جنگ و صلح

شیارهای مغزم، خاکریزهای جنگ است.
آنجا پُشته‌های بسیاری است از باورهای کُشته.
انگار نیروهای کمکی از راه نرسیدند زیر فشار آتشبار اشتباهات.
از بلندای بوی بد، چنین بر می‌آید که اجساد افکار سخت و نامنعطف دیروز، فاسدانه نرم شده‌اند امروز.
با این حال، فهمیده‌ام، صلح دروغ هر صبح است و من هر شب میدان جنگم را بر بالش نرم پهن می‌کنم.

دیدگاه ها

  1. be_or_notbe

    “دشنه نیرنگ
    در بامدادی که بارانش
    به رنگ طرب می بارد
    تبار آدمی را در معبد خدایان
    قربانی می کند.

    این قربانی
    برای چه حاجتی
    نذر کدامین خداست؟
    ………………………………………………………………………………………………..
    جواب: سلام. سپاس بابت این متن.
    گاه قربانی از قربانگاه جان سالم به در می برد…”

  2. سیما سلمان‌زاده

    یاد یسوعا افتادم، انگار مرتب با پونتیوس ‌پیاطس همین کار رو می‌کرد و خودش هم مرتب قربانی و آزاد میشد.
    …………………………………………………………………………………………………………….
    جواب: سلام. کجا این موضوع رو خوندید؟

  3. سیما سلمان‌زاده

    در کتاب «مرشد و مارگریتا»

    این کتاب برای من مثل یک نمایشنامه بود…
    ……………………………………………………………………………………………………………
    جواب: سلام. سپاس.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *