل همیشه … تمام بچه ها هم به ما کمک میکنن

زن: اشتباه نکن … این بار فرق داره نسل همه ما در حال انقراضه و نمیتونیم این بار با شکارچیان وارد جنگ بشیم … همه بچه ها هم بزرگ شدن و ما تنهاییم … تازه شکارچی ها هم از هر بار قوی تر شدن …

مرد: تو افق چی رو دیدی؟

زن: یک جنگل بزرگ و افسانه ای … یادته وقتی بچه بودی به این جای قصه میرسیدی داشتی با شکارچی ها میجنگیدی … چرا تو بزرگ شدی ؟!

مرد: مامان … به نظرت هنوزم بچه ها حاضرن شمشیر دست بگیرن و با شکارچی ها بجنگن … ؟

زن: هیچ بچه ای وجود نداشت که به یوزپلنگ قصه ما کمک کنه … یوزپلنگ نر همه حیوانات رو جمع کرد و همگی تصمیم گرفتن با کمک هم به سمت جنگل افسانه ای برن …

مرد: مامان چه جوری میخواستن برن ؟ مثلا نهنگ آبی و کوسه سر چکشی که نمیتونست با اونا همراه بشه …

زن: قرار شد که یک تخت بزرگ بسازن و همه فیل ها، گوریل ها، خرس ها، گرگ ها اونو بکشن … بقیه حیواناتم  که نمیتونستن تو خشکی با بقیه همراه بشن … مثل پنگوئن و ماهی کوچولو و تمساح و بقیه تو این تخت قرار میگرفتن … اونایی هم که میتونستن پرواز کنن قرار شد پرواز کنن راه رو نشون بدن

مرد: دوستان من ما همگی حرکت میکنیم و تا وقتی که به جنگل افسانه ای نرسیدیم هرگز متوقف نخواهیم شد …

زن: شکارچیان پشت سرشون بودن و اون ها مثل باد در حال حرکت بودن …

مرد: روزها و شب ها همگی پشت سر گذاشته میشد و همه حیوانات خسته و گرسنه در حالی که شکارچیان پشت سرشون بودن تخت رو به سمت جنگل افسانه ای میکشدین …

زن: نزدیک جنگل شده بودن اما دیگه هیچ کدومشون قدرتی براشون نمونده بود … یک هو شل شدن … شکارچی ها درست پشت سرشون بودن … درست یادم میاد دلبر از گله حیوانات جدا شد و به سمت شکارچیان حمله ور شد … اونقدر تند میدوید که هیچ گلوله ای به اش نمیرسید … از خود باد هم تند تر میدوید … توی خود باد داشت میرقصید … بیشتر شکارچی ها پا به فرار گذاشتن ولی … ولی این بار شکارچی ها از همیشه قدرتمند تر بودن و با تمام قدرت خودشون به دلبر حمله ور شدن … دلبر زخمی شده بود و به روی زمین افتاد … همون موقع بود که کوشکی متوجه شد دیگه باید گله رو رها کنه و به کمک جفتش بره

مرد: مادرم اینجای قصه که میرسید اشک از گوشه چشماش به روی زمین میریخت … دیگه صداش میلرزید …

زن: وقتی به اینجای قصه میرسیدم همیشه بغضم میترکید؛ تو رو تو آغوش میکشیدم و آروم میشدم

مرد: کوشکی با تمام سرعت به سمت دلبر دوید … آروم شونشو با دندون گرفتو به سمت گله که راه افتاده بود و نزدیک جنگل شده بودن دوید اما تعداد زیادی تیر به اش برخورد کرد … هر دو با هم به زمین برخورد کردن … توی خون خودشون دست و پا میزدن و سعی میکردن بلند بشن … گرگ قرمز و گوریل سیاه از گله جدا شدن و به کمک اون شتافتن اما اونا هم چند تا تیر به اشون برخورد کرد … نزدیک جنگل افسانه ای دریاچه خون راه افتاده بود … هر حیونی میتونست گله رو رها میکرد و به کمک یوزپلنگ ها میشتافت …

زن: بچه که بودی قصه ها اینقدر تلخ و سیاه نبودن پسرم …

مرد: کوشکی برای آخرین بار به سمت شکارچی ها حمله ور شد تا فرصتی رو برای فرار دوستاش فراهم کنه … با تمام سرعت میدوید به هر کدوم از شکارچی ها که قصد داشت به گله نزدیک بشه حمله ور میشد … گرگ قرمز و هم دلبر رو به هر زحمتی که بود به سمت تخت رسوند … کوشکی در حلقه محاصره شکارچی ها اسیر شد و بعد از تحمل شلیک های بسیار کشته شد … همون جا سرشو بردین و پوستشو کندن …

زن: دلبر آخرین تصویری که از جفتش به خاطر داشت صحنه کنده شدن پوستش به دست شکارچی ها بود …

مرد: بقیه حیوانات از فرصتی که کوشکی براشون ایجاد کرده بود استفاده کردن و خودشون رو به دروازه جنگل افسانه ای رسوندن …

زن: اگر فکر کردید اونا به جنگل افسانه ای رسیدن و نجات پیدا کردن سخت در اشتباه اید … چند سال قبل یک شهر بزرگ تر به نزدیکی جنگل افسانه ای رسیده بود و به عبارتی درست تر اصلا جنگل افسانه ای دیگه وجود نداشت … مردم شهر از دیدن حیوانات در حال خون ریزی دچار ترس و وحشت شدن … سریع تر از اونچه فکر کنید بیشتر شکارچی های شهر ریختن تو گله حیوانات و به بدترین شکل شروع به کشتن حیوانات کردن … یک تفریح خیلی ساده و معمولی … کشتن حیوانات … مردم از وجود این همه حیون نزدیک خودشون دچار ترس و وحشت شدن …

مرد: بیشتر حیون ها به طرز وحشاینه ای کشته شدن فقط تعداد اندکی از اون سی و دو گونه خاص تونستن فرار کنن و در سی و دو قسمت جهان مخفی شدن … هنوز هم شکارچی های بیشماری به دنبال اون ها هستن

زن: دلبر هم دور تر از سرزمین جفتش مجبور به فرار شد و سال های سال تو افق به دنبال یک جنگل آروم میگشت تا بتونه بقیه حیون ها رو هم به اونجا بیاره تا نسلشون منقرض نشه … این یک قصه کودکانه نبود … اگر دوست دارید جلوی این کشتار رو بگیرید … هنوز هم دیر نشده … مهم نیست چند سالتونه … مهم اینه از همین الان هر جور تونستین جلوی این کشتار رو بگیرین …

مرد: شما شاهد یک تئاتر بودید … اما میتوانید فرض کنید این تئاتر در واقعیت اتفاق خواهد افتاد اگر شما جلوی آن را نگیرید … هنوز دیر نشده است … آنچه که میبینید باعث میشود چیز دیگری را نبینید … و این پایان تئاتر ما بود … و به زودی نور می میرد

دیدگاه ها

  1. نهال

    دست مریزاد
    …………………………………………………………………………………………………………………………………..
    جواب: سلام. بله، کار این دوستان جای تحسین داره.

  2. نیلوفر فریدنی( راهنمای فرانسه زبان)

    سلام
    دست مریزاد به تمامی دوستان کرمانی
    چقدر دیدن شادی این کودکان زیباست
    درود به گروه ” بوتیا آل ” که چنین نمایش تاثیرگذاری را خلق کردند
    ای کاش می شد این دوستان به استانهای دیگر هم سفر کرده و تئاتر خود را برای سایر کودکان هم اجرا کنند
    قدم هایتان استوارتر
    سرفراز باشید
    …………………………………………………………………………………………………………………………………..
    جواب: سلام. به نظرم میشه که به استان های دیگه سفر کنن به شرطی که 1- هزینه سفر و البته دستمزدشون پرداخت بشه. 2- وقت داشته باشن.

  3. ایران

    حتی کودکان افغان هم شادی را از این پروژه گرفتند. همیشه برقرار باشی
    …………………………………………………………………………………………………………………………………..
    جواب: سلام. بله همین طوره. دوستانی یرقرار باشن که بدون چشمداشت این پروژه رو انجام دادن.

  4. مریم

    سلام آرش جان
    آفرین به همتتون. تا وقتی تلاشها و آرمانهای آدمهایی مثل تو هست برای همه دنیا زندگی بهتری در پیشه. به امید برنامه های بعدی و سفرهای بعدی
    همیشه سربلند باشی
    ……………………………………………………………………………………………………………………………………….
    جواب: سلام. سپاس از محبت شما.

  5. آرمان

    سلام و سپاس فراوان جناب نورآقایی از گزارش کامل و بسیار زیبایتان
    …………………………………………………………………………………………………………………………………..
    جواب: سلام. ارادتمندم. گزارش که کامل نبود، ولی با توجه به مشغله هایی که دارم سعی کردم فقط کمی جبران بکنم محبت های شما دوستان گرامی رو.

  6. نيلوفر عکاف

    سپاس فراوان از جناب نوراقايي عزيز.
    …………………………………………………………………………………………………………………………………..
    جواب: سلام. ارادتمندم.

  7. لطیف کار

    دست مریزاد به پوریا قلی پور و دوستانش بخاطر رنجی که برده اند در به ثمر نشستن این کار متفاوت، و نیز اقای نوراقایی که به این خوبی مستند سازی کرده و بازتاب داد.
    …………………………………………………………………………………………………………………………………..
    جواب: سلام. سپاس از محبت و توجه شما.

  8. افسانه احسانی

    چه حرکت ارزشمندی.خداقوت به همه اعضای تیم
    …………………………………………………………………………………………………………………………………..
    جواب: سلام. قربان شما.

  9. فهیمه

    فقط میتونم بگم: آفرین
    …………………………………………………………………………………………………………………………………..
    جواب: سلام. سپاس.

  10. مرضیه...

    درود…
    بسیار عااااااااااااالی…
    خداقوت به بچه های گروه تئاتر بوتیا آل
    و همه ی کسانی که برای این برنامه ی فوق العاده تلاش کردند…
    خیلی خوب به تصویر کشیدین همه چیز و شعف و هیجان بچه ها رو …اون گلدوزی هم عااااااااالیه
    دلمان حضور خواست 🙂
    …………………………………………………………………………………………………………………………………..
    جواب: سلام. سپاس از تو که به نوبه خودت خیلی زحمت کشیدی.

  11. farzad

    درود برشما
    امیدوارم چنین کارهایی علاوه بر بعد آموزشی آن کمی ازرنج وتبعیضی که نسبت به این انسانها رواج دارد را بکاهد.
    ………………………………………………………………………………………………………………………………
    جواب: سلام. موافقم. سپاس از شما.

  12. شبنم ...

    درود و خدا قوت !
    شاید ؛ سال ها سپری شود
    ولی من ؛ ایمان دارم
    با پیگیری تان ؛ این 32 گونه
    نجات پیدا خواهند کرد …!
    ………………………………………………………………………………………………………………………………
    جواب: سلام. امیدوارم.

  13. شکورا آذرخشی

    آهای قصّه گو…

    خیالت برای همیشه خام باد!
    …………………………………………………………………………………………………………….
    جواب: سلام. زنده باد.

  14. م

    عکس بچه ها عالیه! ! مرسی. چه کار خوبی کردید! حسودیم شد. (البته من حوصله نداشتم و متن نمایشنامه رو نخوندم).
    ………………………………………………………………………………………………………………………
    جواب: سلام. کار خوبی بود متعلق به دوستان.

  15. مهدیس

    سلام. دیدن شادی بچه ها حس بسیار خوبی داشت. به همین سادگی جهان زیبا می شود … وقتی انها بخندند.
    …………………………………………………………………………………………………………………………………….
    جواب: سلام. موافقم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *